تایتل قالب


۳۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

پیشگفتار

زیارت خانه حق، همراه با انجام مناسک ملکوتی و اعمال عاشقانه‌ای که دستور پروردگار مهربان بدرقه آن است و انبیای الهی و امامان معصوم بر بزرگداشت تمام واقعیّاتش تأکید داشتند، در کنار دلی مملوّ از معرفت و خلوص و همّتی عالی و شوقی وافر، از ارکان اسلام و از اصول مسائل الهی و از شعائر عرشی و خلاصه از بزرگترین و با منفعت‌ترین برنامه‌هایی است که انسان مستطیع نسبت به آن مکلّف و مسؤول است.
گردهمایی عظیمی که قدرت و توان حلّ مشکلات دنیای اسلام را در همه زمینه‌ها دارد.
برنامه بسیار مهمی که می‌تواندصفوف مسلمانان را بهم پیوند داده و از این نیروی عظیمِ پراکنده، دست واحدی برای جهان اسلام واسلحه کوبنده‌ای علیه دشمنان دین بوجود بیاورد.
حقیقتی که علائق غلط و روابط بی‌معنا را از سرزمین قلب ریشه‌کن می‌کند و دل را مبدّل به حرم حق و حریم عشق نموده، جان را

ص:6
همچون صورت پاکِ آئینه صیقل می‌دهد.
واقعیتی که آدمی را از آلودگیهای ظاهری و باطنی می‌رهاند و نفس امّاره را بر گردونه عبادت می‌کشاند، باطن را شستشو داده، توبه و انابه و تضرّع و زاری می‌آفریند و انسان را از اسارت عالم خاک نجات داده به عالم پاک می‌رساند.
تشنگان عالم معنا را سیراب، گرسنگان رزق عرشی را سیر و برهنگان از تقوا را لباس تقوا می‌پوشاند.
چشمه خیر و برکت را در مقابل انسان می‌جوشاند و حاجی را در سراپرده رحمت و لطف حضرت مولا می‌نشاند.
برای بیان مسائل ظاهر وباطن حج، آیات‌فراوانی‌در کتاب حق‌آمده و روایات بسیار مهمّی در معتبرترین کتب حدیث ضبط شده است. از آنجا که فرصت زائر در زمان حجّ اندک و ظرفیت قلبی و معنوی بسیاری از مسافران راه عشق، محدود است و کسی را وقت مطالعه و دقّت در آن همه آیه و روایت نیست بعثه مقام معظم رهبری، که سنگین‌ترین مسؤولیت را در راه به سامان آوردن این فریضه عظیم الهی و هدایت زائران، به حقایق آسمانی دارد و در این عرصه‌گاه معنوی، تمام توان و قدرت خود را بکار گرفته تا در سرزمین وحی و محلّ عبادت انبیا و امامان و اولیا، خیمه حج ابراهیمی بپا کند و از این مسیر، هدف بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی- قدس سره- و رهبر بزرگوار مسلمانان جهان و ولیّ امر عالم اسلام حضرت آیة اللَّه خامنه‌ای مد ظلّه را جامه عمل بپوشاند و زمینه نیروی پر قدرت
ص:7

معرفی اجمالی پیامبر اکرم

رسول گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وسلم در روز جمعه 17 ربیع الاول عام الفیل (570 میلادی) در مکه به دنیا آمد و در 28 صفر سال 11 هجری در مدینه رحلت نمود. مدت عمر آنحضرت 63 سال و قبرشان در مدینه است.مادرش آمنه بنت وهب و پدر بزرگوارش عبدالله فرزند عبد المطلب بود. پدر را قبل از تولد و مادر را در سن 5 سالگی از دست داد و سرپرستی او راعبدالمطلب و سپس ابو طالب به عهده گرفت.در سن 25 سالگی با خدیجه ازدواج کرد و ثمره آن دو پسر و چهار دختر بود.در سن 40 سالگی در 27 رجب سال 40 عام الفیل به پیامبری مبعوث شد. مدت پیامبری حضرت 23 سال به طول انجامید و در این مدت آخرین هدیه الهی به بشریت قرآن کریم بر قلب مبارکش نازل و بر زبان گهر بارش جاری گشت.

مقدمه

امام سجاد علیه السلام فرمود:«الا و ان ابغض الناس الی الله من یقتدی بسنه امام و لا یقتدی بأعماله.»هشدار که منفورترین مردم نزد پروردگار, کسی است که شیوه امامی را پیروی کند ولی از سیره عملی او پیروی ننماید.برای«چگونه بودن»نیاز به الگو داریم و نقش الگو در تربیت چنان روشن است که نیازی به بیان و توضیح نیست.آنچه در این الگوگیری و اسوه یابی و تأسی به اخلاق اولیاء کارساز است,آشنایی با جزئیات صفات و رفتار آن حضرات است, نه کلیات.خوشبختانه در کتب حدیث و سیره, نمونه های رفتاری پیامبر و امامان بصورت ریز وجزئی آمده است که آشنایی با آنها بسیار سودمند است و گامی جهت خودسازی و

تعالی بخشیدن به جامعه است انسان در دید ژرف نگر, اسلام, بیابان گردی سرگردان و گمگشته ای درتاریکزار زندگی نیست. او کشتی شکسته ای شور بخت و ناامید و اسیرموجهای بیمزا و هراس آفرین نمیباشد.بلکه موجودی مسؤول است که با مقصد و مقصودی مشخص, با زاد وتوشه ای کامل و راهنمایانی درونی و برونی به سفری پرداخته که از صحرای عدم آغاز میشود و تا بار یافتن به لقاء الهی ادامه دارد.تمامی نیروهای خلقت, انسان را در این سفر صادقانه یاری میکنند و خدا با لطف بیکران خویش به هدایت او از راههای گوناگون پرداخته است وبهترین جایگاه جاودانه را در سرای آخرت برای او مهیا کرده است.انسان برای به دست آوردن نیک بختی خویش و سعادتمندی جامعه و رضایت خداوند باید در طول این سفر چگونه زیستن را بیاموزد و این آموزه ها را در زندگی خویش بکار گمارد.اسلام عزیز برای پاسخگویی بدین سؤال بسیار اساسی دو شیوه را دنبال نموده است:الف: بیان احکام و دستورهای زندگی از آغاز تا فرجامب: ارائه الگوهای تربیتی و نمونه های عینی کمال بر اساس همین شیوه دوم در قرآن مجید بارها از پیامبران و دیگر انسانهای والا سخن به میان آمده است, و از جنبه های الگویی آنان ستایش شده تا دیگران نیز به آنان تأسی بجویند.در مکتب حیاتبخش تشیع(اسلام راستین)معرفی این الگوهای الهی گسترده تر است و پیشوایان معصوم که بهترین اسوه ها و الگوهای زندگی هستند فرا روی چشمان باز و دلهای آگاه قرار دارند تا آنانکه مسئولیت الهی و رسالت انسانی خویش را درک کرده اند و تصمیم برای رسیدن به چکادهای فرازمند فضیلت

و کمال دارند با درس گرفتن از آنان زیستنی شرافتمندانه که سعادت دنیا و آخرت را تأمین میکند در پیشگیرند.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیه السلام اسوهبشریتاند و تبعیت عملی از آنان رهنمون کمالجویان است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«ادبنی ربی فاحسن تأدیبی»خداوند مرا تأدیب کرده و ادبم را نیکو ساخته است.ویژگی سیره معصومین در این است که مورد پسند و قبول پروردگار است وبا اطمینان میتوان از آن پیروی کرد.اکنون به عنوان نمونه ای از دریای مواج و گرانقدر روایات, چهل حدیث ازسیره هر یک از معصومین علیه السلام به پیشگاه امت اسلامی عرضه میشود. امید که همه ما را چراغ راه و ره توشه سفری باشد باری رسیدن به سعادت دنیا و نیکبختی آخرت.در این چهل حدیث, از میان انبوه روایات مربوط به سیره پیامبرصلی الله علیه و آله به گزینش پرداخته ایم و از آن بوستان با صفا و دل انگیز, دسته گلی برای شما چیده و ارمغان آورده ایم, باشد که مطالعه آن, چشم دلمان را روشنتر سازد و رفتار حضرت رسالت, الگوی زیستن ما شود و رشته جانمان به عشق نبوی پیوسته تر گردد, تا از این راه به آن «حبیب خدا»نزدیکتر شویم.قال الله تبارک و تعالی:«لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه»(احزاب, آیه 2)برای شما در پیامبر خدا(و رفتار و اخلاق او)سر مشقی نیکوست.

http://bayanbox.ir/view/6080206668354749709/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB1.jpg

http://bayanbox.ir/view/9144066839667063574/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%D9%87%D8%A7.pngبندگی


زندگی در سایه عدالت حق هر انسان··· 13

1 . حق آزادی··· 14

2 . حق برابری··· 15

3 . حق زندگی··· 16

4 . حق عدالت··· 17

5 . حق امنیت جانی··· 19

6 . حق کرامت و احترام··· 21

7 . حق آبرومندی··· 22

8 . حق مالکیت··· 23

9 . حق امنیت مالی··· 24

10 . حق داد و ستد··· 25

11 . حق امنیت اجتماعی··· 26

12 . حق امنیت ناموس··· 27

13 . ممنوعیت تفتیش در زندگی خصوصی··..........· 28

14 . حق برابری در برابر قانون··· 30

15 . حق دادخواهی··· 32

16 . حق شکایت··· 33

17 . حق قضاوت عادلانه··· 34

18 . ممنوعیت شکنجه··· 35

19 . حق مصونیت متهم··· 36

20 . حق تناسب جرم و جزا··· 37

21 . حق انتخاب وطن··· 38

22 . حق ازدواج··· 39

23 . حق توالد و تناسل··· 40

24 . حق مسکن··· 41

25 . حق امنیت منزل··· 42

26 . حق دفاع شخصی··· 44

27 . حق آموزش··· 45

28 . حق آزادی اشتغال··· 46

29 . حق تأمین معاش آبرومندانه··· 47

30 . حق محبّت و همزیستی··· 49

31 . حق مشاوره··· 50

32 . حق صدق و امانت··· 51

33 . حق پای بندی به معاهدات··· 52

34 . حق امهال وامدار··· 53

35 . حق مصالحه··· 54

36 . حق وکالت··· 55

37 . حق شراکت··· 56

38 . حق بهره برداری از منابع طبیعی···................. 57

39 . حق آزادی سفر··· 58

40 . حقوق متقابل دولت و ملت··· 59

کتاب نامه··· 61

مقدمه


مقدمه...........................................................9

بخش اول: اهمیت و ارزش

تاریخچه و اهمیت امر و نهی .............14

پیمان بر اجرای دو فریضه ................. 16

والاتر از جهاد ................................... 17

برترین کار ........................................ 18

ویژگی الهی ....................................... 19

هدف دین ......................................... 20

ارزش هر مرتبه ................................. 21

بخش دوم: آثار امر به معروف و نهی از منکر

فراخوانی اسلام ................................. 24

بازداشتن بی خردان ............................ 26

تحقیر دشمن ..................................... 27

تحکیم نظام اجتماعی ........................ 28

سلامت دنیا و آخرت ........................ 30

بخش سوم : آمران و ناهیان

خدا ................................................... 32

قرآن و پیامبر ..................................... 33

امامان ................................................ 34

شخصیت های دینی ........................... 36

اهل ذکر ............................................ 37

سرپرست خانواده .............................. 39

برادر دینی ......................................... 41

عقل ................................................... 42

بخش چهارم : شیوه ها و نیازها در امر و نهی

لزوم رهبری جریان امر به معروف .... 44

باور نادرست درباره امر و نهی ...........46

صبر .................................................. 48

شجاعت ............................................ 49

پیشگامی ............................................ 51

محدوده امر به معروف ...................... 52

تحمل هزینه ها ................................... 55

امر و نهی با عمل .............................. 56

اجرای بدون تبعیض .......................... 57

بخش پنجم : ترک امر به معروف و عواقب آن

سلطه اشرار......................................... 60

عقوبت الهی ...................................... 61

ضرر عمومی ..................................... 63

نزول بلا ............................................ 64

هلاکت.............................................. 65

همسانی با گنهکار ............................ 67

ذلّت .................................................. 69

سلب انسانیت ................................... 71

مستجاب نشدن دعا ........................... 72

مراحل سقوط .....................................74

مراحل ترک........................................ 76

منابع.......................................................78

مقدمه


دیار سجده

چهل حدیث از سیره سید الساجدین در سفر به بیت الله الحرام

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به پیشگاه:

برگزیده دو جهان حضرت محمد صلی الله علیه و آله

مظلوم عالم حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام

همسر مظلومه اش حضرت فاطمه زهرا علیها السلام

و فرزندان ایشان أئمه معصومین علیهم السلام به ویژه آخرین آنها حضرت حجه بن الحسن المهدی علیه السلام

«اللهم عجل فرجه، واجعلنا من انصاره، وامنن علینا برضاه»

قال رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله و سلم:

مَنْ حَفِظَ عَلی أُمَّتی أَربَعینَ حَدیثاً مِمّا یَحْتاجُونَ إِلَیهِ فی أَمرِ دینِهِمْ بَعَثَهُ اللّٰهُ عزّ وجلّ یَومَ القِیامَهِ فَقیهاً

عالِماً(1) ؛

سخنان معصومین علیهم السلام راهگشا و رساننده انسانها به تکامل و سعادت ابدی است. حفظ این سخنان و احادیث و رساندن آن به دیگران در سخنان پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام، مورد تشویق قرار گرفته است، در حدیثی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، برای افرادی که گفتار آن حضرت را حفظ کرده و بدون تحریف به دیگران انتقال دهند، دعا نموده اند.(2) محافظت از سخنان معصومین علیهم السلام حتی به وسیله افرادی که به زوایای سخنان آن

ص:9


1- (1)) اربعین شیخ بهائی، ص 65؛ خصال، ص 541 ح 15؛ ثواب الاعمال، ص 162 ح 1.
2- (2)) کافی، ج 1، ص 403 ح 1 و 2؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 84 ح 230.

بزرگان آگاه نباشند نیز کاری لازم است، چه بسا کسی که سخن معصوم را در حافظه دارد و آن را به شخصی آگاه تر انتقال می دهد. و او عمق زوایای سخن آن حضرت را در می یابد و نتیجۀ مورد نظر را از آن به دست می آورد.

به گفتۀ مرحوم شیخ بهائی، بعید نیست که منظور از تعبیر حفظ که در این احادیث استفاده شده است، جلوگیری از نابودی باشد، که هم حفظ در سینه و هم نوشتن و هم گفتن حدیث در میان مردم را در بر گیرد(1).

از سوی دیگر عدد چهل در معارف دینی ما عددی است که مورد عنایت بوده، و به نوعی بر کامل بودن دلالت دارد. در سخنان معصومین علیهم السلام محافظت از احادیث با عدد چهل نیز مورد تشویق قرار گرفته است.

یکی از همین سخنان حدیثی صحیح از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که شیعه و سنی آن را نقل کرده اند: کسی که برای امت من چهل حدیث - که در دین به آنها نیاز دارند - را حفظ کند خدای عزّ وجلّ روز قیامت او را فقیه و دانشمند مبعوث می نماید.

بر همین اساس تدوین مجموعه های چهل حدیث از ابتدا مورد عنایت علمای اسلام بوده است، و در رتبه های پایین تر

ص:10


مقدمه ناشر ··· 5

1. آراستگی روحی (آراستگی اندیشه)علم··· 13

2. حکمت··· 14

3. ادب··· 15

4. آراستگی گفتار (تقوی)··· 16

5. فصاحت··· 17

6. عمل··· 18

7. سکوت··· 19

8. زیبایی و آراستگی رفتار··· 20

9. پارسایی··· 21

10. زیبایی سیاست··· 22

11. زیبایی زندگی··· 23

12. زیبایی نماز··· 24

13. آراستگی قبل از دیدار··· 25

14. آلودگی و نفرت··· 26

15. آراستگی موی سر··· 27

16. موی سر··· 28

17. شانه زدن··· 29

18. روغن زدن··· 30

19. رنگ کردن مو··· 31

20. آراستگی موی صورت··· 32

21 . شارب··· 33

22 . روغن زدن شبانه··· 34

23 . سرمه کشیدن··· 35

24 . آراستگی بینی··· 36

25 . مسواک زدن··· 37

26 . کوتاه کردن ناخن··· 38

27 . آراستگی لباس··· 39

28 . لباس پاکیزگی··· 40

29 . شستن لباس··· 41

30 . تنظیم لباس··· 42

31 . لباس شهرت··· 43

32 . انگشتر عقیق··· 44

33 . پوشیدن انگشتر··· 45

34 . عطر زدن··· 46

35 . تصاویر در خانه··· 47

36 . گچ کاری خانه··· 48

37 . نظافت خانه··· 49

38 . آراستگی زنان، (آویختن گردنبند)··· 50

39 . ناخن گذاشتن زنان··· 51

40 . جمال زن··· 52

منابع··· 53


چهل حدیث پیرامون نور یزدان

یا اباصالح المهدی ادرکنا

ای نور یزدان، ای مهر تابان، ای فروغ بی پایان، ای خورشید همیشه فروزان.

ای پرچم نجات در آغوش، ای چشمه سار عاطفه رانوش، ای غائب ناگشته فراموش.

ای هر کجا فساد، تو هادم. ای هر کجا نظام، تو ناظم. ای هر کجا قیام، تو قائم.

ای همه غمها را تو پایان، ای همه دردها را تو درمان، ای همه نابسامانی ها را تو سامان.

تو بیا تا ز پرتو رویت، شب تاریک سحر گردد. ورنه ای مهر تابان، بی تو هر لحظه تیره تر گردد.

من در این غار خسته و دلتنگ، انتظار ترا ستاره کنم. در شب تار وحشت زا، لحظه های ترا شماره کنم.

گر بیائی ستاره های سحر، در نگاه تو رنگ می بازند. گر بیائی کبوتران امید، لانه ها را دوباره می سازند.

آه ای اشتیاق بی پایان، تو بیا تا که عشق جان گیرد، زیر زنجیر آهنین شکیب، دست لرزان ما توان گیرد.

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم

ماه پانزده شبه دامن خود را جمع کرده میدان آسمان را ترک می گفت و هاله آن با نمای اندوهباری همچون اشک از چشم آسمان می غلطید.

تاریکی اندام سنگین خود را به ماوراء افقها می کشید و لحظه ای بعد در و دیوار شهر تاریخی «سامرا» نقاب سیاه ظلمت را کنار زده، سپیده دم پیشانی خود را به ریگزارهای تفتیده صحرا و گردونه تپّه ها می سائید.

نسیم صبحگاهی بوسه بر لب دجله و صورت نخلهای پیر و جوان می زد. گوئی دنیا می خواست جلال و شکوه خاصّی به خود بگیرد.

اوّلین اشعّه طلائی روز، چون تیری خون آلود سینه سیاه افق را شکافت. صدای مؤذّن اوج گرفت و در همه جا طنین انداخت:

اللَّه اکبر، اللَّه اکبر

هنوز ندای عظمت خدا گوش جان را نوازش می داد که در یکی از خانه های شهر تاریخی «سامرا» کودکی به دنیا آمد که او نیز بی درنگ سرود عظمت خدا را به لب راند. انگشت سبّابه خود را به سوی آسمان بلند کرد، عطسه نمود و فرمود:

«اَلْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ، وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»

- غیبت شیخ طوسی ص 147، کمال الدّین ص 430، اعلام الوری ص 395.

پدر در حالی که موج نشاط از جام چشمانش فرو می ریخت فرمود:

«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی لَمْ یُخْرِجْنی مِنَ الدُّنْیا حَتَّی اَرانِی الْخَلَفَ مِنْ بَعْدی، اَشْبَهُ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّهِ خَلْقاً وَ خُلْقاً، یَحْفَظُهُ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی فی غَیْبَتِهِ، وَ یُظْهِرُهُ، فَیَمْلا َُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً، کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً»:

«سپاس و ستایش خداوندی را که مرا زنده نگه داشت، تا جانشینم را که از منست، و در سیرت و صورت شبیه ترین مردم به رسول اکرم - صلی اللَّه علیه و آله - است با چشم خود ببینم.

خدایش او را در پشت پرده نگه می دارد و

سپس ظاهر شود و زمین را پر از عدل و داد کند، آن چنانکه پراز ظلم و ستم شده است»

- اعلام الوری ص 291، کفایه الأثر ص 291.

شادی و سرور بر همه جا دامن کشید، برق شعف از دیدگان مادر بیرون می زد آب در گلوی حکیمه خشکیده بود. حیرت و تعجّب بر چهره ها نقش شگفت زده بود، نفس ها از سینه ها بیرون نمی آمد و اشکی از شوق و تعجّب در چشمها گردش می کرد.

فضیلت و شرف چون سایه ای سنگین بر سر مولود بال گسترده بود، و در سیمایش موجی از لبخند در دریای اشک شنا می کرد.

کسی جرأت نمی کرد به نوزاد نزدیک شود که او دنیائی از عظمت را با خود آورده بود.

او پیش از آفتاب چشم به این جهان گشود تا همیشه آفتاب را پشت سر قرار دهد.

بدین ترتیب تولّد شگفت انگیزترین انسان تحقّق یافت و بدین سان روشنگر شبهای ظلمانی، ویرانگر بنیان های عدوانی، بنیانگذار حکومت واحد جهانی، بر اساس ارزشهای آسمانی، پای بر عرصه گیتی نهاد.


فهرست

مقدمه
زمین خالی از حجّت نمی ‏ماند
نَسَب حضرت مهدی ‏علیه السلام
خاندان مهدی ‏علیه السلام
نام مبارک مهدی ‏علیه السلام
سیمای مهدی ‏علیه السلام
اوصاف مهدی‏ علیه السلام
غیبت امام زمان ‏علیه السلام

علت غیبت امام زمان‏ علیه السلام
فضیلت انتظار فرج
احوال مردم آخرالزمان
نشانه ‏های ظهور مهدی‏ علیه السلام
یاران مهدی ‏علیه السلام
حکومت مهدی‏ ‏علیه السلام
حضرت مهدی‏ علیه السلام در قرآن 
پاورقی

مقدمه
«یا صاحب الزمان ادرکنا»

قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم: «مَنْ حَفِظ مِنْ اُمَّتی اَرْبَعینَ حَدیثاً مِمَّا یَحْتاجُونَ اِلَیْهِ مِنْ أَمْرِ دینِهِمْ بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقیامَةِ فَقیهاً عالِماً»(۱).
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: «هر کسی از امّت من چهل حدیث در مورد مسائل دینی که مردم به آن نیاز دارند حفظ کند خداوند در روز قیامت او را فقیه ودانشمند بر انگیزد».
صرف نظر از مجموعه احتمالاتی که در معنای «حفظ حدیث» مطرح شده است(۲) یکی از شیوه های رایج در بین علمای پیشین این بوده است که از طریق تدوین مجموعه های «چهل حدیث» در زمینه موضوعات مختلف دینی که مردم بدان نیاز داشته اند به نشر معارف دین می پرداختند.
این کار را علما واندیشمندان اسلامی به عنوان مرزبانان فرهنگ اسلامی با هدف حفظ وتحکیم وترویج احکام وتعالیم دینی انجام می دادند. البته وجود روایات زیادی که در آنها به حفظ چهل حدیث سفارش شده است انگیزه ای بوده است که اغلب علما در کنار تمام کارهای علمی وفکری وفرهنگی خود، به تدوین مجموعه های چهل حدیث اهتمام بورزند تا از این طریق هم به انجام وظیفه خود یعنی ترویج فرهنگ اسلامی پرداخته باشند وهم به ثواب وفضیلتی که در این روایات وعده داده شده است نائل آیند.
متأسفانه به مرور زمان به موازات رواج پیدا کردن شیوه های جدید آموزشی وتبلیغات، مسأله تدوین چهل حدیث به فراموشی سپرده شد ویا حداقل از رونقی که پیش از این داشت افتاده است.
امّا به نظر می رسد در شرایط کنونی یعنی کم شدن فرصت مطالعه افراد در نتیجه گسترش زندگی ماشینی تألیف مجموعه های «چهل حدیث» در موضوعات مورد نیاز، هنوز از کار آیی بیشتری برخوردار می باشد.
از آنجا که در دوره غیبت توجه به مسأله امامت وآشنایی با ابعاد مختلف معارف امام زمان علیه السلام از اهمیت بسیار مهمی برخوردار است واز طرف دیگر راه شناخت درست این موضوع مراجعه به روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم وائمه اطهار علیهم السلام است، وبه پاسداشت سال امام علی علیه السلام که از طرف رهبر معظم انقلاب اسلامی با هدف تبیین هر چه بیشتر معارف ورهنمودهای آن حضرت انجام گرفته است بر آن شدیم تا از طریق بررسی مجموعه فرمایشات حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بخشی از آن روایات را که ابعاد مختلف شخصیت حضرت صاحب الزمان علیه السلام ووقایع زندگی وویژگیهای یاران ودوران حکومت آن حضرت را مورد اشاره قرار داده است با ترتیب مناسب به صورت یک مجموعه «چهل حدیث» جهت استفاده علاقمندان تهیه ومنتشر سازیم. امید آن که این تلاش ناچیز در حدّ خود به ترویج فرهنگ انتظار کمک نموده باشد.


فهرست مطالب

مقدمه ناشر··· 5

قلب سلیم··· 13

1. قلب حرم خداست··· 14

2. رهایی از دنیا··· 15

3. تزکیه و پاکی دل··· 16

4. قلب محزون محبوب خدا··· 17

5. صلاح قلب··· 18

6. دل مؤمن و عنایت ویژه الهی··· 19

7. دل با صفا··· 20

8. قلب و زبان··· 21

9. نتیجه قساوت قلب··· 22

10. عامل نیرومندی قلب··· 23

11. خوراک قلب··· 24

12. اخلاص لطافت بخش قلب··· 25

13. قلب فهیم··· 26

14. دل و حسابرسی··· 27

15. دل نگهبان زبان··· 28

16. اثرپذیری قلب··· 29

17. دشواری دل کندن··· 30

18. دل کتاب فکر··· 31

19. حضور قلب··· 32

20. آبادی قلب··· 33

21. صادرات دل پاک··· 34

22. قلب موعظه گر··· 35

23. دل چشمه حکمت··· 36

24. قلب جایگاه ایمان··· 37

25. تصمیم به خیانت··· 38

26. سالم ترین دل··· 39

27. دل بی تقوی سرچشمه فتنه ها··· 40

28. راه حیات قلب··· 41

29. قلب سلیم هدیه خدا··· 42

30. قلب وارونه··· 43

31. خنده زیاد عامل دل مردگی··· 44

32. مایه روشنایی دل··· 45

33. مرگ دلها··· 46

34. کوردلی··· 47

35. قلب کافر··· 48

36. منزلت قلب در بدن··· 49

37. آبادی دلها··· 50

38. رعایت حال دل··· 51

39. بزرگترین درد··· 52

40. نقش قلب در رفتار··· 53

منابع و مآخذ··· 54

مقدمه ناشر


مقدمه

السلام علی غوث اللهفان و من صارت به أرض خراسان، خراسان، السَّلَامُ عَلَی قُرَّهِ عین فَاطِمَه سَیِّدَه نِسَاءِ الْعَالَمِینَ، السلام علی البهجه الرضویه و الأخلاق الرضیه و الغصون المتفرعه عن الشجره الأحمدیه [1].

سلام بر فریادرس پریشان دلان و (سلام) بر آن که به وجود او سرزمین خراسان، خراسان گشته است، سلام بر روشنی چشم فاطمه سرور زنان جهانیان، سلام بر آن خشنودی رضوی و آن شاخسار های برآمده از درخت احمدیه.

[صفحه 4]

بسم الله الرحمن الرحیم

شیعه مفتخر است که همواره فرا راه خویش چراغ هایی نورافشان دارد که مسیر تاریک و ظلمانی زندگانی را بر او روشن می نماید و وی را از لغزش در گردابهای ضلالت رهایی می بخشد. از آن جایی که خداوند زمین را از حجّت خویش خالی نساخته و نمی سازد، لذا پس از خاتم انبیاء حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله، درّهای یگانه ی امامت را برای هدایت و راهنمایی بشر برگزیده است و هر کدام در دورانی خاص نورافشانی نموده و برنامه ی الهی خویش را اجرا ساخته اند.

[صفحه 5]


مواعظ اللّه تعالی لعِیسَی علیه‌السلام

پندهای خدا به عِیسی علیه‌السلام

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنْهُمْ علیهم السلام، قَالَ: فِیما وَعَظَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِیسَی علیه‌السلام

علی بن ابراهیم از پدرش از علی بن اسباط از ائمه معصومین علیهم‌السلام نقل کرده که: در پندهای خداوند به عیسی بن مریم علیه‌السلام آمده است:

http://bayanbox.ir/view/3057845205874590246/arbaeenat.ir.gif1.یَا عِیسَی! أَنَا رَبُّکَ وَرَبُّ آبَائِکَ، اسْمِی وَاحِدٌ، وَأَنَا الْأَحَدُ المُتَفَرِّدُ بِخَلْقِ کُلِّ شَیْءٍ، وَکُلُّ شَیْءٍ مِنْ صُنْعِی، وَکُلٌّ(1) إِلَیَّ رَاجِعُونَ.

ای عیسی! من پروردگار تو و پروردگار پدرانت هستم، نامم واحد [و یکتا] است، و من یگانه ای هستم که همه چیز را به تنهایی آفریدم، و هرچیز ساخته من است، و همه به سوی من باز می گردند.


http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gifامام رضا (ع): هر خاکی همچون مردار، خون و ذبح شدة بی‌نام خدا حرام است، مگر خاک قبر حسین(ع) که درمان هر درد است.   
سفینه البحار ج 2 ص 103

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif1

امام صادق (ع): در خاک قبر حسین (ع) شفای هر درد است و آن دوای بزرگتر است.
من لایحضره الفقیه ج 2 ص 599

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif2

امام صادق (ع): سجده بر تربت حسین(ع) حجاب‌های هفتگانه را کنار می‌زند.
بحارالانوار ج 82 ص 153 و 334

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif3

امام صادق (ع): کام فرزندان خود را با تربت حسین(ع) بردارید، که این تربت امان است .
وسائل الشیعه ج 10 ص


عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهم السلام قَالَ:

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله أَوْصَى إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ کَانَ فِیمَا أَوْصَى بِهِ أَنْ قَالَ لَهُ:

امام صادق از پدران بزرگوارش از امام حسین علیهم السلام نقل فرمود:

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وصیت هایى به امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود، از جمله وصایا این بود که فرمود:

یَا عَلِیُّ، مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثاً یَطْلُبُ بِذَلِکَ وَجْهَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَعَ‏ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً.

اى على! هر کس از امّت من چهل حدیث را براى رضاى خدا و آخرت حفظ کند، خداوند او را در روز رستاخیز به همراه پیامبران، صدیقان، شهیدان و صالحان محشور مى‏ نماید و اینان رفیقان خوبى هستند.


تعداد بشاراتى که از پیامبر اکرم ( ص) درباره حضرت مهدى (ع) وارد شده ، بیش از آن است که در این مختصر گنجانده شود، ما از میان این احادیث تنها به ذکر چهل حدیثى که حافظ ابونعیم اصفهانى (متوفى 430هـ ) در کتاب اربعین حدیث فى المهدى ذکر المهدى و نعوته و حقیقة مخرجه جمع آورى کرده ، اکتفاء مى کنیم.

  مرحوم على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمه مى نویسد: چهل حدیث درباره مهدى موعود به دست آورده ام که حافظ ابونعیم اصفهانى آنها را جمع آورى کرده و من هم به ترتیبى که او ذکر نموده ، مى آورم ولى از میان سلسله سند فقط شخص راوى که از پیغمبر روایت نموده است، نام مى بریم :

حدیث1- رفاه مردم در عصر امام زمان :

ابوسعید خدرى از پیامبر اکرم (ص) روایت کرده که فرمود :

یکون من امتى المهدى ان قصر عمره فسبع سنین و الافثمان و الافتسع یتنعم امتى فى زمانه نعیما لم یتنعموا مثله قطّ البر و الفاجر یرسل السماء علیهم مدراراً و الا تدخر الارض شیئاً من نباتها .  

مهدى از میان امت من برخاسته شود مدت سلطنت او هفت یا هشت یا نه سال مى باشد ، همه طبقات امت من در زمان ظهور او چنان در رفاه زندگى نمایند که قبل از وى هیچ بّر و فاجرى بدان نرسیده باشند، آسمان باران رحمت خود را بر آنان مى بارد و زمین از روئیدنیهاى خود چیزى فرو گذار نمى کند.


حدیث2- عدل مهدى (عج) :


مقدمه‌

سال دهم هجرت که مسلمانان همراه پیامبر اکرم صلّی الله علیه .وآله مراسم حج را به پایان رساندند و آن سال، بعدا «حجة الوداع» نام گرفت، پیامبر اکرم صلّی الله علیه .وآله عازم مدینه گردید. فرمان حرکت صادر شد. هنگامی که کاروان به سرزمین «رابغ» در سه میلی جحفه که میقات حجاج است، رسید امین وحی در مکانی به نام «غدیرخم» فرود آمد. آیه:
«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس».
نازل شد که ای پیامبر، آنچه از طرف خدا فرستاده شده، به مردم ابلاغ کن. اگر این کار را نکنی، رسالت خود را تکمیل نکرده‌ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ خواهد کرد. سوره مائده، آیه دستور توقف در آن مکان صادر شد. همه مردم ایستادند. وقت ظهر هوا، بشدت گرم بود. پیامبر اکرم صلّی الله علیه .وآله نماز ظهر را با جماعت خواند سپس در حالی که مردم دور او را گرفته بودند، بر روی نقطه بلندی که از جهاز شتران برپا شد، قرار گرفت و با صدای رسا خطبه خواند و سپس فرمود: «مردم نزدیک است من دعوت حق را لبیک گویم و از میان شما بروم من مسؤولم و شما هم مسؤولید».


الأربعون القرآنیة

تألیف:
أحمد بن عبد الرزاق بن محمد آل إبراهیم العنقری

تقدیم
فضیلة الشیخ المحدث. صالح بن سعد اللحیدان
فضلیة الشیخ المحدث: عبد الله بن عبد الرحمن السعد

طبع الطبعة الأولى على نفقة الشیخ الفاضل
عبد اللطیف بن سلیمان بن عبد اللطیف آل إبراهیم العنقری
الکویت

تعریف بالکتاب (*)
صدر کتاب «الأربعون القرآنیة»؛ تألیف فضیلة الشیخ: أحمد بن عبدالرزَّاق بن محمد آل إبراهیم العنقری، تقدیم فضیلة الشیخ العلاَّمة المحدِّث: عبدالله بن عبدالرحمن السعد، والشیخ العلامة المحدِّث: صالح بن سعد اللحیدان، وطُبِع الکتاب على نفَقَة الشیخ عبداللطیف بن سلیمان بن عبداللطیف آل إبراهیم العنقری، وهو کتاب فرید عصره، وسابق غیره.

امتاز الکتاب بعنوانه ومضمونه، وشهِد کبار أهل الحدیث بأنَّه لم یسبق له مثیلٌ من قبل، إضافةً لصحَّة الأحادیث الواردة فیه وشمولیتها، وقد نهج مؤلِّف الکتاب نهج البخاری؛ فقد جعل عَناوِین الأبواب مُستَنبَطة من الأحادیث الواردة فیه، وقد عُرِض الکتاب على مجموعةٍ من کِبار أهل العلم؛ وعلى رأسهم مُقدِّمَا الکتاب الشیخان المحدِّثان: عبدالله بن عبدالرحمن السعد، وصالح بن سعد اللحیدان، وغیرهم، وقد أثنَوْا علیه بأبلغ الثناء الحق وأحسنه.

وقد دعا کلُّ مَن وقعت بیده نسخةٌ من الکتاب لشرحه؛ لِمَا یترتَّب على شرحه من فوائد جمَّة لطلبة العلم فیما یتعلَّق بکتاب الله تعالى.

وفَّق الله مؤلِّف الکتاب، ومَن قدَّم للکتاب، ومَن طبَع الکتاب، ومَن وزَّع الکتاب، ومَن شرَحَه ونشَرَه بین بیدی طُلاَّب العلم لکلِّ ما یحبُّه ویَرضاه، إنه ولیُّ ذلک والقادِر علیه.
__________
(*) قال مُعِدُّ الکتاب للشاملة: بقلم. د. حمد التمیمی

(ح) أحمد عبد الرزاق آل ابراهیم العنقری
فهرسة مکتبة الملک فهد الوطنیة أثناء النشر


فَیْضُ الْمُعِیْنِ
عَلَى جَمْعِ الْأَرْبَعِیْنَ
فِی فَضْلِ الْقُرْآن ِالْمُبِیْنِ ...
تَألِیْفٌ
مُلَّا عَلِیّ بْن سُلْطَاْن مُحَمَّدٍ،الْقَارِیِّ الْهَرْوِیِّ الْمَکِّیِّ الْحَنْفِیِّ
(؟-1014هـ)
ترجمةالمؤلف
اسمه ونسبه
هو:علی بن سلطان محمد، نور الدین ،الملا ، الهروی ،القاری ( 000 - 1014 ه‍ = 000 - 1606 م ) فقیه حنفی ، من صدور العلم فی عصره .
واسم والده مرکب جریا على عادة العجم أن یسموا أولادهم بأسماء مرکبة مزدوجة یسبقه اسم النبی صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: محمد أو یلحقه أحد اسمیه: أحمد أو محمد، و ذلک تبرکا و تیمنا، مثل فاضل محمد، وصادق محمد وأسد محمد . فاسم أبیه: سلطان محمد من هذا القبیل ولم یکن من الملوک کما یتوهم من کلمة السلطان فانتبه.
لقبه و کنیته
أما لقبه فیلقب بـ" نور الدین". والملا لقب بالفارسیة یطلق على أهل العلم والفضل فی أفغانستان و إیران.
و یکنى بـ "أبی الحسن".
مولده ووفاته


منابع روائی اهل سنّت مملوّ از احادیثی است که فضائل و مناقب امیرالمؤمنین علی و اهل بیت ایشان علیهم السلام را بیان نموده است. آنچه در زیر از نظر می گذرانید چهل حدیث برگزیده نبوی از این منابع در باره فضائل امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که به مناسبت عید سعید غدیر برای خوانندگان محترم نقل جمع آوری شده است:

حدیث 1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: علیّ باب علمی ومبین لأمتی ما أرسلت به من بعدی، حبّه إیمان وبغضه نفاق.  (اللئالی سیوطی : ج1 ص173)

رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: على ـ علیه السلام ـ دروازه دانش من است و پس از من پیام هاى مرا براى امّتم تبیین مى کند. دوستی با او ایمان و دشمنی با او نفاق است.

حدیث 2. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: أقدم أُمتی سلماً و أکثرهم علماً و أصحهم دیناً و أفضلهم یقیناً وأکملهم حلماً وأسمحهم کفاً وأشجعهم قلباً علی، وهو الإمام على أُمتی.  (ینابیع المودة قندوزی حنفی : ص76)

رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: علی ـ علیه السلام ـ پیشتازترین در مسلمان شدن و پربهره ترین در علم و خالص ترین در دین و برترین در یقین و کاملترین در بردباری و بخشنده ترین و پردل ترین امت من است و او امام و پیشوای امت (پس از من) است. 


فهرست فارسی

چهل حدیث هامقدمه
چهل حدیث هاستون دین
چهل حدیث هاسیماى دین
چهل حدیث هامرز ایمان و کفر
چهل حدیث هافروغ دیده پیامبر ص
چهل حدیث هانخستین عملى که بررسى.
چهل حدیث هاسبک شمارنده نماز
چهل حدیث هاکلاغ واره
چهل حدیث هاکاهلى در نماز
چهل حدیث هاشتابزدگى در نماز
چهل حدیث هابدترین دزد:
چهل حدیث هاترک نماز جمعه
چهل حدیث هانماز و زکات
چهل حدیث هاغیبت و نماز

چهل حدیث هانماز و احترام به پدر و مادر
چهل حدیث هاتفاوت دو نماز
چهل حدیث هانماز از گناه باز مى دارد:
چهل حدیث هانشانه پذیرش نماز
چهل حدیث هانماز و پاکدامنى و درستکارى
چهل حدیث هانماز و ولایت
چهل حدیث هارعایت وقت نماز
چهل حدیث هاهمگرایى هستى بانماز گزار
چهل حدیث هاآرایه نماز
چهل حدیث هاخشوع
چهل حدیث هاخشوع امام على علیه السلام
چهل حدیث هاخشوع امام حسن علیه السلام
چهل حدیث هانماز بدرود
چهل حدیث هاحضور قلب
چهل حدیث هاقنوت
چهل حدیث هاسجده
چهل حدیث هانماز و تفکر
چهل حدیث هانماز آگاهانه
چهل حدیث هاگشایش درگاه الهى
چهل حدیث هاراز و نیاز شبانه
چهل حدیث هانتیجه نماز شب ابراهیم ع
چهل حدیث هاسبب محرومیت از نماز شب
چهل حدیث هانماز و وحدت اسلامى
چهل حدیث هانماز در مسجد
چهل حدیث هاشستشو در چشمه زلال
چهل حدیث هانماز تحیّت
چهل حدیث هارعایت حال مأمومین

فهرس عربی

چهل حدیث هاعمود الفسطاط
چهل حدیث هاوجه الدین
چهل حدیث هابین الایمان و الکفر
چهل حدیث هاقره عین النبى
چهل حدیث هااول ما ینظرفیه
چهل حدیث هامستخف الصلاة
چهل حدیث هانقر الغراب
چهل حدیث هاالصلاة متکاسلا
چهل حدیث هاتمام الصلاة
چهل حدیث ها
اسرق الناس
چهل حدیث هاترک الجمعة
چهل حدیث هاالزکاة و الصلاة
چهل حدیث هاالغیبة و الصلاة :

چهل حدیث هاالصلاة و حق الوالدین
چهل حدیث هاالصلوتین
چهل حدیث هاالصلاة تنهى عن الفحشاء
چهل حدیث هاعلامة القبول
چهل حدیث هاقیمة الصلاة
چهل حدیث هاالصلاة و الولایة
چهل حدیث هامحافظة الوقت
چهل حدیث هاالمصلى و ما حوله
چهل حدیث هازینة الصلاة
چهل حدیث هاالخشوع
چهل حدیث هاخشوع على علیه السلام
چهل حدیث هاخشوع الحسن علیه السلام
چهل حدیث هاصل صلاة مودع
چهل حدیث هاالصلاة و المغفرة
چهل حدیث هاالقنوت
چهل حدیث هاالسجود
چهل حدیث هارکعتان فى التفکر
چهل حدیث هامن صلى عالما
چهل حدیث هایفتح الباب
چهل حدیث هاقیام اللیل
چهل حدیث هاصلاة ابراهیم علیه السلام
چهل حدیث هاسبب المحرومیة
چهل حدیث هاالصلاة و الوحدة الاسلامیة
چهل حدیث هاالصلاة فى المسجد
چهل حدیث هاالنهر الجارى
چهل حدیث هاصلاة التحیّة
چهل حدیث هارعایة المأموم

http://bayanbox.ir/view/8296398673568525171/1451.png مقدمه


http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif1 بُکاءُ العُیُون و خَشیَةُ القُلُوبِ رَحمَةٌ مِنَ اللهِ

گریه ی چشم ها، و ترس دلها، از نشانه های رحمت پروردگار است.

آنکه دو چشم اشکباری دارند                                            حالی خوش، قلب بیقراری دارند
دانند که لطف حق شده شاملشان                                    در باغ جنان برگ و باری دارند

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif 2 البُکاءُ مِن خَشیَةِ اللهِ نَجاةٌ مِنَ النارِ
گریه از ترس خدا وسیله نجات از آتش است.

آن دیده که از خوف خدا گریان است                                    در بارگه حق، نکو مهمان است
فردای قیامت همین گریه او                                              باعث نجات از جهنم سوزان است

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif 3 مَن طَلَبَ رِضَی اللهِ بِسَخَطِ الناسِ کَفاهُ اللهُ اُمُورَ الناسِ
هر کس در پی خوشنودی خدا باشد که مردم از او برنجند خداوند او را در امور مردم کفایت خواهد کرد.

آنکس که بپوید ره ایمان را                                               از جان طلبد رضایت یزدان را
خشنود اگر ز کار او کس نشود                                          یزدان بکند کفایت ایشان را

http://bayanbox.ir/view/6516089851285160564/rating.gif 4 من طلب رضی الناس بسخط الله و کله الله الی الناس


پاداش ترک نگاه حرام در دنیا و آخرت

امام صادق علیه‌السلام:
چهل حدیث ها1 النظرهُ سهمٌ مِن سِهام إبلیس مسمومٌ، مَن ترکها لِلّه عزّوجلّ لا لِغیره أعقبه الله أمناً و إیماناً یجدُ طَعْمَه.

نگاه به (نامحرم) یکی از تیرهای زهرآلود شیطان است، هرکس به خاطر خدای بزرگ و بلندمرتبه، نه به خاطر غیر او، آن را ترک نماید در پی آن خداوند آرامش و ایمانی به او ارزانی فرماید که طعم آن را بیابد.[1]

امام صادق علیه‌السلام:
چهل حدیث ها2 من نظر إلی امرأهٍ فَرفَعَ بصرَه إلی السماء أو غمّضَ بصرَه لَم یرتَدَّ إلیه بصرُه حتی یزوِّجَه الله عزّوجلّ مِنَ الحُور العین.

کسی که نگاهش به زنی (نامحرم) بیفتد و فوراً چشم خود را به‌طرف آسمان کند یا آن را فروببندد، چشم خود را برهم نمی‌زند مگر این‌که خدای بزرگ و بلندمرتبه از حوریان بهشتی به ازدواج او درآورد.[2]

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام:
چهل حدیث ها3 مَن غَضَّ طَرفَه أراح قلبَه.

هرکس (در برابر گناه) چشم خود را فروبندد، دلش را آسوده گرداند.[3]

امام صادق علیه‌السلام:
چهل حدیث ها4 کُلُّ عَیْنٍ بَاکِیَةٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ إِلاَّ ثَلاَثَةَ أَعْیُنٍ عَیْنٌ بَکَتْ مِنْ خَشْیَةِ اَللَّهِ وَ عَیْنٌ بَاتَتْ سَاهِرَةً فِی سَبِیلِ اَللَّهِ وَ عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحَارِمِ اَللَّهِ

امام صادق از پدرش علیهما السّلام روایت کرده که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و اله و سلّم فرموده است: هر دیده‌اى در روز قیامت گریان است جز سه دیده: چشمى که از خوف خدا اشک ریزد، و دیده‌اى که در راه خدا بیدارى کشد(چون مرزدار یا دیدبانى که در شب دیدبانى کند)سوّم چشمى که از محرّمات الهى خود را بپوشد و بر هم نهد.[4]

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام:


چهل حدیث ها1پیشگفتار
 چهل حدیث ها2خلاصه حالات هفتمین معصوم پنجمین اخترامامت
 چهل حدیث ها3مدح هفتمین ستاره فروزنده
 چهل حدیث ها4بشارت بر نور هدایت و نشر علوم
 چهل حدیث ها5شهامت و خطاب به کودکى معصوم
 چهل حدیث ها6آئینه تمام نماى پیامبر خدا
 چهل حدیث ها7نجات نسل دو پرنده و تسلیم نخل خشکیده
 چهل حدیث ها8دخالت بیجا و خواسته هرکس
 چهل حدیث ها9پدر مرده و گنج مخفى
 چهل حدیث ها10موقعیّت و منزلت ائمّه علیهم السلام
 چهل حدیث ها11شرمسارى دشمن در کنار کعبه
 چهل حدیث ها12ملکوت آسمان ها و طبقات زمین
 چهل حدیث ها13توجیه مغرضان و بى خردان
 چهل حدیث ها14جنّ در طواف کعبه و تبعیّت از ولایت
 چهل حدیث ها15کلید بدبختى و شرارت ها
 چهل حدیث ها16چهار مطلب یا مباحثه تکان دهنده
 چهل حدیث ها17نفرین در جایگاه حضرت شعیب علیه السلام
 چهل حدیث ها18پیش گوئى از کشتار
 چهل حدیث ها19مرگ شامى و حیاتى دوباره
 چهل حدیث ها20حاجیان انسان نما
 چهل حدیث ها21نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
 چهل حدیث ها22آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
 چهل حدیث ها23خدا را چگونه مى توان دید؟!
 چهل حدیث ها24کشاورزى و کار افتخار است
 چهل حدیث ها25ارزش و اهمیّت خوردنى ها
 چهل حدیث ها26اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
 چهل حدیث ها27هدیه به شاعر از خزینه خالى
 چهل حدیث ها28بهترین دارو و درمان
 چهل حدیث ها29اهمیّت افطارى دادن
 چهل حدیث ها30خودآرائى براى همسر
 چهل حدیث ها31زائیدن گرگ باوفا
 چهل حدیث ها32شرایط و حدود سفره
 چهل حدیث ها33خوردن انگور و خرید بهترین مادر
 چهل حدیث ها34پیرزنى، جوان شد
 چهل حدیث ها35اعتراض و پاسخى دندان شکن
 چهل حدیث ها36دو سؤ ال درباره قیامت
 چهل حدیث ها37بهترین کلام در آخرین فرصت
 چهل حدیث ها38تسلیم در مقابل حوادث
 چهل حدیث ها39چهارده معمّا و پاسخ
 چهل حدیث ها40انقراض بنى عبّاس توسط هلاکو
 چهل حدیث ها41تیراندازى در کهولت سنّ
 چهل حدیث ها42تواضع و فروتنى
 چهل حدیث ها43مرورى بر لحظات حسّاس
 چهل حدیث ها44در رثاى پنجمین اختر تابناک
 چهل حدیث ها45پنج درس ارزشمند و آموزنده
 چهل حدیث ها46چهل حدیث گهربار منتخب
 چهل حدیث ها47مدح و ثناى پنجمین اختر فروزنده
 
چهل حدیث ها
48 ارجاعات  

مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت، به یکى از دوستان خود گفت: همین که من از دنیا رفتم، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.


چهل حدیث ها1پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات دوازدهمین معصوم
چهل حدیث ها3طلعت نور دهمین اختر امامت
چهل حدیث ها4طلعت نور بین مکّه و مدینه
چهل حدیث ها5فراهم شدن آب براى نماز
چهل حدیث ها6آگاهى از درون اشخاص
چهل حدیث ها7خبر ازدگرگونى رؤساى حکومت
چهل حدیث ها8نان در سفره و بلعیدن جادوگر
چهل حدیث ها9پیدایش دو درخت بزرگ
چهل حدیث ها10نمایش لشکر امام درمقابل
چهل حدیث ها11دریافت اموال درموقع مناسب
چهل حدیث ها12پیش گوئى از مرگ فرمانده
چهل حدیث ها13درمان مریض ومسلمان شدن
چهل حدیث ها14اهمیّت عقیق و فیروزه درنجات
چهل حدیث ها15تبلیغ دین وزنده کردن 50 غلام
چهل حدیث ها16جزاى خیانت احسان !
 
چهل حدیث ها17هدایت شخص منحرف ؛ و مریض
چهل حدیث ها18استجابت بعد از سه روز
چهل حدیث ها19ریگ بیابان یا طلاى سرخ
چهل حدیث ها20تقسیم گوسفند و طىّالارض
چهل حدیث ها21خداوند بهترین یار و نگهبان
چهل حدیث ها22شفاى خلیفه با دعاى امام
چهل حدیث ها23تعیین و خریدارى همسر در بغداد
چهل حدیث ها24خبر ازمرگ دشمن واختصاص ایّام
چهل حدیث ها25دو جریان تکان دهنده دیگر
چهل حدیث ها26پوشش و پیش بینى باران
چهل حدیث ها27پیامبران، و منصب امامت
چهل حدیث ها28دعاى امام در حقّ اصفهانى
چهل حدیث ها29بالا رفتن پرده باقدوم مبارک امام
چهل حدیث ها30شانس درشکستگى نگین انگشتر
چهل حدیث ها31وضعیّت وجوهات و اموال ارسال
چهل حدیث ها32هیچ زمینى خالى از قبر نیست
 
چهل حدیث ها33الاغ نصرانى و شیعه شدن پسرش
چهل حدیث ها34تصرّف و اظهار مافوق بشر
چهل حدیث ها35وساطت غیرمستقیم دررفع مشکل
چهل حدیث ها36پیدایش آب و نجات همراهان
چهل حدیث ها37پیش بینى مهمّ در آزادى از زندان
چهل حدیث ها38هدایت گمراه با سخنى کوتاه
چهل حدیث ها39تواضع، نشانه عظمت و حقانیّت
چهل حدیث ها40آشنائى به زبانها وتعلیم به دیگران
چهل حدیث ها41مرگ خلیفه ظالم بعد از سه روز
چهل حدیث ها42توکّل بر خداوند و نجات از مرگ
چهل حدیث ها43تسلیم ودیعه هاى امامت به وصىّ
چهل حدیث ها44 در رثاى دهمین ستاره فروزنده
چهل حدیث ها45 پنج درس ارزشمند و آموزنده
چهل حدیث ها46 منقبت دهمین ستاره هدایت
چهل حدیث ها47 چهل حدیث گهربار منتخب

چهل حدیث ها48 ارجاعات  

پیشگفتار


چهل حدیث ها1 پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات نهمین معصوم..
چهل حدیث ها3ظهور نور هدایت بین مکّه و..
چهل حدیث ها4در گهواره ومسائل خانوادگى
چهل حدیث ها5کودکى دردآشنا
چهل حدیث ها6آفرینش مافوق تصوّر
چهل حدیث ها7واقعه اى حیرت انگیز درشش..
چهل حدیث ها8دو جریان بسیار عظیم و..
چهل حدیث ها9نجات شخصى سرگردان از..
چهل حدیث ها10معرفت همسر خانم کبوتر
چهل حدیث ها11زنده شدن گاو!
چهل حدیث ها12نشانه هائى از امامت
چهل حدیث ها13پرش نان و بلعیدن شیر
چهل حدیث ها14احتجاج و غلبه بر رقیب
چهل حدیث ها15مسافر آشنا همراه پاسخ
چهل حدیث ها16جزاى بد گمانى بشوهر..
 

چهل حدیث ها17احضار نامه ازکوفه وصندوق.
چهل حدیث ها18آشنائى به کتابهاى آسمانى.
چهل حدیث ها19جبران خسارت ملخها
چهل حدیث ها20شناخت دینار گمشده
چهل حدیث ها21معرفت نجات بخش انسان..
چهل حدیث ها22برخورد متفاوت با افراد
چهل حدیث ها23برخورد با دشمن دوست نما
چهل حدیث ها24نابودى یا کمک و کار با ظلمه
چهل حدیث ها25مرگ گریه کننده قبل از مریض
چهل حدیث ها26انواع درد دندان و درمان آن
چهل حدیث ها27مناظره با هارون و فرق سادات
چهل حدیث ها28ادرار کجا و گناه از کیست ؟
چهل حدیث ها29ضرورت سبزى همراه غذا
چهل حدیث ها30برخورد با دشمن نادان
چهل حدیث ها31درمقابل خدمت ومحبّت خیانت
 

چهل حدیث ها
33راهنمائى شخصیّتى مسافر و
چهل حدیث ها34خبر از مرگ برادر جندب.
چهل حدیث ها35دلسوزى شیر براى زایمان..
چهل حدیث ها36ارزش کار و کشاورزى
چهل حدیث ها37خرید همسر به عنوان ..
چهل حدیث ها38معرّفى جانشین خود
چهل حدیث ها39هلاکت سگ خلیفه بوسیله.
چهل حدیث ها40خبر ازشهادت دردوّمین مرحله
چهل حدیث ها41خروج از زندان و طىّ الارض
چهل حدیث ها42دستور خواب تا هنگام شهادت
چهل حدیث ها43در سوگ و عزاى هفتمین ..
چهل حدیث ها44پنج درس آموزنده ارزشمند
چهل حدیث ها45مدح و مناجات امام هفتم
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار

چهل حدیث ها47 ارجاعات 


چهل حدیث ها1 پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات نهمین معصوم..
چهل حدیث ها3ظهور نور هدایت بین مکّه و..
چهل حدیث ها4در گهواره ومسائل خانوادگى
چهل حدیث ها5کودکى دردآشنا
چهل حدیث ها6آفرینش مافوق تصوّر
چهل حدیث ها7واقعه اى حیرت انگیز درشش..
چهل حدیث ها8دو جریان بسیار عظیم و..
چهل حدیث ها9نجات شخصى سرگردان از..
چهل حدیث ها10معرفت همسر خانم کبوتر
چهل حدیث ها11زنده شدن گاو!
چهل حدیث ها12نشانه هائى از امامت
چهل حدیث ها13پرش نان و بلعیدن شیر
چهل حدیث ها14احتجاج و غلبه بر رقیب
چهل حدیث ها15مسافر آشنا همراه پاسخ
چهل حدیث ها16جزاى بد گمانى بشوهر..
 

چهل حدیث ها17احضار نامه ازکوفه وصندوق.
چهل حدیث ها18آشنائى به کتابهاى آسمانى.
چهل حدیث ها19جبران خسارت ملخها
چهل حدیث ها20شناخت دینار گمشده
چهل حدیث ها21معرفت نجات بخش انسان..
چهل حدیث ها22برخورد متفاوت با افراد
چهل حدیث ها23برخورد با دشمن دوست نما
چهل حدیث ها24نابودى یا کمک و کار با ظلمه
چهل حدیث ها25مرگ گریه کننده قبل از مریض
چهل حدیث ها26انواع درد دندان و درمان آن
چهل حدیث ها27مناظره با هارون و فرق سادات
چهل حدیث ها28ادرار کجا و گناه از کیست ؟
چهل حدیث ها29ضرورت سبزى همراه غذا
چهل حدیث ها30برخورد با دشمن نادان
چهل حدیث ها31درمقابل خدمت ومحبّت خیانت
 

چهل حدیث ها
33راهنمائى شخصیّتى مسافر و
چهل حدیث ها34خبر از مرگ برادر جندب.
چهل حدیث ها35دلسوزى شیر براى زایمان..
چهل حدیث ها36ارزش کار و کشاورزى
چهل حدیث ها37خرید همسر به عنوان ..
چهل حدیث ها38معرّفى جانشین خود
چهل حدیث ها39هلاکت سگ خلیفه بوسیله.
چهل حدیث ها40خبر ازشهادت دردوّمین مرحله
چهل حدیث ها41خروج از زندان و طىّ الارض
چهل حدیث ها42دستور خواب تا هنگام شهادت
چهل حدیث ها43در سوگ و عزاى هفتمین ..
چهل حدیث ها44پنج درس آموزنده ارزشمند
چهل حدیث ها45مدح و مناجات امام هفتم
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار

چهل حدیث ها47 ارجاعات  

پیشگفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
شکر و سپاس بى منتها، خداوند بزرگ را، که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم اجمعین هدایت نمود.
و بهترین تحیّت و درود بر روان پاک پیامبر عالى قدر اسلام صلى الله علیه و آله ؛ و بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، مخصوصا هفتمین خلیفه بر حقّش حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام .
و لعن و نفرین بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى که در اختیار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده نهمین ستاره فروزنده و پیشواى بشریّت و حجّت خداوند، براى هدایت بندگان .
آن شخصیّت ممتاز و برگزیده حقّ، تبارک و تعالى که مخزن اءسرار و معارف الهى بود؛ و همچون دیگر اهل بیت عصمت و طهارت جامع کمالات و نیز معصوم از هر گونه خطا و اشتباه بود.
آن حضرت تا مرحله اى محبوب خداوند متعال و مقرّب درگاهش قرار گرفت که لقب باب الحوائج إ لى اللّه را در بین ائمّه اطهار علیهم السلام به خود اختصاص داد.
و آن حضرت در زمان خویش ، بین گروه ها و احزاب محور حقّ قرار گرفت .
رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله ضمن بشارت بر ولادت حیات بخش ‍ او؛ و این که او هفتمین خلیفه و حجّت بر حقّ خداوند مى باشد، فرمود:
خداوند متعال نطفه او را مبارک براى امّت و تزکیه شده قرار داد؛ و او وسیله رحمت و برکت براى شیعیان و دوستان خودمى باشد، خداوند او را در عرش ‍ برین ، موسى نام نهاد.
و هرکس به او متوسّل شود و او را وسیله درگاه الهى قرار دهد حوائج و خواسته هایش برآورده خواهد شد؛ و روز قیامت از شفاعت حضرتش ‍ برخوردار و در جوار او محشور مى گردد.
احادیث قدسیّه و روایات متعدّد در منقبت و عظمت آن امام مظلوم ، با سندهاى متعدّد، در کتاب هاى مختلف وارد شده است .
و این مختصر ذرّه اى از قطره اقیانوس بى کران فضائل و مناقب و کرامات آن امام والامقام مى باشد.
که برگزیده و گلچینى است از ده ها کتاب معتبر(1)، که در جهت هاى مختلف عقیدتى ، سیاسى ، عبادى ، اقتصادى ، فرهنگى ، اجتماعى ، اخلاقى ، تربیتى و... خواهد بود.
باشد که این ذرّه دلنشین و لذّت بخش مورد استفاده و إ فاده عموم علاقه مندان ، مخصوصا جوانان عزیز قرار گیرد.
و ذخیره اى باشد ((لِیَوْمٍ لایَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ إ لاّ مَنْ اءتىَ اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ لى وَلِوالِدَیّ ولِمَنْ لَهُ عَلَیَّ حقُّ))، ان شاء اللّه تعالى .
مؤلّف
خلاصه حالات نهمین معصوم ، هفتمین اختر امامت
آن حضرت روز یک شنبه ، هفتم ماه صفر، سال 128 هجرى قمرى (2) در روستائى به نام أ بواء بین مکّه معظّمه و مدینه منوّره دیده به جهان گشود.
نام : موسى (3) صلوات اللّه و سلامه علیه .
کنیه : ابوالحسن ، ابوالحسن اوّل ، ابوالحسن ماضى ، ابوابراهیم ، ابوعلىّ، ابواسماعیل ، ابواسحاق و... .
لقب : عبد صالح ، کاظم ، باب الحوائج ، صابر، رجل ، امین ، عالم ، زاهر، صالح ، شیخ ، وفىّ، نفس زکیّه ، زین المجتهدین و... .
نقش انگشتر: حضرت داراى دو انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از: ((حَسْبِیَاللّهُ))، ((المُلْکُ لِلّهِ وَحَدَهُ)).
پدر: امام جعفر، صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم .
مادر: حمیده مصفّاة اندلسى ، دختر صاعد بربرى .
دربان : محمّد بن فضل ، مفضّل بن عمر را گفته اند.
مدّت امامت : حضرت روز دوشنبه ، 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در بیست سالگى منصب امامت و زعامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت و تا سال 183 هجرى ، امامت آن حضرت به طول انجامید.
مدّت عمر: آن حضرت مدّت بیست سال و بنابر نَقلى 19 سال ، هم زمان با پدر بزرگوارش و مدّت 35 سال پس از آن ادامه حیات داد که جمعا 55 سال طبق مشهور، عمرى با برکت و پر از مشقّت را سپرى نمود، گرچه بعضى عمر آن حضرت را تا 58 سال نیز گفته اند.
علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه علیه را طبق آنچه گفته اند، چنین است :
در آن سالى که هارون الرّشید به سفر حجّ رفت و در کنار قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى کاظم علیه السلام را دید، که جهت زیارت قبر آن حضرت حضور دارند.
هنگامى که هارون الرّشید نزدیک قبر مطهّر رسید، گفت : ((السّلام علیک یا رسول اللّه ! یا بنى عمّى !)) یعنى ؛ سلام بر تو اى رسول خدا!
اى پسر عمویم .
در همین حال ، امام موسى کاظم علیه السلام جلو آمد و هنگامى که نزدیک قبر مطهّر رسید؛ اظهار داشت : ((السّلام علیک یا أ بة !))
یعنى ؛ سلام بر تو اى پدر.
هارون الرّشید با دیدن چنین صحنه اى ، چهره خود را درهم کشید و کینه و عداوت آن حضرت را بر دل گرفته و مصمّم بر تحقیر و قتل حضرت شد.
مضافا بر آن که سخن چینان دنیاپرست و ریاست طلب - که در هر زمان بوده و هستند - از موقعیّت سوء استفاده کرده و در هر فرصت مناسبى بر علیه آن حضرت نزد هارون بدگوئى و سخن چینى نموده و او را بر علیه حضرت ، تحریک مى کردند.
تا آن که هارون به بغداد مراجعت کرده و دستور جلب آن حضرت را صادر کرد؛ و حضرتش را در بصره زندانى گرداند.
و چون مدّتى را در آن جا سپرى نمود، به بغداد منتقل شده ؛ و در زندانى مخوف و وحشتناک تحت انواع شکنجه هاى جسمى و روحى محبوس ‍ گردید.
در این که حضرت سلام اللّه علیه در چند مرحله زندانى شد؛ و نیز جمعا چه مدّت زمانى را در زندان سپرى نمود، بین مورّخین اختلاف است .
بنابر مشهور: حضرت توسّط سِندى بن شاهک ؛ و به دستور هارون الرّشید مسموم گردید؛ و در روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى (4) در زندان بغداد به شهادت رسید؛ و جسد مطهّرش در قبرستان بنى هاشم کاظمین دفن گردید.
خلفاء و سلاطین هم عصر آن حضرت : دوران امامت آن حضرت هم زمان بود با حکومت منصور دوانیقى ، محمّد مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى ، هارون الرّشید.
تعداد فرزندان : مرحوم سیّد محسن امین رحمة اللّه علیه تعداد 18 پسر و 19 دختر از فرزندان امام موسى کاظم علیه السلام را نام برده است ؛ ولى بعضى دیگر گفته اند: آن حضرت داراى 37 دختر و 23 پسر بوده است .
نماز آن حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده مى شود.(5)
و پس از پایان سلام نماز، تسبیحات حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خویش را از درگاه خداوند متعال تقاضا نموده ، که ان شاء اللّه بر آورده خواهد شد.
 

امشب به راستى شبم از روز بهتر است
کاندر برابرم رخ فیروز دلبر است
در شب کسى ندیده عیان گردد آفتاب
جز آفتاب من که رخش مهر انور است
تنها نه بزم من ز جمالش فروغ یافت
کز نور روى او همه عالم منوّر است
پرسید عارفى که بگو کیست یار تو
کز عشق او تو را دل پر غم در آذر است
گفتم به او نشین و بشنو که یار من
نور خدا و مظهر حقّ، عین داور است
هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول
سبط نبىّ، ولىّ خداوند اکبر است
سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى
هفتم امام ، حضرت موسى بن جعفر است
از آدم و مسیح به درگاه جود او
چشم امیدشان همه چون حلقه بر در است
آدم طفیل و اصل وجود تو زین سبب
معلوم شد که علّت غائى مؤخّر است
شاها به غیر صادر اوّل که جدّ تو است
عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدر است
امروز روز شادى زهراى اطهر است
خرّم دل رسول خدا، قلب حیدر است
روز ولادت است و نشاط است و خرّمى
این روز با نشاط به عمرى برابر است
از دامن حمیده برآمد مهین مهى
کز نور او سراسر عالم منوّر است
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
میلاد با سعادت موسى بن جعفر است (6)

ظهور نور هدایت بین مکّه و مدینه
محدّثین و مورّخین و از آن جمله ابوبصیر حکایت کند:
امام جعفر صادق علیه السلام به همراه خانواده و بعضى از اصحاب که من نیز همراه ایشان بودم ، اعمال حجّ را انجام دادیم و سپس به سوى مدینه منوّره بازگشت نمودیم .
در بین راه ، به محلّى رسیدیم که ((اءبواء)) نام داشت ، حضرت دستور فرمود تا قافله پیاده شوند و استراحت نمایند.
خانواده حضرت نیز با فاصله کمى از اصحاب ، فرود آمد و همان جا منزل گرفت ، پس از گذشت لحظاتى که استراحت کردیم و غذا خوردیم ، شخصى نزد امام صادق علیه السلام آمد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! همسرتان ، حمیده پیام داد که هر چه زودتر نزد او بروید؛ زیرا حالتى فوق العادّه برایش ‍ عارض گردیده است - یعنى ؛ در حال زایمان نوزاد مى باشد -.
امام علیه السلام با شنیدن این خبر، سریع حرکت نموده و به سمت همسرش رفت ؛ و پس از گذشت مدّتى کوتاه مراجعت نمود و تمام افرادى که حضور داشتند، به احترام آن حضرت از جاى خود برخاستند و گفتند:
یاابن رسول اللّه ! خداوند، شما را به خیر و سعادت بشارت دهد، چه خبر است و حمیده در چه حالتى به سر مى برد؟
حضرت فرمود: خداوند متعال ، حمیده را به سلامت نگه داشت ، و به من ، نوزاد مبارکى را عطا نمود که در روى زمین بهتر از او نیست .
و سپس افزود: حمیده جریانى را براى من تعریف کرد و فکر مى کرد که من آن را نمى دانم .
اصحاب گفتند: آن جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: حمیده اظهار داشت : همین که نوزاد عزیز به دنیا آمد، دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سمت آسمان بلند کرد و تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند جلّ و علا را به جاى آورد؛ و سپس بر رسول خدا صلوات و تحیّت فرستاد.
حضرت در ادامه فرمایشات خود افزود: من به حمیده گفتم : این حرکات ، مخصوص پیامبر خدا و امیرالمؤمنین و دیگر ائمّه اطهار مى باشد، که هنگام ولادت دست خود را بر زمین قرار داده و سر به سمت آسمان بلند نموده و مشغول تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند متعال مى گردند.
و نیز بر پیغمبر خدا صلوات و درود مى فرستند؛ و سپس با اقرار و اعتراف مى گویند: بر یگانگى خداوند شهادت مى دهم ؛ و این که خدائى جز او وجود ندارد.
و همین که چنین حرکات و جملاتى از ایشان صادر گردید، خداوند رحمان علوم اوّلین و آخرین را بر آن ها مقرّر مى گرداند؛ و نیز ملک روح الا مین در شب هاى قدر به زیارت آن امام خواهد آمد.
سپس ابوبصیر در پایان خبر فرخنده میلاد حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام گوید: ولادت آن حضرت در سال 128 هجرى قمرى واقع گردید.
و چون کاروان حضرت به مدینه رسید، امام صادق علیه السلام به مدّت سه روز سفره انداخت و تمام افراد، بر سفره ولیمه امام موسى کاظم علیه السلام مى نشستند و غذا مى خوردند.(7)
در گهواره و مسائل خانوادگى
یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام ، به نام یعقوب سرّاج حکایت کند:
روزى به قصد ملاقات و زیارت مولایم ، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام به منزل ایشان رفتم ، هنگامى که وارد شدم ، دیدم که آن امام بزرگوار کنار گهواره شیرخوارش ، حضرت ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام ایستاده ؛ و جهت دل گرم کردن و آرام نمودن نوزاد، با او سخن مى گوید.
مدّت زیادى بدین منوال طول کشید؛ و همچنان من در گوشه اى نشسته و نظاره گر آن ها بودم تا آن که سخن راز امام با نور دیده اش علیه السلام به پایان رسید.
آن گاه من از جاى خود برخاستم و به سمت آن امام مهربان رفتم ، همین که نزدیک آن حضرت قرار گرفتم ، فرمود: آن نوزاد، بعد از من ، مولایت خواهد بود، نزد او برو و سلام کن .
پس اطاعت کردم و نزدیک آن نوزاد و نور الهى رفتم و سلام کردم ، با این که او کودکى شیرخواره در گهواره بود، خیلى زیبا و با بیانى شیوا جواب سلام مرا داد.
و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت : حرکت کن و به سوى منزل خود روانه شو و آن نام زشت و نامناسبى را که دیروز براى دخترت برگزیده اى تغییر بده ، چون خداوند متعال صاحب چنین نام و اسمى را دشمن داشته و غضب دارد و او مورد رحمت الهى قرار نخواهد گرفت .
یعقوب سرّاج در ادامه گوید:
یک روز قبل از آن که خدمت حضرت برسم ، خداوند متعال دخترى به من عطا کرده بود، که نام او را حُمیراء نهاده بودیم ؛ و کسى هم آن حضرت را از این موضوع آگاه نکرده بود؛ و با این که آن حضرت ، طفلى شیرخوار در گهواره بود، به خوبى از درون مسائل خانوادگى ما آگاه بود.
و بعد از آن که چنین علم غیبى از آن طفل معصوم آشکار گشت و مرا در تغییر و انتخاب اسم مناسبى براى دخترم نصیحت فرمود، امام جعفر صادق علیه السلام مرا مورد خطاب قرار داده و اظهار نمود: اى سرّاج ! دستور و پیشنهاد مولایت را عمل کن ، که موجب سعادت و خوشبختى شما خواهد بود.
یعقوب گوید: من نیز اطاعت امر کردم و نام دخترم را به نام مناسبى تغییر دادم .(8)
کودکى دردآشنا
مرحوم قطب الدّین راوندى و دیگر بزرگان به نقل از عیسى شَلمقانى آورده اند:
روزى بر محضر مبارک امام صادق علیه السلام وارد شدم و تصمیم داشتم که درباره شخصى به نام ابوالخطّاب سؤال کنم .
همین که داخل منزل حضرت رفتم و سلام کردم ، امام علیه السلام فرمود: اى عیسى ! چرا نزد فرزندم موسى - کاظم علیه السلام - نمى روى ، تا آنچه که مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟!
من دیگر سخنى نگفتم و براى یافتن حضرت موسى کاظم علیه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مکتب خانه یافتم ، که نشسته بود و مدادى در دست داشت .
چون چشم آن کودک معصوم بر من افتاد، اظهار داشت : اى عیسى ! خداوند متعال در روز اءزل از تمامى پیغمبران و خلایق ، بر نبوّت محمّد بن عبداللّه صلى الله علیه و آله ؛ و نیز خلافت و جانشینى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عهد و میثاق گرفته است ؛ و همگان نسبت به آن وفادار و ثابت هستند.
ولیکن عدّه اى از افراد، ایمانشان حقیقت و واقعیّت ندارد، بلکه ایمان آن ها عاریه و ظاهرى است ، که ابوالخطّاب نیز از جمله همین افراد مى باشد.
عیسى شلمقانى گوید: چون از آن کودک ، چنین سخنى عظیم را شنیدم ، خصوصاً که از نیّت و قصد درونى من آگاه بود، بسیار خوشحال شدم ؛ و آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانى او را بوسیدم و اظهار داشتم :
ذرّیه رسول اللّه صلوات اللّه علیهم ، بعضى از بعضى ارث مى برند و همگان یکى مى باشند.
و پس از آن ، نزد امام صادق علیه السلام بازگشتم و جریان را برایش بازگو کردم ؛ و افزودم بر این که همانا او حجّت خدا و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله علیه و آله است .
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: چنانچه هر مطلب و سؤالى که داشتى ، از این فرزندم - که او را مشاهده نمودى - سؤال مى کردى ، تو را پاسخ کافى و کامل مى داد.(9)
آفرینش مافوق تصوّر
مرحوم شیخ مفیدرحمة اللّه علیه آورده است :
امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: همانا خداوند متعال دو جهان مرتبط با یکدیگر آفریده است ، که یکى از آن ها عُلیا و دیگرى سُفلى مى باشد.
و آفرینش تشکیلاتى هر دو جهان را در انسان ایجاد نموده است ؛ همان طور که این جهان را کروى شکل آفریده است ، همچنین سر انسان را نیز چون گنبد، کروى شکل قرار داده و موهاى سر انسان به منزله ستارگان ؛ و چشمانش او همانند خورشید و ماه ؛ و مجراى تنفّس او را چون شمال و جنوب ؛ و دو گوش انسان را چون مشرق و مغرب قرار داده است .
همچنین چشم بر هم زدن انسان ، مانند جرقّه و برق ، سخن و کلام او مانند رعد و صداى آسمانى ، راه رفتن او همچون حرکت ستارگان سیّاره است .
همچنین نشست و نگاه انسان همانند إ شراف ستارگان ؛ و خواب انسان مانند هبوط آن ها؛ و نیز مرگ او همانند فناء و نابودى آن ستارگان خواهد بود.
خداوند کریم در پشت انسان 24 فقره و مهره استخوانى همانند 24 ساعت شبانه روز، و درون او 30 روده به تعداد روزهاى ماه قرار داده است ؛ و بدن او را متشکّل از 12 عضو به مقدار حدّ اکثر حمل او در شکم مادر آفریده است .
و درون انسان چهار نوع آب وجود دارد که عبارتند از:
آب شور در چشمانش تا در گرما و سرما محفوظ و سالم بماند.
آب تلخ در گوش هایش تا جلوگیرى از ورود حشرات باشد.
آب مَنى در صلب و کمرش تا او را از فساد و دیگر عوارض مصون و سالم نگه دارد.
آب صاف در دهان و زبانش تا کمک در جهات مختلف دهان و درون باشد.
و به همین جهت هنگامى که حضرت آدم علیه السلام لب به سخن گشود، شهادت به یگانگى خداوند سبحان داد.
همچنین خداوند حکیم انسان را از نفس و جسم و روح آفرید، که به وسیله نفس ، خواب هاى مختلف مى بیند؛ و جسمش مورد انواع بلاها و امراض ‍ گوناگون قرار مى گیرد، که در نهایت به خاک باز مى گردد؛ و روح تا زمانى که جسم بر روى زمین باشد، با او است و پس از آن جدا خواهد شد.(10)
واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى
صفوان بن مهران حکایت کند:
روزى امام جعفر صادق علیه السلام دستور داد، شترى را که همیشه بر آن سوار مى شد، آماده کنم .
همین که شتر را آماده کردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام که در سنین شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى که یک روپوش ایمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، کنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حرکت کرد.
خواستم مانع حرکت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپدید گشت ، با خود گفتم : اگر مولایم ، حضرت صادق سؤال نماید که فرزندش موسى و نیز شتر چه شد؟ چه بگویم .
مدّت کوتاهى در این افکار غوطه ور بودم ، که ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمین قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازیر بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از آن فرود آمد و سریع وارد منزل شد.
در همین حال ، خادم امام صادق علیه السلام از منزل بیرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولایت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جایگاه خودش بِبَر.
با خود گفتم : الحمدللّه ، امیدوارم امام صادق علیه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همین طور که با خود مى اندیشیدم ناگهان مولایم از منزل بیرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود این بود که شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آیا مى دانى او در این مدّت کوتاه کجا رفت ؟
در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى یکتا، هیچ نمى دانم و خبر ندارم .
فرمود: همانا مسیرى را که ذوالقرنین در مدّت زمانى طولانى پیمود، فرزندم موسى آن را در زمانى کوتاه طى کرد؛ و بلکه چندین برابر آن را در همین مدّت کوتاه پیمود و سلام مرا به تمام دوستان و شیعیانمان رسانید و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اکنون چنانچه مایل هستى ، نزد او برو تا تمام جریان را برایت تعریف نماید.
بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى کاظم علیه السلام وارد شدم ، دیدم حضرت نشسته و مقدارى میوه تازه که میوه آن فصل نبود و مشابه آن هم یافت نمى شد، جلویش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:
اى صفوان ! هنگامى که سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولایم امام صادق علیه السلام از فرزندش جویا شود، چه پاسخ دهم ؟
و خواستى مانع حرکت من شوى ؛ لیکن نتوانستى و در همان افکار سرگردان بودى ، که بازگشتم و از شتر پائین آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بیرون شد و فرمود:
اى صفوان ! ناراحت مباش ، آیا فهمیدى فرزندم موسى در این زمان کوتاه کجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .
بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در این زمان کوتاه چند برابر آنچه را که ذوالقرنین در آن زمان طولانى پیموده بود، پیمود، و اگر مایل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جریان امر قرار دهد.
صفوان گوید: با شنیدن این سخنان حیرت انگیز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! این میوه هائى که در حضور شما است ، از کجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نیست ، آیا این میوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، یا من هم مى توانم از آن ها استفاده کنم ؟
فرمود: به منزل مراجعت کن ، سهم تو نیز فرستاده خواهد شد.
صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن میوه ها را برایم فرستاد و آورنده گفت : مولایت سلام مى رساند و مى فرماید: تو دوست و شیعه ما هستى و در خوراکى هاى ما سهیم خواهى بود.(11)
دو جریان بسیار عظیم و خواندنى
مرحوم شیخ حرّ عاملى و راوندى و دیگران بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، یکى از فرزندانش به نام عبداللّه - که بزرگ ترین فرزند حضرت بود - ادّعاى امامت کرد.
امام موسى کاظم علیه السلام دستور داد تا مقدار زیادى هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید.
چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعى از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند.
و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم علیه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادى تهیه گردید.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یکدیگر مى پرسیدند که چرا امام موسى کاظم علیه السلام چنین کارى را در آن محلّ و مجلس انجام مى دهد.
آن گاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید.
پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباس هاى خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان دارى بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق علیه السلام امام و خلیفه هستى ، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین .
عبداللّه چون چنان صحنه اى را دید و چنین سخنى را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن که پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترک کرد.(12)
همچنین داود رقّى حکایت کند:
روزى به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شدم و پس ‍ از عرض سلام در کنارى نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباس هاى خویش ‍ را به دور خود پیچیده بود.
همین که امام موسى کاظم علیه السلام نزد پدر آمد، امام صادق علیه السلام اظهار داشت : اى فرزندم ! در چه حالتى هستى ؟
پاسخ داد: در سایه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم ؟
داود رقّى گوید: من با خود گفتم : چگونه حضرت در این فصل زمستان و سرماى شدید اشتها و میل به تناول این نوع میوه ها را دارد، ولى حضرت از افکار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چیز و هر کارى قدرت دارد.
و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حیاط منزل ببین چه خبر است ؛ و در باغ چه مى بینى ؟
پس ، از جاى خود برخاستم و به طرف حیاط حرکت کردم ، همین که وارد حیاط شدم ، با حالت تعجّب دیدم درخت انگور و انار پر از میوه است .
با دیدن این صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ایمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اکنون به اسرار و علوم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم کامل گردید.
سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چیدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى کاظم علیه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت :
این از فضل پروردگار است ، که ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است .(13)
نجات شخصى سرگردان از اهالى طالقان
بعضى از تاریخ ‌نویسان حکایت کرده اند:
روزى هارون الرّشید شخصى را به نام علىّ بن صالح طالقانى احضار کرد و به او گفت : شنیده ام که گفته اى از کشور چین به وسیله اَبْر سفر کرده اى و به دیار خود، طالقان رفته اى ؟!
علىّ بن صالح طالقانى پاسخ داد: بلى ، صحیح است .
هارون اظهار داشت : سرگذشت خود را باید براى ما بازگو کنى ، که چگونه و در چه وضعیّتى بوده است .
طالقانى گفت : در آن هنگامى که قصد سفر به دیار خود کردم ، سوار بر کشتى شدم ، در مسیر راه طوفان شدیدى رُخ داد؛ و کشتى در امواج دریا متلاشى و غرق گردید و من با استفاده یکى از تخته هاى کشتى توانستم خود را از غرق شدن نجات دهم .
ولى مدّت سه روز بدون آن که غذائى خورده باشم در بین امواج خروشان دریا قرار داشتم تا بالا خره امواج دریا مرا به ساحل رساند و نجات یافتم .
همین که نگاه کردم ، درخت ها و رودهائى را دیدم ، کنار یکى از درخت ها خوابیدم .
در عالم خواب صداى هولناکى را شنیدم ، پس وحشت زده از خواب بیدار شدم و دیدم که دو حیوان شکل اسب در حال نزاع و زد و خورد بودند.
هنگامى که متوجّه من شدند، سریع وارد دریا گشتند، در همین اثناء، پرنده عظیم الجثّه اى را دیدم که جلوى غارى در همان نزدیکى فرود آمد؛ و چون خواستم نزدیک آن پرنده بروم ، متوجّه من شد و پرواز کرد و رفت .
سپس نزدیک آن غار رفتم و صداى تسبیح و اذکار و تلاوت قرآن از درون آن شنیدم ، وقتى نزدیک تر رفتم شخصى از درون غار مرا با اسم و نسب صدا نمود؛ و اظهار داشت : بیا داخل غار.
پس وقتى داخل آن غار رفتم و سلام کردم ، مردى قوى و تنومند را دیدم که جواب سلام داد و فرمود:
اى علىّ بن صالح طالقانى ! جریان تو چنین و چنان است و تمام داستان و ماوقع را برایم بازگو نمود .
و چون سخن وى پایان یافت ، گفتم : تو را به خدا سوگند! برایم بگو که چه کسى تو را از جریان من آگاه ساخته است ؟
در جواب اظهار نمود: خداوندى که عالِم به غیب است ؛ و تمام وقایع و امور به خواست او انجام مى پذیرد؛ و سپس فرمود: تو گرسته و خسته هستى ، در همین لحظه زمزمه اى نمود، که متوجّه آن نشدم ، فقط دیدم که بلافاصله مقدارى غذا و آب به همراه حوله اى حاضرت گردید.
بعد از آن فرمود: از این طعام میل کن ، که خداوند متعال آن را براى تو فرستاده است ، پس مشغول خوردن شدم ، و غذائى لذیذتر و گواراتر از آن ندیده بودم .
سپس آن شخص دو رکعت نماز به جاى آورد و فرمود: آیا مایل هستى که به دیار خود باز گردى ؟
عرضه داشتم : من کجا و دیار من کجا؟!
در همین لحظه دعائى را خواند؛ و دست مبارک خود را به سمت آسمان بلند نمود و اظهار داشت : ((السّاعة ، السّاعة )) پس ناگهان ابرى پدیدار شد و آن شخص را مخاطب قرار داد و گفت : ((سلام علیک ، یا ولىّ اللّه و حجّته !)).
و آن شخص پاسخ داد: ((علیک السّلام و رحمة اللّه و برکاتة ، اءیّتها السّحابة السامعة المطیعة )).
و سپس فرمود: قصد چه منطقه اى را دارى ؟
ابر پاسخ داد: به سمت طالقان مى روم .
آن شخص فرمود: به اذن خداوند متعال کنار ما، بر زمین فرود آى ، پس ‍ ناگهان ابر فرود آمد؛ و آن شخص دست مرا گرفت و بر روى آن ابر نشانید.
پیش از آن که ابر پرواز نماید، آن شخص را به خداوند یکتا و به پیغمبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم سوگند دادم ، که خود را معرّفى نماید؛ و نام خود را بگوید؟
پس فرمود: خداوند متعال هیچگاه زمین خود را از حجّت ظاهرى یا حجّت باطنى رها و خالى نمى گذارد؛ و من حجّت ظاهرى خداوند منّان هستم ، من موسى بن جعفر مى باشم .
در همین حال من متذکّر امامت و ولایت آن حضرت شدم .
سپس ابر پرواز کرد و پس از گذشت لحظاتى کوتاه مرا در طالقان در خیابان و محلّه خودمان پیاده کرد.
راوى در ادامه حکایت افزود: پس از آن که هارون الرّشید داستان را به طور مشروح شنید، دستور داد تا شخص طالقانى را به قتل رسانند، تا مبادا دیگران بشنوند.(14)
معرفت همسر خانم کبوتر
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى یکى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت کرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص ‍ حرکت کرد تا به منزل او رسید.
همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت ، حضرت متوجّه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یکدیگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده کرد، از روى تعجّب اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست ؟
حضرت فرمود: براى این یک جفت کبوترى است ، که زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، کبوتر نر به همسر خود مى گوید: اى انیس و مونس ‍ من ، اى عروس زیباى من ! قسم به خداوند یکتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست ؛ مگر این شخصیّتى که روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم مى فهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ما اهل بیت رسالت ، سخن حیوانات و پرندگان را مى دانیم ؛ و بلکه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .(15)
زنده شدن گاو!
علىّ بن مغیره - که یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد - حکایت کند:
روزى در مِنى و عرفات بودیم که امام موسى کاظم علیه السلام در مسیر راه به زنى برخورد کرد، که مشغول گریه و زارى بود؛ و نیز کودکان خردسالش در اطراف او گریان بودند.
امام کاظم علیه السلام به طور ناشناس نزدیک رفت و علّت گریه آنها را جویا شد؟
زن اظهار داشت : اى بنده خدا! من داراى فرزندانى خردسال هستم ؛ و تنها سرمایه زندگى براى امرار معاش ما یک گاو بود که ساعتى قبل مرد؛ به همین جهت ، گریان هستم چون دیگر وسیله امرار معاش نداریم .
حضرت فرمود: دوست دارى آن را زنده کنم ؟
زن عرضه داشت : بلى .
پس حضرت کنارى رفت و دو رکعت نماز خواند و دست خود را به سوى آسمان بالا برد و لبهاى مبارک خود را حرکت داد و زمزمه اى نود، که من نفهمیدم چه دعائى را خواند.
پس از آن ، امام علیه السلام از جاى بر خاست و به سمت گاو مرده آمد و با پاى مبارک خود بر پهلوى گاو زد.
ناگهان گاو زنده گردید و بلند شد و سر پا ایستاد،
همین که زن چشمش به گاو افتاد - که زنده شده است - سراسیمه کنان فریاد کشید: این شخص ، عیسى بن مریم است .
و چون امام کاظم علیه السلام داد و فریاد آن زن را شنید، سریع حرکت نمود و خود را در بین جمعیّت پنهان کرد، تا کسى آن حضرت را نشناسد.(16)
نشانه هائى از امامت
ابوبصیر روایت کند:
روزى به محضر مبارک امام موسى کاظم علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم : فدایت گردم ، امام چگونه شناخته مى شود و نشانه هاى امامت چیست ؟
حضرت فرمود: امات نشانه ها و علامتهاى بسیارى دارد:
یکى آن بود که پدرم انجام داد جریان بینا شدن ابوبصیر توسّط امام صادق علیه السلام .
و از طرف خداوند متعال به وسیله حضرت رسول صلى الله علیه و آله منصوب و معرّفى شود، همانطور که امام علىّ علیه السلام را نصب نمود.
و دیگر آن که آنچه از او در هر موضوعى سئوال کنند، جواب آن را بداند و بتواند پاسخ دهد، و با مردم از هر قبیله و نژادى و صاحب هر لغتى که باشند، سخن گوید.
سپس افزود: اى ابوبصیر! هم اکنون نشانه اى از آن را مشاهده و ملاحظه خواهى نمود.
آن گاه لحظاتى گذشت ، ناگهان شخصى از اهالى خراسان وارد شد و با زبان عربى با حضرت سخن گفت ؛ ولى امام علیه السلام به فارسى و زبان محلّى با آن خراسانى صحبت مى فرمود.
مرد خراسانى با حالت تعجّب گفت : یا ابن رسول اللّه ! من با شما به زبان عربى سخن مى گویم ؛ لیکن شما به زبان فارسى صحبت مى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: اگر ما نتوانیم به زبان فارسى و محلّى با شما سخن گوئیم؛ پس چه مزیّت و فضیلتى بر دیگران داریم.
پس از آن ، حضرت به من خطاب نمود و فرمود: اى ابوبصیر! امام به تمام لغات انسانها آشنا است ، و نیز زبان تمام حیوانات را مى فهمد و با آنها سخن مى گوید؛ و کسى که داراى این مزایا و اوصاف نباشد، امام نیست .(17)
پرش نان و بلعیدن شیر
علىّ بن یقطین - یکى از دوستان و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام که وزیر هارون الرّشید نیز بود - حکایت کند:
روزى هارون الرّشید بعضى از نزدیکان خود و همچنین امام موسى کاظم علیه السلام را براى صرف طعام دعوت کرد؛ و یکى از افراد خود را دستور داد تا بر سر سفره کارى کند که حضرت موسى کاظم علیه السلام شرمنده و خجل شود.
حضرت به همراه یکى از خادمان خود تشریف آورد و در جایگاه خود جلوس فرمود، پس از لحظاتى سفره پهن و غذاها چیده و آماده شد و حاضران مشغول خوردن غذا شدند.
و خادم حضرت نیز کنار حضرتش قرار گرفته بود، مشغول خوردن شد و چون مى خواست نانى بردارد با سحر و جادوئى که شده بود، نان پرواز مى کرد و تمام حاضران مى خندیدند و در ضمن حضرت را مسخره مى کردند.
چون چند مرتبه این کار تکرار شد، حضرت به عکس شیرى که بر یکى از پرده ها بود خطاب نمود و اظهار داشت : اى شیر خدا! دشمن خدا را برگیر.
ناگهان آن عکس تجسّم یافت و شیرى بزرگ و غضبناک گردید؛ و سپس ‍ حمله اى نمود و آن شخص ساحر و جادوگر را بلعید.
تمامى افراد در آن مجلس ، با دیدن چنین صحنه اى هولناک ، از ترس و وحشت بیهوش گشته و روى زمین افتادند و شیر به حالت اوّلیّه خود برگشت .
پس از گذشت ساعتى که حاضران بهوش آمدند، هارون الرّشید به حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام عرضه داشت : تو را سوگند مى دهم به حقّى که بر گردنت دارم ، تقاضا نمائى که شیر آن مرد را بازگرداند.
حضرت فرمود: اگر عصاى پیغمبر خدا، حضرت موسى علیه السلام آنچه را که در حضور فرعون بلعید، بازگردانید، این شیر هم آن شخص را باز مى گرداند.(18)
احتجاج و غلبه بر رقیب
مرحوم طبرسى در کتاب شریف خود به نام احتجاج آورده است : روزى مهدى عبّاسى با حضور بعضى از علماء اهل سنّت و از آن جمله ابویوسف - که یکى از علماء برجسته دربار به حساب مى آمد، جلسه اى تشکیل داد؛ و حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام را نیز در آن جلسه دعوت کرد.
امام کاظم علیه السلام پس از ورود، از ابویوسف مطلبى را پرسید؛ ولى او نتوانست جواب سئوال حضرت را بدهد.
پس از آن ، خطاب به حضرت کرده و اجازه گرفت تا سئوالى را مطرح کند؟
امام علیه السلام فرمود: آنچه مایل هستى سؤ ال و مطرح کن .
ابویوسف پرسید: درباره حاجى که در حال احرام باشد، آیا شرعاً مى تواند از سایه بان استفاده کند؟
حضرت فرمود: خیر، صحیح نیست . پرسید: چنانچه خیمه اى را نصب کند و داخل آن رود، چه حکمى دارد؟
فرمود: در آن اشکالى نیست .
پرسید: چه فرقى بین آن دو وجود دارد؟!
حضرت فرمود: درباره زن حایض چه مى گوئى ، آیا نمازهاى خود را باید قضا کند یا خیر؟
جواب داد: خیر.
فرمود: آیا روزه هاى خود را باید قضا نماید؟
گفت : بلى .
فرمود: چه فرقى بین نماز و روزه مى باشد؟
گفت : در شریعت اسلام حکم آن چنین وارد شده است .
امام موسى کاظم علیه السلام فرمود: درباره احکام شخص حاجى در حال احرام نیز چنان وارد شده است .
در این لحظه مهدى عبّاسى خطاب به ابویوسف کرد و گفت :
اى ابویوسف ! چه کردى ؟ کارى که نتوانستى انجام دهى ؟!
ابویوسف گفت : او یعنى ؛ امام کاظم علیه السلام - مرا با یک استدلال از پاى درآورد.(19)
مسافر آشنا همراه پاسخ
دو نفر از شیعیان امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه که مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مرکب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت کنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید کسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر کاملا با احتیاط حرکت کنید، که مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به کوفه آمدیم و دو شتر خریدارى کردیم و زاد و توشه اى تهیّه کرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حرکت نمودیم .
در مسیر راه بین کوفه و بصره به کاروان سرائى - که منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى کنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیک ما رسید، متوّجه شدیم که او حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن که جواب سلام ما را داد، با دست مبارک خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش کردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این که زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربرکت خود آنها را زیر و رو کرد و فرمود: اینها شما را تا کوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.(20)
جزاى بد گمانى بشوهر؛ و النگوى عروس در دریا
سلیمان بن عبداللّه حکایت کند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شدیم و در حضور آن حضرت نشستیم .
پس از لحظاتى ، زنى را که صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند که او را معالجه نماید.
امام کاظم علیه السلام دست راست مبارک خود را بر پیشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبیعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از این مرتکب چنین خلافى نشوى .
افراد در مجلس سئوال کردند: یا ابن رسول اللّه ! این زن چه کار خلافى را انجام داده ، که دجار این عقاب شده است ؟
امام علیه السلام فرمود: نباید راز او فاش گردد، مگر آن که خودش مطرح کند.
هنگامى که از زن سئوال شد که چه عملى انجام داده بودى ؟
گفت : شوهرم غیر از من همسر دیگرى دارد و هر دو در یک منزل هستیم ، در حالى که هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حرکت کرد و رفت ، من گمان کردم پیش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببینم چه مى کنند، هوویم را تنها دیدم و شوهرم حضور نداشت .
و چون چنین گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصیبت گرفتار شدم و به دست مبارک مولایم ، آن عقاب برطرف شد و توبه کردم .(21)
همچنین به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى که امام موسى کاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در کشتى سوار بودم ، پس چون نزدیک شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما کشتى دیگرى بود که در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن کشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس کنار کشتى رفته و خواسته که دستهایش را بشوید، ناگهان یکى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: کشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده کمک و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره کشتى تکیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم که آب فروکش کرده و النگو روى زمین آشکار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید که خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حرکت کردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض کردم : فدایت گردم ، اگر ممکن است دعائى را که خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممکن است ؛ مشروط بر آن که آن دعا را به کسى که اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى که مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .(22)

احضار نامه از کوفه و صندوق مخفى
علىّ بن احمد بزّار حکایت کند:
در دهه سوّم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه مشغول عبادت بودم ، ناگهان شخصى نامه اى را که مُهر شده بود و به اندازه چهار انگشت بیشتر نبود، به دستم داد و گفت : این نامه را حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام برایت فرستاده است .
همین که نامه را گشودم ، در آن چنین مرقوم فرموده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان . وقتى این نوشته را خواندى ، نامه اى که ضمیمه آن است ، براى خود در جائى امن و مناسب نگه دار و مواظب آن باش تا زمانى که آن را طلب نمایم .
پس نامه را برداشتم و روانه منزل شدم ؛ و یک راست به طرف صندوقخانه رفتم و نامه را در صندوقچه اى - که مخصوص اشیاء قیمتى و نفیس بود - قرار دادم و درب آن را قفل کردم و کسى غیر از خودم از پنهان کردن آن اطّلاعى نداشت .
چون هنگام مراسم حجّ فرا رسید، من نیز عازم مکّه معظّمه گردیدم ؛ و در ضمن برنامه هایم به محضر شریف امام کاظم علیه السلام شرفیاب شدم .
حضرت فرمود: اى علىّ! با آن نامه اى که تو را بر محافظت آن دستور دادم ، چه کردى ؟
عرض کردم : فدایت گردم ، نامه را در صندوقخانه منزلم ، به همراه دیگر وسائل و اشیاء قیمتى در صندوقچه اى قرار داده ام و درب آن را قفل زده ام و کسى غیر از خودم به آن آگاهى ندارد و کلید آن را نیز همراه آورده ام .
امام علیه السلام فرمود: چنانچه نامه را ببینى مى شناسى ؟
گفتم : بلى .
پس سجّاده و جانماز خود را بلند نمود و نامه اى را که زیر آن موجود بود، برداشت و به من داد و فرمود: این همان نامه است ، بگیر و مواظب آن باش .
وقتى نامه را گرفتم دیدم ، همان نامه اى است که حضرت در مسجد کوفه برایم فرستاده بود.
لذا بسیار تعجّب کردم و با خود گفتم : چه کسى از آن اطّلاع داشته ، با این که کلید قفل صندوق همراه من بوده است ؟!
چگونه و به چه وسیله اى نامه همراه حضرت مى باشد، با این که به کوفه نیامده است ؟!(23)
آشنائى به کتابهاى آسمانى و هدایت نصرانى
یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام - به نام یعقوب بن جعفر - حکایت نماید:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که مردى نصرانى وارد شد و اظهار داشت : من از دیارى دور دست ، با تحمّل سختى ها و مشقّت آمده ام .
وسپس افزود: نزدیک سى سال است ، که از خداوند خواسته ام تا مرا به بهترین و کاملترین ادیان راهنمائى نموده ؛ و نیز به برترین بندگان هدایتم فرماید.
تا آن که شبى در خواب شخصى را دیدم ، که بیان اوصاف و فضایل مردى را در حوالى شهر دمشق مى کرد؛ پس چون از خواب بیدار شدم رهسپار دمشق گشتم ؛ و چون آن مرد را یافتم ، پس از صحبتهاى مفصّل ، گفت : گمشده تو در یثرب - شهر مدینه - است ؛ و چون وارد یثرب شوى از شخصیّتى به عنوان موسى بن جعفر علیهما السلام سئوال کن که منزلش کجاست ؟
و چون او را یافتى به مقصود خویش خواهى رسید.
و اکنون به محضر شما آمده ام .
راوى گوید: مرد نصرانى در حالى جریان را تعریف مى کرد، که ایستاده و بر عصاى خود تکیه زده بود؛ و در پایان اظهار داشت : اگر اجازه بفرمائى دست به سینه بنشینم .
امام علیه السلام اظهار داشت : اجازه نشستن دارى ولى بدون دست به سینه ، بلکه آزاد و راحت باش .
پس نشست و گفت : آن مردى که شما را به من معرّفى نمود سلام رساند، آیا جواب سلام او را نمى دهى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: خداوند او را هدایت فرماید؛ تا زمانى که به دین اسلام نگرویده باشد جواب سلام ندارد.
نصرانى سئوال کرد: حم و الکتاب المبین إ نّا اءنزلناه فى لیلة مبارکة إ نّا کنّا منذرین فیها یفرق کلّ اءمر حکیم ، تفسیرش چیست ؟
حضرت فرمود: امّا حم مقصود محمّد صلى الله علیه و آله مى باشد، در کتابى که بر هود علیه السلام نازل شده ، موجود است ؛ و امّا الکتاب المبین امیر المؤمنین علىّ علیه السلام مى باشد؛ و امّا لیلة مبارکة حضرت فاطمه سلام اللّه علیها است ؛ و امّا فیها یفرق کلّ اءمر حکیم یعنى ؛ خیر کثیر از فاطمه سلام اللّه علیها خارج مى شود، که همه آنها حکیم خواهند بود.
سپس امام کاظم صلوات اللّه علیه نصرانى را مخاطب قرار داد و فرمود: اسم مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها چیست ؟ و در چه روزى روح حضرت عیسى علیه السلام دراو دمیده شد؟ و در چه روزى ، و چه زمانى به دنیا آمد؟
نصرانى گفت : نمى دانم .
امام علیه السلام فرمود: نام مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها ((مرثا)) بود، که در زبان عرب به معناى ((وهیبة )) است ؛ و در روز جمعه هنگام زوال ظهر آبستن شد، که خداوند این روز را گرامى داشت ؛ و نیز پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله آن را به عنوان عید بزرگ مسلین معرّفى نمود.
و حضرت عیسى علیه السلام قبل از ظهر، روز سه شنبه ، در کنار رود فرات به دنیا آمد.
سپس نصرانى پس از مطالبى ، به حضرت عرضه داشت : اسم مادر من به زبان سریانى و عربى چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام مادرت عنقالیّة ؛ ونام جدّه ات عُنقورة ؛ ونام پدرت عبدالمسیح بوده است .
نصرانى گفت : صحیح و درست بیان نمودى ، اکنون به فرما که اسم جدّم چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام جدّت جبرئیل بود، که عدّه اى از لشکریان شام او را غافلگیر کرده و به شهادتش رساندند.
نصرانى این بار سئوال کرد: اسم من چه مى باشد؛ و اکنون چه نامى را برایم انتخاب مى نمائى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: نام تو عبدالصّلیب است ، که نام عبداللّه را برایت بر گزیده ام .
در این هنگام نصرانى اسلام را پذیرفت ؛ و شهادتین را به طور کامل و مشروح بر زبان جارى نمود؛ وصلیبى را که به گردن آویزان کرده بود در آورد؛ و اظهار داشت : دستور بفرمائید که صدقات و مبرّات خود را به چه کسى به پردازم .
حضرت فرمود: مدّتى قبل یک نفر از نصارى آمد و مسلمان شد که در رفاه و نعمت فراوانى بسر مى برد، بروید و با هم زدگى نمائید.
شخص تازه مسلمان گفت : یا ابن رسول اللّه ! من یکى از ثروتمندان بزرگ و معروف هستم و اموال گوناگون بسیارى را در دیار خود رها کرده ام ، اکنون هر دستورى را صادر فرمائى آماده انجام آن هستم .
در پایان امام کاظم علیه السلام او را موعظه و راهنمائى نمود، که یکى از مسلمانان خوب و متدیّن قرار گرفت .(24)
جبران خسارت ملخها
پیرمردى کهن سال به نام عیسى فرزند محمّد قرطى - که در حدود نود سال عمر داشت ، حکایت کند:
در سالى از سالها داخل زمین کشاورزى خود خربزه و خیار کشت کرده بودم ؛ و کنار زمین چاهى به نام ((اُمّ عظام )) قرار داشت .
همین که کشت جوانه زد و رشد کرد، ناگهان ملخهاى بسیارى هجوم آوردند و تمامى زراعت نابود کردند، که بیش از صد و بیست دینار بر من خسات وارد شد، بسیار ناراحت و افسرده خاطر گشتم .
روزى گوشه اى در همان زمین کشاورزى نشسته بودم ، ناگهان چشمم افتاد به جمال نورانى و مبارک حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام ، به احترام آن حضرت از بر خاستم .
حضرت بر من سبقت گرفت و سلام کرد و سپس فرمود: حالت چطور است ؟ و در چه وضعیّتى هستى ؟
عرض کردم : ملخها حمله کردند و تمامى زراعت و سرمایه مرا نابود ساختند.
فرمود: چه مقدار خسارت وارد شده است ؟
گفتم : صد و بیست دینار، غیر از آنچه زحمت کشیده ام .
فرمود: اگر یک صد و پنجاه دینار به تو داده شود، قانع هستى ؟
عرض کردم : دعا فرمائید تا خداوند برکت عنایت نماید.
پس از آن ، امام موسى کاظم علیه السلام دعائى را زمزمه نمود و آنگاه حرکت کرد و رفت .
وقتى امام موسى کاظم علیه السلام خداحافظى کرد و رفت ، من مشغول کشاورزى و آبیارى زمین شدم ؛ و بیش از آنچه امیدوار بودم ، خداوند متعال به برکت دعاى حضرت ، عطا نمود، که بیش از دههزار دینار به دست آوردم .(25)
شناخت دینار گمشده
مرحوم إ ربلى و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از اصبغ بن موسى آورده اند:
روزى به قصد زیارت ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، یکى از آشنایان کیسه اى - که مقدارى سکّه درون آن بود - تحویل من داد تا با مقدار وجهى که از خود داشتم ، تحویل حضرت دهم .
همین که وارد مدینه منوّره شدم ، خود را شستشو دادم ؛ و نیز سکّه هائى را که همراه داشتم شستم و با مشگ و عطر خوشبو نمودم ؛ و چون سکّه هاى دوستم را شمارش کردم ، 99 عدد بود، لذا یکى از خودم بر آنها افزودم ؛ و سپس شبانه محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم .
چون مقدارى نشستم و صحبتهائى با حضرت انجام گرفت ، در نهایت عرض کردم : فدایت گردم ، هدیه اى تقدیم حضورتان مى کنم ، امید وارم قبول فرمائید.
امام علیه السلام اظهار داشت : آنچه هست ، بیاور.
سکّه هاى خود را تقدیم حضرت کردم و سپس عرضه داشتم : فلانى - که از شیعیان و از دوستان شما است - نیز کیسه اى را براى شما فرستاده است .
حضرت فرمود: آن را هم بیاور، پس کیسه دوستم را نیز تحویل امام علیه السلام دادم .
حضرت کیسه را گرفت و آن را باز نمود و سکّه ها را روى زمین ریخت ؛ و با دست مبارک خود آنها را پخش کرد و سپس آن سکّه خودم را که درون کیسه انداخته بودم تا صد عدد کامل شود برداشت ، و به من داد و فرمود:
فلانى سکّه ها را با وزن براى ما فرستاده است ، نه با عدد و همان 99 عدد درست بوده است .(26)
معرفت نجات بخش انسان است
بسیارى از بزرگان در کتابهاى خود آورده اند:
شخصى به نام حسن بن عبداللّه ، فردى زاهد و عابد بود و مورد توجّه عامّ و خاصّ قرار داشت .
روزى وارد مسجد شد، امام موسى کاظم علیه السلام نیز در مسجد حضور داشت ، همین که حضرت او را دید فرمود: نزد من بیا.
چون حسن بن عبد اللّه خدمت امام علیه السلام آمد، حضرت به او فرمود: اى ابوعلىّ! حالتى که در تو هست ، آن را بسیار دوست دارم و مرا شادمان کرده است و تنها نقص تو آن ست که شناخت و معرفت ندارى ، لازم است آن را جستجو کنى و بیابى .
حسن اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، معرفت چیست و چگونه به دست مى آید؟
فرمود: برو نسبت به مسائل دین فقیه شو و اهل حدیث باش .
حسن توضیح خواست که از چه کسى معرفت بیاموزم ؟
حضرت فرمود: از فقهاء و دانشمندان اهل مدینه بیاموز، و چون مطلبى را فراگرفتى ، آن را نزد من آور تا راهنمائیت کنم .
حسن بن عبداللّه حرکت نمود و مسائلى را از علماء فراگرفت و نزد حضرت باز گشت ، وقتى حضرت چنین حالتى را از او دید، فرمود: برو معرفت را فراگیر و آن را بشناس .
این حرکت چند بار تکرار شد، تا آن که روزى امام موسى کاظم علیه السلام در مزرعه اش بود، حسن با حضرت ملاقات کرد و گفت : فرداى قیامت در پیشگاه خداوند بر علیه تو شکایت مى کنم ، مگر آن که مرا بر شناسائى حقیقت معرفت ، هدایت و راهنمائى کنى ؟
بعد از آن ، امام علیه السلام فرمود: اوّلین امام و خلیفه رسول اللّه امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام است ؛ و سپس امام حسن ، امام حسین ، امام علىّ ابن الحسین ، امام محمّد باقر، امام جعفر صادق (صلوات اللّه و سلامه علیهم ). حسن گفت : یا ابن رسوال اللّه ! امام امروز کیست ؟
حضرت فرمود: من امام و حجّت خدا هستم .
گفت : آیا دلیل و نشانه اى دارى که با آن استدلال کنم ؟
فرمود: نزد آن درخت برو، و بگو که موسى بن جعفر مى گوید: حرکت کن و به سوى من بیا.
حسن گوید: به خداوند قسم ، چون نزدیک درخت آمدم ؛ و پیام حضرت را رساندم ، دیدم زمین شکافت و درخت به سوى حضرت حرکت کرد تا آن که جلوى آن بزرگوار آمد و ایستاد، سپس امام علیه السلام به درخت اشاره نمود: برگرد، پس آن درخت برگشت .(27)
برخورد متفاوت با افراد
محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند:
روزى امام موسى بن جعفر علیهما السلام در حالى که سوار بر الاغى بود، وارد دربار خلیفه شد و دربان با عزّت و احترام با حضرت برخورد کرد، به طورى که تمام افراد حاضر نیز احترام شایانى از آن حضرت به جاى آوردند.
یکى از افراد مخالف - به نام نفیع انصارى - به آن دربان - که عبدالعزیز نام داشت - گفت : چرا مردم نسبت به این مرد این همه احترام و تکریم مى کنند، تصمیم دارم او را رسوا و شرمسار کنم .
عبدالعزیز گفت : از تصمیم خود منصرف شو؛ چون این افراد از خانواده اى هستند که همیشه جواب مناسب همراه دارند، آن وقت یک عمر در ننگ و عار خواهى ماند.
با این حال همین که امام کاظم علیه السلام از نزد خلیفه بیرون آمد، نفیع انصارى افسار الاغ حضرت را گرفت و پرسید: تو کیستى ؟
امام علیه السلام فرمود: این چه سئوالى است ، که مطرح مى کنى ؟!
و سپس افزود: چنانچه نسب مرا بخواهى ، من فرزند محمّد حبیب اللّه ، فرزند اسماعیل ذبیح اللّه ، و فرزند ابراهیم خلیل اللّه هستم .
و اگر از شهر و دیار من سئوال مى کنى ، شهر من همان جائى است که خداوند بر تو و بر همه مسلمین واجب گردانیده است که براى انجام مناسک حجّ به آن جا روند.
و اگر از جهت خانواده و قبیله ام جویا هستى ؛ پس سوگند به خدا، دوستان من نسبت به تو و هم کیشانت ناخورسند مى باشند تا جائى که به حضرت رسول صلى الله علیه و آله گفتند: هم کیشان ما را از قریش جدا گردان و ما نمى خواهیم با آنها زندگى کنیم .
و چنانچه از جهت شهرت و مقام مرا مى طلبى ؛ ما همان خانواده و اهل بیتى هستیم که خداوند متعال دستور داده است که با این جملات : ((اللّهمّ صلّ علىّ محمّد و آل محمّد)) در هر نماز واجب ، یادى از ما شود.
و آنگاه فرمود: پس بدان ، که ما آل واهل بیت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستیم ، اکنون الاغ را رها کن .
پس نفیع انصارى افسار الاغ را رها کرد؛ و با ذلّت و خوارى تمام ، خود را عقب کشاند.(28)
برخورد با دشمن دوست نما
فضل بن ربیع حکایت کند:
روزى هارون الرّشید با حالت غضب ، شمشیر به دست بر من وارد شد و گفت : همین الا ن باید این حجازى بعنى ؛ حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را در هر حالتى که هست ، امانش ندهى و او را این جا حاضر کنى .
پس من به سوى محلّ سکونت حضرت حرکت کردم تا آن که به خانه اى که با حصیر و شاخه هاى درخت خرما درست شده بود، رسیدم ؛ غلام سیاهى در آن جا حضور داشت ، گفتم : اجازه ورود بر مولایت را مى خواهم ؟
غلام گفت : مولاى من حاجب و دربان و وزیر ندارد، بیا داخل ، چون وارد منزل شدم ، پس از عرض سلام ، گفتم : هارون الرّشید شما را طلب کرده است .
امام کاظم علیه السلام فرمود: مرا با هارون چه کار است ؟!
آیا با آن همه نعمت کفایت نمى کند؟
و پس از آن ، با سرعت حرکت نمود و اظهار داشت : اگر جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله نفرموده بود: تبعیّت از سلطان در حالت تقیّه واجب است ، هرگز نمى آمدم .
عرضه داشتم : یا ابن رسول اللّه ! آماده عقوبت و شکنجه هارون باشید، چون که بسیار غضبناک بود.
حضرت فرمود: همراه من کسى است که مالک تمام دنیا و آخرت است ، و هارون الرّشید امروز نمى تواند کمترین آسیبى را به من وارد نماید، انشاءاللّه تعالى .
و سپس دست مبارک خود را اطراف سر خود سه مرتبه چرخانید و زمزمه اى کرد که من متوجّه آن نشدم .
سپس حرکت کردیم و همین که جلوى دارالا ماره رسیدیم حضرت بیرون ایستاد ومن بر هارون الرّشید وارد شدم ، دیدم همانند مادر بچّه مرده ناراحت و سرگردان است ؛ و چون چشمش بر من افتاد گفت : آیا پسر عمویم را آوردى ؟
گفتم : بلى .
اظهار داشت : آسیبى که به او نرسانده اى ؟
گفتم : خیر.
گفت : بگو: وارد شود.
چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد، هارون از جاى خود حرکت کرد و به استقبال حضرت رفت و او را در آغوش گرفت و با یکدیگر معانقه کردند.
سپس هارون الرّشید به حضرت خطاب کرد و گفت : اى پسر عمو! خوش ‍ آمدى ؛ و آن گاه حضرت را با احترام و تکریم کنار خود نشانید و اظهار داشت : چه شده است که با ما قطع رابطه کرده اى ؛ و به ملاقات ما نمى آئى ؟
امام علیه السلام فرمود: چون ریاست و نعمت تو فراوان گشته است و علاقه مند به دنیا گشته اى .
پس از آن ، هارون دستور داد تا هدایاى متعدّد و ارزشمندى براى حضرتش ‍ آماده کنند؛ و سپس آن هدایا را تحویل امام کاظم علیه السلام داد.
حضرت فرمود: اگر نمى خواستم به جوانان بنى هاشم در امر ازدواجشان کمک کنم تا نسل آنها افزایش یابد، این هدایا را نمى پذیرفتم ؛ و سپس ‍ حرکت نمود و رفت .
فضل بن ربیع در ادامه این حکایت افزود: چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از دربار خلیفه خارج شد و رفت ، به هارون الرّشید گفتم : تو تصمیم تعذیب و جسارت داشتى ، ولى اکنون هدایائى گرانبها تقدیمش ‍ کردى ؛ و نیز با عزّت و احترام راهى منزل خویش گردید؟
هارون الرّشید در جواب اظهار داشت : همین که تو را به دنبال او فرستادم ، چند نفر ناشناس و مسلّح بر من وارد شدند و همگى گفتند: چنانچه آسیبى به موسى بن جعفر علیهما السلام برسانى ، تمام کاخ و اهل آن را نابود مى گردانیم ؛ پس سعى کن با او به نیکى و احسان برخورد نمائى .
فضل بن ربیع گوید: پس از گذشت چند صباحى خدمت امام موسى کاظم علیه السلام رفتم و عرضه داشتم : چگونه شرّ هارون الرّشید را از خودت دفع و برطرف نمودى ؛ و به حمد اللّه هیچ آسیبى به شما نرسید؟
امام علیه السلام در جواب فرمود: دعاى جدّم حضرت امیرالمؤمنین ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام را خواندم و خداوند مرا کفایت نمود.(29)
نابودى یا کمک و کار با ظلمه
صفوان جمّال - که یکى از اصحاب و دوستان امام موسى کاظم علیه السلام است - حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که یکى از مؤمنین به نام زیاد بن مروان عبدى - که در دستگاه حکومت بنى العبّاس همکارى داشت - به مجلس آن حضرت وارد شد.
امام کاظم علیه السلام به او خطاب کرد و فرمود: آیا با آنها همکارى و هماهنگى در کارها دارید؟
زیاد گفت : آرى ، اى مولا و سرورم !
امام علیه السلام فرمود: چرا چنین مى کنى ؟!
گفت : اى سرورم ! من مردى آبرودار و آبرومندم ، و نیز عائله مند مى باشم ؛ و مال و ثروتى هم ندارم که تاءمین معاش و زندگى کنم .
حضرت فرمود: اى زیاد! به خداى یکتا سوگند، چنانچه از آسمان به زمین بیفتم و قطعه قطعه گردم و گوشتهاى بدنم را پرندگان جدا کنند، این برایم بهتر است تا آن که با این این ظالمان همکارى و معاشرت داشته باشم .
صفوان گوید: پرسیدم : یا ابن رسول اللّه ! پس در چه صورتى مى توان با آنها همکارى نمود؟
امام علیه السلام فرمود: در صورتى مى توان کنار آنها بود و با آنها همکارى نمود که براى نجات مؤمنى یا آزادى اسیرى باشد، که در چنگال آنها گرفتار باشد.
و در غیر این صورت ، خداوند متعال به کمک دهندکانِ ظالمان وعده عذاب دردناک داده است .
بعد از آن ، امام علیه السلام افزود: پس مواظب باش ، که خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه کارها است ؛ و آنچه را که اراده نماید، انجام مى دهد.(30)
مرگ گریه کننده قبل از مریض
مرحوم راوندى رحمة اللّه علیه در کتاب شریف خود آورده است :
یکى از فرزندان حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، به نام حسن بن موسى گوید:
عمویم محمّد بن جعفر سخت مریض شد و در بستر مرگ قرار گرفت . خانواده اش و بعضى از دوستان و آشنایان ، اطراف بسترش حضور یافته بودند؛ و از آن جمله برادرش ، اسحاق بن جعفر بود که بسیار بى طاقتى مى کرد و مى گریست .
در همین بین ، پدرم ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد و در گوشه اى از اتاق نزدیک بستر برادرش ، محمّد بن جعفر جلوس فرمود؛ و پس از دلجوئى افراد، لحظاتى به چهره مریض و دیگر حاضران نگریست و سپس برخاست و از اتاق خارج گشت .
حسن گوید: من نیز همراه آن حضرت حرکت کردم و در بین راه به وى گفتم : اهل منزل شما را سرزنش مى کنند، که برادرت با این حالت در سکرات مرگ قرار گرفته است و آن وقت شما او را تنها رها مى کنى و مى روى ؟
امام علیه السلام فرمود: اى حسن ! آن که گریه مى کرد و بسیار اظهار ناراحتى مى نمود، قبل از مریض مى میرد؛ و مریض خوب خواهد شد و در عزاى برادرش ، اسحاق ناراحتى و گریه خواهد نمود.
حسن افزود: پس از گذشت یکى دو روز، عمویم محمّد بن جعفر خوب و سالم شد و برادرش ، اسحاق سخت مریض گردید و در بستر مرگ قرار گرفت .
بستگان و آشنایان گرد بستر او جمع شده و مى گریستند و از آن جمله برادرش محمّد بود.
و در نهایت طبق فرمایش امام علیه السلام اسحاق در چنگال مرگ قرار گرفت و از دنیا ررحلت نمود؛ و برادرش محمّد در ماتم و عزاى او گریه مى کرد.
و در حقیقت پیش گوئى امام موسى کاظم علیه السلام صحیح و درست در آمد.(31)
انواع درد دندان و درمان آن
مرحوم کلینى رحمة اللّه علیه ، به نقل یکى از راویان حدیث و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کند:
روزى در محضر شریف آن حضرت بودم که آن بزرگوار پیرامون ناراحتى لثّه ها و انواع درد دندان و داروى آن مطالبى بیان فرمود، اینکه : چنانچه دندانت خورده شده و توخالى باشد، چند دانه گندم را پوست مى کنى ، سپس آنها را خیسانده و عصاره آنها را مى گیرى و چند قطره از آن عصاره را داخل آن دندانى که سوراخ شده است و درد مى کند، مى چکانى .
و آنگاه پنبه اى را به آن آغشته مى نمائى و درون همان دندان قرار مى دهى و به مدّت سه شب این کار را انجام خواهى داد تا ان شاءاللّه درد آن برطرف گردد، ضمن آن که باید بر پشت بخوابى .
ولى اگر دندان خوردگى ندارد و فقط باد در آن افتاده است ، باید به مدّت سه شب ، دو یا سه قطره از همان عصاره گندم را داخل گوشى که سمت آن دندان دردناک قرار دارد بچکانى تا ان شاءاللّه به اذن خداوند بهبودى حاصل شود.
همچنین امام موسى کاظم درباره ناراحتى دهان و خونریزى لثّه ها و فشار خون فرمود:
یک عدد حنظله هندوانه ابوجهل که تازه زرد شده باشد، پیدا مى کنى و آن را در قالب گِل قرار مى دهى و سپس گوشه اش از آن را سوراخ و با چاقو درون آن را به آرامى مى تراشى .
پس از آن ، مقدارى سرکه خرمائى که زیاد ترش باشد با آن مخلوط کرده و روى آتش مى گذارى تا خوب بجوشد و مانند شیره گردد.
به محض این که سرد شد، به اندازه یک انگشت از آن را برداشته و داخل دهان و لثه ها را خوب به وسیله آن ماساژ داده ؛ و سپس با سرکه مضمضه مى نمائى .
و این روش را چندین مرتبه انجام مى دهى تا ان شاءاللّه ناراحتى لثه ها و دهان برطرف گردد.(32)
مناظره با هارون ؛ و فرق سادات هاشمى و عبّاسى
مرحوم شیخ صدوق و شیخ مفید و دیگر بزرگان در کتابهاى مختلف حکایت کرده اند:(33)
حضرت ابو الحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در جمع بعضى از اصحاب خاصّ، فرمود:
روزى هارون الرّشید مرا احضار کرد و چون بر او وارد شدم سلام کردم ، وى پس از آن که جواب سلام مرا داد؛ گفت : آیا ممکن است دو خلیفه از مردم مالیات دریافت نمایند؟!
گفتم : مواظب باش و تقواى الهى را رعایت نما، مبادا سخن بى محتواى دشمنان ما را بپذیرى ، اگر صلاح مى دانى حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله بخوانم !
هارون گفت : مانعى نیست .
اظهار داشتم : پدرم از پدران بزرگوارش ، از جدّم رسول خدا صلوات اللّه علیهم نقل فرمود: همانا چنانچه بدن خویشان با یکدیگر تماس پیدا کنند، تحریک و آرامش به وجود مى آورد؛ بنابر این دستت را در دست من قرار ده ؛ و سپس جلو رفتم و هارون دست مرا گرفت و کنار خود نشانید و گفت : دیگر وحشتى نداشته باش ، راست گفتى و نیز جدّت راست گفته است ، سکون و آرامش پبدا کردم و دوستى تو در دلم جاى گرفت ، اکنون سئوال هایى را مطرح مى کنم که کسى پاسخ آن ها را نمى داند، چنانچه جواب صحیحى دادى ، تو را آزاد مى گذارم و پس از این ، سخن هیچ کسى را بر علیه تو اهمیّت نمى دهم .
گفتم : آنچه مى خواهى سئوال کن ، اگر در امان بودم پاسخ مى گویم .
هارون اظهار داشت : چناچه راست گفتى و جواب از روى تقیّه نبود در امان خواهى بود.
و سپس گفت : به چه دلیلى شما بر ما ترجیح داده شده اید؛ و بر ما برترى دارید؟ و حال آن که ما و شما از نسل عبدالمطّلب هستیم و پسر عمو خواهیم بود.
در پاسخ گفتم : به جهت آن است که عبداللّه و ابو طالب از یک پدر و مادر بوده اند؛ ولى عبّاس ، مادرش غیر از مادر آن دو نفر بود و فقط از جهت پدر یکى هستند.
سپس گفت : چگونه به خود اجازه مى دهید که مردم شما را پسران حضرت رسول بنى الرّسول نامند و حال آن که شماها فرزندان علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستید و انسان از ناحیه پدر به اجداد خود منسوب مى شود و مادر نقشى ندارد؟
در جواب هارون چنین اظهار داشتم : چنانچه رسول اللّه صلى الله علیه و آله زنده گردد و دختر تو را براى خود خواستگارى نماید، آیا قبول مى کنى ؟
پاسخ داد: بلى .
گفتم : ولى چنانچه از من خواستگارى نماید، نمى پذیرم .
هارون گفت : چرا؟
جواب دادم : چون من توسّط او متولّد شده ام ، لیکن تو از دیگرى به دنیا آمده اى .
پس از آن ، هارون الرّشید پرسید: چگونه خود را ذرّیّه رسول اللّه مى نامید؛ و حال آن که ذرارى شخص به وسیله مرد شناخته مى شود و شماها فرزندان دختر رسول اللّه مى باشید؟
از او خواستم تا از جواب این سئوال مرا معذور دارد، ولى او نپذیرفت و اصرار ورزید تا پاسخ گویم ؛ و نیز افزود: شما فرزندان علىّ ابن ابى طالب علیه السلام هستید؛ چرا خودتان را رئیس و رهبر مسلمین و ذرارى رسول اللّه - صلوات اللّه علیه - معرّفى مى کنید؟!
در جواب گفتم : به خدا پناه مى برم از شرّ شیطان ، خداوند عیسى علیه السلام را از ذرّیّه حضرت ابراهیم و داود و موسى و سلیمان علیهم السلام معرّفى کرده است ، اکنون بگو که عیسى کیست ؟
هارون پاسخ داد: عیسى پدر نداشت .
گفتم : بنابر این از طریق مادرش ، مریم از ذرارى انبیاء علیهم السلام قرار گرفته است .
و همچنین ما نیز از طرف مادر ذرّیّه پیغمبر خدا مى باشیم ، آیا کفایت مى کنى یا بیفزایم ؟
گفت : توضیح بیشترى بده ؟
گفتم : آن هنگامى که رسول خدا صلوات اللّه علیه خواست با نصارى مباهله نماید، اظهار داشت : فقط پسران و زنان و خودمان باشیم و درباره یکدیگر نفرین نمائیم ؛ و تنها امام حسن ، حسین ، علىّ و زهراء علیهم السلام را همراه برد؛ پس همانطور که امام حسن و حسین را فرزند خود نامید، ما هم فرزند و ذرّیّه او هستیم .
در پایان ، هارون الرّشید مرا تحسین کرد و گفت : مشگلات و خواسته هاى خود را مطرح نما که برآورده خواهد شد.
گفتم : اوّلین خواسته من این است که اجازه دهى پسز عمویت به حرم جدّش ، کنار اهل عیالش باز گردد؟
در جواب اظهار داشت : بررسى کنیم .
در ادامه روایت گفته شده است که هارون دستور داد تا حضرت را نزد سندى بن شاهک محبوس نمایند.(34)
ادرار کجا و گناه از کیست ؟
در کتابهاى مختلفى وارد شده است :
در یکى از سالها ابوحنیفه - که رهبر و امام فرقه حنفى ها از اهل سنّت مى باشد - در زمان امام جعفر صادق علیه السلام وارد مدینه طیّبه گردید و به قصد دیدار آن حضرت راهى منزلش شد؛ و در راهروى منزل حضرت به انتظار اجازه ورود، نشست .
در همین بین ، کودک خردسالى از منزل امام علیه السلام بیرون آمد، ابوحنیفه از او پرسید: در شهر شما شخصى غریب کجا مى تواند ادرار و دفع حاجت کند؟
کودک کنار دیوار نشست و بر آن دیوار تکیه زد و سپس اظهار نمود: کنار نهر آب ، زیر درختان میوه دار، کنار دیوار مساجد، در مسیر و محلّ عبور اشخاص ، رو به قبله و پشت به قبله نباشد؛ و غیر از این موارد هر کجاى دیگر باشد مانعى ندارد.
ابوحنیفه گوید: چنین جوابى از آن کودک براى من تعجّب آور بود، پرسیدم : نام تو چیست ؟
گفت : من موسى ، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علىّ، پسر حسین پسر، علىّ، پسر ابوطالب هستم .
گفتم : گناه از چه کسى است و چگونه سرچشمه مى گیرد؟
فرمود: گناه و خطا یکى از این چند حالت را دارد:
یا از طرف خداوند باید باشد، که صحیح و سزاوار نیست که خداوند متعال سبب و باعث گناه بنده اش گردد؛ و سپس او را مورد عذاب قرار دهد.
یا آن که از طرف خداوند و بنده مى باشد، که آن هم صحیح نیست چون که قبیح است شریکى مانند خداوند، شریک ضعیف خود را بر انجام گناه عذاب کند.
و یا آن که گناه و خطا از خود انسان سر مى زند، که حقّ مطلب نیز همین است .
پس اگر خداوند عذاب نماید، حقّ دارد؛ و اگر عفو نماید و ببخشد از روى فضل و کرم و محبّت او نسبت به بنده اش مى باشد.(35)
ضرورت سبزى همراه غذا
شخصى به نام موّفق مداینى گوید:
روزى حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، جدّ مرا جهت صرف ناهار دعوت نمود.
جدّم گفت : چون موقع صرف غذا فرا رسید و سفره را پهن کردند، نشستیم که غذا بخوریم ، حضرت متوجّه شد که سبزى خوردن سر سفره نیست ، دست از خوردن غذا کشید و به غلام و پیش خدمت خود فرمود: آیا نمى دانستى سفره اى که در آن سبزى نباشد غذا نمى خورم ، سریع مقدارى سبزى بیاور.
غلام حضرت رفت و پس از لحظه اى مقدارى سبزى آورد و جلوى امام کاظم علیه السلام نهاد، و حضرت شروع نمود غذاى خود را به همراه سبزى میل نماید.(36)
برخورد با دشمن نادان
ابوالفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیّین خود آورده است :
روش و اخلاق امام موسى کاظم علیه السلام چنین بود که اگر کسى پشت سر حضرتش حرفى زشتى مى زد و بدگوئى مى کرد، امام علیه السلام اظهار ناراحتى نمى کرد، بلکه هدیه اى برایش مى فرستاد.
همچنین مورّخین در کتابهاى مختلفى آورده اند:
یکى از فرزندان عمر بن خطّاب هرگاه امام کاظم علیه السلام را ملاقات مى کرد، به امام علىّ علیه السلام دشنام و ناسزا مى گفت و بدین شیوه حضرت را مورد آزار و اذیّت قرار مى داد. و مرتّب دوستان و اطرافیان حضرت مى گفتند: یا ابن رسول اللّه ! اجازه فرمائید تا او را مجازات و نابود کنیم ، و لیکن امام علیه السلام از این کار جلوگیرى مى نمود؛ و مانع مجازات او مى گردید. روزى حضرت از دوستان خود پرسید: محلّ کار این شخص ‍ کجاست ؟ و چه مى کند؟
عرضه داشتند: در اطراف مدینه مزرعه اى دارد، روزها در آنجا مشغول کشاورزى است . حضرت سوار مرکب الاغ خود شد و به سوى مزرعه آن شخص بد زبان ، رهسپار گشت ؛ و چون به مزرعه رسید، با الاغ وارد زراعتها و محصول او گردید.
آن شخص با دیدن چنین صحنه اى ، فریاد کشید: زراعت ما را لگدمال نکن ؛ ولى حضرت به راه خود ادامه داد تا نزدیک او رسید و سپس از الاغ پیاده شد و کنارش نشست و با او مشغول شوخى و مزاح گردید؛ و بعد از آن فرمود: چقدر براى این زراعت هزینه کرده اى ؟
گفت : صد دینار، حضرت فرمود: براى درآمد و سود از آن ، چه مقدار آرزو و امید دارى که بهره ببرى ؟
در پاسخ گفت : علم غیب نمى دانم ، حضرت فرمود: پرسیدم : چه مقدار آرزومندى ؟
آن شخص گفت : دویست دینار. امام علیه السلام سیصد دینار به او داد و با ملاطفت فرمود: درآمد زراعت هم مال خودت باشد. ناگاه آن شخص با مشاهده چنین برخورد، تعجّب کرده ؛ و پیشانى حضرت را بوسید و از جسارتهاى گذشته خود عذرخواهى کرد.
و چون شب هنگام نماز فرا رسید و مردم به مسجد آمدند، دیدند آن شخص پشت سر امام علیه السلام نماز جماعت مى خواند.
پس از آن ، حضرت به دوستان خود فرمود: حال این کار و روش صحیح بود، یا آنچه که شما پیشنهاد مى دادید؟!(37)
در مقابل خدمت و محبّت ، خیانت و جنایت ؟!
روزى یحیى بن خالد برمکى ، براى یکى از برادرزادگان حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام - به نام علىّ بن اسماعیل ، که امام علیه السلام با او ارتباط گرم و صمیمى داشت و به طور مرتّب او را به شیوه هاى مختلف کمک مى فرمود - مقدار زیادى اموال و هدایا فرستاد و او را به سوى خود فرا خواند.
همین که حضرت متوجّه شیطنت یحیى برمکى شد، علىّ بن اسماعیل را به حضور خود دعوت نمود؛ و چون حضور یافت ، به او فرمود: اى برادرزاده ! شنیده ام قصد سفر دارى ؟ کجا مى روى ؟
گفت : قصد سفر به بغداد را دارم .
حضرت فرمود: به چه منظور به بغداد مى روى ؟
گفت : به جهت آن که قرض بسیارى بر عهده دارم و از پرداخت آن ناتوانم ، حضرت فرمود: من تمام قرض هاى تو را پرداخت مى کنم و نیز هر مشکلى داشته باشى ، برطرف مى سازم .
علىّ بن اسماعیل پیشنهاد حضرت را نپذیرفت و گفت : من براى مسافرت به بغداد ناچار هستم .
حضرت اظهار نمود: اکنون که تصمیم رفتن به بغداد را دارى مواظب باش ‍ که فرزندان مرا یتیم نکنى ؛ و سپس دستور داد تا مقدار چهار هزار درهم و سیصد دینار به برادرزاده اش بدهند.
چون علىّ بن اسماعیل بلند شد و رفت ، امام علیه السلام به افرادى که در آن مجلس حضور داشتند، فرمود: او در قتل من سعایت و سخن چینى مى کند و فرزندانم را یتیم مى گرداند.
افراد حاضر گفتند: یاابن رسول اللّه ! فداى تو گردیم ، با این که مى دانى او چنین جنایتى را مرتکب مى شود، چرا این چنین با ملایمت با او سخن مى گفتى و در نهایت هم آن مقدار پول و درهم و دینار را به او عطا نمودى ؟!
حضرت فرمود: بلى ، ولیکن پدرم از پدران بزرگوار خود نقل مى نمود، که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : چنانچه یکى از خویشاوندان قطع رحم نماید و تو سعى کنى که خویشاوندیتان با گرمى و صمیمیّت برقرار باشد، خداوند متعال او را مجازات و عقاب مى نماید.
و هنگامى که علىّ بن اسماعیل وارد بغداد شد و نزد یحیى برمکى رفت ، یحیى برمکى نیز او را به حضور هارون الرّشید برد.
و هارون در رابطه با امام موسى کاظم علیه السلام مطالبى از علىّ ابن اسماعیل پرسید.
و او در جواب گفت : از تمام شهرها اموال بسیارى براى ابوالحسن ، موسى بن جعفر علیهما السلام مى آورند، تا حدّى که چندین خانه در شهر مدینه خریدارى کرده است ؛ و نیز به تازگى باغ گران قیمتى را خریدارى و تهیّه نموده است .
و آن قدر نزد هارون بر علیه آن حضرت سخن چینى کرد و ناروا گفت تا آن که هارون الرّشید دستور جلب و زندانى شدن حضرت را صادر کرد.
و در نهایت امام موسى کاظم علیه السلام به دستور هارون الرّشید زندانى شد؛ و سپس مسموم و شهید گردید.(38)
قبولى اعمال در رضایت ساربان
بسیارى از مورّخین و محدّثین حکایت کرده اند:
روزى یکى از مؤمنین به نام ابراهیم جمّال خواست نزد وزیر هارون الرّشید - یعنى ؛ علىّ بن یقطین - برود؛ ولیکن علىّ بن یقطین از پذیرش و ملاقات با ابراهیم امتناع ورزید.
پس از آن ، ایّام ذى الحجّه فرا رسید و علىّ بن یقطین جهت انجام مناسک حجّ، عازم مدینه منوّره و مکّه معظّمه گردید.
هنگامى که به مدینه رسید، خواست به زیارت و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام شرفیاب شود، همین که جلوى منزل حضرت رسید و اجازه ورود خواست ، امام علیه السلام از پذیرش و ملاقات با او امتناع ورزید.
روز دوّم نیز علىّ بن یقطین آمد و اجازه ورود خواست ؛ ولى حضرت باز هم نپذیرفت .
پس به غلام حضرت گفت : به مولایم بگو که من از علاقه مندان مخلص شما هستم و این همه راه را براى زیارت شما آمده ام ، گناه و خلاف من چیست ، که مرا نمى پذیرى ؟
هنگامى که غلام ، گفته علىّ بن یقطین را براى امام کاظم علیه السلام بازگو کرد، آن حضرت برایش چنین پیغام فرشتاد: چون ملاقات با ابراهیم جمّال شتر چران را نپذیرفتى ، و تو دل او را شکستى و ناامیدش کردى و او از تو آزرده خاطر بازگشت .
و باید بدانى که خداوند هم اعمال تو را مقبول درگاهش قرار نخواهد داد؛ مگر آن که ابراهیم جمّال از تو راضى و خوشنود گردد.
علىّ بن یقطین به غلام گفت : به مولایم بگو: در این موقعیّت چگونه ابراهیم را پیدا کنم ؟
من در شهر مدینه هستم و او در شهر کوفه مى باشد.
و حضرت فرمود: هنگامى که شب فرا رسید، بدون آن که کسى مطّلع شود، تنها به قبرستان بقیع برو، آن جا شترى آماده است ، سوار آن شو و به کوفه برو.
علىّ بن یقطین طبق فرمان حضرت ، شبانه وارد قبرستان بقیع شد و سوار بر شتر گردید و عازم کوفه شد؛ و در یک لحظه با طىّالا رض به شهر کوفه رسید و خود را جلوى درب منزل ابراهیم جمّال دید، پس درب منزل را کوبید و گفت ، من علىّ بن یقطین هستم .
ابراهیم جمّال از درون خانه گفت : علىّ بن یقطین را با من چه کار است ؟ و براى چه این جا آمده است ؟!
علىّ بن یقطین پاسخ داد: موضوع بسیار مهمّ است ، و آن قدر اصرار ورزید تا آن که ابراهیم آمد و درب منزل را گشود و علىّ، وارد منزل شد.
همین که علىّ بن یقطین وارد منزل ابراهیم گشت ، اظهار داشت : امام و مولایم ، حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از ملاقات با من خوددارى نمود؛ مگر آن که تو از من راضى شوى و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بدهى .
ابراهیم ساربان گفت : خداوند از تو راضى باشد، علىّ پاسخ داد: رضایت خداوند نیز در خوشنودى تو است ، و سپس افزود:
اگر تو از من ناراحت نیستى و مى خواهى خوشحال برگردم ، باید پاى خود را بر صورت من بگذارى .
و با اصرار فراوان ابراهیم تقاضاى او را پذیرفت ؛ و آن گاه علىّ روى زمین خوابید و ابراهیم پاى خود را روى صورت او گذاشت ؛ سپس جانب دیگر صورتش بر خاک نهاد و گفت : طرف دیگر صورتم را نیز پایمال کن .
و چون ابراهیم پاى خود را بر صورت علىّ بن یقطین نهاد، علىّ به طور مکرّر مى گفت : خدایا، تو شاهد و گواه باش .
پس از آن ، از حضور ابراهیم خداحافظى نمود و چون به مدینه رسید و جلوى منزل امام موسى کاظم علیه السلام آمد، حضرت او را پذیرفت و به درون منزل راه یافت .(39)
راهنمائى شخصیّتى مسافر و آگاه
مورّخین شیعه و سنّى در کتاب هاى خود حکایت کرده اند:
شقیق بلخى در سال 149 به قصد حجّ خانه خدا، عازم مکّه معظّمه گردید، هنگامى که به قادسیّه رسید جوانى را دید که تنها و بدون همراه به سوى مکّه رهسپار است ؛ ولى او را نشناخت .
شقیق گوید: با خود گفتم : این جوان از طایفه صوفیّه است ، که از مردم کناره گیرى کرده تا او را نشناسند، من وظیفه خود مى دانم که او را هدایت و راهنمائى کنم .
همین که نزدیک آن جوان رفتم ، بدون این که با او سخنى گفته باشم ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:
اى شقیق ! خداوند در قرآن فرموده است : اجتنبوا کثیرا من الظّنّ إ نّ بعض ‍ الظنّ إ ثم (40).
یعنى : از گمان بد نسبت به یکدیگر دورى نمائید، که بعضى از گمان ها، گناه محسوب مى شود.
و سپس از چشم من ناپدید شد و دیگر او را ندیدم تا آن که به محلّ قاصبه رسیدم ؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى که مشغول نماز بود؛ و مشاهده کردم که تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى لرزید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود.
نزد او رفتم تا از افکار خود عذرخواهى کنم ، چون نمازش پایان یافت و قبل از آن که من حرفى بزنم ، این آیه شریفه قرآن را تلاوت نمود: و إ نّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (41).
یعنى : همانا من آمرزنده ام آن کسانى را که واقعا پشیمان شده و توبه کرده باشند و کردار ناپسندشان را با اعمال نیک جبران نمایند.
بعد از آن ، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت ، تا آن که بار دیگر در محلّى به نام زماله ، او را کنار چاهى دیدم که مى خواست با طناب و دلو آب بکشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.
پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه دیدم آب چاه بالا آمد تا جائى که با دست آب برداشت و وضوء گرفت و چهار رکعت نماز به جاى آورد؛ و سپس مشتى از ریگ هاى کنار چاه را برداشت و درون چاه ریخت و قدرى از آن آب آشامید.
جلو رفتم و گفتم : قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنایت فرما؟
اظهار داشت : اى شقیق ! نعمت هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختیار ما بوده و خواهد بود، سعى کن همیشه نسبت به پروردگارت خوش ‍ بین و با معرفت باشى .
شقیق بلخى افزود: بعد از آن ، مقدارى از آن ها را به من عطا نمود؛ و چون تناول کردم همچون آرد و شکر بسیار لذیذ و گوارا بود که تاکنون به آن گوارائى و خوشبوئى ندیده بودم و تا مدّتى احساس گرسنگى و تشنگى نکردم .
بعد از آن ، دیگر آن شخصیّت عظیم القدر را ندیدم تا به مکّه مکرّمه رسیدم و او را در جمع عدّه اى از دوستان و اصحابش مشاهده کردم ، پس نزد بعضى از اشخاص که احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسیدم که این جوان کیست ؟
پاسخ داد: ابو ابراهیم ، عالم آل محمّد صلوات اللّه علیهم است .
گفتم : ابو ابراهیم چه کسى است ؟
جواب داد: او حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام مى باشد.(42)
خبر از مرگ برادر جندب و اموال نزد همسرش
یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى در خدمت حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى از اهالى شهررى ، به نام جندب وارد شد و پس از سلام در گوشه اى روبروى حضرت نشست .
امام علیه السلام پس از جواب سلام و احوال پرسى فرمود: برادرت در چه وضعیّتى است ؟
جندب در پاسخ گفت : الحمدللّه ، در حال صحّت و سلامتى بود و به شما سلام رسانید.
حضرت اظهار نمود: خداوند به تو صبر عنایت کند، برادرت از دنیا رفته است .
عرض کردم : اى سرورم ! من فداى شما گردم ، سیزده روز پیش نامه برادرم به دستم رسید؛ و او صحیح و سالم بود.
حضرت فرمود: بلى ، مى دانم ؛ لکن او دو روز بعد از فرستادن نامه فوت کرد و قبل از آن که بمیرد، به همسرش وصیّت نمود و اموالى را تحویل او داد که هر وقت بازگشتى آن اموال را تحویل تو دهد.
پس مواظب باش ، هنگامى که به منزل خود بازگشتى ، با زن برادرت با مهربانى و عطوفت برخورد کن ؛ و نسبت به او اظهار علاقه نما، تا آن اموال را تحویل تو دهد.
فرزند ابوحمزه ثمالى گوید: بعد از گذشت دو سال که جندب دو مرتبه به مدینه طیّبه جهت عزیمت به مکّه معظّمه آمده بود، جریان غیب گوئى امام موسى بن جعفر علیهما السلام را جویا شدم که تا چه اندازه اى واقعیّت و صحّت داشت ؟
در پاسخ اظهار داشت : سوگند به خدا! تمامى آنچه را که مولا و سرورم ، مطرح فرموده بود، صحّت داشت و هیچ خلافى و نقصى در آن نبود. (43)

دلسوزى شیر براى زایمان همسر
علىّ بن ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از شهر مدینه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى کردم .
مقدارى از شهر که دور شدیم ، ناگهان نرّه شیرى سر راه ما را گرفت ، من بسیار ترسیدم ، ولیکن شیر به سوى حضرت نزدیک آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.
امام موسى کاظم علیه السلام ایستاد و شیر دست هاى خود را بلند کرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.
من به گمان این که شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت کردم ؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى ، شیر دست هاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارک خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، ولیکن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن ، شیر همهمه اى کرد؛ و حضرت آمین فرمود.
و سپس امام علیه السلام به شیر اشاره نمود: برو.
همین که شیر رفت ، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم ، به حضرت عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، شیر چه کارى داشت ؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم ؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام علیه السلام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت که هنگام زایمانش ‍ فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود که برایش دعا کنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا کردم .
و بعد از آن که دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم : برو، اظهار داشت : خداوند هیچ درّنده اى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم : آمین .(44)
ارزش کار و کشاورزى
یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى از روزها جهت دیدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، حضرت را در زمین کشاورزى ، در حالتى یافتم که مشغول کار و تلاش بود و عرق از بدن مبارکش سرازیر گشته بود.
بسیار تعجّب کردم و اظهار داشتم : یاابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم کجا هستند تا مشاهده کنند، که شما این چنین در این گرماى سوزان مشغول کار هستى و تلاش و فعّالیّت مى نمائى .
امام علیه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى که از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب کوشش و تلاش داشته اند و هر کدام به نوعى کار مى کرده اند.
عرض کردم : منظور شما چه کسانى هستند؟
حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، امیرالمؤمنین و دیگر پدرانم صلوات اللّه علیهم اجمعین مى باشند، که با دست خود کار و تلاش ‍ مى کرده اند.
سپس امام موسى کاظم علیه السلام ضمن فرمایشات خود افزود:
و این نوع کار و تلاشى را که من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى کنى ، پیامبران مُرسل الهى و نیز پیامبران غیر مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسیله آن تلاش و امرار معاش مى کرده اند.
و همچنین بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و کوشش ‍ مى باشند.(45)
خرید همسر به عنوان مادر
هشام بن احمر - که یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى هشام ! آیا خبر دارى که از شهرهاى مغرب کسى آمده باشد؟
عرض کردم : خیر، بى اطّلاع هستم .
فرمود: بلى ، همین امروز عدّه اى آمده اند، بیا تا با یکدیگر برویم و سرى به آن ها بزنیم .
پس سوار مَرکب هاى خود شدیم و حرکت کردیم تا به نزد مردى از اهالى مغرب رسیدیم ، که تعدادى کنیز و غلام جهت فروش آورده بود و آن ها را جهت فروش بر ما عرضه کرد.
کنیزان نُه نفر بودند، که همه آن ها را حضرت دید و نپسندید و سپس اظهار داشت : به این ها نیازى نیست و ما براى اینها نیامده ایم ؛ اگر کنیزى دیگر دارى ، ارائه نما؟
مرد مغربى گفت : غیر از این ها دیگر ندارم .
امام علیه السلام فرمود: چرا، آنچه که دارى در معرض قرار بده ؛ و در خفاء نگه ندار.
مرد مغربى گفت : به خدا قسم دیگر کنیزى ندارم ، مگر یک نفر که مریض ‍ حال است .
امام علیه السلام فرمود: چرا او را عرضه نمى کنى ؟
و سپس اظهار نمود: او را هم بیاور.
ولیکن مرد مغربى قبول نکرد؛ و ما بازگشتیم .
فرداى آن روز، حضرت به من فرمود: اى هشام ! نزد آن مرد مغربى کنیز فروش برو و آن کنیز مریض را - که نشان نداد - به هر قیمتى که بود، خریدارى کن و بیاور.
هشام گوید: نزد همان شخص رفتم و تقاضاى خرید آن کنیز مریض را نمودم ؛ و او مبلغى را مطرح کرد، که من نیز به همان مبلغ آن کنیز را خریدارى کردم .
بعد از آن که معامله تمام شد، مرد مغربى گفت : آن شخصیّتى که دیروز همراه تو بود، کیست ؟
گفتم : یک نفر از بنى هاشم مى باشد، گفت : از چه خانواده اى ؟
پاسخ دادم : از پاکان و پرهیزکاران است .
گفت : بیش از این توضیح بده ؟
اظهار داشتم : بیش از این اطّلاعى ندارم .
آن گاه مغربى گفت : این کنیز جریانى دارد، که مهمّ است :
وقتى او را از دورترین نقاط مغرب خریدم ، زنى از اهل کتاب ، نزد من آمد و گفت : این کنیز را براى چه منظور خریده اى ؟
گفتم : او را براى خودم خریدارى کرده ام .
زن اهل کتاب گفت : سزاوار نیست چنین کنیزى نزد شخصى چون تو و ما باشد؛ بلکه این کنیز باید نزد بهترین انسان هاى روى زمین باشد و در خدمت او قرار گیرد؛ زیرا که به همین زودى نوزادى از او به دنیا مى آید، که شرق و غرب جهان را در سیطره ولایت خود قرار مى دهد.
هشام گوید: سپس کنیز را نزد امام موسى کاظم علیه السلام آوردم که بعد از مدّتى روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام از او تولّد یافت .(46)
معرّفى جانشین خود
زکریّا بن آدم - که یکى از بزرگان شیعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار علیهم السلام بوده است - به نقل از گفتار بعضى دوستانش حکایت نماید:
روزى در مدینه منوّره کنار قبر مطهّر رسول خدا صلى الله علیه و آله به همراه بعضى افراد نشسته بودیم ، که ناگهان متوجّه شدیم امام موسى کاظم سلام اللّه علیه دست فرزندش ، حضرت رضا علیه السلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گردید و فرمود: آیا مى دانید من چه کسى هستم ؟
عرض کردیم : یاابن رسول اللّه ! شما موسى ، فرزند جعفر بن محمّد علیهما السلام هستى .
حضرت فرمود: این فرزند را مى شناسید؟
گفتیم : بلى ، او علىّ، پسر موسى ، پسر جعفر صادق - صلوات اللّه علیهم مى باشد.
آن گاه امام علیه السلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشید، که من او را وکیل خود در زمان حیاتم ؛ و نیز وصىّ و جانشین خود پس از آن که از دنیا بروم ، قرار دادم .(47)
همچنین علىّ بن جعفر حکایت کند:
روزى در محضر برادرم امام موسى بن جعفر علیه السلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم ، در روى زمین مى دانستم .
ناگهان فرزندش ، علىّ علیه السلام وارد شد و برادرم فرمود: این فرزندم ، علىّ صاحب و پیشواى تو خواهد بود؛ و همان طور که من جانشین پدرم هستم ، او نیز جانشین من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پایدار نگه دارد.
من گریان شدم و با خود گفتم : برادرم با این سخنان ، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.
ناگاه امام علیه السلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى باید انجام پذیرد، همانا حضرت رسول ، امیرالمؤمنین ، فاطمه ، حسن و حسین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نیز تابع و پیرو ایشان خواهم بود.
علىّ بن جعفر افزود: این سخنان را برادرم ، امام موسى کاظم علیه السلام سه روز پیش از آن که هارون الرّشید در دوّمین مرحله او را به بغداد احضار نماید، بیان فرمود.(48)
هلاکت سگ خلیفه به وسیله خرما
راویان حدیث و تاریخ ‌نویسان آورده اند:
در آن زمانى که حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه را از بصره به زندان بغداد منتقل کردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت .
و پس از مدّتى در اختیار سندى بن شاهک یهودى با بدترین و شدیدترین وضعیّت قرار گرفت .
تا آن که در نهایت هارون الرّشید با توجّه به فضائل و مناقب ؛ و نیز موقعیّت اجتماعى امام علیه السلام ، از روى حسادت و ترس ، به فکر مسموم کردن و قتل آن حضرت افتاد.
به همین جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهیّه کرده و یکى از آن ها را به وسیله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر کرد، که یقین کرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در طَبَقى سینى و یا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند.
پس از آن ، به یکى از ماءمورین خود دستور داد تا طبق خرما را نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام برده و بگوید: امیرالمؤمنین ، هارون الرّشید مقدارى از آن ها را تناول کرده ؛ و نیز این مقدار را براى شما فرستاده است تا میل نمائید.
و افزود: مواظب باش که تمامى خرماها را میل کند و کسى دیگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.
هنگامى که ماءمور هارون ، خرماها را نزد امام کاظم علیه السلام آورد و پیام خلیفه را به حضرتش رسانید، حضرت یکى از خرماها را - که آغشته به زهر بود - برداشته و در دست گرفت ؛ و با دست دیگر مشغول خوردن بقیّه گردید.
در همین اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشید - که هارون بیش از هر چیز و هرکس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زیورآلات زینت کرده بود - خود را رهانید و از جایگاه مخصوص خود بیرون شد و مستقیم داخل زندان امام علیه السلام گردید؛ و خواست که نزدیک آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.
حضرت آن خرماى مسموم را که در دست خویش گرفته بود، در حضور غلام خلیفه ، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سریع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت که سگ روى زمین افتاد و با سر و صدا، شروع به نالیدن کرد و مُرد.
سپس امام علیه السلام به ناچار باقیمانده خرماها را میل نمود؛ و بعد از آن ، ماءمور خلیفه ، نزد هارون بازگشت و گفت : تمامى خرماها را آن شخص ‍ زندانى خورد.
هارون سؤال کرد: او را در چه حالتى دیدى ؟
پاسخ داد: در وضعیّتى خوب ، بدون آن که تغییرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.
و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسید بسیار غمگین و اندوهناک شد و بر بالین لاشه سگ مرده آمد و بسیار افسوس ‍ خورد.
سپس بازگشت و ماءمورى را که خرماها را نزد امام موسى کاظم علیهما السلام آورده بود، احضار کرد و شمشیر برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت : چنانچه حقیقت را بیان نکنى تو را به قتل مى رسانم .
ماءمور گفت : من رطب ها را نزد موسى بن جعفر علیه السلام بردم و پیام شما را نیز به او رساندم و سپس بالاى سر او ایستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.
در همین بین ، که ناگهان سگ شما فرا رسید و خواست نزدیک آن شخص ‍ زندانى برود و از دستش خرمائى بگیرد.
و زندانى ناچار شد و خرمائى را که در دست داشت ، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسى بن جعفر علیه السلام بقیّه خرماها را میل نمود.
هارون الرّشید با شنیدن این خبر بسیار افسرده خاطر گشت و گفت : بهترین رطب را براى او تهیّه کردیم ، ولى حیف که به هدف خود نرسیدیم و بلکه سگ از دست ما رفت .
و سپس افزود: هر چه تلاش مى کنیم تا از وجود موسى بن جعفر نجات یابیم ، ممکن نمى شود.
و در پایان با تهدید به غلام گفت : مواظب باش که این خبر در بین افراد منتشر نگردد.(49)
خبر از شهادت در دوّمین مرحله
مرحوم کلینى ، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابوخالد زبالى حکایت کنند:
در آن زمانى که مهدى عبّاسى ، امام موسى کاظم علیه السلام را از مدینه به عراق احضار کرد، من در یکى از کاروان سراها به نام زباله بودم ، که حضرت به همراه تعدادى از ماءمورین خلیفه وارد کاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا دید خوشحال گردید و فرمود: مقدارى لوازم ، برایش تهیّه و فراهم کنم .
عرض کردم : مولاى من ! چرا شما را در این وضعیّت مى بینم ؟!
این همه ماءمور، شما را به کجا مى برند؟
و سپس افزودم : من از این طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بینم .
حضرت فرمود: اى ابوخالد! در این سفر به من آسیبى نخواهد رسید، ناراحت نباش ، در فلان ماه و تاریخ ، نزدیک غروب آفتاب منتظر من باش ، که ان شاءاللّه مراجعت مى نمایم .
ابوخالد گوید: بعد از آن که ماءمورین حکومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ایّام و ساعات بودم ، که چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرماید.
پس چون آن روزى که امام علیه السلام وعده داده بود، فرا رسید، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارک آن حضرت نشستم ؛ ولى آن بزرگوار نیامد، تا هنگامى که هوا تاریک شد، ناگهان دیدم از آن دور یک سیاهى پدیدار گشت .
چون جلو رفتم ، امام موسى کاظم علیه السلام را سوار بر قاطر دیدم ، بر حضرتش سلام کردم و از این که صحیح و سالم مراجعت فرموده است ، بسیار خوشحال و مسرور گشتم .
آن گاه حضرت به من خطاب کرد و فرمود: اى ابوخالد! آیا هنوز هم ، در شکّ و تردید هستى ؟
گفتم : الحمدللّه ، که از شرّ این ستمگر ظالم نجات یافتى .
فرمود: آرى ، لیکن مرحله اى دیگر مرا احضار خواهند کرد و در آن مرحله نجات نمى یابم ؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسید.(50)
خروج از زندان و طىّ الارض
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن که چون هارون الرّشید حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل کرد، تحویل شخصى به نام سندى بن شاهک یهودى داده شد.
و در زندان بغداد، حضرت بسیار تحت کنترل و فشار بود؛ و زیر انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى که حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم علیه السلام را نیز به وسیله غل و زنجیر بستند.
امام حسن عسکرى علیه السلام در این باره فرموده است :
جدّم ، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام سه روز پیش از شهادتش ، زندان بان خود - مسیّب - را طلبید و اظهار نمود:
من امشب به مدینه جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله مى روم تا با آن حضرت تجدید عهد و میثاق نمایم و آثار امامت را تحویل امام بعد از خودم دهم .
مسیّب عرض کرد: اى مولاى من ! شما در میان این غل و زنجیر و آن همه ماءمورین اطراف زندان ، چگونه قصد چنین کارى را دارى ؟
و من چگونه زنجیرها و درب هاى زندان را باز کنم ، در حالى که کلید قفل ها نزد من نیست ؟!
امام علیه السلام فرمود: اى مسیّب ! ایمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنین نسبت به ما اهل بیت عصمت و طهارت سُست است .
و سپس حضرت افزود: همین که مقدار یک سوّم از شب سپرى گردید، منتظر باش که چگونه خارج خواهم شد.
مسیّب گوید: من آن شب را سعى کردم که بیدار بمانم و متوجّه حرکات امام موسى کاظم علیه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.
ناگهان متوجّه شدم که حضرت با پاى مبارکش مرا حرکت مى دهد، پس ‍ سریع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه کردم اثرى از دیوار و ساختمان و زندان ندیدم ، بلکه خود را به همراه حضرت در زمینى هموار مشاهده نمودم .
و چون گمان کردم که آن حضرت مرا نیز به همراه خود از آن ساختمان ها بیرون آورده است ، گفتم : یاابن رسول اللّه ! مرا نیز از شرّ این ظالم نجات بده .
حضرت اظهار نمود: آیا مى ترسى تو را به جهت من از بین ببرند و بکُشند؟
و سپس افزود: اى مسیّب ! در همین حالى که هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى کوتاه باز مى گردم .
مسیّب با تعجّب سؤال کرد: یاابن رسول اللّه ! غل و زنجیرى که بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!
امام علیه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بیت ، آهن را براى حضرت داود علیه السلام ملایم و نرم کرد؛ و این کار براى ما نیز بسیار سهل و ساده است .
آن گاه حضرت از نظرم ناپدید گشت و با ناپدید شدنش دیوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمایان گردید.
و چون ساعتى گذشت ناگهان دیدم دیوارها و ساختمان زندان به حرکت درآمد و در همین حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را دیدم که به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجیر بر دست و پاى مبارک حضرت بسته مى باشد.
از دیدن این معجزه ، بسیار تعجّب کردم و به سجده افتادم .
بعد از آن امام علیه السلام به من فرمود: اى مسیّب ! برخیز و بنشین ؛ و ایمان خود را تقویت و کامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز دیگر از این دنیا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم .(51)
دستور خواب تا هنگام شهادت
اکثر محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند:
هنگامى که ماءمورین حکومتى خواستند امام موسى بن جعفر علیه السلام را از مدینه منوّره به سوى عراق حرکت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا علیه السلام دستور فرمود تا زمانى که خبر قتل و شهادت پدرش را نیاورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نماید و در آن بخوابد.
خادم آن حضرت گوید: من هر شب رختخواب حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام را جلوى اتاق امام موسى کاظم علیه السلام پهن مى کردم و حضرت رضا سلام اللّه علیه مى آمد و مى خوابید.
و مدّت چهار سال به همین منوال سپرى شد، تا آن که شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن کردم ، حضرت نیامد و تمام اهل منزل وحشت زده ؛ و غمگین شدیم و همگى در فکر فرو رفتیم که حضرت رضا علیه السلام کجا رفته ؛ و چه شده است ؟
چون صبح شد متوجّه شدیم که حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام آمد و مستقیما نزد امّ احمد - یکى از همسران امام موسى کاظم علیه السلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به ودیعه نهاده است ، تحویل من بده .
در این هنگام ، امّ احمد فریادى کشید و گریه کنان بر سر و صورت خود زد و گفت : مولا و سرورم شهید گشته است .
امام رضا علیه السلام فرمود: آرام باش و تا زمانى که خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سکوت نما.
پس ، امّ احمد آرامش خود را حفظ کرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دینار آورد و تحویل امام رضا علیه السلام داد و گفت : پدرت ، امام موسى کاظم علیه السلام این ها را به عنوان ودیعه نزد من نهاد و فرمود:
تا هنگامى که خبر شهادت مرا نشنیده اى ، از این اشیاء خوب مراقبت و نگه دارى کن ؛ و چون خبر قتل مرا شنیدى ، فرزندم رضا - سلام اللّه علیه - نزد تو مى آید و آن ها را مطالبه مى نماید، پس همه را تحویل او بده ؛ و بدان که او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.(52)
همچنین مرحوم شیخ صدوق و طبرى و دیگر بزرگان ضمن حدیثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسکرى علیه السلام آورده اند:
امام موسى کاظم علیه السلام سه شب مانده به آخر عمر شریفش ، به زندان بان خود - مسیّب - فرمود:
من سه روز دیگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم کرد و این شخص ‍ پلید و پست - سندى بن شاهک - ادّعا مى کند که مراسم تجهیز کفن و دفن مرا انجام مى دهد.
و سپس افزود: اى مسیّب ! بدان و آگاه باش که چنین کارى امکان پذیر نیست ؛ بلکه فرزندم ، علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام مرا تجهیز و تدفین مى نماید.
و چون جنازه ام به قبرستان قریش منتقل گردید، درون قبر، لَحَدى برایم درست کنید؛ و هنگامى که درون لَحَد قرار گرفتم ، سعى کنید که قبرم را مرتفع نگردانید؛ و نیز از خاک قبر من جهت تبرّک استفاده نکنید؛ چون خوردن تمام خاک ها حرام است ، مگر تربت شریف جدّم ، امام حسین علیه السلام که خداوند تبارک و تعالى براى شیعیان و دوستان ، در آن تربت ، شفا قرار داده است .
مسیّب در ادامه روایت گوید: چون روز سوّم فرا رسید و لحظات شهادت حضرتش نزدیک شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام - که از قبل او را مى شناختم - حضور یافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پایان مراسم بودم .(53)
و چون حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در همان زندان بغداد به شهادت رسید - که بعد از مدّت ها، آن زندان تبدیل به مسجدى شد، که در بغداد در محلّ دروازه کوفه موجود مى باشد - توسّط فرزندش امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام تجهیز شد و در قبرستان قریش ، در اتاقى که خود امام موسى کاظم علیه السلام خریدارى کرده بود، دفن گردید.(54)
در سوگ و عزاى هفتمین ستاره ولایت
 

سر شب تا به سحر گوشه زندان چه کنم
دل آشفته چو گیسوى پریشان چه کنم
گاه پروانه صفت سوختم از هجر رضا
گاه چون شمع مرا سینه سوزان چه کنم
آرزویم به جهان دیدن روى پسر است
سوختم ، سوختم از آتش هجران چه کنم
کنج زندان ، بلا گشته ز هجران رضا
تیره تر روز من از شام غریبان چه کنم
نه رفیقى به جز از دانه زنجیر مرا
نه انیسى به جز از ناله و افغان چه کنم
به خدا دورى معصومه و هجران رضا
مى کُشد عاقبتم گوشه زندان چه کنم
از وطن کرده مرا دور، جفاى هارون
من دل خسته سرگشته و حیران چه کنم
گلى از خار ندید، این همه آزار که من
دیدم از طعنه این مردم نادان چه کنم
سرنگون کاش شود خانه هارون پلید
که چنین کرد مرا بى سر و سامان چه کنم
هر کجا مرغ اسیرى است ، ز خود شاد کنید
تا نمرده است ، ز کنج قفس آزاد کنید
مُرد اگر کنج قفس ، طایر بشکسته پرى
یاد از مردن زندانى بغداد کنید
چون به زندان ، به ملاقاتى محبوس روید
از عزیز دل زهرا و علىّ یاد کنید
کُند و زنجیر گشائید، ز پایش دم مرگ
زین ستمکارى هارون ، همه فریاد کنید
چار حمّال ، اگر نعش غریبى ببرند
خاطر موسى جعفر، همه امداد کنید
تا دم مرگ ، مناجات و دعا کارش بود
گوش بر زمزمه آن شه عبّاد کنید
پسرش نیست ، که تا گریه کند بر پدرش
پس شما گریه بر آن کشته بیداد کنید
نگذارید که معصومه خبردار شود
رحم بر حال دل دختر ناشاد کنید(55)

پنج درس آموزنده ارزشمند
1 شخصى به نام مرازم گوید:
روزى جهت زیارت و ملاقات امام موسى کاظم علیه السلام به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم ، در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم ؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید.
سپس به دنبال کار خویش رفتم ؛ و چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب کردم ، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه اش نهادم ؛ ولى او با سرعت از من دور شد.
فرداى آن شب ، چون بر مولایم امام کاظم علیه السلام وارد شدم ، حضرت فرمود: اى مرازم ! کسى که در خلوت خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست .(56)


2 در روایات آمده است بر این که شخصى به نام امیّة بن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّاد بن عیسى بر حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد تا براى مسافرت ، از حضرتش خداحافظى نمایند.
امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم ، بدون آن که سخنى گفته باشیم ، امام علیه السلام فرمود: مسافرت خود را به تاءخیر بیندازید و فردا حرکت کنید.
وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم ، حمّاد گفت : من حتما همین امروز مى روم ؛ ولى من گفتم : چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى کنم .
سپس حمّاد حرکت کرد و رفت و چون از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید.(57)


3 روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ، یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخم مرغ خریدارى نماید.
غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخم مرغ ها با بعضى از افراد قماربازى کرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد.
بعد از آن که تخم مرغ ها پخته شد و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت : با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است .
حضرت با شنیدن این سخن ، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد.(58)


4 روزى هارون الرّشید طبقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیهما السلام فرستاد با این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.
هنگامى که آن شخص طبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت ، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.
پس ، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.
وقتى ماءمور، طبق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت .(59)


5 یونس بن عبدالرّحمان - که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق ، امام کاظم و امام رضا علیهم السلام بود - روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد.
امام علیه السلام پس از مذاکراتى ، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس ! با مردم مدارا کن ؛ و هرکسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت کن .
یونس اظهار داشت : اى مولایم ! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى کنند.
امام علیه السلام فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تاءثیر بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگ ریزه است ؛ و یا آن که در دست هایت سنگ ریزه باشد و بگویند که جواهرات در دست دارد، این گفتار هیچ گونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت .(60)
مدح و مناجات امام هفتم
 

هفتم امام شیعیان ، موسى بن جعفر
زندانى آل نبىّ، سبط پیمبر
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
گفتا خدایا کُنج این زندان فکارم
از زهر هارون رفته از کف اختیارم
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
جرمم بود حقّگوئى و ترویج دینم
هستم رضا در راه حقّ گر این چنینم
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
پایم اگر در بند و زنجیر خسان است
در راه حقّ این شیوه آزادگان است
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
یاربّ نجاتم دِه ، از این زندان هارون
از ظلم و جور آن لعین ، گشته دلم خون
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا(61)

چهل حدیث منتخب گهربار
قالَ الا مام موسى بن جعفر الکاظم صلوات اللّه علیه :


1 وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى اءرْبَعٍ: اءَوَّلُها اءنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ، وَالثّانِیَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِکَ، وَالثّالِثَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما اءرادَ مِنْکَ، وَالرّبِعَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما یُخْرِجُکَ عَنْ دینِکَ.(62)
فرمود: تمام علوم جامعه را در چهار مورد شناسائى کرده ام :
اوّلین آن ها این که پروردگار و آفریدگار خود را بشناسى و نسبت به او شناخت پیدا کنى .
دوّم ، این که بفهمى که از براى وجود تو و نیز براى بقاء حیات تو چه کارها و تلاش هائى صورت گرفته است .
سوّم ، بدانى که براى چه آفریده شده اى و منظور چه بوده است .
چهارم ، معرفت پیدا کنى به آن چیزهائى که سبب مى شود از دین و اعتقادات خود منحرف شوى یعنى راه خوشبختى و بدبختى خود را بشناسى و در جامعه چشم و گوش بسته حرکت نکنى -.


2 قالَ علیه السلام : رَحِمَ اللّهُ عَبْدا تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلایَعْرِفُونَهُ.(63)
فرمود: خداوند متعال رحمت کند بنده اى را که در مسائل دینى و اجتماعى و سیاسى و... فقیه و عالم باشد و نسبت به مردم شناخت پیدا کند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.


3 قالَ علیه السلام : ما قُسِّمَ بَیْنَ الْعِبادِ اءفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ اءفْضَلُ مِنْ سَهَرِالْجاهِلِ.(64)
فرمود: چیزى با فضیلت تر و بهتر از عقل ، بین بندگان توزیع نشده است ، تا جائى که خواب عاقل - هوشمند - افضل و بهتر از شب زنده دارى جاهل بى خرد است .


4 قالَ علیه السلام : إ نَّ اءهْلَ الاْ رْضِ مَرْحُومُونَ ما یَخافُونَ، وَ اءدُّوا الاْ مانَةَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ.(65)
فرمود: اهل زمین مورد رحمت - و برکت الهى - هستند، مادامى که خوف و ترس - از گناه و معصیت داشته باشند -، اداى امانت نمایند و حقّ را دریابند و مورد عمل قرار دهند.


5 قالَ علیه السلام : بِئْسَ الْعَبْدُ یَکُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَ ذالِسانَیْنِ.(66)
فرمود: بد شخصى است آن که داراى دو چهره و دو زبان مى باشد، - که در پیش رو چیزى گوید و پشت سر چیز دیگر -.
6 قالَ علیه السلام : اَلْمَغْبُونُ مَنْ غَبِنَ عُمْرَهُ ساعَةً.(67)
فرمود: خسارت دیده و ورشکسته کسى است که عُمْر خود را هر چند به مقدار یک ساعت هم که باشد بیهوده تلف کرده باشد.


7 قال علیه السلام : مَنِ اسْتَشارَ لَمْ یَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحا، وَ عِنْدَالْخَطإ عاذِرا.(68)
فرمود: کسى که در امور زندگى خود با اهل معرفت مشورت کند، چنانچه درست و صحیح عمل کرده باشد مورد تعریف و تمجید قرار مى گیرد و اگر خطا و اشتباه کند عذرش پذیرفته است .


8 قالَ علیه السلام : مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَکَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ یعنی الشّیطان .(69)
فرمود: هر کسى عقل و تدبیرش را مورد استفاده قرار ندهد، دشمنش - یعنى ؛ شیاطین إ نسى و جنّى و نیز هواهاى نفسانى - به راحتى او را مى فریبند و منحرف مى شود.


9 قالَ علیه السلام : لایَخْلُو الْمُؤْمِنُ مِنْ خَمْسَةٍ: سِواکٍ، وَمِشْطٍ، و سَجّادَةٍ، وَ سَبْحَةٍ فیها اءرْبَعٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّة ، وَ خاتَمُ عَقیقٍ.(70)
فرمود: مؤمن همیشه همراه خود پنج چیز باید داشته باشد: مسواک ، شانه ، مهر و جانماز، تسبیح براى ذکر گفتن انگشتر عقیق به دست راست داشتن در حال نماز و دعا و...


10 قالَ علیه السلام : لاتَدْخُلُواالْحَمّامَ عَلَى الرّیقِ، وَلاتَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَیْئا.(71)
فرمود: بعد از صبحانه ، بدون فاصله حمّام نروید؛ همچنین سعى شود با معده خالى داخل حمام نروید، بلکه حتّى الامکان قبل از رفتن به حمّام قدرى غذا بخورید.


11 قالَ علیه السلام : اِیّاکَ وَالْمِزاحَ، فَاِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ ایمانِکَ، وَیَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَکَ.(72)
فرمود: بر حذر باش از شوخى و مزاح بى جا چون که نور ایمان را از بین مى برد و جوانمردى و آبرو را سبک و بى اهمیّت مى گرداند.


12 قالَ علیه السلام : اللَّحْمُ یُنْبِتُ اللَّحْمَ، وَالسَّمَکُ یُذیبُ الْجَسَدَ.(73)
فرمود: خوردن گوشت ، موجب روئیدن گوشت در بدن و فربهى آن مى گردد؛ ولى خوردن ماهى ، گوشت بدن را آب و جسم را لاغر مى گرداند.


13 قالَ علیه السلام : مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَکى عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نیَّتُهُ زیدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِإ خْوانِهِ وَ اءهْلِهِ مُدَّ فى عُمْرِهِ.(74)
فرمود: هر که زبانش صادق باشد اعمالش تزکیه است ، هر که فکر و نیّتش نیک باشد در روزیش توسعه خواهد بود، هر که به دوستان و آشنایانش نیکى و احسان کند، عمرش طولانى خواهد شد.


14 قالَ علیه السلام : اِذا ماتَ الْمُؤْمِنُ بَکَتْ عَلَیْهِ الْمَلائِکَةُ وَ بُقاعُ الاَْرضِ.(75)
فرمود: زمانى که - دانشمند - مؤمنى وفات یابد و بمیرد، ملائکه ها براى او گریه مى کنند.


15 قالَ علیه السلام : اءلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى ایمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.(76)
فرمود: مؤمن همانند دو کفّه ترازو است ، که هر چه ایمانش افزوده شود بلاها و آزمایشاتش بیشتر مى گردد.


16 قالَ علیه السلام : مَنْ اَرادَ اءنْ یَکُونَ اءقْوىَ النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ علَى اللّهِ.(77)
فرمود: هرکس بخواهد (در هر جهتى ) قوى ترینِ مردم باشد باید توکّل در همه امور، بر خداوند سبحان نماید.


17 قالَ علیه السلام : اءداءُالاْ مانَةِ وَالصِّدقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَالْخِیانَةُ وَالْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَالنِّفاقَ.(78)
فرمود: امانت دارى و راست گوئى ، هر دو موجب توسعه روزى مى شوند؛ ولیکن خیانت در امانت و دروغ گوئى موجب فلاکت و بیچارگى و سبب تیرگى دل مى باشد.


18 قالَ علیه السلام : اءبْلِغْ خَیْرا وَ قُلْ خَیْرا وَلاتَکُنْ إ مَّعَة .(79)
فرمود: نسبت به هم نوع خود خیر و نیکى داشته باش ، و سخن خوب و مفید بگو، و خود را تابع بى تفاوت و بى مسئولیت قرار مده .


19 قالَ علیه السلام : تَفَقَّهُوا فى دینَاللّهِ، فَاِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ، وَ السَّبَبُ اِلَى الْمَنازِلِ الرَفیعَةِ وَالرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِى الدّینِ وَالدّنیا.(80)
فرمود: مسائل و احکام اعتقادى و عملى دین را فرا گیرید، چون که شناخت احکام و معرفت نسبت به دستورات خداوند، کلید بینائى و بینش و اندیشه مى باشد و موجب تمامیّت کمال عبادات و اعمال مى گردد؛ و راه به سوى مقامات و منازل بلندمرتبه دنیا و آخرت است .


20 قالَ علیه السلام : فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى العابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.(81)
فرمود: ارزش وفضیلت فقیه بر عابد همانند فضیلت خورشید بر ستاره ها است .
و کسى که در امور دین فقیه و عارف نباشد، خداوند نسبت به اعمال او راضى نخواهد بود.


21 قالَ علیه السلام : عَظِّمِ العالِمَ لِعِلْمِهِ وَدَعْ مُنازَعَتَهُ، وَ صَغِّرِالْجاهِلَ لِجَهْلِهِ وَلاتَطْرُدْهُ وَلکِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ.(82)
فرمود: عالم را به جهت عملش تعظیم و احترام کن و با او منازعه منما، و اعتنائى به جاهل مکن ولى طردش هم نگردان ، بلکه او را جذب نما و آنچه نمى داند تعلیمش بده .


22 قالَ علیه السلام : صَلوةُ النّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤ مِنٍ.(83)
فرمود: انجام نمازهاى مستحبّى ، هر مؤمنى را به خداوند متعال نزدیک مى نماید.


23 قالَ علیه السلام : مَثَلُ الدّنیا مَثَلُ الْحَیَّةِ، مَسُّها لَیِّنٌ وَ فى جَوْفِهَا السَّمُّ الْقاتِلِ، یَحْذَرُهَاالرِّجالُ ذَوِى الْعُقُولِ وَ یَهْوى اِلَیْهَاالصِّبْیانُ بِاءیْدیهِمْ.(84)
فرمود: مَثَل دنیا همانند مار است که پوست ظاهر آن نرم و لطیف و خوشرنگ ، ولى در درون آن سمّ کشنده اى است که مردان عاقل و هشیار از آن گریزانند و بچّه صفتان و بولهوسان به آن عشق مى ورزند.


24 قالَ علیه السلام : مَثَلُ الدُّنیا مَثَلُ ماءِالْبَحْرِ کُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعطْشانُ اِزْدادَ عَطَشا حَتّى یَقْتُلُهُ.(85)
فرمود: مَثَل دنیا (و اموال و زیورآلات و تجمّلات آن ) همانند آب دریا است که انسانِ تشنه ، هر چه از آن بیاشامد بیشتر تشنه مى شود و آنقدر میل مى کند تا هلاک شود.


25 قالَ علیه السلام : لَیْسَ الْقَبْلَةُ عَلَى الْفَمِ اِلاّ لِلزَّوْجَةِ وَالْوَلَدِ الصَّغیرِ.(86)
فرمود: بوسیدن لب ها و دهان براى یکدیگر در هر حالتى صحیح نیست مگر براى همسر و یا فرزند کوچک .


26 قالَ علیه السلام : مَنْ نَظَرَ بِرَاءیْهِ هَلَکَ، وَ مَنْ تَرَکَ اءهْلَ بَیْتِ نَبیِّهِ ضَلَّ، وَمَنْ تَرَکَ کِتابَ اللّهِ وَ قَوْلَ نَبیِّهِ کَفَرَ.(87)
فرمود: هرکس به راءى و سلیقه خود اهمیّت دهد و در مسائل دین به آن عمل کند هلاک مى شود، و هرکس اهل بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله را رها کند گمراه مى گردد، و هرکس قرآن و سنّت رسول خدا را ترک کند کافر مى باشد.


27 قالَ علیه السلام : إ نَّاللّهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، إ نَّاللّهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَالْفارِغَ.(88)
فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن بنده اى را که زیاد بخوابد، و دشمن دارد آن بنده اى را که بیکار باشد.


28 قالَ علیه السلام : التَّواضُعُ: اءنْ تُعْطِیَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.(89)
فرمود: تواضع و فروتنى آن است که آن چه دوست دارى ، دیگران درباره تو انجام دهند، تو هم همان را درباره دیگران انجام دهى .


29 قالَ علیه السلام : یُسْتَحَبُّ غَرامَةُ الْغُلامِ فى صِغَرِهِ لِیَکُونَ حَلیما فى کِبَرِهِ وَ یَنْبَغى لِلرَّجُلِ اءنْ یُوَسِّعَ عَلى عَیالِهِ لِئَلاّ یَتَمَنَّوْا مَوْتَهَ.(90)
فرمود: بهتر است پسر را در دوران کودکى به کارهاى مختلف و سخت ، وادار نمائى تا در بزرگى حلیم و بردبار باشد؛ و بهتر است مرد نسبت به اهل منزل خود دست و دل باز باشد و در حدّ توان رفع نیاز کند تا آرزوى مرگش را ننمایند.(91)


30 قالَ علیه السلام : لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْمٍ، فَإِنْ عَمِلَ حَسَنا إ سْتَزادَ اللّهَ، وَ إ نْ عَمِلَ سَیِّئا إ سْتَغْفَرَاللّهَ وَ تابَ اِلَیْهِ.(92)
فرمود: از شیعیان و دوستان ما نیست ، کسى که هر روز محاسبه نَفْس و بررسى اعمال خود را نداشته باشد، که اگر چنانچه اعمال و نیّاتش خوب بوده ، سعى کند بر آن ها بیفزاید و اگر زشت و ناپسند بوده است ، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش کند و جبران نماید.


31 قالَ علیه السلام : لِکُلِّ شَیْی ءٍ دَلیلٌ وَ دَلیلُ الْعاقِلِ التَّفَکُّر.(93)
فرمود: براى هر چیزى ، دلیل و راهنمائى است و راهنماى شخص عاقل ، تفکّر و اندیشه مى باشد.


32 قالَ علیه السلام : ما فِى الْمیزانِ شَیْی ءٌ اءثْقَلُ مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ.(94)
فرمود: در میزان الهى نیست عمل و چیزى ، سنگین تر از ذکر صلوات بر محمّد و اهل بیت ش (صلوات اللّه علیهم اجمعین ).


33 قالَ علیه السلام : قَلیلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعاقِلِ مَقْبُونٌ مُضاعَفٌ وَ کَثیرُالْعَمَلِ مِنْ اءهْلِ الْهَوى وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ.(95)
فرمود: اعمال شخص عاقل مقبول است و چند برابر اءجر خواهد داشت گرچه قلیل باشد، ولى شخص نادان و هوسران گرچه زیادکار و خدمت و عبادت کند پذیرفته نخواهد بود.


34 قالَ علیه السلام : وَشَعْرُالْجَسَدِ إ ذا طالَ قَطَعَ ماءَ الصُّلْبِ، وَاءرْخىَ الْمَفاصِلَ، وَ وَرِثَ الضَّعْفَ وَالسِلَّ، وَ إ نَّ النُّورَةَ تَزیدُ فِى ماءِالصُّلْبِ، وَ تُقَّوِى الْبَدَنَ، وَتَزیدُ فى شَخْمِ الْکُلْیَتَیْنِ، وَ تَسْمِنُ الْبَدَنَ.(96)
فرمود: موهاى بدن زیر بغل و اطراف عورت چنانچه بلند شود سبب قطع و کمبود آب کمر، سستى مفاصل استخوان و ضعف سینه و گلو خواهد شد، استعمال نوره سبب تقویت تمامى آن ها مى باشد.


35 قالَ علیه السلام : ثَلاثَةٌ یَجْلُونَ الْبَصَرَ: النَّظَرُ إ لَى الخُضْرَةِ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْماءِالْجارى ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْوَجْهِ الْحَسَنِ.(97)
فرمود: سه چیز بر نورانیّت چشم مى افزاید: نگاه بر سبزه ، نگاه بر آب جارى و نگاه به صورت زیبا.


36 قالَ علیه السلام : إ نَّ الاْ رْضَ لا تَخُلُو مِنْ حُجَّةٍ، وَ اءنَا وَاللّهِ ذلِکَ الْحُجَّةُ. (98)
فرمود: همانا زمین در هیچ موقعیّتى خالى از حجّت خدا نیست و به خدا سوگند که من خلیفه وحجّت خداوند هستم.


37 قالَ علیه السلام : سُرْعَةُالْمَشْىِ تَذْهَبُ بِبَهاءِالْمُؤْمِنِ.(99)
فرمود: با سرعت و شتاب راه رفتن ، بهاء و موقعیّت مؤمن را مى کاهد.


38 قالَ علیه السلام : إنَّما اءمِرْتُمْ اءنْ تَسْئَلُوا، وَلَیْسَ عَلَیْنَا الْجَوابُ، إنَّما ذلِکَ إلَیْنا. (100)
فرمود: شماها ماءمور شده اید که از ما اهل بیت رسول اللّه سؤال کنید، ولیکن جواب و پاسخ آن ها بر ما واجب نیست بلکه اگر مصلحت بود پاسخ مى دهیم وگرنه ساکت مى باشیم .


39 قالَ علیه السلام : ماذِئْبانِ ضارِبانِ فى غَنَمٍ قَدْ غابَ عَنْهُ رُعاؤُها، بِاءضَرَّ فى دینِ مُسْلِمٍ مِنْ حُبِّ الرِّیاسَةِ.(101)
فرمود: خطر و ضرر علاقه به ریاست براى مسلمان بیش از دو گرگ درّنده اى است ، به گله گوسفندى که چوپان ندارند حمله کنند.


40 قالَ علیه السلام : الا یمانُ فَوْقَ الاْ سْلامِ بِدَرَجَةٍ، وَالتَّقْوى فَوْقَ الا یمانِ بِدَرَجَةٍ، وَ الْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَةٍ، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَیْی ءٌ اءقَلُّ مِنَ الْیَقینِ. (102)
فرمود: ایمان ، یک درجه از اسلام بالاتر است ؛ تقوى نیز، یک درجه از ایمان بالاتر؛ یقین ، یک درجه از تقوى بالاتر و برتر مى باشد و درجه اى کمتر از مرحله یقین در بین مردم ثمره بخش نخواهد بود.


ارجاعات:

1- فهرست نام و مشخصّات بعضى از کتابهائى که مورد استفاده قرار گرفته است در آخرین قسمت ، جلد دوّم این مجموعه نفیسه موجود مى باشد.
2- مطابق با بیستم آبان 124 شمسى .
3- نام مبارک حضرت با عنوان امام ((موسى کاظم )) علیه السلام طبق حروف ابجد کبیر 1077 مى باشد.
4- مطابق با 13 شهریور 178 شمسى .
5- تاریخ ولادت و دیگر حالات حضرت برگرفته شده است از: اصول کافى ج 1، تهذیب الاحکام ج 6، تاریخ اهل البیت علیه السلام ، مجموعه نفیسه ، مستدرک الوسائل ، تذکرة الخواص ، اعیان الشیعه ج 2، ینابیع المودّه ، الفصول المهمّه ، کشف الغم ج 2، عیون المعجزات ، اعلام الورى ، بحارالانوار: ج ، دلائل الامامة ، جمال الاسبوع ، دعوات راوندى و...
6- اشعار از شاعر محترم : آقاى محمّد آزادگان .
7- اصول کافى : ج 1، ص 316، ح 1، عیون المعجزات : ص 98، دلائل الا مامه طبرى : ص 303 ح 258.
8- اصول کافى : ج 1، ص 310، ح 11، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 158، ح 12.
9- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 653، ح 2، بحارالا نوار: ج 48، ص 58، ح 68.
10- اختصاص شیخ مفید: ص 142.
11- هدایة الکبرى حضینى : ص 270، مدینة المعاجز: ج 6، ص 276، ح 2004.
12- اثبات الهداة : ج 3، ص 196، بحارالا نوار: ج 48، ص 67، ح 69.
13- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 617، ح 16.
14- بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 16، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .
15- مختصر بصائرالدّرجات : ص 114، بحارالا نوار: ج 41، ص 56، ح 65.
16- بصائرالدّرجات : ج 6، ب 4، ص 74، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 171، ح 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 55، ح 62.
17- بحارالا نوار: ج 48، ص 47، ح 33، قرب الا سناد: ص 146، اصول کافى : ج 1، ص 255، ح 7، عیون المعجزات : ص 102، به نقل از علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى با تفصیلى بیشتر.
18- امالى شیخ صدوق : ص 148، بحارالا نوار: ج 48، ص 41 ،ح 1، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 95، ح 1.
19- بحارالا نوار ج 2، ص 290، ح 7.
20- رجال کشّى : ص 273، بحارالا نوار: ج 48، ص 34، ح 5.
21- تفسیر عیّاشى : ج 2، ص 205، بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 15، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 201، ح 94.
22- إ ثبات الهداة : ج 3، ص 203، ح 97، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 2.
23- هدایة الکبرى حضینى : ص 268.
24- اصول کافى : ج 1، ص 478، ح 4، بحارالا نوار: ج 48، ص 85، ح 106، مدینة المعاجز: ج 6، ص 297، ح 2023.
در ضمن داستان بسیار طولانى بود که به طور فشرده ترجمه گردید.
25- کشف الغمّة : ج 3، ص 10، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 1.
26- کشف الغمّة : ج 3، ص 49، بحارالا نوار: ج 48، ص 32، س 9.
27- اصول کافى : ج 1، ص 286، ح 8، الثّاقب فى المناقب : ص 455، ح 383، خرائج : ج 2، ص 650، ح 2 إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص 18.
28- امالى سیّد مرتضى : ج 1، ص 274، إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص ‍ 28، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 316، دلائل الا مامة : ص 156، اءعلام الدّین : ص 305.
29- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 76 78، ح 5، جهت اختصار دعا آورده نشد.
30- مستدرک الوسائل : ج 13، ص 136، ح 15. و مشابه همین داستان را مرحوم علاّمه مجلسى (رحمه الله )در کتاب شربف بحارالا نوار: ج 48، ص ‍ 136، ح 10، در رابطه با علىّ بن یقطین آورده است .
31- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 717، ح 17.
32- روضه کافى : ج 8، ص 168، ح 232.
33- حدیث بسیار طولانى است ، که در ترجمه به قطعاتى از آن اکتفاء شد.
34- عیون اءخبار الرّضا علیه السلام : ج 1، ص 81، اختصاص شیخ مفید: ص 54، س 19، بحارالا نوار: ج 48، ص 121، ح 1، و ص 125، ح 2، مدینة المعاجز: ج 6، ص 427، ح 2080، اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 8، ینابیع المودّة : ج 3، ص 117.
35- اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 6، إ علام الورى : ج 2، ص 29، تحف العقول : ص 411، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 314.
36- وسائل الشّیعة : ج 24، ص 419، ح 2، فروع کافى : ج 6، ص 362، ح 1.
37- إ رشاد: 297، س 1، اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 7، بحارالا نوار: ج 48، ص 102، ح 7، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 319، دلائل الا مامة : ص ‍ 311، س 1، کشف الغمّة : ج 2، ص 288، مدینة المعاجز: ج 6، ص 192، ح 1936.
38- غیبة شیخ طوسى : ص 21، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 176، ح 17 با مختصر تفاوت و به جاى نام علىّ بن اسماعیل ، محمّد بن اسماعیل آورده است .
39- الثاقب فى المناقب : ص 458، ح 386، عیون المعجزات : ص 103، س 20، بحارالا نوار: ج 48، ص 85، ح 105.
40- سوره حجرات : آیه 12.
41- سوره طه : آیه 82.
42- دلائل الا مامة : ص 317، ح 263، مدینة المعاجز: ج 6، ص 194، ح 1936، کشف الغمّة : ج 2، ص 213، فصول المهمّة ابن صبّاغ مالکى : ص ‍ 233.
43- عیون المعجزات : ص 101، س 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 61، ح 76 - 79، از چند منبع دیگر.
44- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 649، ح 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 58، ح 67.
45- عوالى اللئالى : ج 3، ص 200، ح 22.
46- اختصاص شیخ مفید: ص 197، خرایج و جرایح : ج 2، ص 653، ح 6، اصول کافى : ج 1، ص 406، ح 1، عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 17، ح 4، بحارالا نوار:
ج 48، ص 33 و ص 69؟ ح 92.
47- کفایة الا ثر: ص 268.
48- إ ثبات الهداة : ج 4، ص 241، ح 54.
49- عیون المعجزات : ص 105، بحارالا نوار: ج 48، ص 223، س 1، ضمن حدیث 25، به نقل از عیون اءخبارالرّضا علیه السلام .
50- اصول کافى : ج 1، ص 476، ح 3، إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص ‍ 23، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 223، بحارالا نوار: ج 48، ص 71، ح 96 و ص ‍ 72، ح 99، با مختصر بفاوت .
51- عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 100، ح 6، هدایة الکبرى : ص 265، عیون المعجزات : ص 107، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص ‍ 303 با تفاوت در بعضى عبارتها.
52- مدینة المعاجز: ج 7، ص 33، ح 30، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 249، ح 10.
53- تلخیص از دلائل الا مامة : ص 213، ح 216، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 100، ح 6.
54- تاج الموالید: 123، کشف الغمّة : ج 2، ص 234، دلائل الا مامة : ص ‍ 306، ص 6.
55- اشعار از شاعر محترم : آقاى خوشدل تهرانى .
56- بصائرالدّرجات : ج 5، ب 11، ص 67، بحار: ج 48، ص 45، ح 26.
57- بحارالا نوار: ج 48، ص 48، ح 38 به نقل از خرایج مرحوم راوندى .
58- کافى : ج 5، ص 123، ح 3.
59- إ ثبات الهداة : ج 3، ص 205، ح 104.
60- بحارالا نوار: ج 2، ص 66، ح 6.
61- اشعار از شاعر محترم : آقاى علىّ رحیمى .
62- کافى : ج 1، ص 50، ح 11، اءعیان الشیعة : ج 2، ص 9، نزهة النّاظر: ص 121، ح 1.
63- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 122، ح 2.
64- تحف العقول : ص 213، بحارالا نوار: ج 1، ص 154، ضمن ح 30، و ج 75، ص 312، ضمن ح 1.
65- تهذیب الا حکام : ج 6، ص 350، ح 991، وافى : ج 4، ص 433، ح 2273.
66- تحف العقول : ص 291، بحارالا نوار: ج 1، ص 150، ضمن ح 30.
67- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 123، ح 6.
68- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 123، ح 13، بحارالا نوار: ج 75، ص ‍ 140، ح 37.
69- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 124، ح 15.
70- بحارالا نوار: ج 98، ص 136، ح 76، مصباح المتهجّد شیخ طوسى : ص 735، ب 3.
71- وسائل الشّیعة : ج 2، ص 52، ح 1454.
72- وسائل الشّیعة : ج 12، ص 118، ح 15812.
73- وسائل الشیعة : ج 25، ص 78، ح 21240.
74- تحف العقول : ص 388، س 17، بحارالا نوار: ج 75، ص 303، ضمن حدیث 25.
75- اصول کافى : ج 1، ص 38، بحارالا نوار: ج 82، ص 177، ح 18.
76- تحف العقول : ص 301، بحارالا نوار: ج 78، ص 320، ضمن ح 3.
77- بحارالا نوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4.
78- تحف العقول : ص 297، بحارالا نوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4.
79- تحف العقول : ص 304، بحارالا نوار: ج 2، ص 21، ح 62، و ج 75، ص 325، ح 2.
80- تحف العقول : ص 302، بحارالا نوار: ج 10، ص 247، ح 13.
81- تحف العقول : ص 303، بحارالا نوار: ج 10، ص 247، ح 13.
82- تحف العقول : ص 209، بحارالا نوار: ج 75، ص 309، ضمن ح 1.
83- وسائل الشیعة : ح 4 ص 73، ح 4547.
84- تحف العقول : ص 292، بحارالا نوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30.
85- تحف العقول : ص 292، بحارالا نوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30.
86- تحف العقول : ص 302، بحارالا نوار: ج 10، ص 246، ح 12.
87- اصول کافى : ج 1 ص 72 ح 10.
88- وسائل ج 17 ص 58 ح 4.
89- وسائل الشّیعة : ج 15، ص 273، ح 20497.
90- وسائل الشّیعة : ج 21، ص 479، ح 27805.
91- وسائل ج 21 ص 540 ح 1.
92- وسائل الشّیعة : ج 16، ص 95، ح 21074.
93- تحف العقول : ص 285، بحارالا نوار: ج 1، ص 136، ضمن ح 30.
94- اءصول کافى : ج 2، ص 494، ح 15.
95- تحف العقول : ص 286، بحارالا نوار: ج 70، ص 111، ح 14.
96- وسائل الشّیعة : ج 2، ص 65، ح 1499.
97- وسائل الشّیعة : ج 5، ص 340، ح 3، محاسن برقى : ص 622، ح 69.
98- کافى ج 1 ص 179 ح 9.
99- خصال : ج 1 ص 9 ح 30.
100- مستدرک الوسائل : ج 17، ص 278، ح 35.
101- وسائل الشّیعة : ج 15، ص 350، ح 1، مستدرک : ج 11، ص 381، ح 1.
102- وافى : ج 4، ص 145، ح 1، بحارالا نوار: ج 67، ص 136، ح 2.


۹۸-۵-۰۵ ۰ ۰ ۲۷۱

۹۸-۵-۰۵ ۰ ۰ ۲۷۱



1- پیشگفتار  

2-خلاصه حالات دهمین ..  

3-مدح هشتمین اختر..  

4-طلیعه نور هدایت  

5-آشنائى به تمام لغتها  

6-امام همچون دریا وعلوم.  

7-تعیین اُجرت قبل از کار  

8-روش برخورد با مردم  

9-اگر توبه نمایند،نجات یاند  

10-ختم قرآن یا اندیشه در..  

11-قیامت و پرسش از مهم.  

12-اسلحه مسموم در توبره  

13-تقدیم هدایا به شاعر..  

14-حفظ آبرو در سخاوت  

15-درمان خرابى دندان و..  

16- درمان مسافر با نیشکر  

17- هیجده خرما یا مدّت عمر

18- پسر و پدر یکى هستند  

19- سازش یا نجات خودو..  

20- نماز در اوّل وقت و ..  

21- عیادت از مریض وبهترین.  

22- شیعه و نشانه هاى او  

23- نماز باران و بلعیدن..  

24- ظروف و دیگ سنگى  

25- دو جریان مهمّ و حیرت..  

26- زینب کذّابه و درندگان  

27- دو معجزه و یک غیب..  

28- زلزله وحشتناک در..  

29- جواب شش سؤ ال و..  

30- سیاست و زندگى ..  

31- درس پیشوا شناسى  

32- درخت بادام در خانه..  

33- پرداخت بدهى دوست..  

34- زیارت معصومین وشادى.

35- حجّت و خبر از غیب  

36- خبر از درون و دادن هدیه  

37- خبر از غیب و خرید کفن  

38- کشتن ذوالرّیاستین..  

39- ضربات شمشیرها و..  

40- خبر از فرزند و قیافه او..  

41- پیدایش ماهى ها در قبر  

42- علّت وچگونگى شهادت.  

43-در عزاى هشتمین ستاره.

44-پنج درس ارزشمند و..  

45-منقبت هشتمین ستاره.  

46-چهل حدیث منتخب گهربار

46-ارچاعات

پیشگفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
شکر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم، ولایت مولاى متّقیان، امیرمؤمنان، علىّ ابن ابى طالب و اولاد معصومش علیهم السلام هدایت نمود.
بهترین تحیّت و درود بر روان پاک پیامبر عالى قدر اسلام، و بر اهل بیت عصمت و طهارت، مخصوصا هشتمین خلیفه بر حقّش حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام .
و لعن و نفرین بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت، که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى که در اختیار شما خواننده محترم قرار دارد، برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده، هشتمین ستاره فروزنده و پیشواى بشریّت، حجّت خدا، براى هدایت بندگان .
آن شخصیّت برگزیده و ممتازى که خداوند متعال در ضمن حدیث لوح حضرت فاطمه زهراء علیها السلام فرموده است: هرکس هشتمین امام و خلیفه را تکذیب نماید مانند کسى است که تمام اءولیاء مرا تکذیب کرده باشد، بعد از حضرت موسى کاظم، فرزندش علىّ امام رضا علیه السلام نگهدارنده دین من خواهد بود، قاتل او شخصى پلید و خودخواه مى باشد.
و جدّ بزرگوارش حضرت رسول صلى الله علیه و آله ضمن حدیثى، طولانى فرمود: خداوند متعال نام او را ((علىّ)) برگزید و در میان تمام خلایق راضى و رضا خواند؛ و او را شفیع شیعیان قرار داد که در روز قیامت به وسیله او نجات یابند و رستگار گردند.
و احادیث قدسیّه، روایات بسیارى در منقبت و عظمت آن دلیرمرد ایمان و تقوا، با سندهاى مختلف، در کتاب هاى متعدّد وارد شده است .
و این مختصر ذرّه اى از قطره اقیانوس بى کران وجود جامع و کامل آن امام همام مى باشد، که برگزیده و گلچینى است از ده ها کتاب معتبر(1)، در جهت هاى مختلف: عقیدتى، سیاسى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى، تربیتى و ... .
باشد که این ذرّه دلنشین و لذّت بخش مورد استفاده و إفاده عموم خصوصا جوانان عزیز قرار گیرد.
و ذخیره اى باشد ((لِیَوْمٍ لایَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنُون إِلاّ مَنْ اءَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیم لی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ لَهُ عَلَیَّ حَقّ)) انشاء اللّه تعالى .
مؤ لّف
خلاصه حالات دهمین معصوم، هشتمین اختر امامت
آن حضرت روز پنج شنبه یا جمعه، 11 ذى القعدة، سال 148 هجرى قمرى (2)، یک سال پس از شهادت امام جعفر صادق علیه السلام در شهر مدینه منوّره دیده به جهان گشود؛ و با ظهور نور طلعتش جهانى را روشنائى بخشید.
نام: علىّ، صلوات اللّه و سلامه علیه .(3)
کنیه: ابوالحسن ثانى، ابوعلىّ و... .
اءلقاب: رضا، صابر، زکىّ، وفىّ، ولىّ، رضىّ، ضامن، غریب، نورالهدى، سراج اللّه، غیظ المحدّثین، غیاث المستغیثین و... .
پدر: امام موسى کاظم، باب الحوائج إلى اللّه علیه السلام .
مادر: شقراء، معروف به خیزران، امّ البنین، و بعضى گفته اند: نجمه بوده است .
نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از:
((حَسْبىَ اللّهُ))، ((ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ))، ((وَلییّ اللّهُ)) .
دربان: مورّخین، دو نفر را به نام محمّد بن فرات و محمّد بن راشد به عنوان دربان حضرت گفته اند.
مدّت امامت: بنابر مشهور، روز جمعه، 25 رجب، سال 183 هجرى قمرى، پس از شهادت پدر مظلومش بلافاصله مسئولیّت رهبرى و امامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت، که تا سال 203 یا 206 به طول انجامید.
و در سال 200 هجرى قمرى حضرت توسّط مأمون به خراسان احضار گردید.
مدّت عمر: در طول عمر آن حضرت بین 49 تا 57 سال بین مورّخین اختلاف است .
و بر همین مبنا در مقدار و مدّت هم زیستى با پدر بزرگوارش ؛ و نیز در مدّت حیات پس از پدرش اختلاف مى باشد، گرچه برخى گفته اند که آن حضرت 29 سال و دو ماه در زمان حیات پدر بزرگوارش زندگى نموده است .
در علّت آمدن امام رضا علیه السلام به خراسان، نیز بین مورّخین اختلاف است ؛ ولى مى توان از مجموع گفته ها، این گونه استفاده نمود:
چون هارون الرّشید به هلاکت رسید، بغداد و حوالى آن در اختیار فرزندش امین، و خراسان با حوالى آن تحت حکومت دیگر فرزندش مأمون قرار گرفت .
پس از گذشت مدّتى کوتاه، بین دو این برادر اختلاف و جنگ، رونق گرفت و امین کشته شد.
در این بین، مأمون نیز جهت استحکام قدرت خود چنان ابراز داشت که از علاقه مندان خاندان علىّ بن ابى طالب و سادات بنى الزّهراء مى باشد.
بنابر این، در سال 200 هجرى نامه اى به استاندار خود در شهر مدینه منوّره فرستاد، تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را از راه بصره اهواز، (به گونه اى که از غیر مسیر شهر قم باشد) به خراسان منتقل گردانند.
هنگامى که امام رضا علیه السلام به شهر مَرْوْ رسید، مأمون عبّاسى به حضرتش پیشنهاد بیعت و خلافت را داد.
ولى حضرت چون کاملاً نسبت به افکار و دسیسه هاى مأمون و دیگر خلفاء بنى العبّاس آگاه و آشنا بود، پیشنهاد خلافت را از طرف مأمون نپذیرفت .
و مأمون دو ماه به طور مرتّب، با نیرنگ ها و شیوه هاى گوناگونى اصرار مى ورزید که شاید امام علیه السلام بپذیرد؛ ولى چون از طریقى در رسیدن به هدف خویش موفّق نگردید، در نهایت، حضرت را تهدید به قتل کرد.
بر همین اساس امام علیه السلام مجبور گردید که ولایتعهدى را تحت شرائطى بپذیرد، که روز پنج شنبه، پنجم ماه مبارک رمضان، در سال 201 بیعت انجام گرفت، مشروط بر آن که حضرت در هیچ کارى از امور حکومت دخالت ننماید.
پس از آن که مأمون به هدف خود رسید و از هر جهت حکومت خود را ثابت و استوار یافت، شخصا تصمیم قتل حضرت رضاعلیه السلام را گرفت و به وسیله انگور زهرآلود، آن امام مظلوم و غریب را مسموم و شهید کرد.
شهادت: بنابر مشهور بین تاریخ ‌نویسان، حضرت روز جمعه یا دوشنبه، آخر ماه صفر، در سال 203 یا 206 هجرى قمرى (4) به وسیله زهر مسموم شده و در سناباد خراسان شهید گردید؛ و به عالم بقاء رحلت نمود.
و جسد مطهّر و مقدّس آن حضرت در منزل حمید بن قحطبه، کنار قبر هارون الرّشید دفن گردید.
خلفاء هم عصر آن حضرت: امامت حضرت، هم زمان با حکومت هارون الرّشید، فرزندش امین، عمویش ابراهیم، دوّمین فرزندش محمّد، سوّمین فرزندش عبداللّه ملقّب به مأمون عبّاسى مصاددف گردید.
تعداد فرزندان: عدّه اى گفته اند حضرت داراى پنج پسر و یک دختر به نام فاطمه بوده است ؛ ولى اکثر مورّخین بر این عقیده اند که حضرت بیش از یک پسر به نام ابوجعفر، امام محمّد جواد علیه السلام نداشته است .
نماز آن حضرت: شش رکعت است، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، ده مرتبه ((هل اءتى عَلَى الا نْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا)) خوانده مى شود.(5)
و بعد از آخرین سلام نماز، تسبیحات حضرت فاطمه زهرأعلیها السلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خویش را از درگاه خداوند متعال مسئلت مى نماید که انشاء اللّه تعالى برآورده خواهد شد.
مدح هشتمین اختر فروزنده امامت

اى غریبى که ز جدّ و پدر خویش جدائى

خفته در خاک خراسان، تو غریب الغربائى

چه ثنا گویمت، اى داور هفتاد و دو ملّت

که ثنا خوانده خدایت، تو چه محتاج ثنائى

این رواق تو و صحن و حَرَمَت، همچو بهشت است

روضه ات، جنّت فردوس و مسمّى به رضائى

آه، از آن دم که ز سوز جگر و حال پریشان

ناله ات گشت بلند، آه تقى جان به کجائى

اى شه یثرب و بطحا، تو غریبى به خراسان

سرور جمله غریبان و معین الضّعفائى

اغنیا مکّه روند و فقرا سوى تو آیند

جان به قربان تو اى شاه که حجّ فقرائى

بیا که مظهر آیات کبریا اینجاست

بیا که تربت سلطان دین، رضا اینجاست

بیا که گلبن گلزار موسى جعفر

بیا که میوه بستان مصطفى اینجاست

بیا که خسرو اقلیم طوس، شمس شموس

بیا که وارث دیهیم مرتضا اینجاست

شهنشهى که به چشمان، غبار درگاهش

کنند حُور و ملایک، چو توتیا اینجاست

اگر کلید در رحمت خدا جوئى

بیا کلید در رحمت خدا اینجاست

در مدینه علم و کمال و زهد و ادب

در خزینه بخشایش و عطا اینجاست

ز قبله گاه سلاطین بخواه حاجت خویش

شهى که حاجت مسکین کند روا اینجاست

قدم ز صدق و ارادت در این حرم بگذار

که مهد عصمت و ناموس کبریا اینجاست

بیا که منبع فیض و عنایت ازلى

بیا که مطلع و الشّمس و و الضّحى اینجاست

امام ثامن و ضامن، رضا که بر حرمش

نهاده اند شهان، روى إلتجا اینجاست

به خضر کز پى آب بقاست سرگردان

دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست (6)

طلیعه نور هدایت
طبق آنچه مورّخان و محدّثان در کتاب هاى خود ذکر کرده اند و نیز روایات کلّى بر تاءیید آن وارد شده است: مادر حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام، از خانواده اى باشرافت و از زنان بافضیلت ؛ و نیز از جهت عقل و دین در بین زنان هم زمان خود مشهور بوده است .
این بانوى بزرگوار، نسبت به فرائض الهى، حتّى تمامى مستحبّات را انجام و مکروهات را حتّى الا مکان ترک مى نمود؛ و به طور دائم مشغول ذکر و تسبیح خداوند متعال مى بود.
این مادر نمونه حکایت کند: از همان موقعى که إنعقاد نطفه حجّت خداوند سبحان، فرزندم حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را در خود احساس کردم، حالت معنویّت و عشق به خداوند در من فزونى یافت و هیچ گاه احساس سنگینى و سختى در خود نداشتم .
فرزندم، در وقت هاى تنهائى، اءنیس و مونس من بود.
در هنگام خواب، صداى تسبیح و تحمید و تهلیل را به خوبى از درون خود مى شنیدم و متوجّه مى شدم که طفل درون شکم من مشغول گفتن ذکر و تسبیح پروردگار متعال خویش مى باشد.
و همین که این نور الهى طلوع کرد و در این عالَم، پا به عرصه وجود نهاد، دست هاى خویش را بر زمین گذاشت و سر به سمت آسمان بلند نمود و لب هاى خود را به حرکت درآورد و ضمن مناجات با خداوند، شهادتین را بر زبان مبارک خود جارى کرد.
و چون پدرش، امام موسى کاظم علیه السلام در آن لحظات وارد شد، بر من تبریک و تهنیت فرمود.
سپس نوزاد عزیز را تحویل پدر دادم و حضرت در گوش راست نوزاد، اذان و در گوش چپ او اقامه گفت ؛ و سپس مقدار مختصرى، آب فرات در کام او ریخت .(7)
آشنائى به تمام لغت ها و زبان ها
مرحوم شیخ صدوق، شیخ حرّعاملى و دیگر بزرگان به نقل از اباصلت هروى حکایت کنند:
حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام به تمام زبان ها و لغات، آشنا و مسلّط بود؛ و با مردم با زبان محلّى خودشان صحبت مى نمود.
و بلکه حضرت در لهجه و تلفّظ کلمات، از خود مردم فصیح تر سخن مى فرمود، تا جائى که مورد حیرت و تعجّب همه اقشار و افراد قرار مى گرفت .
اباصلت گوید: یک از روزها به آن حضرت عرض کردم: یاابن رسول اللّه ! شما چگونه به همه زبان ها و لغت ها آشنا شده اى ؛ و این چنین ساده، مکالمه مى نمائى ؟
امام علیه السلام فرمود: اى اباصلت ! من حجّت و خلیفه خداوند متعال هستم و پروردگار حکیم کسى را که مى خواهد بر بندگان خود حجّت و راهنما قرار دهد، او را به تمام زبان ها و اصطلاحات آشنا و آگاه مى سازد، که زبان عموم افراد را بفهمد و با آن ها سخن گوید؛ و بندگان خدا بتوانند به راحتى با امام خویش سخن گویند.
سپس امام رضا علیه السلام افزود: آیا فرمایش امیرالمؤمنین، امام علىّعلیه السلام را نشنیده اى که فرمود: بر ما اهل بیت - عصمت و طهارت - فصل الخطاب عنایت شده است .
و بعد از آن، اظهار نمود: فصل الخطاب یعنى ؛ معرفت و آشنائى به تمام زبان ها و اصطلاحات مردم ؛ و بلکه عموم خلایق در هر کجا و از هر نژادى که باشند.(8)
امام همچون دریا و علومش قطرات آن
مرحوم علاّمه مجلسى و برخى دیگر از بزرگان آورده اند:
یکى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام به نام علىّ بن ابى حمزه بطائنى حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم، که تعداد سى نفر غلام حبشى در آن مجلس وارد شدند.
پس از ورود، یکى از ایشان به زبان و لهجه حبشى با امام رضاعلیه السلام سخن گفت و حضرت نیز به زبان حبشى و لهجه محلّى خودشان پاسخ او را بیان نمود و لحظاتى با یکدیگر به همین زبان سخن گفتند.
آن گاه حضرت مقدارى پول - درهم - به آن غلام عطا نمود و مطلبى را نیز به او فرمود؛ و سپس همگى آن ها حرکت کردند و از مجلس خارج شدند.
من با حالت تعجّب به آن حضرت عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم، مثل این که با این غلام به زبان حبشى و لهجه محلّى صحبت مى فرمودى ؟!
او را به چه چیزى امر نمودى ؟
امام علیه السلام فرمود: آن غلام را در بین تمام همراهانش، عاقل و با شخصیّت دیدم، لذا او را برگزیدم و ضمن تذکّراتى، به او توصیه کردم تا کارها و برنامه هاى سایر غلامان و دوستان خود را بر عهده گیرد و در حقّ آن ها رسیدگى کند؛ و نیز هر ماه مقدار سى درهم به هر کدام از ایشان بپردازد.
و او نیز نصایح مرا پذیرفت ؛ و مقدار دراهمى به او دادم تا بین دوستانش طبق توصیه تقسیم نماید.
علىّ بن ابى حمزه بطائنى افزود: سپس حضرت مرا مخاطب قرار داد و فرمود: آیا از گفتار و برخورد من با این غلامان و بندگان خدا تعجّب کرده اى ؟!
و آن گاه حضرت به دنبال سؤ ال خویش اظهار داشت: تعجّب نکن ؛ براى این که منزلت و موقعیّت امام، بالاتر و مهمّتر از آن است که تو و امثال تو فکر مى کنى .
سپس فرمود: آنچه را که در این مجلس مشاهده کردى، همانند قطره اى است در منقار پرنده اى که از آب دریا برگرفته باشد.
آیا برداشتن یک قطره از آب دریا، در کم و یا زیاد شدن آب دریا تاءثیرى دارد؟!
بعد از آن، امام رضا علیه السلام افزود: توجّه داشته باش که همانا امام و علوم او، همچون دریاى بى منتهائى است که پایان ناپذیر باشد و درون آن مملوّ از انواع موجودات و جواهرات گوناگون خواهد بود، و چون پرنده اى قطره اى از آب آن را بردارد، چیزى از آب آن کم نخواهد شد.
و همچنین امام، علومش بى منتها است ؛ و هر کسى نمى تواند به تمام مراحل علمى و اطّلاعات او دست یابد.(9)
تعیین اُجرت قبل از کار
مرحوم کلینى به نقل از سلیمان بن جعفر حکایت کند:
روزى به همراه حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جهت انجام کارى از منزل بیرون رفته بودیم .
پس از پایان آن کار، هنگامى که خواستم به منزل خود مراجعت نمایم، حضرت فرمود: امشب همراه من بیا تا به منزل ما برویم و شب را میهمان ما باش .
من نیز دعوت حضرت رضا علیه السلام را پذیرفتم، وقتى خواستیم وارد منزل شویم، یکى دیگر از اصحاب به نام مُعتّب نیز همراه ما آمد.
همین که داخل منزل رفتیم، متوجّه شدیم که غلامان حضرت مشغول ساختن جایگاهى آغول براى حیوانات هستند و در بین آن ها مردى سیاه چهره، به عنوان کارگر گِل تهیّه مى کند و به دست دیگران مى دهد.
امام رضا علیه السلام سؤ ال نمود: این شخص کیست ؟
جواب دادند: این شخص ما را کمک مى کند؛ و ما نیز آخر کار چیزى به او مى دهیم .
حضرت فرمود: آیا براى او معیّن کرده اید، که مزدش چقدر باشد؟
در پاسخ به حضرت گفتند: خیر، هر چه به او بدهیم، قبول دارد و راضى است .
حضرت با شنیدن این پاسخ، بسیار عصّبانى و خشمناک گردید و خواست با آن ها برخورد نماید.
من جلو رفتم و عرض کردم: یاابن رسول اللّه ! چرا ناراحت شُدید، چرا این چنین برخورد مى کنى ؟!
امام علیه السلام فرمود: چندین مرتبه به آن ها تذکّر داده ام که این چنین عمله و کارگر نیاورند، مگر آن که قبل از شروع به کار، با او تعیین اُجرت نمایند.
پس از آن، حضرت افزود: چنانچه با کارگر قبل از شروع کار تعیین اجرت نکنى، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى، باز هم ناراضى است و ممکن است خود را طلبکار بداند.
ولى چنانچه با او تعیین اجرت شد، وقتى مزد خود را بگیرد، تشکّر مى کند از این که تمام مزد خود را بدون کم و کاستى گرفته ؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه کنى آن را محبّت و لطف مى داند و این محبّت را هرگز فراموش نمى کند.(10)
روش برخورد با مردم
مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه تعالى علیه در کتاب رجال خود آورده است: در یکى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا علیه السلام در منزل آن حضرت گرد یکدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز که از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیّت هاى ارزنده بود، در جمع ایشان حضور داشت .
هنگامى که آنان مشغول صحبت و مذاکره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام علیه السلام، به یونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هیچ گونه عکس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن که به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر علیه یونس، به سخن چینى و ناسزاگوئى آغاز کردند.
و در این بین حضرت رضا علیه السلام سر مبارک خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود؛ و نیز عکس العملى ننمود تا آن که بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن، حضرت اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.
یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! من فدایت گردم، با چنین افرادى من معاشرت دارم، در حالى که نمى دانستم درباره من چنین خواهند گفت ؛ و چنین نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا علیه السلام با ملاطفت، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى یونس ! غمگین مباش، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت ها اهمیّتى ندارد، زمانى که امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
اى یونس ! سعى کن، همیشه با مردم به مقدار کمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بیان نمائى .
و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى که نمى فهمند و درک نمى کنند، خوددارى کن .
اى یونس ! هنگامى که تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند که سنگ یا کلوخى در دست تو است ؛ و یا آن که سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند که درّ گرانبهائى در دست دارى، چنین گفتارى چه تاءثیرى در اعتقادات و افکار تو خواهد داشت ؟
و آیا از چنین افکار و گفتار مردم، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!
یونس با فرمایشات حضرت آرامش یافت و اظهار داشت: خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیّتى برایم ندارد.
امام رضا علیه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اى یونس، بنابر این چنانچه راه صحیح را شناخته، همچنین حقیقت را درک کرده باشى ؛ و نیز امامت از تو راضى باشد، نباید افکار و گفتار مردم در روحیّه، اعتقادات و افکار تو کمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند.(11)
اگر توبه نمایند، نجات یاند؟!
در بعضى از روایات آمده است: روزى یکى از منافقین به حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام عرضه داشت: بعضى از شیعیان و دوستان شما خمر (شراب مست کننده ) مى نوشند؟!
امام علیه السلام فرمود: سپاس خداوند حکیم را، که آن ها در هر حالتى که باشند، هدایت شده ؛ و در اعتقادات صحیح خود ثابت و مستقیم مى باشند.
سپس یکى دیگر از همان منافقین که در مجلس حضور داشت، به امام علیه السلام گفت: بعضى از شیعیان و دوستان شما نبیذ مى نوشند؟!
حضرت فرمود: بعضى از اصحاب رسول اللّه صلى الله علیه و آله نیز چنین بودند.
منافق گفت: منظورم از نبیذ، آب عسل نیست ؛ بلکه منظورم شراب مست کننده است .
ناگاه حضرت با شنیدن این سخن، عرق بر چهره مبارک حضرت ظاهر شد و فرمود: خداوند کریم تر از آن است که در قلب بنده مؤمن علاقه به خمر و محبّت ما اهل بیت رسالت را کنار هم قرار دهد و هرگز چنین نخواهد بود.
سپس حضرت لحظه اى سکوت نمود؛ و آن گاه اظهار داشت: اگر کسى چنین کند؛ و نسبت به آن علاقه نداشته باشد و از کرده خویش پشیمان گردد، در روز قیامت مواجه خواهد شد با پروردگارى مهربان و دلسوز، با پیغمبرى عطوف و دل رحم، با امام و رهبرى که کنار حوض کوثر مى باشد؛ و دیگر بزرگانى که براى شفاعت و نجات او آمده اند.
ولیکن تو و امثال تو در عذاب دردناک و سوزانِ برهوت گرفتار خواهید بود.(12)
ختم قرآن یا اندیشه در آن
مرحوم شسخ صدوق، طبرسى و دیگر بزرگان به نقل از ابراهیم بن عبّاس حکایت کنند:
در طول مدّتى که در محضر مبارک امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون، همراه با آن حضرت شرکت داشتم، هرگز ندیدم سخنى و مطلبى در مسائل دین و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن که بهتر و شیواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور کامل آگاه و آشنا بود؛ و نیز جوابى را که بیان مى نمود در حدّ عالى قانع کننده بود؛ و کسى را نیافتم که از او آشناتر باشد.
همچنین مأمون در هر فرصت مناسبى به شیوه هاى مختلفى، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمایش قرار بدهد؛ ولى امام علیه السلام در هیچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلکه در هر رابطه اى که از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحیح و کامل پاسخ، بیان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى که حضرت بیان مى فرمود، برگرفته شده از آیات شریفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز یک مرتبه ختم مى کرد؛ و مى فرمود:
اگر بخواهم، مى توانم قرآن را کمتر از این مدّت هم ختم کنم و تلاوت نمایم .
ولیکن من به هر آیه اى از آیات شریفه قرآن که مرور مى کنم درباره آن تاءمّل مى کنم و مى اندیشم، که پیرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه یا حادثه اى سخن به میان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آیات شریفه، از آن ها ردّ نمى شوم، به همین جهت است که مدّت سه روز طول مى کشد تا قرآن را تلاوت و ختم کنم .(13)
قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها
مرحوم شیخ صدوق به نقل از حاکم بیهقى حکایت کند:
روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى نشسته بود، ضمن فرمایشاتى فرمود: در دنیا هیچ نعمت واقعى و حقیقى وجود ندارد.
بعضى از دانشمندان حاضر در مجلس گفتند: یاابن رسول اللّه ! پس این آیه شریفه قرآن ((لتسئلنّ یومئذٍ عن النّعیم ))(14) که مقصود آب سرد و گوارا مى باشد، را چه مى گوئى ؟
حضرت با آواى بلند اظهار نمود: شما این چنین تفسیر کرده اید؛ و عدّه اى دیگرتان گفته اند: منظور طعام لذیذ است ؛ و نیز عدّه اى دیگر، خواب راحت و آرام بخش تعبیر کرده اند.
و سپس افزود: به درستى که پدرم از پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام روایت فرموده است که: خداوند متعال نعمت هائى را که در اختیار بندگانش ‍ قرار داده است، همه به عنوان تفضّل و لطف بوده است تا مورد استفاده و بهره قرار دهند.
و خداى رحمان اصل آن نعمت ها را مورد سؤ ال و بازجوئى قرار نمى دهد و منّت هم برایشان نمى گذارد، چون منّت نهادن در مقابل لطف و محبّت، زشت و ناپسند است .
بنابر این، منظور از آیه شریفه قرآن، محبّت و ولایت ما اهل بیت رسول اللّه صلوات اللّه علیهم است که خداوند متعال در روز محشر، پس از سؤ ال پیرامون توحید و یکتاپرستى ؛ و پس از سؤ ال از نبوّت پیغمبر اسلام، از ولایت ما ائمّه، نیز سؤ ال خواهد کرد.
و چنانچه انسان از عهده پاسخ آن برآید و درمانده نگردد، وارد بهشت گشته و از نعمت هاى جاوید آن بهره مى برد، که زایل و فاسدشدنى نخواهد بود.
سپس امام رضا علیه السلام افزود: پدرم از پدران بزرگوارش علیهم السلام حکایت فرمود، که رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرمود:
اى علىّ! اوّلین چیزى که پس از مرگ از انسان سؤ ال مى شود، یگانگى خداوند سبحان، سپس نبوّت و رسالت من ؛ و آن گاه از ولایت و امامت تو و دیگر ائمّه خواهد بود، با کیفیّتى که خداوند متعال مقرّر و تعیین نموده است .
پس اگر انسان، صحیح و کامل اقرار کند و پاسخ دهد، وارد بهشت جاوید گشته و از نعمت هاى بى منتهایش بهره مند مى گردد.(15)
اسلحه مسموم در توبره
مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زید رزامى حکایت کند:
روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم، که شخصى از گروه خوارج - که درون توبره و خورجین خود نوعى سلاح مسموم نهاده و مخفى کرده بود - وارد شد.
آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان کرده است، که چون فرزند رسول اللّه است، مى تواند ولیعهدى طاغوت زمان را بپذیرد، مى روم و از او سؤ الى مى پرسم، چنانچه جواب صحیحى نداد، او را با این سلاح نابود مى سازم .
پس چون در محضر مبارک امام رضا علیه السلام نشست، سؤ ال خود را مطرح کرد.
حضرت فرمود: سؤ الت را به یک شرط پاسخ مى گویم ؟
منافق گفت: به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى ؟
امام علیه السلام فرمود: چنانچه جواب صحیحى دریافت کردى و قانع و راضى شدى، آنچه در توبره خود پنهان کرده اى، درآورى و آن را بشکنى و دور بیندازى .
آن شخص منافق با شنیدن چنین سخن و مشاهده چنین برخوردى متحیّر شد و آنچه در توبره نهاده بود، بیرون آورد و شکست ؛ و بعد از آن اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! با این که مى دانى مأمون طاغى و ظالم است، چرا داخل در امور او شدى و ولایتعهدى او را پذیرفتى، با این که آن ها کافر هستند؟!
امام رضا علیه السلام فرمود: آیا کفر این ها بدتر است، یا کفر پادشاه مصر و درباریانش ؟
آیا این ها به ظاهر مسلمان نیستند و معتقد به وحدانیّت خدا نمى باشند؟
و سپس فرمود: حضرت یوسف علیه السلام با این که پیغمبر و پسر پیغمبر و نوه پیغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا کرد تا وزیر دارائى و خزینه دار اموال و دیگر امور مملکت مصر گردد و حتّى در جاى فرعون مى نشست، در حالى که مى دانست او کافر محض مى باشد.
و من نیز یکى از فرزندان رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستم و تقاضاى دخالت در امور حکومت را نداشتم ؛ بلکه آنان مرا بر چنین امرى مجبور کردند و به ناچار و بدون رضایت قلبى در چنین موقعیّتى قرار گرفتم .
آن شخص جواب حضرت را پسندید و تشکّر و قدردانى کرد؛ و از گمان باطل خود بازگشت .(16)
تقدیم هدایا به شاعر اهل بیت
اباصلت هروى حکایت کند:
روزى دعبل خزاعى شاعر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - در شهر مَرْوْ به محضر مبارک امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام شرفیاب شد و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! قصیده اى در شاءن و عظمت شما اهل بیت، سروده ام و علاقه مندم آن را در محضر شما بخوانم ؟
امام علیه السلام فرمود: بخوان .
پس دعبل خزاعى قصیده خود را در حضور مبارک حضرت آغاز کرد؛ و چون به این شعر رسید:(17)
مى بینم که حقوق و شئون اهل بیت در بین غیر صاحبانش تقسیم گشته، و دست ایشان از تمامى حقوق، قطع و خالى گشته است .
امام علیه السلام شروع به گریستن نمود؛ و پس از لحظه اى فرمود: راست گفتى، اى خزاعى ! حقیقت را بیان کرده اى .
و چون دعبل، این شعر را سرود:
هنگامى که در تنگ دستى قرار گیرند و جهت احقاق حقّ خویش به غاصبین مراجعه نمایند، آن ها از پرداخت هرگونه کمکى امتناع مى ورزند و ایشان دست خالى خواهند بود.
حضرت دست هاى مبارک خود را به هم مى فشرد و کف دست پشت و رو مى نمود و مى فرمود: آرى، به خدا سوگند، تمامى آن ها را قبضه و غصب کرده اند.
و هنگامى که این شعر را خواند:
همانا من در دنیا از روزگار آن وحشت داشته ام ؛ ولیکن امیدوارم بعد از مرگ به جهت علاقه و محبّت به شما اهل بیت در اءمنیت و آسایش قرار گیرم .
حضرت فرمود: اى دعبل ! خداوند متعال تو را از سختى ها و شداید قیامت در أمان دارد.
و همین که به این شعر رسید:
و قبر نفس زکیّه یعنى ؛ امام موسى کاظم علیه السلام در بغداد است، خداوند متعال او را در عالى ترین غرفه ها و مقامات اُخروى جاى داده است .
امام علیه السلام اظهار نمود: آیا مایلى دو قصیده هم من بسرایم و بر اشعارت افزوده شود؟
دعبل خزاعى عرضه داشت: بلى، یاابن رسول اللّه !
پس حضرت رضا علیه السلام چنین سرود:
و قبر دیگرى در طوس خواهد بود، که چه ظلم ها و مصیبت هائى را متحمّل شده و درونش را از زهر جفا به آتش کشیده اند که تا روز محشر سوزان است .
و خداوند، حجّت خود یعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فى فرجه الشّریف را مى فرستد و تمام ناراحتى ها و اندوه ما اهل بیت را برطرف مى گرداند.
بعد از آن، دعبل خزاعى سؤ ال کرد: این قبر از چه کسى است، که در طوس مدفون مى گردد؟!
حضرت در پاسخ فرمود: قبر خود من مى باشد، و طولى نخواهد کشید که طوس محلّ تجمّع شیعیان و زوّار من گردد.
پس هرکس مرا در غریبى طوس با معرفت زیارت نماید، آمرزیده شود و در قیامت با من محشور خواهد شد.
سپس امام علیه السلام به دعبل فرمود: لحظه اى درنگ کن و از جاى حرکت منما.
و آن گاه حود حضرت وارد اندرون منزل شد؛ و پس از گذشت لحظاتى، خادم وى بیرون آمد و مقدار صد دینار تحویل دعبل خزاعى داد و اظهار داشت: سرور و مولایم فرمود: این پول ها را خرجى راه خود قرار بده .
دعبل عرضه داشت: به خدا سوگند، که من براى پول نیامدم ؛ و دِرهم ها را برگرداند و گفت: اگر ممکن است لباسى از لباس هاى حضرت به من داده شود،
پس چون خادم آن دراهم را خدمت امام علیه السلام برد؛ و حضرت همان مقدار پول را با یک لباس مخصوص از لباس هاى خود را براى دعبل ارسال نمود.
پس از آن که دعبل - ضمن جریانات مهمّى که در مسیر راه برایش اتّفاق افتاد - به منزل خویش وارد شد، کنیزى داشت که بسیار مورد علاقه اش بود، چشمش نابینا گشته و تمام پزشکان از معالجه و درمان آن عاجز و ناامید بودند، لذا مقدارى از آن لباس حضرت را بر صورت و چشم هاى کنیر مالید، که به برکت آن بلافاصله کنیز، بینائى خود را باز یافت ... .(18)
همچنین محدّثین و مورّخین به نقل از دعبل خزاعى - که شخصاً حکایت کند - آورده اند:
روزى در خراسان به مجلس حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام وارد شدم، پس از گذشت لحظه اى حضرت فرمود:
اى دعبل ! شعرى براى ما بخوان .
و من هم اشعارى را که خود، در منقبت اهل بیت رسول اللّه علیهم السلام سروده بودم، خواندم .
چون مقدارى از آن اشعار را خواندم، حضرت بسیار گریست ؛ چندان که حالت بیهوشى به حضرت دست داد و خادمى که کنار حضرت بود، به من اشاره کرد: ساکت باش ؛ و من دیگر چیزى نخواندم تا آن که حضرت به هوش آمد.
بار دیگر فرمود: اشعارت را تکرار کن .
و من نیز تکرار کردم، مجدّدا حضرت در اثر گریه بسیار، حالت اوّلیّه را پیدا نمود و من ساکت شدم ؛ و تا سه مرتبه چنین گذشت، تا آن که در مرحله چهارم اشعارم را تا آخر خواندم .
و در پایان، حضرت سه مرتبه فرمود: اءحسنت، اءحسنت، اءحسنت .
سپس امام رضا علیه السلام دستور فرمود کیسه اى که در آن سه هزار درهم سکّه بود، به من داده شود و همچنین پارچه هاى گرانبهاى زیادى را نیز به من عطا نمود.(19)
حفظ آبرو در سخاوت
مرحوم کلینى و برخى دیگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى علیهم به نقل از یسع بن حمزه - که یکى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام است - حکایت نماید:
روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسیارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم، که پیرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش ‍ مى کردند و حضرت جواب یکایک آن ها را به طور کامل و فصیح بیان مى فرمود.
در این میان، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از اداء سلام، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظیم الشّاءن شما اهل بیت مى باشم ؛ و اکنون مسافر مکّه معظّمه هستم، که پول و آذوقه سفر خود را از دست داده ام ؛ و در حال حاضر چیزى برایم باقى نمانده است که بتوانم به دیار و شهر خود بازگردم .
چناچه مقدور باشد، مرا کمکى نما تا به دیار و وطن خود مراجعت نمایم ؛ و چون مستحقّ صدقه نیستم، هنگام رسیدن به منزل خود آنچه را که به من لطف نمائید، از طرف شما به فقراء، در راه خدا صدقه مى دهم ؟
حضرت فرمود: بنشین، خداوند مهربان، تو را مورد رحمت خویش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ایشان را بیان فرمود.
هنگامى که مجلسِ بحث و سؤ ال و جواب به پایان رسید و مردم حرکت کرده و رفتند، من و سلیمان جعفرى و یکى دو نفر دیگر نزد حضرت باقى ماندیم .
امام علیه السلام فرمود: اجازه مى دهید به اندرون روم ؟
سلیمان جعفرى گفت: قدوم شما مبارک باد، شما خود صاحب اجازه هستید.
بعد از آن، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت ؛ و پس از آن که لحظاتى گذشت، از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى کجاست ؟
شخص خراسانى گفت: من این جا هستم .
حضرت دست مبارک خویش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بیا، این دویست درهم را بگیر و آن را کمک هزینه سفر خود گردان و لازم نیست که آن را صدقه بدهى .
پس از آن، امام علیه السلام فرمود: حال، زود خارج شو، که همدیگر را نبینیم .
چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت، خداحافظى کرد و سپس از منزل حضرت بیرون رفت، امام علیه السلام از آن اتاق بیرون آمد و کنار ما نشست .
سلیمان جعفرى اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! جان ما فدایت باد، چرا چنین کردى و خود را مخفى نمودى ؟!
حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام فرمود: چون نخواستم که آن شخص غریب نزد من سرافکنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نماید.
سپس در ادامه فرمایش خود افزود: آیا نشنیده اى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: هرکس خدمتى و یا کار نیکى را دور از چشم و دید دیگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نماید؛ و هرکس کار زشت و قبیحى را آشکارا انجام دهد، خوار و ذلیل مى گردد.(20)
درمان خرابى دندان و زبان در خواب و بیدارى
شخصى به نام ابواحمد، عبداللّه صفوانى حکایت کند:
روزى به همراه قافله اى از خراسان عازم کرمان شدم، در بین راه دزدان و راهزنان، راه را بر ما بستند و تمام اموال و وسائل ما را غارت کرده و به یغما بردند.
در این میان، یکى از همراهان ما را که مشهور بود، دست گیر کردند و او را مدّتى در یَخ و برف نگه داشته و دهانش را پر از یخ و برف کردند، به طورى که بعد از آن قدرت و توان بر سخن گفتن و غذا خوردن را نداشت .
پس از آن، این شخص در عالم خواب دید که به او گفته شد: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان مى باشد، چنانچه درمان زبان و دندان هایت را مى خواهى، نزد آن حضرت برو، که درمان مى نماید.
و در همان عالم خواب، امام علیه السلام را مشاهده کرد و مشکل دهان خود را با آن بزرگوار در میان گذاشت ؛ و تقاضاى معالجه و درمان دندان ها و زبانش را کرد؟
امام علیه السلام فرمود: مقدارى کُمّون - زیره - و سعتر - مَرزه، آویشم - با قدرى نمک تهیّه کن و آن ها را در هم و یک جا بکوب تا تمامى آن ها پودر شود.
سپس چند مرتبه با این پودر، دهانت را شستشو بده تا ناراحتى زبان و دندان هایت بر طرف و بهبودى حاصل شود.
بعد از آن که آن شخص از خواب بیدار شد، اهمیّتى به آنچه در عالم خواب دیده بود نداد، تا آن که وارد شهر نیشابور شد؛ و از محلّ سکونت حضرت سؤ ال کرد؟
به او گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام از نیشابور به سمت خراسان حرکت کرده است .
بدین جهت، آن مرد نیز به سمت خراسان حرکت کرد؛ و در منزلى به نام رباط سعد، امام علیه السلام را ملاقات نمود.
پس به محضر مبارک حضرت وارد شد و جریان خود را به طور مشروح براى حضرت بازگو نمود؛ و سپس اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! از شما خواهش مى کنم دوائى را براى درمان و بهبودى دندان ها و زبانم معرّفى فرما که بتوانم به آسانى غذا بخورم و سخن بگویم ؟
حضرت به آن شخص فرمود: همان داروئى را که در خواب برایت گفتم، تهیّه کن و به همان کیفیّت مورد استفاده قرار بده، و عمل نما تا خوب شوى .
آن مرد اظهار داشت: اى پسر رسول خدا! چنانچه ممکن باشد یک بار دیگر آن را تکرار فرما؟
حضرت فرمود: مقدارى کُمّون و سعتر را با مقدارى نمک تهیّه کن و آن ها را به طورى مخلوط کن و بکوب تا یک جا پودر شود و سپس چند مرتبه مقدارى از آن ها را داخل دهان گردان و شستشو بده تا بهبودى حاصل شود؛ و ناراحتى آن برطرف گردد.
پس از آن که آن شخص، همان دارو را طبق دستور حضرت تهیّه نمود و مورد استفاده قرار داد، عافیت و سلامتى کامل خود را باز یافت ؛ و همانند قبل به طور معمول غذا مى خورد و سخن مى گفت .
ثعالبى نیز - که یکى از علماء اهل سنّت است - گوید: و من خودم آن مرد را دیدم و همین حکایت را از زبان او شنیدم .(21)
درمان مسافر با نیشکر
چون مأمون - خلیفه عبّاسى - جهت دست یابى به اهداف شوم خود دستور داد تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را از مدینه به خراسان - از راه اهواز - احضار نمایند.
ابوهاشم جعفرى گوید: زمانى که مأمون چنین تصمیمى را گرفت، شخصى را به نام رجاء بن اءبى ضحّاک، ماءمور این کار کرد.
و من در محلّى اطراف شهر اهواز به نام ایذج بودم، چون خبر حرکت و عبور امام رضا علیه السلام را از آن دیار شنیدم، جهت دیدار و زیارت آن حضرت شتابان حرکت کردم ؛ و در اهواز به حضور مبارک آن بزرگوار شرفیاب شدم .
چون فصل تابستان و هوا بسیار گرم بود، امام علیه السلام مریض حال، در گوشه اى قرار گرفته بود، دستور داد تا طبیبى را برایش بیاورند.
همین که پزشک به محضر شریف ایشان وارد شد، حضرت نوعى گیاه مخصوص را توصیف و تقاضا نمود.
طبیب اظهار داشت: من چنین گیاهى را نمى شناسم و حتّى اسم آن را هنوز نشنیده ام، اگر هم این گیاه موجود باشد الا ن در چنین فصلى، در این مناطق یافت نمى شود.
امام علیه السلام فرمود: پس جهت درمان آن، مقدارى نیشکر برایم بیاورید.
دکتر اظهار داشت: این دارو از آن داروى اوّلى نایاب تر است ؛ چون الا ن فصل نیشکر نیست، بلکه زمان به عمل آمدن و برداشت آن، فصل زمستان مى باشد.
حضرت فرمود: هر دوى آن ها در سرزمین شما فراوان است و در همین فصل نیز موجود خواهد بود.
سپس در ادامه فرمایش خود فرمود: هم اینک به همراه این شخص به سمت شیروان حرکت کنید و از رودخانه اى که در مسیر راه مى باشد، عبور نمائید.
و چون از طرف رودخانه گذر کنید، شخصى را مى بینید که مشغول آبیارى و زراعت زمین خود مى باشد، از او محلّ کشت نیشکر؛ و نیز همان گیاه را سؤ ال کنید، او آشناى به گیاهان است و شما را به آنچه که بخواهید، راهنمائى مى نماید.
ابوهاشم گوید: پس طبق دستور امام علیه السلام به همراه طبیب حرکت کردم ؛ و طبق راهنمائى حضرت رودخانه اى که در بین راه بود، از آن عبور کردیم، مرد کشاورزى را دیدیم که مشغول زراعت و آبیارى زمین خود بود.
بنابر فرموده حضرت، موضوع را با وى مطرح نمودیم ؛ و او ما را به هر دوى آن دو گیاه راهنمائى کرد.
پس از یافتن محلّ رویش و کشت آن دو گیاه، مقدارى از هر کدام چیدیم ؛ و سپس آن ها را برداشتیم و به سمت محلّ سکونت امام رضاعلیه السلام حرکت نمودیم .
طبیب در بین راه گفت: این شخص کیست ؟
گفتم: او فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله مى باشد.
اظهار داشت: آیا آثار نبوّت در او هست ؟
در پاسخ گفتم: خیر، او جانشین و وصىّ پیغمبر است .
و چون این خبر به اطّلاع مأمون رسید، سریعا دستور حرکت داد، که مبادا مردم شیفته حضرت گردند.(22)
هیجده خرما یا مدّت عمر

بسیارى از بزرگان در کتاب هاى مختلف حکایت کرده اند:
شخصى به نام محمّد قرظى گوید:
در سفر حجّ وارد مسجد جُحفه شدم ؛ و چون بسیار خسته بودم، خوابیدم، در عالم خواب رسول خدا صلى الله علیه و آله را دیدم، پس نزد آن حضرت رفتم .
همین که نزدیک حضرت رسیدم، به من خطاب کرد و فرمود: با کارى که نسبت به فرزندانم انجام دادى، خوشحال شدم .
در همین اثناء طبق خرمائى که جلوى حضرت رسول صلى الله علیه و آله بود، مرا جلب توجّه کرد، لذا از آن حضرت تقاضا کردم تا مقدارى از آن ها را به من عنایت نماید؟
حضرت رسول صلى الله علیه و آله نیز با دست مبارک خویش مقدارى خرما از درون آن طبق، برداشت و به من داد.
چون آن خرماها را شمردم، هیجده عدد بود، با خود گفتم: بیش از هیجده سال از عمر من باقى نمانده است .
از خواب بیدار شدم و پس از گذشت مدّتى از این جریان، دیدم در محلّى جمعیّت بسیارى در حال رفت و آمد هستند، سؤ ال کردم اینجا چه خبر است ؟

گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام تشریف فرما شده است و مردم جهت زیارت و دیدار با آن حضرت اجتماع کرده و رفت و آمد مى کنند.
پس جلو رفتم، حضرت را مشاهده کردم که در همان جایگاه پیغمبر اسلام صلوات اللّه علیه، که در خواب دیده بودم، نشسته است ؛ و نیز جلوى حضرت رضا علیه السلام طبقى از همان خرما وجود داشت .
کنار حضرت رفتم و تقاضا کردم تا مقدارى از آن خرماها را به من عطا نماید؟
و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را با دست مبارک خود برداشت و به من داد؛ و چون آن ها را شمردم هیجده عدد بود، خواهش کردم که چند عددى دیگر بر آن ها بیفزاید؟
امام علیه السلام در جواب فرمود: چنانچه جدّم، رسول اللّه صلى الله علیه و آله بیش از آن مقدار داده بود، من نیز بر آن مى افزودم .(23)

پسر و پدر یکى هستند
مرحوم شیخ صدوق و برخى دیگر از بزرگان آورده اند:
شخصى به نام ابن ابى سعید مکارى، روزى از روزها به محضر مبارک امام رضا علیه السلام شرفیاب شد؛ و عرضه داشت: آیا خداوند، قدر و منزلت تو را بدان جا رسانده که آنچه را پدرت ادّعا مى کرد تو نیز ادّعا کنى ؟!
حضرت فرمود: تو را چه شده است ؛ و این چه برخورد و چه سخنى است ؟!
خداوند چراغ عمرت را خاموش کند و فقر و تنگ دستى و پریشانى را به خانه ات داخل گرداند.
آیا ندانسته اى که خداوند متعال به عُمران، وحى فرستاد که تو را فرزندى پسر عطا مى نمایم و حضرت مریم را به او داد؛ و به مریم، عیسى سلام اللّه علیهما را عنایت کرد و سپس فرمود: عیسى و مریم در حکم یک تن هستند؟
آن گاه افزود: و من نیز در شاءن و منزلت، همچون پدرم مى باشم ؛ و هر دو یکى هستیم .
ابن ابى سعید گفت: سؤ الى دارم ؟
حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر چه مى دانم جواب را از من نمى پذیرى و معتقد به امامت من نخواهى شد، ولى آنچه مى خواهى، سؤ ال کن تا حجّت برایت تمام شود؟
گفت: مردى هنگام مرگش وصیّت کرد که هر کدام از غلامان و کنیزان من قدیمى تر از دیگران باشد، او را در راه خدا آزاد کردم، تکلیف چیست ؟
حضرت فرمود: خداوند متعال در قرآن فرموده است: حتّى عاد کالعرجون القدیم (24) هر کدام شش ماه از مدّت مملوکیّت او گذشته باشد قدیم و آزاد است .
ابن ابى سعید مکارى سخنان حضرت را نپذیرفت ؛ و از مجلس بیرون رفت ؛ و پس از آن به فقر و فاقتى سخت مبتلا شد و طولى نکشید که چراغ عمرش نیز خاموش شد.(25)
سازش یا نجات خود و اسلام
همچنین مرحوم شیخ صدوق، طبرسى و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام وارد شهر خراسان گردید، تحت مراقبت شَدید و مستقیم مأمون عبّاسى و ماءمورانش قرار گرفت و مرتّب شکنجه هاى گوناگون روحى و فکرى بر حضرتش وارد مى گشت .
پس از گذشت چند روزى، مأمون به حضرت رضا علیه السلام پیشنهاد داد که مى خواهم از خلافت و ریاست کناره گیرى کنم ؛ و آن را تحویل شما دهم .
امام علیه السلام پیشنهاد مأمون را نپذیرفت و فرمود: از انجام این کار، به خداوند متعال پناه مى برم .
مأمون اظهار داشت: حال که از پذیرفتن خلافت امتناع مى ورزى و قبول نمى کنى، باید ولایتعهدى مرا قبول نمائى تا پس از من خلافت براى شما باشد.
ولیکن امام علیه السلام همچنان امتناع مى ورزید؛ چون به خوبى آگاه بود و مى دانست که این یک دسیسه و توطئه اى براى متّهم کردن حضرت و جلب افکار عمومى مى باشد؛ و این که مأمون در این جریان اهداف شومى را دنبال مى کند.
سرانجام، روزى مأمون، فضل بن سهل - که معروف به ذوالرّیاستین بود - و همچنین امام رضا علیه السلام را به کاخ خود دعوت کرد و سپس امام علیه السلام را مخاطب قرار داد و گفت: من به این نتیجه رسیده ام که باید خلافت و امور مسلمین را به شما واگذار کنم .
حضرت فرمود: به خدا پناه مى برم، من طاقت آن را ندارم .
مأمون گفت: پس به ناچار، باید ولایتعهدى مرا قبول کنى .
امام علیه السلام به مأمون فرمود: از من چشم پوشى نما؛ و مرا از چنین امرى معاف کن .
در این لحظه، مأمون با حالت غضب و تهدید به حضرت گفت: عمر بن خطّاب، شش نفر را شوراى خلافت قرار داد که یک نفر از آن ها جدّت، علىّ بن ابى طالب، امیرمؤمنان بود؛ و عُمَر وصیّت کرد و گفت: هرکس مخالفت کند، باید گردنش زده شود.
و تو نیز اینک مجبور هستى و باید آن را بپذیرى و چاره اى جز پذیرفتن آن ندارى .
و در این هنگام، حضرت به ناچار اظهار داشت: حال که چنین است، ولایتعهدى را مى پذیرم، مشروط بر آن که در هیچ کارى از امر حکومت دخالت ننمایم .
و مأمون نیز آن را پذیرفت .(26)
همچنین آورده اند:
پس از آن که امام رضا علیه السلام وارد شهر خراسان گردید و بر مأمون عبّاسى وارد شد؛ و به ناچار ولایتعهدى را پذیرفت، مورد اعتراض و انتقاد بعضى افراد قرار گرفت .
لذا حضرت در جواب فرمود: آیا پیامبر خدا صلوات اللّه علیه افضل است، یا وصىّ و جانشین او؟
گفته شد: پیامبر خدا، افضل است .
فرمود: آیا مسلمان افضل است، یا مشرک به خداوند متعال ؟
گفته شد: مسلمان بر مشرک برترى دارد و افضل مى باشد.
آن گاه، افزود: بنابر این عزیز و پادشاه مصر مشرک بود و حضرت یوسف علیه السلام پیامبر خدا بود؛ ولیکن مأمون مسلمان است و من وصىّ و جانشین پیامبر خدا هستم، یوسف از پادشاه مصر تقاضا نمود تا وزیر و امانتدار او باشد؛ ولى من در ولایتعهدى مأمون مجبور و ناگزیر گشتم .(27)
نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا
مرحوم کلینى، راوندى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از شخصى به نام ابراهیم فرزند موسى قزّاز - که امام جماعت یکى از مساجد شهر خراسان (مسجد الرّضا علیه السلام ) بود - حکایت نمایند:
روزى به محضر مبارک حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام وارد شدم تا پیرامون درخواستى که قبلاً از آن حضرت کرده بودم، صحبت نمایم ؛ و با کمک ایشان بتوانم مشکلات زندگى خود و خانواده ام را بر طرف سازم .
در همین اثناء، امام علیه السلام در حال حرکت و خروج از منزل بود و قصد داشت که جهت استقبال بعضى از شخصیّت ها به بیرون شهر برود.
من نیز همراه حضرت به راه افتادم، در بین راه وقت نماز فرا رسید، پس امام علیه السلام مسیر خود را به سمت ساختمانى که در آن نزدیکى بود، تغییر داد.
و سپس در نزدیکى آن ساختمان، کنار صخره اى فرود آمدیم ؛ و حضرت به من فرمود: اى ابراهیم ! اذان بگو.
عرضه داشتم: صبر کنیم تا دیگر اصحاب و دوستان، به ما ملحق شوند، بعد از آن نماز را اقامه فرمائید؟
حضرت فرمود: خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت واسعه خویش قرار دهد، مواظب باش که هیچ گاه نماز را از اوّل وقت آن، تاءخیر نیندازى، مگر آن که ناچار و مجبور شوى ؛ و یا آن که داراى عذرى - موجّه - باشى .
پس طبق فرمان امام علیه السلام اذان نماز را گفتم ؛ و سپس نماز را به امامت آن حضرت اقامه نمودیم .
بعد از آن که نماز، پایان یافت و سلام نماز را دادیم، عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه ! قبلاً خواهشى از شما - در رابطه با مشکلات زندگى خود و عائله ام - کرده بودم ؛ و شما نیز وعده اى به من دادى، که مدّت زیادى از آن وعده سپرى شده است ؛ و من سخت در فشار زندگى خود و خانواده ام مى باشم .
و با توجّه به مشغله هاى بسیارى که شما دارید، نمى خواهم هر روز مزاحم اوقات گرانبهاى شما گردم، چنانچه ممکن باشد، عنایتى در حقّ من و خانوده ام بفرمائید.
هنگامى که سخن من پایان یافت، امام علیه السلام تبسّمى نمود؛ و سپس با عصا و چوب دستى خود، مقدارى از خاک هاى روى زمین را محکم سائید.
بعد از آن، حضرت دست مبارک خود را دراز نمود و بر روى آن خاکها زد، پس ناگهان متوجّه شدم که شمش طلائى را برداشت و تحویل من داد؛ و فرمود:
این را بگیر، خداوند متعال در آن، برایت برکت و توسعه عطا گرداند، آن را هزینه زندگى خود و عائله ات قرار بده .
و سپس حضرت افزود: آنچه را که امروز مشاده کردى مکتوم و از دیگران مخفى بدار.
ابراهیم بن موسى قزّاز در پایان حکایت، اضافه کرد: بعد از آن که شمش طلا را از امام رضا علیه السلام دریافت کردم و به منزل آمدم، آن را فروختم و قیمت آن را که حدود هفتاد هزار دینار بود، هزینه زندگى خود و خانواده ام قرار دادم .
و خداوند متعال به برکت دعاى آن حضرت، به قدرى برکت و توسعه به من عنایت نمود، که یکى از ثروتمندان معروف شهر خراسان قرار گرفتم .(28)
عیادت از مریض و بهترین هدیه
مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خود، به نقل از حضرت جوادالا ئمّه علیه السلام حکایت کند:
یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام مریض شده و در بستر بیمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عیادت نمود و ضمن دیدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى ؟
عرض کردم: مرگ را بسیار سخت و دردناک مى بینم .
حضرت رضا علیه السلام فرمود: این ناراحتى که احساس مى کنى، اندکى از حالات و علائم مرگ مى باشد که اکنون بر تو عارض شده است، پس اگر تمام حالات و سکرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى کرد؟!
و بعد از آن، در ادامه فرمایش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برایشان وسیله آسایش و استراحت است .
و عدّه اى دیگر آن قدر مرگ برایشان سخت و طاقت فرسا است، که پس از آن احساس راحتى مى کنند.
حال چنانچه بخواهى که مرگ برایت نیک و لذّت بخش باشد، ایمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله و نیز ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را تجدید کن و شهادتین را بر زبان و قلب خود جارى گردان .
امام جواد علیه السلام فرمود: بعد از آن که، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتین را گفت، اظهار داشت: یابن رسول اللّه ! ملائکه رحمت الهى با تحیّات و هدایا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
امام رضا علیه السلام فرمود: چه خوب شد که ملائکه رحمت الهى را مشاهده مى کنى، از آن ها سؤ ال کن: براى چه آمده اند؟
مریض گفت: آن ها مى گویند چنانچه همه ملائکه با اذن خداوند سبحان، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حرکتى نمى کنند.
پس از آن، با کمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت: ((السّلام علیک یاابن رسول اللّه !)) پیغمبر اسلام، امیرالمؤمنین و دیگر امامان (سلام اللّه علیهم ) آمدند، و در همین لحظه، جان به جان آفرین تسلیم کرد.(29)
شیعه و نشانه هاى او؟!
امام حسن عسکرى علیه السلام حکایت نمود:
چون موضوع ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام پایان و تثبیت یافت .
روزى دربان امام رضا علیه السلام وارد منزل آن حضرت شد و گفت: عدّه اى آمده اند، اجازه ورود مى خواهند و مى گویند: ما از شیعیان علىّ علیه السلام هستیم .
امام رضا علیه السلام اظهار داشت: در حال حاضر فرصت ندارم، به آن ها بگو که در وقتى دیگر بیایند.
چون آن جماعت رفتند و در فرصتى دیگر آمدند، نیز امام علیه السلام اجازه ورود نداد، تا آن که حدود دو ماه بدین منوال گذشت ؛ و آنان توفیق زیارت و ملاقات با مولایشان را نیافتند و ناامید شدند؛ ولى با این حال براى آخرین مرحله نیز جلوى منزل حضرت آمدند و با حالت خاصّى اظهار داشتند:
ما از شیعیان پدرت، امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستیم و با این برخورد شما، دشمنان ما را شماتت و سرزنش مى کنند.
و حتّى در بین دوستان، دیگر آبروئى برایمان نمانده است ؛ و نیز از رفتن به شهر و دیار خود خجل و شرمنده ایم .
در این هنگام، امام رضا علیه السلام به غلام خود فرمود: اجازه دهید آن ها وارد شوند.
همین که آنان وارد مجلس شدند، حضرت به ایشان اجازه نشستن نداد، لذا سرگردان و متحیّر، سرپا ایستادند و گفتند:
یابن رسول اللّه ! این چه ظلم بزرگى است که بر ما روا داشته اى که پس از آن همه سرگردانى، نیز این چنین مورد بى اعتنائى و بى توجّهى قرار گرفته ایم، مگر گناه ما چیست ؟
با این حالت، مرگ براى ما بهتر خواهد بود.
در این لحظه، امام رضا علیه السلام فرمود: آنچه که بر شما وارد شده و مى شود، همه آن ها نتیجه اعمال و کردار خود شما مى باشد؛ و نسبت به آن بى اهمیّت هستید!
آن جماعت، همگى گفتند: یاابن رسول اللّه ! توضیحى بفرما تا براى ما روشن شود که خلاف ما چیست ؟
و ما چه کرده ایم، و چه گناهى از ما سر زده است ؟
حضرت فرمود: چون شما ادّعاى بسیار بزرگى کردید؛ و اظهار داشتید که شیعه حضرت امیرالمؤمنین، امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستید.
واى بر حال شما، آیا معناى ادّعاى خود را فهمیده اید؟
و سپس افزود: شیعه حضرت علىّ علیه السلام همانند امام حسن و امام حسین علیهما السلام، سلمان فارسى، ابوذر غفّارى، مقداد، عمّار یاسر و محمّد بن ابى بکر هستند، که در انجام اوامر و دستورات امام علىّ علیه السلام از هیچ نوع تلاش و فداکارى دریغ نورزند.
ولى شما بسیارى از اعمال و کردارتان مخالف آن حضرت مى باشد و در انجام بسیارى از واجبات الهى کوتاهى مى کنید و نسبت به حقوق دوستان خود بى اعتنا و بى توجّه هستید و در مواردى که نباید تقیّه کنید، انجام مى دهید.
و با این عملکرد نیز مدّعى هستید که شیعه امیرالمؤمنین، امام علىّ علیه السلام مى باشید!!
شما اگر مى گفتید که از دوستان و علاقه مندان آن حضرت و از مخالفین دشمنانش هستیم، شما را مى پذیرفتم و این همه دردسر و مشکلات را متحمّل نمى شدید.
شما منزلت و مرتبه اى بسیار عظیم و شریف را مدّعى شدید، که چنانچه در گفتار و کردارتان صادق نباشید، به هلاکت خواهید افتاد، مگر آن که مورد عنایت و رحمت پروردگار متعال قرار گیرید و لطف خداوند شامل حالتان بشود.
اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! ما از آنچه ادّعا کرده و گفته ایم، پوزش مى خواهیم و مغفرت مى طلبیم .
و آنچه را که شما فرمودید، ما نیز بر آن عقیده هستیم ؛ و هم اکنون اعلام مى داریم که ما از دوستان و علاقه مندان شما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مى باشیم و مخالف دشمنان شما بوده و خواهیم بود.
در این هنگام، امام رضا علیه السلام فرمود: اکنون خوش آمدید، شما برادران من هستید.
و سپس آن جماعت را بسیار مورد لطف و عنایت خویش قرار داد و از دربان پرسید: این جماعت چند مرتبه آمدند و خواستند که وارد منزل شوند؛ و مانع ورود ایشان شدى ؟
دربان گفت: شصت مرتبه .
امام علیه السلام فرمود: باید جبران گردد، شصت مرتبه بر آن ها وارد مى شوى و سلام مرا به آن ها مى رسانى ؛ چون که توبه آن ها قبول شد و مستحقّ تعظیم و احترام گشتند و اکنون وظیفه ما است که در رفع مشکلات آن ها و خانوادهایشان همّت گماریم .
و بعد از آن، حضرت دستور فرمود تا مقدار قابل توجّهى مبرّات و خیرات به آن ها کمک شود.(30)پشیمانى خلیفه از نماز عید فطر
علىّ بن ابراهیم قمّى، به نقل از یاسر خادم و ریّان بن صلت حکایت کند:
چون جریان ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام تثبیت شد و عید سعید فطر فرا رسید، مأمون - خلیفه عبّاسى - براى امام علیه السلام پیام فرستاد:
براى اقامه نماز عید آماده شود و در جمع مردم نماز عید را اقامه کند و براى ایشان خطبه و سخنرانى نماید.
حضرت رضا علیه السلام نیز براى وى، پیام فرستاد: تو خود مى دانى که بین من و تو، عهد و پیمان بسته شد بر این که من در هیچ جریانى از امور حکومت دخالت نکنم .
بنابر این، مرا از اقامه نماز عید معذور و معاف بدار.
مأمون پاسخ داد: مى خواهم مردم نسبت به ولایتعهدى شما مطمئنّ شوند و حقیقت فضل و علم شما را دریابند.
و آن قدر اصرار ورزید تا به ناچار حضرت رضا علیه السلام پذیرفت ؛ ولى مشروط بر آن که همانند حضرت رسول و امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیهما نماز عید را اقامه نماید.
مأمون نیز پیشنهاد حضرت را قبول کرد و اظهار داشت: به هر شکل که مایل هستى، حرکت کن و نماز عید فطر را اقامه نما.
آن گاه امام علیه السلام فرمود که تمام افراد حکومت و مردمى که مایل به حضور در نماز عید هستند، فردا صبح، اوّل وقت جلوى منزل حضرت آماده حرکت باشند.
پس تمامى دسته جات، از اقشار مختلف مردان و زنان صبح زود جلوى منزل امام رضا علیه السلام حضور یافته و هر لحظه در انتظار خروج آن حضرت از منزل بودند.
و چون خورشید طلوع کرد، حضرت غسل نمود، لباس پوشید، عمامه اى سفید بر سر نهاد و یک سر آن را بر سینه و یک طرف دیگرش را بر شانه مبارکش قرار داد؛ و سپس خود را معطّر و خوشبو نمود و عصائى به دست گرفت و به اصحاب خود فرمود: هر کارى را که من انجام دادم و هر سخنى را که گفتم، شما نیز همانند من انجام دهید و بگوئید.
بعد از آن، حضرت با اصحاب خود، دسته جمعى با پاى برهنه و پیاده مقدارى حرکت کردند؛ و آن گاه حضرت سر به سوى آسمان بلند کرد و چند تکبیر گفت و تمام اصحاب و همراهان هم صدا با حضرت تکبیر گفتند.
همین که از منزل خارج شدند، جمعیّت انبوهى که از طبقات مختلف جلوى منزل گرد آمده بودند، حضرت را با آن حالت به همراه اصحابش مشاهده کردند، همگى سر تعظیم فرود آوردند و تمام آنچه بر تن پوشیده بودند بیرون آوردند و با پوششى ساده و پاى برهنه آماده حرکت شدند.
و حضرت همچنان تکبیرگویان به راه خویش ادامه مى داد و تمام جمعیّت نیز با حالت عجیبى تکبیر مى گفتند و به دنبال حضرت حرکت مى کردند، به طورى که گویا تمامى موجودات تکبیر مى گویند، در همین بین صداى تضرّع و شیون جمعیّت بلند شد.
و چون جریان را براى مأمون تعریف کردند، فضل بن سهل به مأمون گفت: چنانچه علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام با این کیفیّت به محلّ نماز برسد، احتمال آن مى رود که عامّه مردم بر علیه دستگاه حکومتى خلیفه شورش کنند و جان ما به خطر افتد، پس مصلحت آن است که خلیفه هر چه سریع تر او را از ادامه حرکت به سوى نماز باز دارد.
بنابر این، مأمون براى امام رضا علیه السلام پیام فرستاد: ما شما را به زحمت انداختیم و خسته شده اید، ما دوست نداریم که وجود شما صدمه اى ببیند، شما بازگردید و همان کسى که همیشه نماز را اقامه مى کرده است اکنون انجام خواهد داد.
پس از آن، حضرت با شنیدن این پیام، کفش هاى خود را پوشید و چون مراجعت نمود، و در بین مردم اختلاف شدیدى پدید آمد و جمعیّت متفرّق و پراکنده گشتند؛ و در نهایت نماز عید سعید فطر اقامه نگردید.(31)
نماز باران و بلعیدن دوشیره در پرده
در زمان حکومت مأمون - خلیفه عبّاسى - در یکى از سال ها خشک سالى شد و زراعت هاى مردم در کم آبى سختى قرار گرفت، مأمون در یکى از روزهاى جمعه به حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام پیشنهاد داد تا آن حضرت جهت بارش باران و رفاه مردم چاره اى بیندیشد.
امام علیه السلام فرمود: بایستى مردم سه روز - شنبه، یک شنبه، دوشنبه - را روزه بگیرند و در سوّمین روز جهت دعا و نیایش به درگاه پروردگار متعال عازم بیابان گردند.
پس چون روز سوّم فرا رسید، حضرت به همراه جمعیّتى انبوه به صحراء رفتند و سپس امام علیه السلام بر بالاى بلندى رفت و پس از حمد و ثناى الهى اظهار داشت: پروردگارا، تو حقّ ما اهل بیت را عظیم و گرامى داشته اى، اینک مردم به تبعیّت از فرمانت به تو روى آورده و متوسّل شده اند؛ و به امید رحمت و فضل تو به اینجا آمده اند و آرزوى بخشش و احسان تو را دارند.
خداوندا! بر آن ها باران رحمت و برکت خود را فرود فرست تا سیراب و بهره مند گردند.
در همین لحظه، ناگهان باد، شروع به وزیدن گرفت و ابرى ظاهر گشت و صداى رعد و برق عجیبى در فضا پیچید و مردم حالتى شادمانه به خود گرفتند.
حضرت جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: آرام باشید، این ابر براى شما نیامده است، ماءموریت او جاى دیگرى است .
و پس از آن، ابر دیگرى نمایان شد و این بار نیز مردم شادمان شدند، همچنین امام علیه السلام فرمود: آرام باشید، این ابر ماءموریّتش براى جمعیّت و سرزمینى دیگر است .
و به همین منوال تا دَه مرتبه ابر آمد و حضرت چنین مى فرمود.
تا آن که در یازدهمین مرحله، امام علیه السلام اظهار نمود: این ابر براى شما آمده است، اکنون شکرگزار خداوند متعال باشید و برخیزید به خانه هایتان بازگردید، که تا به منازل خود وارد نشوید، باران نخواهد بارید.
امام جواد علیه السلام در ادامه روایت فرمود: تا زمانى که مردم به خانه هایشان نرفتند، ابر از باریدن خوددارى کرد؛ امّا به محض آن که مردم داخل خانه هاى خود شدند، باران به قدرى بارید که تمام رودها و نهرها پر از آب شد و مردم مى گفتند: این از برکت وجود مقدّس فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است .
بعد از آن، امام رضا علیه السلام در جمع مردم حضور یافت و ضمن سخنرانى مهمّى فرمود:
اى مردم ! احکام و حدود الهى را رعایت کنید؛ و همیشه در تمام حالات، شکرگذار نعمت ها و رحمت هاى خداوند باشید، معصیت و گناه مرتکب نشوید، اعتقادات و ایمان خود را نسبت به خداوند و رسول و ائمّه اطهار علیهم السلام تقویت نمائید.
و نسبت به حقوقى که بر عهده یکدیگر دارید بى توجّه نباشید و آن ها را رعایت کنید، نسبت به یکدیگر دلسوز و یارى، مهربان باشید؛ و بدانید که دنیا وسیله اى است براى عبور به جهانى دیگر، که اءبدى و جاوید مى باشد.
سپس امام جواد علیه السلام افزود: بعد از این جریان، عدّه اى از سخن چینان دنیاپرست و چاپلوس نزد مأمون رفتند و گفتند: این شخص - بعنى امام رضا علیه السلام - با این سحر و جادویش همه را شیفته خود گردانیده است و مردم را بر علیه خلیفه و دستگاهِ حکومت تحریک مى کند.
لذا مأمون شخصى را فرستاد تا حضرت رضا علیه السلام را نزد وى آورد؛ و چون حضرت وارد مجلس مأمون شد، یکى از وزراى حکومت به امام خطاب کرد و گفت: تو با آمدن باران، ادّعاهائى کرده اى ؛ چنانچه در کار خود صادق و مطمئنّ هستى، دستو بده تا این دو شیرى که بر پرده خلیفه نقاشى شده اند، زنده شوند.
امام رضا علیه السلام بانگ برآورد: اى دو شیر درّنده ! این شخص فاجر را نابود کنید، که اءثرى از او باقى نماند.
ناگهان آن دو عکس به شکل دو شیر حقیقى در آمدند و آن وزیر سخن چین دروغ گو را دریده و بدون آن که قطره خونى از او بریزد، او را بلعیدند.
و آن گاه اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! اجازه مى فرمائى تا مأمون را نیز به دوستش ملحق گردانیم ؟
مأمون با شنیدن این سخن بیهوش شد و روى زمین افتاد و چون او را به هوش آوردند، دو مرتبه آن دو شیر گفتند: اجازه بفرما تا او را نیز نابود کنیم ؟
حضرت فرمود: خیر، مقدّرات الهى باید انجام پذیرد و سپس به آن دو شیر دستور داد تا به جاى خود بازگردند و آن ها نیز به حالت اوّلیه خویش ‍ بازگشتند.
و مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: الحمدللّه، که مرا از شرّ این شخص - حمید بن مهران - نجات بخشیدى .(32)
ظروف و دیگ سنگى
هنگامى که مأمون حضرت رضا علیه السلام را از مدینه به خراسان احضار کرد، آن حضرت در مسیر راه، معجزات و کراماتى را به اذن خداوند متعال به مردم و همراهیان خود ارائه نمود.
از آن جمله وقتى امام علیه السلام به روستاى سناباد رسید، بر کوهى - که از سنگ سیاه بود - تکیه زد و این دعا را بر زبان مبارک خویش جارى نمود: ((اللّهمَ انْفَعْ بِهِ وَ بارِکْ فیما یَنْحَتُ مِنْه )) یعنى ؛ پروردگارا، مردم را از این کوه سودمند گردان، و در آنچه از آن مى تراشند، برکت و فایده اى بسیار قرار بده .
سپس فرمود: هر غذائى که مى خواهید براى من طبخ نمائید در ظرف سنگى تراشیده شده از این کوه باشد.
و چون از آن کوه براى حضرت در ظروف سنگى غذا تهیّه شد، مرتّب غذا تناول مى فرمود؛ گرچه حضرت کم خوراک بود.
و از آن روز به بعد، مردم ظرف هاى سنگى گوناگونى از آن کوه مى تراشند و مورد استفاده قرار مى دهند، که به وسیله دعاى حضرت برکات بسیارى دیده اند.(33)
دو جریان مهمّ و حیرت انگیز
در زمانى که حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام توسّط مأمون عبّاسى از مدینه به خراسان احضار شده بود، در مسیر راه خویش به محلّى به نام ((حمراء)) رسید.
حضرت براى استراحت، کنار چشمه اى فرود آمد و چون سفره غذا را پهن کردند، حضرت با همراهانش مشغول تناول غذا گردید.
ناگهان حضرت، سر خود را بلند نمود و مردى را که شتابان مى آمد، نگریست ؛ و دست از غذا خوردن کشید.
وقتى آن مرد محضر حضرت شرفیاب شد، عرض کرد: فدایت گردم، تو را بشارت باد بر این که زبیرى کشته شد.
رنگ چهره حضرت دگرگون و زرد شد و سر خویش را پائین انداخت، سپس فرمود: گمان مى کنم که زبیرى شب گذشته مرتکب گناهى خطرناک شده باشد، که او را داخل دوزخ گردانیده است .
پس از آن، دست مبارک خویش را دراز نمود و مشغول تناول غذا گردید؛ و از آن مرد پرسید: علّت مرگ زبیرى چه بود؟
در پاسخ اظهار داشت: زبیرى شب گذشته شراب خمر بسیارى بیاشامید تا جائى که فورا به هلاکت رسید.(34)
همچنین محمّد بن عبداللّه افطس حکایت کند:
روزى بر مأ مون وارد شدم، پس از صحبت هائى گفت: رحمت و درود خدا بر حضرت رضا علیه السلام که عالم تر از او یافت نمى شود، در آن شبى که مردم با او بیعت کرده بودند، پیشنهاد کردم که خلافت را بپذیرد؛ و من جانشین او در خراسان باشم ؟
فرمود: خیر، نمى پذیرم و کمتر از محدوده خراسان را هم قبول دارم، و من در خراسان باید بمانم تا مرگ، مرا دریابد.
گفتم: فدایت گردم، چگونه و از کجا چنین مى دانى و مى گوئى ؟!
حضرت فرمود: علم و اطّلاعات من نسبت به موقعیّت کنونى و آینده ام همانند علم و اطّلاع تو نسبت به خودت مى باشد.
گفتم: موقعیّت شما در آینده چگونه است ؟
فرمود: مسافت بین من و تو بسیار است، چون که مرگ من در مشرق ؛ ولى مرگ تو در مغرب انجام خواهد گرفت .
سپس گفتم: راست مى گوئى و خدا و رسولش درست گفته اند، و بعد از آن نیز هر چه تلاش کردم که او را تطمیع در خلافت کنم، فریب نخورد و اثرى نبخشید.(35)
اکنون قبر مطّهر آن حضرت سمت مشرق و قبر مأمون در سمت مغرب قرار گرفته است .
زینب کذّابه و درندگان
در دوران حکومت مأمون، زنى به نام زینب مدّعى بود که از ذرّیّه حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد و با این روش از مؤمنین پول مى گرفت و مایحتاج زندگى خود را تأ مین مى کرد و بر دیگران فخر و مباهات مى ورزید.
وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام این خبر را شنید، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تکذیبش کرد و فرمود: این زن، دروغ گو و سفیه است، زینب در کمال وقاحت به امام علیه السلام گفت: همان طور که تو اصل و نسب مرا تکذیب و ردّ مى نمائى، من نیز سیادت و نسب تو را تکذیب مى کنم .
حضرت رضا علیه السلام به ناچار، جریان را براى مأ مون بازگو نمود و چون زینب کذّابه را نزد خلیفه آوردند، حضرت فرمود: این زن دروغ مى گوید؛ و او از نسل حضرت علىّ و فاطمه زهراء علیها السلام نمى باشد.
بعد از آن، اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى گوید، او را نزد درّندگان بیندازید، تا حقیقت ار بر همگان روشن شود؛ چون درّندگان به نسل زهراء علیها السلام گزندى نمى رسانند.
هنگامى که زینب چنین مطلبى را شنید، گفت: اوّل خودت نزد درّندگان برو، اگر حقّ با تو بود که سالم بیرون مى آئى .
حضرت بدون آن که سخنى بگوید برخاست و به سمت محلّى که درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگه دارى مى شدند، حرکت نمود.
مأمون به حضرت گفت: یاابن رسول اللّه ! کجا مى روى ؟
امام علیه السلام فرمود: سوگند به خدا، باید نزد درّندگان بروم تا حقیقت امر ثابت گردد؛ پس هنگامى که حضرت وارد آن محلّ شد و نزدیک درّندگان رسید، تمامى آن حیوانات متواضعانه روى دُم هاى خود نشستند و حضرت کنار یکایک آن ها آمد و دستى بر سرشان کشید و آن ها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گردید.
آن گاه به خلیفه فرمود: اکنون این زنِ دروغ گو را نزد آن ها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.
و چون مأمون از آن زن خواست تا به سمت درّندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى کرد، تا آن که خلیفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ کرده و رهایش نمایند.
با ورود زینب به داخل آن محلّ، درّندگان از هر طرف حمله کرده و او را دریدند و بدون آن که خونى بر زمین ریخته شود، نابودش کردند و به عنوان زینب کذّابه معروف گردید.(36)
دو معجزه و یک غیب گوئى
محمّد بن فضیل - که یکى از راویان حدیث است - حکایت کند:
مدّتى بود که به ناراحتى درد پهلو و درد پا مبتلا شد بودم، به همین جهت محضر مبارک حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام شرفیاب شدم تا شفاى خود را بگیرم ؛ در آن زمان حضرت در مدینه بود و هنوز به خراسان منتقل نشده بود، هنگامى که وارد بر امام علیه السلام شدم فرمود: چرا ناراحت و افسرده اى ؟
گفتم: ناراحتى درد پهلو و درد پا دارم که مرا سخت مى آزارد.
امام علیه السلام با دست مبارک خویش اشاره به پهلویم نمود و دعائى را خواند و آب دهان مبارک خود را بر محلّ درد مالید و فرمود: دیگر از این جهت، ناراحتى نخواهى داشت .
و سپس نگاهى به پایم انداخت و اظهار داشت: حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام فرموده است: هر که از شیعیان ما، مبتلا به مرض و ناراحتى شود و در مقابل آن صبر و شکیبائى از خود نشان دهد، خداوند پاداش هزار شهید به او عطا مى فرماید.
محمّد بن فضیل گوید: با این سخن حضرت، فهمیدم که درد پایم باقى خواهد ماند و خوب شدنى نیست .
دوستان او مانند هیثم بن ابى مسروق گفته اند: محمّد تا آخر عمر مبتلا به پا درد بود و با همان ناراحتى از دنیا رفت .(37)
همچنین آورده اند:
حُبابه والبیّه از زمان امیرالمؤمنین، امام علىّ علیه السلام تمام ائمّه را تا امام رضا علیهم السلام محضر یکایک آن ها شرفیاب شد و از هر یک معجزه مخصوصى مشاهده کرد.
چون حُبابه والبیّه بر امام رضا علیه السلام وارد شد، به او فرمود: جدّم، امیرالمؤمنین علیه السلام چه مطالبى را برایت بیان نمود؟
حُبابه گفت: آن حضرت فرمود: تو یک علامت و برهان عظیمى را خواهى دید؛ امام رضا علیه السلام فرمود: اى حُبابه ! آیا متوجّه موهاى سفیدت شده اى ؟ گفت: بلى .
فرمود: آیا دوست دارى که گیسوانت سیاه و خودت را جوان ببینى ؛ و به حالت جوانى برگردى ؟
حُبابه گفت: بلى، این بزرگ ترین نشانه و برهان خواهد بود.
در همین لحظه حُبابه احساس خاصّى در خود کرد و متوجّه شد که حضرت مخفیانه دعائى را مى خواند.
سپس حُبابه، گیسوان خود را تماشا کرد، دید که همه سیاه و زیبا گشته است، مکانى خلوت را پیدا کرد و به آن جا رفت و پس از آن که خود را بررسى کرد متوجّه شد که دختر شده است و باکره مى باشد.(38)
زلزله وحشتناک در خراسان
طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حکایت کرده اند:
ماءمورین و جاسوسان حکومتى براى مأمون عبّاسى خبر آوردند که حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشکیل مى دهد و مردم در آن مجالس شرکت کرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.
مأمون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق کرده و نیز حضرت را نزد وى احضار کنند.
همین که امام رضا علیه السلام نزد مأمون حضور یافت، مأمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت .
و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس مأمون خارج شد؛ و در حالى که زمزمه اى بر لب هاى مبارکش بود، چنین مى فرمود:
به حق جدّم، محمّد مصطفى و پدرم، علىّ مرتضى و مادرم، سیّدة النّساء - صلوات اللّه علیهم - نفرین مى کنم که به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى که اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم .
بعد از آن، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو رکعت نماز خواند و در قنوت، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، که زلزله هولناکى سکوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.
و به دنباله این حادثه، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناکى به وجود آمد.
وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است ؟
و سپس افزود: متوجّه آن زن بدکاره، فاحشه نیز باش که چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاکت رسانیده است .
این همان زن بدکاره اى است که جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریک مى کرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد مأمون سخن چینى و بدگوئى مرا کنند و مأمون را بر علیه من مى شوراند.
در پایان این حکایت آمده است: تمام آنچه را که حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست ؛ و پس از آن که مأمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف مأمون و دستگاه حکومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى کنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و کمکى نشود.(39)
جواب شش سؤ ال و شفاى دردپا
حسین بن عمر بن یزید از جمله کسانى بود که بر امامت حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت، او حکایت کند:
روزى به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤ ال مطرح کرد که حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود.
پس از گذشت مدّتى از این جریان، من با خود گفتم: همان سؤ ال ها را از فرزندش، حضرت رضا علیه السلام مى پرسم، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نیز امام و حجّت خدا مى باشد.
چون نزد ایشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح کردم، همانند پدرش، امام کاظم علیه السلام - حتّى بدون تفاوت در یک حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمین سؤ ال خوددارى نمود.
و هنگامى که خواستم از محضرش خداحافظى کنم، فرمود: هر یک از شیعیان و پیروان ما در این دنیا به نوعى گرفتار و دچار مشکلات هستند؛ پس اگر صبر و شکیبائى از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهید به آن ها عطا مى نماید.
و من در این فکر فرو رفتم که این سخن به چه مناسبتى بیان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع کردم .
بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن که به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا علیه السلام را ملاقات کردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا کردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز کردم، فرمود: این پا، ناراحتى ندارد، آن پایت را بیاور.
وقتى پاى دیگر خود را دراز کردم، حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور کلّى درد و ناراحتى پایم برطرف شد.(40)
همچنین آورده اند:
شخصى به نام احمد بن عبداللّه، به نقل از غفّارى حکایت کند:
روزى خدمت امام رضا علیه السلام رفتم و گفتم: مقدارى قرض دارم و توان پرداخت آن را ندارم ؛ و مقدار آن را مطرح نکردم .
حضرت دستور داد غذا آوردند و چون غذا خوردیم فرمود: آنچه زیر تُشک نهاده شده بردار و بدهى خود را بپرداز.
وقتى تُشک را بلند کردم مقدارى دینار زیر آن موجود بود، برداشتم و چراغى را آوردم و آن ها را شمردم چهل و هشت دینار بود.
در بین آن ها یک دینار مرا جلب توجّه کرد، آن را برداشتم و نزدیک چراغ آوردم، دیدم بر آن نوشته است: بیست و هشت دینار آن را بابت بدهى خود پرداخت کن و باقى مانده آن را هزینه زندگى خود و خانواده ات قرار بده .(41)
سیاست و زندگى شرافتمندانه
معمّربن خلاّد - که یکى از اصحاب امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام مى باشد - حکایت کند:
روزى در خدمت آن حضرت بودم، ضمن صحبت هائى فرمود: روزى مأمون عبّاسى به من اظهار داشت: اى ابوالحسن ! عدّه اى در اطراف و حوالى شما در حال فتنه و آشوب مى باشند، چنانچه نامه اى به دوستان خود بنویسى، که جلوى فساد و آشوب گرفته شود، مناسب و مفید خواهد بود؟
من در جواب گفتم: باید تو به عهد خود وفا نمائى و من نیز به عهد خود وفا مى نمایم، آن زمانى که ولایتعهدى را پذیرفتم مشروط بر آن بود که من هیچ گونه دخالتى در امور حکومت نداشته باشم .
این مسئولیتى را که پذیرفته ام، هیچ سودى براى من نداشته است، آن زمان که در مدینه بودم نامه و سخن من در تمام شرق و غرب، مؤ ثّر و نافذ بود؛ سوار الاغ مى شدم و در خیابان و بازار عبور مى کردم و هرکس بر من مى گذشت، مرا احترام و تکریم مى کرد، کسى از من درخواستى نمى کرد مگر آن که نیازش را برآورده مى ساختم .
مأمون گفت: مانعى نیست ؛ طبق همان شرط و عهد عمل شود.(42)
درس پیشوا شناسى
روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى از دوستان و اصحاب خود فرمود: امام و پیشواى جامعه داراى علائم و نشانه هائى است، که برخى از آن عبارت است: از تمامى افراد باید عالم تر و آگاه تر باشد، در حکومت و قضاوت باتدبیر و قاطع باشد، پرهیزکار و متّقى، حلیم و صبور، شجاع و قوىّدل، سخاوتمند و کریم باشد، و نیز در برابر خداوند عابد و در برابر بندگان فروتن باشد.
ختنه شده و پاک و نظیف تولّد یابد، هنگام تولّد از رحم مادر، شهادت بر یگانگى خدا و رسالت رسول خدا دهد.
همچنان که از جلو مى بیند و متوجّه مى شود، از پشت سر نیز متوجّه گردد، سایه نداشته باشد، در خواب محتلم نشود، چشم او هنگام خواب همانند دیگران نمى بیند؛ ولى قلبش متوجّه و آگاه است، از غیب با او حدیث و سخن گفته مى شود، زره رسول اللّه صلى الله علیه و آله اندازه او و بر قامت او راست مى آید.
روى زمین اثرى از بول و غایط او بر جاى نماند، چون خداوند زمین را به بلعیدن آن امر کرده است، عرق و بوى او از مشک و عنبر خوشبوتر است، نسبت به مردم در نفوس و اموالشان اولویّت دارد؛ و از هرکس به مردم دلسوزتر و مهربان تر؛ و نیز نسبت به آنها متواضع باشد، خود مُجرى دستورات الهى ؛ و نیز وادارکننده مردم بر اجراى اوامر و نواهى خداوند است .
دعاى او مستجاب مى باشد و چنانچه دعا کند که صخره اى متلاشى شود همان خواهد شد، سلاح و شمشیر ذوالفقار حضرت رسول صلى الله علیه و آله، همچنین صحیفه اى که در آن نام تمامى پیروانشان و نیز صحیفه اى که نام همه قاتلین و دشمنانشان در آن ثبت گردیده، نزد او موجود خواهد بود.
و یه عنوان این که او امام و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه مى باشد، سه کتاب مهمّ دیگر نزد او مى باشد، که عبارتند از:
کتاب حامعه، که طول آن هفتاد ذراع (حدود 35 متر) مى باشد و تمام نیازمندیهاى انسانها در تمام امور و مسائل، در آن موجود است .
کتاب جفر اکبر و اصغر، که تمام علوم و حدود و دیات در آن مذکور است .
مصحف و کتابنامه شریف حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد.(43)
همچنین آورده اند:
روزى از روزها یکى از رؤ سا و سران واقفیّه به نام حسین بن قیاما به حضور حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام رسید و اظهار داشت: آیا تو امام و حجّت خدا هستى ؟
امام علیه السلام فرمود: بلى، حسین گفت: من شهادت و گواهى مى دهم بر این که تو امام نمى باشى .
حضرت لحظاتى سر خویش را به زیر افکند و سپس سر خود را بلند نمود و فرمود: دلیل تو چیست که مى گوئى من امام نیستم ؟
حسین گفت: چون امام جعفر صادق علیه السلام فرموده است: حجّت خدا عقیم نخواهد بود، و شما در این موقعیّت سنّى بدون فرزند پسر مى باشى .
حضرت رضا علیه السلام باز لحظاتى طولانى تر از قبل، سر خویش را پائین انداخت و پس از آن سر خود را بالا گرفت و فرمود: من خداوند متعال را شاهد و گواه قرار مى دهم بر این که به همین زودى داراى فرزند پسرى خواهم شد.
راوى - به نام عبدالرّحمن بن ابى نجران - گوید: من نیز در آن مجلس حضور داشتم و چون این سخن را از امام رضا علیه السلام شنیدم، تاریخ آن را ثبت کردم و هنوز مدّت یک سال سپرى نشده بود که حضرت داراى فرزندى پسر به نام ابوجعفر، محمّد بن علىّعلیهما السلام شد.(44)

درخت بادام در خانه میزبان

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه علیه، به نقل از محمّد بن احمد نیشابورى از قول جدّه اش خدیجه، دختر حمدان حکایت کند:
در آن هنگامى که امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.
امام علیه السلام پس از آن که اندکى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یک بادام کشت نمود، که رشد کرد و بزرگ شد و یک ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد.
و چون مردم متوجّه شدند، که امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارک خود کشت نموده است، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى کردند و هرکس هر نوع مرضى که داشت، به عنوان تبرّک از آن بادام که تناول مى کرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت .
و حتّى نابینایان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن - که درد زایمان برایشان سخت و غیرقابل تحمّل بود - از آن بادام استفاده مى کردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.
و همچنین حیوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسیله آن درخت متبرّک مى ساختند.
پس ا آن که مدّت زمانى از این جریان گذشت، درخت بادام خشک شد و جدّم، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع کرد که در نتیجه چشم هایش کور و نابینا گردید.
و فرزند او - که عَمرو نام داشت و یکى از ثروتمندان مهمّ شهر نیشابور بود - آن درخت را از ریشه قطع و نابود کرد و او نیز به جهت این کار، تمام اموال و زندگیش متلاشى شد و بیچاره گردید، که دیگر به هیچ عنوان توان امرار معاش نداشت .

و راوى در نهایت گوید: قبل از آن که درخت خشک شود، کرامات بسیارى به برکت امام رضا علیه السلام از آن ظاهر مى گردید و مردم ؛ بلکه حیوانات از آن بهره مى بردند.(45)

پرداخت بدهى دوست و کمک هزینه
مرحوم علاّمه مجلسى، شیخ صدوق و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم حکایت کرده اند:
یکى از شیعیان و دوستان امام رضا علیه السلام به نام اءبومحمّد غفّارى گوید: در یک زمانى، بدهکارى من به افراد زیاد شده بود و توان پرداخت آن ها را نداشتم .
با خود گفتم: بهتر است نزد حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام شرفیاب شوم، چون هیچ ملجاء و پناهى جز مولا و سرورم نمى شناسم ؛ و تنها آن حضرت است که مرا ناامید نمى کند و کمک مى نماید تا قرض هاى خود را پرداخت کنم و زندگیم را سر و سامانى دهم .
پس به همین منظور، عازم منزل امام علیه السلام شدم و چون به منزل حضرت رسیدم، اجازه ورود گرفتم ؛ و هنگامى که داخل شدم به حضرت سلام کرده و در حضور مبارکش نشستم .
امام علیه السلام فرمود: اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانیم، که چه تقاضائى دارى و براى چه این جا آمده اى، عجله نکن و ناراحت مباش، ما خواسته ات را برآورده مى کنیم .
پس چون شب فرا رسید، در منزل حضرت استراحت نمود، وقتى صبح شد مقدارى طعام مناسب آوردند و صبحانه را با آن حضرت تناول کردم .
سپس امام علیه السلام فرمود: آیا حاضر هستى نزد ما بمانى، یا آن که قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى ؟
عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه ! چنانچه لطف نموده، خواسته و نیازم را برآورده فرمائى، از محضر مبارک شما مرخّص مى شوم ؛ چون خانواده ام منتظر هستند.
پس از آن، امام رضا علیه السلام دست مبارک خویش را زیر تُشکى که روى آن نشسته بود بُرد؛ و سپس مُشتى پول از زیر آن درآورد و به من عطا نمود.
وقتى آن پول ها را گرفتم، ضمن تشکّر خداحافظى نموده و از منزل بیرون آمدم ؛ چون آن ها را نگاه کردم، دیدم چندین دینار سرخ و زرد مى باشد و نوشته اى ضمیمه آن ها است: اى ابومحمّد! این پنجاه دینار را به تو هدیه دادیم که بیست و شش دینار از آن را بابت بدهى خود پرداخت کنى و بیست و چهار دینار باقى مانده اش را هزینه و مصرف زندگى خود گردانى و نیز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى .(46)
زیارت معصومین و شادى مؤمن در عرفه
مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان، به نقل از علىّ بن اءسباط که یکى از اصحاب و دوستان حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام است، حکایت کنند:
روز عید عرفه جهت زیارت و دیدار مولایم، حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام حرکت کردم ؛ چون به منزل حضرت وارد شدم و نشستم، پس ‍ از لحظاتى مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: الاغِ مرا آماده کن تا بیرون برویم .
وقتى الاغ را آماده کردم، امام علیه السلام سوار بر آن شد و سپس به سمت قبرستان بقیع جهت زیارت قبر شریف مادرش، حضرت فاطمه زهرأعلیها السلام حرکت کرد و من نیز همراه سرور و مولایم به راه افتادم .
پس هنگامى که وارد قبرستان بقیع شدیم، خدمت حضرتش عرضه داشتم: اى سرور و مولایم ! چه کسانى را قصد کنم و چگونه سلام گویم ؟
حضرت فرمود: بر مادرم، فاطمه زهراء علیها السلام و بر دو فرزندش، حسن و حسین، همچنین بر علىّ بن الحسین، زین العابدین و محمّد بن علىّ، باقرالعلوم و جعفر بن محمّد، صادق آل محمّد، و بر پدرم، موسى بن جعفر (صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین )، سلام بده و ایشان را با کلماتى زیبا و مناسب زیارت کن .
پس من نیز بر یکایک آن بزرگان معصوم، سلام و تحیّت فرستادم و چون زیارت امام رضا علیه السلام پایان یافت، به سمت منزل بازگشتیم .
در بین راه به حضرت اظهار داشتم: یاابن رسول اللّه ! اى سرور و مولایم ! من تهى دست و درمانده هستم و چیزى در اختیار ندارم که بتوانم به افراد خانواده ام عیدى دهم و آن ها را در این روز و عید عزیز دلشاد و خوشحال گردانم .
امام علیه السلام پس از شنیدن سخن و درخواست من، با چوب دستى خود - که همراه داشت - خطّى روى زمین کشید؛ و سپس خم شد و قطعه طلائى را - که قریب یکصد دینار ارزش آن بود - برداشت و به من عنایت نمود.
من با گرفتن آن هدیه خوشحال شدم و توانستم نیازهاى خود و خانواده ام را تاءمین نمایم .(47)
حجّت و خبر از غیب
برخى از تاریخ ‌نویسان از شخصى به نام حسین بن عَمرو حکایت کنند:
بعد از شهادت و رحلت امام موسى کاظم علیه السلام عازم مدینه منوّره شدم و به یکى از دوستان خود به نام مقاتل که همراه من بود گفتم: آیا ممکن است که فردا نزد این شخص برویم ؟
مقاتل گفت: کدام شخص ؟ منظورت کیست ؟
پاسخ دادم: علىّ بن موسى علیهما السلام .
گفت: سوگند به خداى یکتا، که تو رستگار نخواهى شد، چرا او را محترمانه نام نمى برى ؟
همانا او حجّت و خلیفه خداوند متعال است .
گفتم: تو از کجا مى دانى که او امام است و حجّت خدا مى باشد؟
در جواب گفت: من شاهد هستم که پدرش، امام کاظم علیه السلام وفات یافت و فرزندش، حضرت علىّ بن موسى علیهما السلام امام بعد از اوست ؛ و نیز حجّت خداوند در میان بندگان مى باشد، سپس افزود: من هیچ موقع با تو نزد آن حضرت نخواهم آمد.
حسین افزود: پس به همین جهت، تصمیم گرفتم که تنها بر آن حضرت وارد شوم و از نزدیک او را ببینم .
فرداى آن روز آمدم و هنگامى که وارد منزل حضرت شدم به من خطاب کرد و فرمود: اى حسین ! به منزل ما خوش آمدى ؛ و سپس مرا نزدیک خودش نشانید و ضمن دل جوئى و احوال پرسى، از مسیر راه پرسش نمود و من، جواب حضرت را پاسخ دادم و آن گاه گفتم: پدرِ شما در چه حالت و وضعیّتى مى باشد؟
پاسخ داد: پدرم رحلت کرد و از این دنیا رفت .
سپس سؤ ال کردم: امام و حجّت خدا بعد از پدرت کیست ؟
پاسخ داد: من امام بعد از پدرم مى باشم و هرکس با من مخالفت نماید کافر مى باشد.
و بعد از آن افزود: چه مقدار پول از پدرم طلبکار هستى ؟
گفتم: شما بهتر مى دانید. فرمود: مبلغ یک هزار دینار از پدرم طلب دارى، که چون وارث و خلیفه او من هستم، آن ها را پرداخت مى نمایم .
و پس از لحظه اى سکوت، فرمود: اى حسین ! شخصى همراه تو به مدینه آمده است، که مقاتل نام دارد.
گفتم: آرى، آیا او از دوستان و علاقه مندان شما مى باشد؟
فرمود: بلى، به او بگو: تو بر حقّ هستى و در عقیده و نظریه خود پایدار و ثابت قدم باش .
بعد از این صحبت ها و خبردادن از جریاناتى که تنها من دانستم، من نیز به امامت او معتقد شدم و ایمان آوردم .(48)
خبر از درون و دادن هدیه
مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه، به نقل از ریّان بن صَلت آورده است: گفت: پس از آن که مدّتى در خدمت مولایم، حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم، روزى خواستم که به قصد عراق مسافرت کنم .
به همین جهت به قصد وداع و خداحافظى راهى منزل امام علیه السلام شدم، در بین مسیر با خود گفتم: هنگام خداحافظى، پیراهنى از لباس هاى حضرت را تقاضا مى نمایم که چنانچه مرگ من فرا رسید، آن پیراهن را کفن خود قرار دهم .
و نیز مقدارى درهم و دینار طلب مى کنم تا براى اعضاء خانواده خود سوغات و هدایائى تهیّه نمایم .
وقتى به محضر شریف امام رضا علیه السلام وارد شدم و مقدارى نشستم، خواستم که خداحافظى کنم، گریه ام گرفت .
و از شدّت ناراحتى براى فراق و جدائى از حضرت، همه چیز را فراموش کردم و پس از خداحافظى برخاستم که از مجلس حضرت بیرون بروم، هنوز چند قدم برنداشته بودم که ناگهان حضرت مرا صدا زد و فرمود: اى ریّان ! بازگرد.
وقتى بازگشتم، حضرت فرمود: آیا دوست دارى که یکى از پیراهن هاى خودم را به تو هدیه کنم تا اگر وفات یافتى، آن را کفن خود قرار دهى ؟
و آیا میل ندارى تا مقدارى دینار و درهم از من بگیرى تا براى بچّه ها و خانواده ات هدایا و سوغات تهیّه نمائى ؟
من با حالت تعجّب عرض کردم: اى سرور و مولایم ! چنین چیزى را من در ذهن خود گفته بودم و تصمیم داشتم از شما تقاضا کنم، ولى فراموشم شد.
بعد از آن، حضرت یکى از پیراهن هاى خود را به من هدیه کرد و سپس گوشه جانماز خود را بلند نمود و مقدارى درهم برداشت و تحویل من داد و من با حضرت خداحافظى کردم .(49)
خبر از غیب و خرید کفن
علىّ بن احمد وشّاء - که یکى از اءهالى کوفه و از دوستان و موالیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است - حکایت کند:
روزى به قصد خراسان عازم مسافرت شدم و چون بار سفر بستم، دخترم حُلّه اى آورد و گفت: این پارچه را در خراسان بفروش و با پول آن انگشتر فیروزه اى برایم خریدارى نما.
پس آن حُلّه را گرفتم و در میان لباس ها و دیگر وسائل خود قرار دادم و حرکت کردم، وقتى به شهر مرو رسیدم در یکى از مسافرخانه ها اتاقى گرفتم و ساکن شدم .
هنوز خستگى راه از بدنم بیرون نرفته بود که دو نفر نزد من آمدند و اظهار داشتند: ما از طرف حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام آمده ایم، چون یکى از دوستان ما فوت کرده و از دنیا رفته است، براى کفن او نیاز به حُلّه اى داریم که شما همراه آورده اى ؟
و من به جهت خستگى راه آن را فراموش کرده بودم، لذا گفتم: من چنین پارچه و حُلّه اى همراه ندارم و آن ها رفتند؛ ولى پس از لحظاتى بازگشتند و گفتند: امام و مولاى ما، حضرت رضا علیه السلام سلام رسانید و فرمود: حُلّه مورد نظر ما همراه تو است، که دخترت آن را به تو داده تا برایش ‍ بفروشى و انگشتر فیروزه اى تهیّه نمائى ؛ و تو آن را در فلان بسته، کنار دیگر لباس هایت قرار داده اى .
پس آن را از میان وسائل خود خارج گردان و تحویل ما بده ؛ و این هم قیمت آن حُلّه است، که آورده ایم .
پس پول ها را گرفتم و آن حُلّه را بیرون آوردم و تحویل آن ها دادم، آن گاه با خود گفتم: باید مسائل خود را از آن حضرت سؤ ال نمایم و سؤ ال هاى خود را روى کاغذى نوشتم و فرداى آن روز، جلوى درب منزل حضرت رفتم که با جمعیّت انبوهى مواجه شدم و ممکن نبود که بتوانم از میان آن جمعیّت وارد منزل حضرت شوم .
در نزدیکى منزل حضرت رضا علیه السلام کنارى ایستادم و با خود مى اندیشیدم که چگونه و از چه راهى مى توانم وارد شوم و نوشته خود را تحویل دهم تا جواب آن ها را مرقوم فرماید؟
در همین فکر و اندیشه بودم، که ناگهان شخصى که ظاهرا خدمت گذار امام رضا علیه السلام بود نزدیک من آمد و اظهار داشت: اى علىّ بن احمد! این جواب مسائلى که مى خواستى سؤ ال کنى .
وقتى نوشته را دریافت کردم، دیدم جواب یکایک سؤ ال هایم مى باشد که جواب آن ها را برایم ارسال نموده بود، بدون آن که آن ها را تحویل داده باشم، حضرت از آنها اطّلاع داشته است .(50)
کشتن ذوالرّیاستین در حمام
مرحوم علىّ بن ابراهیم قمّى از خادم حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام - به نام یاسر - حکایت کند:
روزى مأمون - خلیفه عبّاسى - به همراه امام رضا علیه السلام و نیز وزیر دربارش - به نام فضل بن سهل معروف به ذوالرّیاستین - به قصد بغداد از خراسان خارج شدند و من نیز به همراه حضرت رضاعلیه السلام حرکت کردم .
در بین راه، در یکى از منازل جهت استراحت فرود آمدیم، پس از گذشت لحظاتى نامه اى براى فضل بن سهل از طرف برادرش، حسن ابن سهل به این مضمون آمد:
من بر ستارگان نظر افکندم، چنین یافتم که تو در این ماه، روز چهارشنبه به وسیله آهن دچار خطرى عظیم مى گردى ؛ و من صلاح مى بینم که تو و مأمون و علىّ بن موسى الرّضا در این روز حمّام بروید و به عنوان احتجام یکى از رگ هاى خود را بزنید تا با آمدن مقدارى خون، نحوست آن از بین برود.
وزیر نامه را به مأمون ارائه داد و از او خواست تا با حضرت رضاعلیه السلام مشورت نماید، وقتى موضوع را با آن حضرت در میان نهادند، امام علیه السلام فرمود: من فردا حمّام نمى روم و نیز صلاح نمى دانم که خلیفه و وزیرش به حمّام داخل شوند.
مرحله دوّم که مشورت کردند، حضرت همان نظریّه را مطرح نمود و افزود: من در این سفر جدّم، رسول خدا صلى الله علیه و آله را در خواب دیدم، که به من فرمود: فردا داخل حمّام نرو؛ و به این جهت صلاح نمى دانم که تو و نیز فضل، به حمّام بروید.
مأمون پیشنهاد حضرت را پذیرفت و گفت: من نیز حمّام نمى روم و فضل مختار است .
یاسر خادم گوید: چون شب فرا رسید، حضرت رضا علیه السلام به همراهان خود دستور داد که این دعا را بخوانند:
((نعوذ باللّه من شرّ ما ینزل فى هذه اللّیلة )) یعنى ؛ از آفات و شرور این شب به خدا پناه مى بریم .
پس آن شب را سپرى کردیم، هنگامى که نماز صبح را خواندیم، حضرت به من فرمود: بالاى بام برو و گوش کن، ببین آیا چیزى احساس مى کنى و صدائى را مى شنوى، یا خیر؟
وقتى بالاى بام رفتم، سر و صداى زیادى به گوشم رسید.
در همین اثناء، ناگهان مأمون وحشت زده و هراسان وارد منزل حضرت رضا علیه السلام شد و گفت: اى سرور و مولاى من ! شما را در مرگ وزیرم، ذوالرّیاستین تسلیت مى گویم، او به حرف شما توجّه نکرد و چون حمّام رفت، عدّه اى مسلّح به شمشیر بر او حمله کرده و او را کشتند.
و اکنون سه نفر از آن افراد تروریست، دست گیر شده اند که یکى از آن ها پسرخاله ذوالرّیاستین مى باشد.
پس از آن، تعداد بسیارى از سربازان و افسران و دیگر نیروها - که زیر دست ذوالرّیاستین بودند - به بهانه این که مأمون وزیر خود را ترور کرده است و باید خون خواهى و قصاص شود، به منزل مأمون یورش بردند.
و عدّه اى هم مشعل هاى آتشین در دست گرفته بودند تا منزل مأمون را در آتش بسوزانند.
در این هنگام، مأمون به حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام پناهنده شد و تقاضاى کمک کرد، که حضرت آن افراد مهاجم را آرام و پراکنده نماید.
لذا امام علیه السلام به من فرمود: اى یاسر! تو نیز همراه من بیا.
بدین جهت، از منزل خارج شدیم و به طرف مهاجمین رفتیم، چون نزدیک آن ها رسیدیم، حضرت با دست مبارک خویش به آن ها اشاره نمود که آرام باشید و متفرّق شوید.
و مهاجمین با دیدن امام رضا علیه السلام بدون هیچ گونه اعتراض و سر و صدائى، پراکنده و متفرّق شده و محلّ را ترک کردند؛ و مأمون به وسیله کمک و حمایت حضرت رضا علیه السلام سالم و در امان قرار گرفت .(51)
ضربات شمشیرها و سلامتى جسم
هرثمه یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام است، حکایت کند:
روزى به قصد دیدار مولایم، حضرت رضا علیه السلام به طرف منزل آن بزرگوار حرکت کردم، وقتى نزدیک منزل آن حضرت رسیدم، سر و صداى مردم را شنیدم که مى گفتند: امام رضا علیه السلام وفات یافته است .
در این هنگام، یکى از غلامان مأمون به نام صُبیح دیلمى - که در واقع از علاقه مندان به حضرت بود - را دیدم که حکایت عجیبى را به عنوان محرمانه برایم بازگو کرد.
گفت: مأمون مرا به همراه سى نفر از غلامانش، نزد خود احضار کرد، چون به نزد او وارد شدیم، او را بسیار آشفته و پریشان دیدیم و جلویش، شمشیرهاى تیز و برهنه نهاده شده بود.
مأمون با هر یک از ما به طور جداگانه و محرمانه سخن گفت و پس از آن که از همه ما عهد و میثاق گرفت که رازش را فاش نکنیم و آنچه دستور داد بدون چون و چرا انجام دهیم، به هر نفر یک شمشیر داد.
و سپس گفت: همین الا ن که نزدیک نیمه شب بود به منزل علىّ ابن موسى الرّضا علیهما السلام داخل شوید و در هر حالتى که او را یافتید، بدون آن که سخنى بگوئید، حمله کنید و تمام پوست و گوشت و استخوانش را درهم بریزید و سپس او را در رختخوابش وا گذارید؛ و شمشیرهایتان را همان جا پاک کنید و سریع نزد من آئید، که براى هر کدام جوائز و هدایاى ارزنده اى در نظر گرفته ام .
صُبیح گفت: چون وارد اتاق حضرت امام رضا علیه السلام شدیم، دیدیم که در رختخواب خود دراز کشیده و مشغول گفتن کلمات و أ ذکارى بود.
ناگاه غلامان به طرف حضرت حمله کردند، لیکن من در گوشه اى ایستاده و نگاه مى کردم .
پس از آن که یقین کردند که حضرت به قتل رسیده است، او را در رختخوابش قرار دادند؛ و سپس نزد مأمون بازگشتند و گزارش کار خود را ارائه دادند.
صبح فرداى همان شب، مأمون با حالت افسرده و سر برهنه، دکمه هاى لباس خود را باز کرد و در جایگاه خود نشست و اعلام سوگوارى و عزا کرد.
و پس از آن، با پاى برهنه به سوى اتاق حضرت حرکت کرد تا خود، جریان را از نزدیک ببیند.
و ما نیز همراه مأمون به راه افتادیم، چون نزدیک حجره امام علیه السلام رسیدیم، صداى همهمه اى شنیدیم و بدن مأمون به لرزه افتاد و گفت: بروید، ببینید چه کسى داخل اتاق او است ؟!
صبیح گوید: چون وارد اتاق شدیم، حضرت رضا علیه السلام را در محراب عبادت مشغول نماز و دعا دیدیم .
و چون خبر زنده بودن حضرت را براى مأمون بازگو کردیم، لباس هاى خود را تکان داد و دستى بر سر و صورت خود کشید و گفت: خدا شما را لعنت کند، به من دروغ گفتید و حیله کردید، پس از آن مأمون گفت: اى صبیح ! ببین چه کسى در محراب است ؟
و آن گاه مأمون به سراى خود بازگشت .
وقتى وارد اتاق حضرت شدم، فرمود: اى صبیح ! تو هستى ؟
گفتم: بلى، اى مولا و سرورم ! و سپس بیهوش روى زمین افتادم .
امام علیه السلام فرمود: برخیز، خداوند تو را مورد رحمت و مغفرت قرار دهد، آن ها مى خواهند نور خدا را خاموش کنند؛ ولى خداوند نگهدارنده حجّت خود مى باشد.
و بعد از آن که نزد مأمون آمدم، او را بسیار غضبناک دیدم به طورى که رنگ چهره اش سیاه شده بود، جریان را بیان کردم، بعد از آن مأمون لباس هاى خود را عوض کرد و با حالت عادى بر تخت خود نشست .
هرثمه گوید: با شنیدن این جریان حیرت انگیز، شکر خدا را به جاى آوردم و بر مولایم وارد شدم، چون حضرت مرا دید فرمود: اى هرثمه ! آنچه صُبیح برایت گفت، براى کسى بازگو نکن ؛ مگر آن که از جهت ایمان و معرفت نسبت به ما اهل بیت مورد اطمینان باشد.
و سپس افزود: حیله و مکر آن ها نسبت به ما کارساز نخواهد بود تا زمانى که اءجل و مهلت الهى فرا رسد.(52)
خبر از فرزند و قیافه او در شکم مادر
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند، به نقل از شخصى به نام عبداللّه بن محمّد علوى حکایت کرد:
پس از گذشت مدّتى از شهادت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام روزى بر مأمون وارد شدم و بعد از صحبت هائى در مسائل مختلف، اظهار داشت: همسرى داشتم که چندین مرتبه، آبستن شده بود و بچّه اش سِقط مى شد، در آخرین مرتبه که آبستن بود، نزد حضرت رضا علیه السلام رفتم و گفتم: یاابن رسول اللّه ! همسرم چندین بار آبستن شده و سقط جنین کرده است ؛ و الا ن هم آبستن مى باشد، تقاضامندم مرا راهنمائى فرمائى تا طبق دستور شما او را معالجه و درمان کنم و بتواند سالم زایمان نماید و نیز بچّه اش سالم بماند.
چون صحبت من پایان یافت، حضرت رضا علیه السلام سر خویش را به زیر افکند و پس از لحظه اى کوتاه سر بلند نمود و اظهار نمود: وحشتى نداشته باش، در این مرحله بچه اش سقط نمى شود و سالم خواهد بود.
و سپس افزود: به همین زودى همسرت داراى فرزند پسرى مى شود که بیش از هرکس شبیه به مادرش خواهد بود، صورت او همانند ستاره اى درخشان، زیبا و خوش سیما مى باشد.
ولیکن خداوند متعال دو چیز در بدن او زیادى قرار داده است .
با تعجّب پرسیدم: آن دو چیز زاید در بدن فرزندم چیست ؟!
حضرت در پاسخ فرمود: یکى آن که در دست راستش یک انگشت اضافى مى باشد؛ و دوّم در پاى چپ او انگشت زایدى خواهد بود.
با شنیدن این غیب گوئى و پیش بینى، بسیار در حیرت و تعجّب قرار گرفتم و منتظر بودم که ببینم نهایت کار چه خواهد شد؟!
تا آن که پس از مدّتى درد زایمان همسرم فرا رسید، گفتم: هرگاه مولود به دنیا آمد، به هر شکلى که هست او را نزد من آورید.
ساعاتى بعد، زنى که قابله بود، وارد شد و نوزاد را - که در پارچه اى ابریشمین پیچیده بودند - نزد من آورد.
وقتى پارچه را باز کردند و من صورت و بدن نوزاد را مشاهده کردم، تمام پیش گوئى هائى را که حضرت رضا علیه السلام بیان نموده بود، واقعیّت داشت و هیچ خلافى در آن مشاهده نکردم .(53)
پیدایش ماهى ها در قبر
همچنین مرحوم شیخ صدوق به نقل از اباصلت هروى حکایت نموده است: روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام به من فرمود:
اى اباصلت ! داخل مقبره هارون الرّشید برو و قدرى خاک از چهارگوشه آن بیاور.
اباصلت گوید: طبق دستور حضرت رفتم و مقدارى خاک از چهار گوشه مقبره هارون برداشتم و آوردم، فرمود: آن خاکى را که از جلوى درب ورودى آوردى، بده .
هنگامى که آن خاک را گرفت، بوئید و فرمود: قبر مرا در این مکان حفر خواهند کرد؛ و آن گاه به سنگ بزرگى برمى خورند، که اگر تمام اهل خراسان جمع شوند نمى توانند آن را بشکنند؛ و به هدف حود نمى رسند.
سپس امام علیه السلام فرمود: اکنون قدرى از خاک هاى بالین سر هارون الرّشید را بیاور.
وقتى آن خاک را گرفت و بوئید، اظهار داشت: اى اباصلت ! همانا قبر من در این جا خواهد بود و این تربت قبر من مى باشد، که باید تو دستور بدهى تا همین مکان بالین سر هارون را حفر کنند.
و باید لحدى به طول دو ذراع یک متر و عرض یک وجب تهیّه نمایند؛ البتّه خداوند متعال هر قدر که بخواهد، آن را براى من توسعه خواهد داد.
و چون کار لحد تمام گردد، از سمت بالاى سر رطوبتى نمایان مى شود، که من دعائى را تعلیم تو مى دهم، وقتى آن را خواندى، چشمه اى ظاهر و قبر پر از آب شود.
پس از آن، تعدادى ماهى کوچک نمایان خواهد شد و لقمه نانى را به تو مى دهم، آن را ریز کن و داخل آب بینداز تا بخورند؛ و چون نان تمام شود، ماهى بزرگى آشکار گردد و تمام آن ماهى ها را خواهد خورد و سپس ناپدید مى شود.
بعد از آن دست خود را داخل آب بگذار و آن دعائى را که به تو تعلیم نموده ام بخوان تا آن که آب فروکش کند و دیگر اثرى از آن بر جاى نماند.
ضمنا تمام آنچه را که به تو دستور دادم و برایت گفتم، باید در حضور مأمون انجام گیرد.
آن گاه امام رضا علیه السلام فرمود: اى اباصلت ! این فاجر مأمون عبّاسى فردا مرا به دربار خویش احضار مى کند، پس هنگام بازگشت اگر سرم پوشانیده نباشد، حالم خوب است و آنچه خواستى از من سؤ ال کن، لیکن اگر سرم را پوشانیده باشم با من سخن مگو که توان سخن گفتن ندارم .
اباصلت گوید: چون فرداى آن روز شد، امام علیه السلام در محراب عبادت مشغول دعا و مناجات بود، که ناگهان ماءمورى از طرف مأمون وارد شد و گفت: یاابن رسول اللّه ! خلیفه شما را یه دربار خویش احضار کرده است .
به ناچار امام رضا علیه السلام از جاى خویش برخاست، کفش هاى خود را پوشید و عبا بر دوش انداخت و به سوى دربار مأمون حرکت نمود و من نیز همراه حضرت روانه شدم .
هنگامى که وارد شدیم، دیدم که از انواع میوه ها طَبَقى چیده اند و نیز طبقى هم از انگور جلوى مأمون نهاده بود؛ و خوشه اى دست گرفته و مى خورد.
چون مأمون چشمش به حضرت رضا علیه السلام افتاد، از جا بلند شد و تعظیم کرد.
و ضمن معانقه، پیشانى حضرت را بوسید؛ و سپس آن بزرگوار را کنار خود نشانید و خوشه اى از انگور برداشت و اظهار داشت: یاابن رسول اللّه ! آیا تاکنون انگورى به این زیبائى و خوبى دیده اى ؟
حضرت سلام اللّه علیه فرمود: انگور بهشت بهترین انگور است .
مأمون گفت: از این انگور تناول فرما، امام علیه السلام اظهار داشت: مرا از خوردن آن معاف بدار.
مأمون گفت: چاره اى نیست و حتما باید از آن تناول نمائى ؛ و سپس خوشه اى را برداشت و از یک طرف آن چند دانه از آن را خورد و مابقى آن را تحویل حضرت داد.
امام رضا علیه السلام سه دانه از آن انگور را میل نمود و مابقى را بر زمین انداخت و از جاى خود برخاست .
مأمون پرسید: کجا مى روى ؟
حضرت فرمود: به همان جائى مى روم، که مرا فرستادى .
و چون حضرت از مجلس مأمون خارج گردید، دیدم که سر مقدّس خود را پوشاند.
و آن گاه داخل منزل خود شد و به من فرمود: اى اباصلت ! درب خانه را ببند و قفل کن ؛ و سپس خود داخل اتاق رفت و از غریبى و جاى ظالمان ؛ و نیز از شدّت ناراحتى ناله مى کرد.(54)
علّت و چگونگى شهادت حضرت
طبق آنچه از مجموع روایات و تواریخ استفاده مى شود:
خلفاء بنى العبّاس با سادات بنى الزّهراء خصوصا امامان معصوم علیهم السلام رابطه حسنه اى نداشتند و چنانچه بهائى به آن ها مى دادند و اکرامى مى کردند، تنها به جهت سیاست و حفظ حکومت بوده است .
مأمون عبّاسى همچون دیگر بنى العبّاس، اگر نسبت به امام رضا علیه السلام احترامى قائل مى شد، قصدش سرپوش گذاشتن بر جنایات پدرش، هارون الرّشید و نیز جذب افکار عمومى و تثبیت موقعیّت و حکومت خود بود.
مأمون در تمام دوران حکومتش به دنبال فرصت و موقعیّت مناسبى بود تا بتواند آن امام معصوم و مظلوم علیه السلام را - که مانعى بزرگ براى هوسرانى ها و خودکامگى هایش مى دانست - از سر راه خود بردارد.
از طرف دیگر اطرافیان دنیاپرست و شهوتران مأمون، کسانى چون فرزندان سهل بن فضل هر روز نزد مأمون نسبت به حضرت رضا علیه السلام سعایت و سخن چینى و بدگوئى مى کردند، لذا مأمون تصمیم جدّى گرفت تا آن که حضرت را به قتل رسانیده و از سر راه بردارد.
در این که چگونه حضرت، مسموم و شهید شد بین مورّخین و محدّثین اختلاف نظر است، که به دو روایت مشهور در این رابطه اشاره مى شود:
1 عبداللّه بن بشیر گوید: روزى مأمون مرا دستور داد تا ناخن هایم را بلند بگذارم و کوتاه نکنم، پس از گذشت مدّتى مرا احضار کرد و چیزى شبیه تمر هندى به من داد و گفت: آن ها را با انگشتان دست خود خمیر کن .
چون چنین کردم، او خود بلند شد و به نزد حضرت رضاعلیه السلام رفت و پس از گذشت لحظاتى مرا نیز در حضور خودشان دعوت کرد.
هنگامى که به حضورشان رسیدم، دیدم طبقى از انار آماده بود، مأمون به من گفت: اى عبداللّه ! مقدارى انار دانه دانه کن و با دست خود آب آن ها را بگیر.
و چون چنین کردم، مأمون خودش آن آب انار را برداشت و به حضرت خورانید و همان آب انار سبب وفات و شهادتش گردید.
و اباصلت گوید: چون مأمون از منزل امام علیه السلام بیرون رفت، حضرت به من فرمود: مرا مسموم کردند.
2 محمّد بن جهم گوید: حضرت رضا علیه السلام نسبت به انگور علاقه بسیار داشت، مأمون این موضوع را مى دانست، مقدارى انگور تهیّه کرد و به وسیله سوزن در آن ها زهر تزریق نمود، به طورى که هیچ معلوم نبود، و سپس آن ها را به حضرت خورانید و حضرت به شهادت و لقاء اللّه رسید.(55)
همچنین اباصلت هروى حکایت کند:
روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام بودم، که فرمود: اى اباصلت ! آنان مرا به وسیله زهر مسموم و شهید خواهند کرد و کنار قبر هارون الرّشید دفن مى شوم، خداوند قبر مرا پناهگاه و زیارتگاه شیعیان و دوستانم قرار مى دهد.
پس هرکس مرا در دیار غربت زیارت کند، بر من لازم است که در روز قیامت به دیدار و زیارت او بروم .
قسم به آن که جدّم، محمّد صلى الله علیه و آله را به نبوّت برگزید و بر تمامى مخلوقش برترى و فضیلت داد، هرکسى نزد قبرم نماز بخواند مورد مغفرت و رحمت الهى قرار خواهد گرفت .
قسم به آن که ما را به وسیله امامت گرامى داشت و خلافت و جانشینى پیغمبرش را مخصوص ما گرداند، زیارت کنندگان قبر من در پیشگاه خداوند از بهترین موقعیّت برخوردار مى باشند.
و سپس افزود: هر مؤمنى هر نوع سختى و مشکلى را در مسیر زیارت و دیار من متحمّل شود، خداوند آتش جهنّم را بر او حرام مى گرداند.(56)

در عزاى هشتمین ستاره ولایت و امامت

مقتول سمّ اشقیا آه و واویلا

                                                                      شد قبله هشتم رضا آه و واویلا

چو خواست بیرون از وطن، آید آن سرور

                                                                      ز فرقتش بر سر زنان، آل پیغمبر

یک جا تقىّ از هجر او با دو چشم تر

                                                                     معصومه اش بود از فقا آه و واویلا

یک سو همه شیون کنان، آل اطهارش

                                                                    از یک طرف بر سر زنان، خواهر زارش

پروانه سان جمع آمدند، بهر دیدارش

                                                                    برگرد آن بدر الدّجى آه و واویلا

گفتا یکایک آن جناب با همه حضّار

                                                                    از کینه دیرینه چرخ کج رفتار

مشکل دیگر از این سفر آیم، اى برادر

                                                                   گردم به هجران مبتلا آه و واویلا

اهل حرم از این سخن، مضطرّ و نالان

                                                                   گفتند با شاه حجاز، با چشم گریان

ما را نمودى مبتلا بر درد هجران

                                                                   اى سبط ختم الا نبیاء آه و واویلا

بعد از وداع اهل بیت آن شه با فرّ

                                                                   رو کرد بر سوى سفر، آن اَلَم پرور

آمد به طوس آن شهریار، با غمى بیمر

                                                                   مقتول شد آن مقتدا آه و واویلا

وارد چو اندر طوس شد، سرّ سبحانى

                                                                   کردند استقبال شاه، عالى و دانى

در مجلس مأمون بشد، نور یزدانى

                                                                   با کثرت بى منتها، آه و واویلا

مأمون شوم مرتدّ کافر غدّار

                                                                   کردش ولیعهد آن زمان آن ستم کردار

نگذشت از آن چندى، که آن ظالم مکّار

                                                                   مسموم کردش از جفا آه و واویلا(57)

به انتظار جوادم، به در نگاه من است

                                                                   همان جواد، که امید صبحگاه من است

تقىّ بیا که ز هجرت، دل پدر خون شد

                                                                  بیا که سینه سوزان من، گواه من است

پسر ز زهر جفا، پاره پاره شد جگرم

                                                                  ببین که تیره جهانى ز دود، آه من است

غریب و بى کس و بى یاور و پناهم من

                                                                 اگر چه یاور درماندگان، پناه من است

بدان امید که رو آورم، به سوى وطن

                                                                 دو چشم خواهر من دوخته، به راه من است (58)

پنج درس ارزشمند و آموزنده
1 ابوسعید خراسانى حکایت کند:
روزى دو نفر مسافر از راه دور به محضر امام رضا علیه السلام وارد شدند و پیرامون حکم نماز و روزه از آن حضرت سؤ ال کردند؟
امام علیه السلام به یکى از آن دو نفر فرمود: نماز تو شکسته و روزه ات باطل است و به دیگرى فرمود: نماز تو تمام و روزه ات صحیح مى باشد.
وقتى علّت آن را جویا شدند؟
حضرت فرمود: شخص اوّل چون به قصد زیارت و ملاقات با من آمده است، سفرش مباح مى باشد؛ ولى دیگرى چون به عنوان زیارت و دیدار سلطان حرکت نموده، سفرش معصیت است .(59)

2 در بین مسافرتى که امام رضا علیه السلام از شهر مدینه به سوى خراسان داشت، هرگاه، که سفره غذا پهن مى کردند و غذا چیده و آماده خوردن مى شد، حضرت دستور مى داد تا تمامى پیش خدمتان سیاه پوست و ... بر سر سفره طعام حاضر شوند؛ و سپس حضرت کنار آن ها مى نشست و غذاى خود را میل مى نمود.
اطرافیان به آن حضرت اعتراض کردند که چرا براى غلامان سفره اى جدا نمى اندازى ؟!
امام علیه السلام فرمود: آرام باشید این چه حرفى است ؟!
خداى ما یکى است، پدر و مادر ما یکى است و هرکس مسئول اعمال و کردار خود مى باشد.(60)

3 محمّد بن سنان گوید:
چند روزى پس از آن که امام موسى کاظم علیه السلام رحلت نمود و امام رضا علیه السلام جاى پدر، در منصب امامت قرار گرفت و مردم در مسائل مختلف به ایشان مراجعه مى کردند.
به حضرت عرض کردم: یاابن رسول اللّه ! ممکن است از طرف هارون به شما آسیبى برسد و بهتر است محتاط باشید.
امام علیه السلام اظهار داشت: همان طور که جدّم، رسول اللّه صلى الله علیه و آله فرمود: چنانچه ابوجهل، موئى از سر من جدا کند، من پیغمبر نیستم، من نیز مى گویم: اگر هارون موئى از سر من جدا کند من امام و جانشین پدرم نخواه بود.(61)

4 یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام به نام معمّر بن خلاد حکایت نماید:
هر موقع سفره غذا براى آن حضرت پهن مى گردید، کنار آن سفره نیز یک سینى آورده مى شد.
پس امام علیه السلام از هر نوع غذا، مقدارى بر مى داشت و داخل آن سینى قرار مى داد و به یکى از غلامان خود مى فرمود که تحویل فقراء و تهى دستان داده شود.
سپس به دنباله آن، این آیه شریفه قرآن: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (62) را تلاوت مى نمود؛ و مى فرمود: خداوند جلّ و على مى داند که هر انسانى براى کسب مقامات عالیه بهشت، توان آزاد کردن غلام و بنده را ندارد.
به همین جهت، اطعام دادن و سیر گرداندن افراد را وسیله اى براى ورود به بهشت قرار داده است .(63)

5- سلیمان بن جعفر - که یکى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام است - حکایت کند:
یکى از نوادگان امام سجّاد علیه السلام - به نام علىّ بن عبیداللّه - مشتاق دیدار و زیارت امام رضا علیه السلام بود، به او گفتم: چه چیزى مانع از رفتن به محضر شریف آن حضرت مى باشد؟
پاسخ داد: هیبت و جلالت آن بزرگوار مانع من گردیده است .
این موضوع سپرى گشت، تا آن که روزى مختصرکسالتى بر وجود مبارک امام علیه السلام عارض شد و مردم به عیادت و ملاقات آن حضرت مى آمدند.
پس به آن شخص گفتم: فرصت مناسبى پیش آمده است و تو نیز به همراه دیگر افراد به دیدار و ملاقات آن حضرت برو، که فرصت خوبى خواهد بود.
لذا علىّ بن عبید اللّه به عیادت و دیدار امام رضا علیه السلام رفت و با مشاهده آن حضرت بسیار مسرور و خوشحال گردید.
مدّتى از این دیدار گذشت و اتّفاقا علىّ بن عبیداللّه روزى مریض شد؛ و چون خبر به امام علیه السلام رسید، حضرت جهت عیادت از او حرکت نمود؛ و من نیز همراه آن بزرگوار به راه افتادم، چون وارد منزل او شدیم، حضرت مختصرى کنار بستر او نشست و از او دلجوئى نمود.
و پس از گذشت لحظاتى که از منزل خارج شدیم، یکى از بستگان آن شخص گفت: همسر علىّ بن عبیداللّه بعد از شما وارد اتاق شد و جایگاه جلوس ‍ حضرت رضا علیه السلام را مى بوسید و بدن خود را به وسیله آن محلّ تبرّک مى نمود.(64)
منقبت هشتمین ستاره فروزنده ولایت
 

در فضاى عالم امکان عجب غوغاستى

                                                                  کز زمین تا آسمان بزم طرب برپاستى

هر کجا پا مى نهى، باشد گلستان از سرور

                                                                  نغمه هاى بلبلان تا گنبد خضراستى

نجمى از نجمه، درخشان گشت کز نو رخش

                                                                 مهر و ماه آسمان را روشنى افزاستى

از زمین تا آسمان بنگر صفوف قدسیان

                                                                تهنیت گو بر نبىّ سلطان اَو اَدنى ستى

حلم او چون مجتبى و در شجاعت چون حسین (ع )

                                                                وز عبادت حضرت سجّاد(ع ) را همتاستى

یادگار حضرت باقر (ع ) بود او از علوم

                                                                صادق آسا صادق الوعد، آن شه والاستى

کاظم الغیط است مانند پدر موسى و نیز

                                                               در لب جان بخش آن شه، معجز عیسى ستى

مأمن بیچارگان و یاور درماندگان

                                                               وز عنایت شیعیان را ناجى فرداستى (65)

چهل حدیث منتخب گهربار
قال الامام علىّ بن موسى الرّضا صلوات اللّه و سلامه علیه :


1 مَنْ زارَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ علیه السلام بِشَطِّ الْفُراتِ، کانَ کَمَنْ زارَ اللّهَ فَوْقَ عَرْشِهِ.(66)
ترجمه: فرمود: هر مؤمنى که قبر امام حسین علیه السلام را کنار شطّ فرات در کربلاء زیارت کند همانند کسى است که خداوند متعال را بر فراز عرش زیارت کرده باشد.


2 کَتَبَ علیه السلام: أبْلِغْ شیعَتى: إنّ زِیارَتى تَعْدِلُ عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ألْفَ حَجَّةٍ، فَقُلْتُ لاِبى جَعْفَرٍ علیه السلام: ألْفُ حَجَّةٍ؟! قالَ: إى وَاللّهُ، وَ ألْفُ ألْفِ حَجَّةٍ، لِمَنْ زارَهُ عارِفا بِحَقِّهِ.(67)
ترجمه: به یکى از دوستانش نوشت: به دیگر دوستان و علاقمندان ما بگو: ثواب زیارت قبر من معادل است با یک هزار حجّ.
راوى گوید: به امام جواد علیه السلام عرض کردم: هزار حجّ براى ثواب زیارت پدرت مى باشد؟!
فرمود: بلى، هر که پدرم را با معرفت در حقّش زیارت نماید، هزار هزار یعنى یک میلیون حجّ ثواب زیارتش مى باشد.


3 قالَ علیه السلام: أوَّلُ ما یُحاسَبُ الْعَبْدُ عَلَیْهِ، الصَّلاةُ، فَإنْ صَحَّتْ لَهُ الصَّلاةُ صَحَّ ماسِواها، وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ماسِواها.(68)
ترجمه: فرمود: اوّلین عملى که از انسان مورد محاسبه و بررسى قرار مى گیرد نماز است، چنانچه صحیح و مقبول واقع شود، بقیه اعمال و عبادات نیز قبول مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.


4 قالَ علیه السلام: لِلصَّلاةِ أرْبَعَةُ آلاف بابٍ.(69)
ترجمه: فرمود: نماز داراى چهار هزار جزء و شرط مى باشد.


5 قالَ علیه السلام: الصَّلاةُ قُرْبانُ کُلِّ تَقىٍّ.(70)
ترجمه: فرمود: نماز، هر شخص باتقوا و پرهیزکارى را - به خداوند متعال - نزدیک کننده است .


6 قالَ علیه السلام: یُؤْخَذُ الْغُلامُ بِالصَّلاةِ وَ هُوَ ابْنُ سَبْعِ سِنینَ.(71)
ترجمه: فرمود: پسران باید در سنین هفت سالگى به نماز وادار شوند.


7 قالَ علیه السلام: فَرَضَ اللّهُ عَلَى النِّساءِ فِى الْوُضُوءِ أنْ تَبْدَأ الْمَرْأةُ بِباطِنِ ذِراعِها وَالرَّجُلُ بِظاهِرِ الذِّراعِ.(72)
ترجمه: فرمود: خداوند در وضو بر زنان لازم دانسته است که از جلوى آرنج دست، آب بریزند و مردان از پشت آرنج . (این عمل از نظر فتواى مراجع تقلید مستحبّ مى باشد).


8 قالَ علیه السلام: رَحِمَاللّهُ عَبْدا اءحْیى اءمْرَنا، قیلَ: کَیْفَ یُحْیى اءمْرَکُمْ؟ قالَ علیه السلام: یَتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَیُعَلِّمُها النّاسَ.(73)
ترجمه: فرمود: رحمت خدا بر کسى باد که اءمر ما را زنده نماید، سؤ ال شد: چگونه ؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فرا گیرد و به دیگران بیاموزد.


9 قالَ علیه السلام: لَتَأمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ، وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ، اَوْ لَیَسْتَعْمِلَنَّ عَلَیْکُمْ شِرارُکُمْ، فَیَدْعُو خِیارُکُمْ فَلا یُسْتَجابُ لَهُمْ.(74)
ترجمه: فرمود: باید هر یک از شماها امر به معروف و نهى از منکر نمائید، وگرنه شرورترین افراد بر شما تسلّط یافته و آنچه که خوبانِ شما، دعا و نفرین کنند مستجاب نخواهد شد.


10 قالَ علیه السلام: مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلى ما یُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ، فَلْیَکْثُرْ مِنْ الصَّلوةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، فَإنّها تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْما.(75)
ترجمه: فرمود: کسى که توان جبران گناهانش را ندارد، زیاد بر حضرت محمّد و اهل بیتش علیهم السلام صلوات و درود فرستد، که همانا گناهانش اگر حقّ الناس نباشد محو و نابود گردد.


11 قالَ علیه السلام: الصَّلوةُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبیحَ وَالتَّهْلیلَ وَالتَّکْبیرَ.(76)
ترجمه: فرمود: فرستادن صلوات و تحیّت بر حضرت محمّد و اهل بیت آن حضرت علیهم السلام در پیشگاه خداوند متعال، پاداش گفتن ((سبحان اللّه، لا إله إلّااللّه، اللّه اکبر)) را دارد.


12 قالَ علیه السلام: لَوْ خَلَتِ الاْ رْض طَرْفَةَ عَیْنٍ مِنْ حُجَّةٍ لَساخَتْ بِأهْلِها.(77)
ترجمه: فرمود: چنانچه زمین لحظه اى خالى از حجّت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو مى برد.


13 قالَ علیه السلام: عَلَیْکُمْ بِسِلاحِ الاْنْبیاءِ، فَقیلَ لَهُ: وَ ما سِلاحُ الاْنْبِیاءِ؟ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّه! فَقالَ علیه السلام: الدُّعاءُ.(78)
ترجمه: فرمود: بر شما باد به کارگیرى سلاح پیامبران، به حضرت گفته شد: سلاح پیغمبران علیهم السلام چیست ؟
در جواب فرمود: توجّه به خداوند متعال ؛ و دعا کردن و از او کمک خواستن مى باشد.


14 قالَ علیه السلام: صاحِبُ النِّعْمَةِ یَجِبُ عَلَیْهِ التَّوْسِعَةُ عَلى عَیالِهِ.(79)
ترجمه: فرمود: هر که به هر مقدارى که در توانش مى باشد، باید براى اهل منزل خود انفاق و خرج کند.


15 قالَ علیه السلام: المَرَضُ لِلْمُؤْمِنِ تَطْهیرٌ وَ رَحْمَةٌ وَلِلْکافِرِ تَعْذیبٌ وَ لَعْنَةٌ، وَ إنّ الْمَرَضَ لایَزالُ بِالْمُؤْمِنِ حَتّى لایَکُونَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ.(80)
ترجمه: فرمود: مریضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى کافر عذاب و لعنت خواهد بود.
سپس افزود: مریضى، همیشه همراه مؤمن است تا آن که از گناهانش چیزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد.


16 قالَ علیه السلام: إذَا اکْتَهَلَ الرَّجُلُ فَلا یَدَعْ اءنْ یَأکُلَ بِاللَّیْلِ شَیْئا، فَإنّهُ اءهْدَءُ لِنَوْمِهِ، وَ أطْیَبُ لِلنَّکْهَةِ.(81)
ترجمه: فرمود: وقتى که مرد به مرحله پیرى و کهولت سنّ برسد، حتما هنگام شب قبل از خوابیدن مقدارى غذا تناول کند که براى آسودگى خواب مفید است، همچنین براى هم خوابى و زناشوئى سودمند خواهد بود.


17 قالَ علیه السلام: إنّما یُرادُ مِنَ الاْمامِ قِسْطُهُ وَ عَدْلُهُ، إذا قالَ صَدَقَ، وَ إذا حَکَمَ عَدَلَ، وَ إذا وَعَدَ أنْجَزَ.(82)

ترجمه: فرمود: همانا از امام و راهنماى جامعه، مساوات و عدالت خواسته شده است که در سخنان صادق، در قضاوت ها عادل و نسبت به وعده هایش وفا نماید.


18 قالَ علیه السلام: لایُجْمَعُ الْمالُ إلّا بِخَمْسِ خِصالٍ: بِبُخْلٍ شَدیدٍ، وَ أمَلٍ طَویلٍ، وَ حِرصٍ غالِبٍ، وَ قَطیعَةِ الرَّحِمِ، وَ إیثارِ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ.(83)
ترجمه: فرمود: ثروت، انباشته نمى گردد مگر با یکى از پنج خصلت: بخیل بودن، آرزوى طول و دراز داشتن، حریص بر دنیا بودن، قطع صله رحم کردن، آخرت را فداى دنیا کردن .


19 قالَ علیه السلام: لَوْ أنَّ النّاسَ قَصَّرَوا فِى الطَّعامِ، لاَسْتَقامَتْ أبْدانُهُمْ.(84)
ترجمه: فرمود: چنانچه مردم خوراک خویش را کم کنند و پرخورى ننمایند، بدن هاى آن ها دچار امراض مختلف نمى شود.


20 قالَ علیه السلام: مَنْ خَرَجَ فى حاجَةٍ وَ مَسَحَ وَجْهَهُ بِماءِ الْوَرْدِ لَمْ یَرْهَقْ وَجْهُهُ قَتَرٌ وَلا ذِلَّةٌ.(85)
ترجمه: فرمود: هرکس هنگام خروج از منزل براى حوایج زندگى خود، صورت خویش را با گلاب خوشبو و معطّر نماید، دچار ذلّت و خوارى نخواهد شد.


21 قالَ علیه السلام: إنَّ فِى الْهِنْدِباءِ شِفاءٌ مِنْ ألْفِ داءٍ، ما مِنْ داءٍ فى جَوْفِ الاْنْسانِ إلّا قَمَعهُ الْهِنْدِباءُ.(86)
ترجمه: فرمود: گیاه کاسنى شفاى هزار نوع درد و مرض است، کاسنى هر نوع مرضى را در درون انسان ریشه کن مى نماید.


22 قالَ علیه السلام: السَّخیُّ یَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِیَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ، وَالْبَخیلُ لایَأکُلُ طَعامَ النّاسِ لِکَیْلا یَأکُلُوا مِنْ طَعامِهِ.(87)
ترجمه: فرمود: افراد سخاوتمند از خوراک دیگران استفاده مى کنند تا دیگران هم از امکانات ایشان بهره گیرند و استفاده کنند؛ ولیکن افراد بخیل از غذاى دیگران نمى خورند تا آن ها هم از غذاى ایشان نخورند.


23 قالَ علیه السلام: شِیعَتُنا المُسّلِّمُونَ لأمْرِنا، الْآخِذُونَ بِقَوْلِنا، الْمُخالِفُونَ لاِعْدائِنا، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ کَذلِکَ فَلَیْسَ مِنّا.(88)
ترجمه: فرمود: شیعیان ما کسانى هستند که تسلیم امر و نهى ما باشند، گفتار ما را سرلوحه زندگى در عمل و گفتار خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هر که چنین نباشد از ما نیست .


24 قالَ علیه السلام مَنْ تَذَکَّرَ مُصابَنا، فَبَکى وَ أبْکى لَمْ تَبْکِ عَیْنُهُ یَوْمَ تَبْکِى الْعُیُونُ، وَ مَنْ جَلَسَ مَجْلِسا یُحْیى فیهِ أمْرُنا لَمْ یَمُتْ قَلْبُهُ یَوْمَ تَمُوتُ الْقُلُوبُ.(89)
ترجمه: فرمود: هر که مصائب ما اهل بیت عصمت و طهارت را یادآور شود و گریه کند یا دیگرى را بگریاند، روزى که همه گریان باشند او نخواهد گریست، و هر که در مجلسى بنشیند که علوم و فضائل ما گفته شود همیشه زنده دل خواهد بود.


25 قالَ علیه السلام: الْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَةِ یَعْدِلُ سَبْعینَ حَسَنَةٍ، وَالْمُذیعُ بِالسَّیِّئَةِ مَخْذُولٌ، وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ.(90)
ترجمه: فرمود: انجام دادن حسنه و کار نیک به صورت مخفى، معادل هفتاد حسنه است ؛ و آشکار ساختن گناه و خطا موجب خوارى و پستى مى گردد و پوشاندن و آشکار نکردن خطا و گناه موجب آمرزش آن خواهد بود.


26 قالَ علیه السلام: إنَّهُ سُئِلَ مَا الْعَقْلُ؟ فَقالَ علیه السلام: التَّجَرُّعُ لِلْغُصَّةِ، وَ مُداهَنَةُ الاْعْداءِ، وَ مُداراةُ الاْصْدِقاءِ.(91)
از امام رضا علیه السلام سؤ ال شد که عقل و هوشیارى چگونه است ؟
ترجمه: حضرت در جواب فرمود: تحمّل مشکلات و ناملایمات، زیرک بودن و حرکات دشمن را زیر نظر داشتن، مدارا کردن با دوستان مى باشد - که اختلاف نظرها سبب فتنه و آشوب نشود -.


27 قالَ علیه السلام: مابَعَثَ اللّهُ نَبیّا إلّا بِتَحْریمِ الْخَمْرِ، وَ أنْ یُقِرَّ بِأنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ.(92)
ترجمه: فرمود: خداوند هیچ پیغمبرى را نفرستاده مگر آن که در شریعت او شراب و مُسکرات حرام بوده است، همچنین هر یک از پیامبران معتقد بودند که خداوند هر آنچه را اراده کند انجام مى دهد.


28 قالَ علیه السلام: لاتَتْرُکُوا الطِّیبَ فى کُلِّ یَوْمٍ، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَیَوْمٌ وَ یَوْمٌ، فَإنْ لَمْ تَقْدِرُوا فَفى کُلِّ جُمْعَةٍ.(93)
ترجمه: فرمود: سعى نمائید هر روز، از عطر استفاده نمائید و اگر نتوانستید یک روز در میان، و اگر نتوانستید پس هر جمعه خود را معطّر و خوشبو گردانید (با رعایت شرائط زمان و مکان ).


29 قالَ علیه السلام: إذا کَذِبَ الْوُلاةُ حُبِسَ الْمَطَرُ، وَ إذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَةِ، وَ إذا حُبِسَتِ الزَّکاةُ ماتَتِ الْمَواشى .(94)
ترجمه: فرمود: هرگاه والیان و مسئولان حکومت دروغ گویند باران نمى بارد، و اگر رئیس حکومت، ظلم و ستم نماید پایه هاى حکومتش سست و ضعیف مى گردد؛ و چنانچه مردم زکات و خمس مالشان را نپردازند چهارپایان مى میرند.


30 قالَ علیه السلام: الْمَلائِکَةُ تُقَسِّمُ أرْزاقَ بَنى آدَمِ ما بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إلى طُلُوعِ الشَّمْسِ، فَمَنْ نامَ فیما بَیْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ.(95)
ترجمه: فرمود: ما بین طلوع سپیده صبح تا طلوع خورشید ملائکه الهى ارزاق انسان ها را سهمیه بندى مى نمایند، هرکس در این زمان بخوابد غافل و محروم خواهد شد.


31 قالَ علیه السلام: مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِنٍ فَرَّجَ اللّهُ قَلْبَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ.(96)
ترجمه: فرمود: هرکس مشکلى از مؤمنى را بر طرف نماید و او را خوشحال سازد، خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضى مى گرداند.


32 قالَ علیه السلام: إنّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إذا رَأیْناهُ بِحَقیقَةِ الإیمانِ وَ بِحَقیقَةِ النِّفاقِ.(97)
ترجمه: فرمود: همانا ما اهل بیت عصمت و طهارت چنانچه شخصى را بنگریم، ایمان و اعتقاد او را مى شناسیم که اعتقادات درونى و افکار او چگونه است .


33 قالَ علیه السلام: لَا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى یَکُونَ فِیهِ ثَلاثُ خِصالٍ: سُنَّةٌ مِنَ اللّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبیِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلیّهِ، أمَّا السَّنَّةُ مِنَ اللّهِ فَکِتْمانُ السِّرِّ، أمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِیِّهِ مُداراةُ النّاسِ، اَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلیِّهِ فَالصَّبْرُ عَلَى النائِبَةِ.(98)
ترجمه: فرمود: مؤمن، حقیقت ایمان را درک نمى کند مگر آن که 3 خصلت را دارا باشد:
خصلتى از خداوند، که کتمان اسرار افراد باشد، خصلتى از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله که مدارا کردن با مردم باشد، خصلتى از ولىّ خدا که صبر و شکیبائى در مقابل شدائد و سختى ها را داشته باشد.


34 قالَ علیه السلام: إنّ الصَّمْتَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْحِکْمَةِ، یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ، إنّهُ دَلیلٌ عَلى کُلِّ خَیْرٍ.(99)
ترجمه: فرمود: همانا سکوت و خاموشى راهى از راه هاى حکمت است، سکوت موجب محبّت و علاقه مى گردد، سکوت راهنمائى براى کسب خیرات مى باشد.


35 قالَ علیه السلام: مِنَ السُّنَّةِ التَّزْویجُ بِاللَّیْلِ، لاِنَّ اللّهَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنا، وَالنِّساءُ إنَّما هُنَّ سَکَنٌ.(100)
ترجمه: فرمود: بهترین وقت براى تزویج و زناشوئى شب است که خداوند متعال شب را وسیله آرامش و سکون قرار داده، همچنین زنان آرام بخش و تسکین دهنده مى باشند.


36 قالَ علیه السلام: ما مِنْ عَبْدٍ زارَ قَبْرَ مُؤْمِنٍ، فَقَرَأ عَلَیْهِ ((إنّا أنْزَلْناهُ فى لَیْلَةِ الْقَدْرِ)) سَبْعَ مَرّاتٍ، إلّا غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَلِصاحِبِ الْقَبْرِ.(101)
ترجمه: فرمود: هر بنده اى از بندگان خداوند بر قبر مؤمنى جهت زیارت حضور یابد و هفت مرتبه سوره مبارکه إنّا أنزلناه را بخواند، خداوند متعال گناهان او و صاحب قبر را مورد بخشش و آمرزش قرار مى دهد.


37 قالَ علیه السلام: الاْ خُ الاْ کْبَرُ بِمَنْزِلَةِ الاْ بِ.(102)
ترجمه: فرمود: برادر بزرگ جانشین و جایگزین پدر خواهد بود.


38 قالَ علیه السلام: انَّما تَغْضَبُ للّهِِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَلاتَغْضَبْ لَهُ بِأکْثَرَ مِمّا غَضِبَ عَلى نَفْسِهِ.(103)
ترجمه: فرمود: چنانچه در موردى خواستى غضب کنى و براى خدا برخورد نمائى، پس متوجّه باش که غضب و خشم خود را در جهت و محدوده رضایت و خوشنودى خداوند، اِعمال کن .


39 قالَ علیه السلام: خَیْرُ الاْ عْمالِ الْحَرْثُ، تَزْرَعُهُ فَیَأکُلُ مِنْهُ الْبِرُّ وَ الْفاجِرُ، أمَّا الْبِرُّ فَما أکَلَ مِنْ شَیْى ءٍ إسْتَغْفَرَ لَکَ، وَ أمَّا الْفاجِرُ فَما أکَلَ مِنْهُ مِنْ شَیْى ءٍ لَعَنَهُ، وَ یَأکُلُ مِنهُ الْبَهائِمُ وَالطَّیْرُ.(104)
ترجمه: فرمود: بهترین کارها، شغل کشاورزى است، چون که در نتیجه کشت و تلاش، همه انسان هاى خوب و بد از آن استفاده مى کنند.
امّا استفاده خوبان سبب آمرزش گناهان مى باشد، ولى استفاده افراد فاسد و فاسق موجب لعن ایشان خواهد شد، همچنین تمام پرنده ها و چرندگان از تلاش و نتیجه کشت بهره مند خواهند شد.


40 قالَ علیه السلام: مَنْ تَرَکَ السَّعْیَ فى حَوائِجِهِ یَوْمَ عاشُوراء، قَضَى اللّهُ لَهُ حَوائجَ الدُّنْیا وَ الاَّْخِرَةِ، وَ قَرَّتْ بِنا فِى الْجِنانِ عَیْنُهُ.(105)
ترجمه: فرمود: هرکس روز عاشوراى امام حسین علیه السلام، دنبال کسب و کار نرود (و مشغول عزادارى و حزن و اندوه گردد)، خداوند متعال خواسته ها و حوائج دنیا و آخرت او را برآورده مى نماید؛ و در بهشت چشمش به دیدار ما - اهل بیت عصمت وطهارت علیهم السلام - روشن مى گردد.

 ارجاعات:

1- فهرست نام و مشخصات بعضى از کتابهائى که مورد استفاده قرار گرفته است در آخرین قسمت جلد دوّم این مجموعه نفیسه موجود مى باشد.
2- در سال ولادت آن حضرت بین محدّثین اختلاف است، که از 148 تا 153 گفته اند. و برحسب 11 / ذى القعدة / 148 قمرى، طبق سال شمسى 11 / آذرماه / 144 مى باشد.
3- نام و لقب مبارک حضرت به عنوان امام ((علىّ، رضا)) علیه السلام، طبق حروف اءبجد کبیر، عدد 110، 1001 مى باشد.
4- تاریخ شهادت آن حضرت طبق سال شمسى: 19 / شهریور / 197، یا 17 / مرداد / 200 خواهد بود.
5- تاریخ ولادت و دیگر حالات حضرت برگرفته شده است از:
اصول کافى: ج 1، کشف الغمّة: ج 2، فصول المهمّه ابن صبّاغ مالکى، إعلام الورى طبرسى: ج 2، مجموعه نفیسه، تاریخ اهل بیت علیهم السلام، ینابیع المودّه، تهذیب الاحکام: ج 6، جمال الا سبوع سیّد ابن طاووس، دعوات راوندى، دلائل الا مامه طبرى، عیون المعجزات و... .
6- شعر از شاعر محترم: آقاى دکتر رسا.
7- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 1، ص 20، ح 2، ینابیع المودّة: ج 3، ص 166، حلیة الا برار: ج 4، ص 339، ح 5.
8- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 228، ح 3، إثبات الهداة: ج 4، ص 279، ح 91، إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 70.
9- قرب الا سناد: ص 144، بحارالانوار: ج 26، ص 190، ح 2.
10- کافى: ج 5، ص 288، ح 1.
11- بحارالانوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از کتاب رجال کشّى .
12- بحارالانوار: ج 27، ص 314، ح 12، به نقل از مشارق الانوار: ص 246.
13- إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 63، عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 180، ح 4، کشف الغمّة: ج 2، ص 316، بحار: ج 49، ص 90، ح 3.
14- سوره تکاثر: آیه 8.
15- تفسیرالبرهان: ج 4، ص 502، ح 5، به نقل از توحید شیخ صدوق .
16- الخرایج والجرایح: ج 2، ص 766، ح 86.
17- به ترجمه و مضمون اشعار اکتفاء شده است .
18- إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 66 68، عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 263، ح 34، رجال کشّى: ص 504، ح 970، بحار: ج 49، ص 239، ح 9.
داستان بسیار مفصّل است، به همین خلاصه اکتفاء شد
19- تجرید الاغانى: ج 2، ص 2087.
20- بحارالانوار: ج 49، ص 101، ح 19، به نقل از کافى و مناقب ابن شهرآشوب، أعیان الشّیعة: ج 2، ص 15.
21- إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 58 57، عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 211، ح 16، الثّاقب فى المناقب: ص 484، ح 413.
22- الخرایج والجرایح: ج 2، ص 661، ح 4، الثّاقب فى المناقب: ص 488، ح 416.
23- مستدرک الوسائل: ج 12، ص 374، ح 3، الثّاقب فى المناقب: ص 482، ح 412، إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 54، مناقب ابن شهرآشوب: ج 4، ص 242، ینابیع المودة: ص 121.
24- سوره یس: آیه 39.
25- ناسخ التواریخ: ج 14، ص 370، بحارالانوار: ج 14، ص 199، ح 7، به نقل از تفسیر قمّى و معانى الاخبار، و ج 49، ص 81، ح 1، به نقل از عیون أخبارالرّضا علیه السلام .
26- أعیان الشّیعة: ج 2، ص 18، إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 72، کشف الغمّة: ج 2، ص 275.
27- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 138، ح 1.
28- اصول کافى: ج 1، ص 488، ح 6، اختصاص شیخ مفید: ص 270، بحارالانوار: ج 49، ص 49، ح 49، به نقل از خرائج مرحوم راوندى .
29- دعوات مرحوم راوندى: ص 248، ح 698، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 126، ح 2، بحارالانوار: ج 49، ص 72، ح 96.
30- احتجاج مرحوم طبرسى: ج 2، ص 459، ح 318.
31- اصول کافى: ج 1، ص 408، إعلام الورى طبرسى: ج 2، ص 76، عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 150، ضمن ح 21.
32- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 170، الخرایج والجرایح: ج 2، ص 658، ح 1.
33- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 136، ح 1، ناسخ التّواریخ: ج 11، ص 244.
34- بحارالانوار: ج 49، ص 46، ح 42، ناسخ التّواریخ: ج 11، ص 250.
35- بحارالانوار: ج 49، ص 57، ح 74، إثبات الهداة: ج 3، ص 294، ح 21.
36- بحارالانوار: ج 49، ص 61، إثبات الهداة: ج 3، ص 313، مدینة المعاجز: ج 7، ص 240، ح 193، همچنین این حکایت را به امام جواد علیه السلام با مختصر تفاوت در إثبات الهداة: ص 353 و نیز به امام هادى علیه السلام در ص: 375 ح 43 نسبت داده اند.
37- بحارالانوار: ج 49، ص 42، ح 31، إثبات الهداة: ج 3، ص 275، ح 76.
38- إثبات الهداة: ج 3، ص 309، ح 173 و مدینة المعاجز: ج 7، ص 245، ح 2301، داستان را به طور مشروح آورده است .
39- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 172، ح 1، بحارالانوار: ج 49، ص 82، ح 2، مدینة المعاجز: ج 7، ص 146، ح 2241، إثبات الهداة: ج 3 ص 261، ح 36.
40- بحارالانوار: ج 49، ص 67، ح 88، اثبات الهداة: ج 3، ص 248، ح 7.
41- إثبات الهداة: ج 3، ص 250، ح 14، بحارالانوار: ج 49، ص 58، س 15.
42- کافى: ج 8 ص 151 ح 134، بحارالانوار: ج 49، ص 155، س 27،
43- احتجاج مرحوم طبرسى ج 2، ص 448، ح 311.
44- إثبات الهداة: ج 3، ص 266، ح 51، مدینة المعاجز: ج 7، ص 130، ح 135.
45- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 132، ح 1، إثبات الهداة: ج 3، ص 258، ح 33، مدینة المعاجز: ج 7، ص 130، ح 135.
46- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 218، ح 29، بحارالانوار: ج 49، ص 38، ح 22، الثّاقب فى المناقب: ص 475، ح 402.
47- اختصاص شیخ مفید: ص 27، ارشاد مفید: ص 309، کشف الغمّة: ج 3، ص 64، الثّاقب فى المناقب: ص 473.
48- الثّاقب فى المناقب: ص 493، ح 10.
49- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 211، ح 17، الثّاقب فى المناقب: ص 476، ح 400.
50- مناقب ابن شهرآشوب: ج 4، ص 341، کشف الغمّة: ج 2، ص 102، الثّاقب فى المناقب: ص 479، ح 406.
51- اصول کافى: ج 1، ص 490، ح 8.
52- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 214، ح 22، إثبات الهداة: ج 4، ص 269، ح 60.
53- تلخیص از عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 208، ح 11، مدینة المعاجز: ج 7، ص 95 ح 2198، الثّاقب فى المناقب: ص 486، ح 415.
54- أمالى شیخ صدوق: ص 526، ح 17، عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 2، ص 241، ح 1، ضمنا ادامه داستان در حالات امام جواد علیه السلام مى باشد.
55- أعیان الشّیعة: ج 2، ص 30 31.
56- عیون أخبارالرضا علیه السلام: ج 2، ص 226، ح 1.
57- اشعار از شاعر محترم: آقاى شکوهى .
58- اشعار از شاعر محترم: آقاى رضائى .
59- تهذیب شیخ طوسى: ج 4، ص 220، ح 17.
60- روضه کافى: ج 8، ص 192، ح 296.
61- روضه کافى: ج 8، ص 214، ح 371.
62- سوره بلد: آیه 11.
63- بحارالانوار: ج 49، ص 97، ح 11، به نقل از کافى و محاسن برقى .
64- اختیار معرفة الرّجال: ص 495، ح 485، بحارالانوار: ج 49، ص 22، ح 15.
65- اشعار از شاعر محترم: آقاى على آهى .
66- مستدرک الوسائل: ج 10، ص 250، ح 38.
67- مستدرک الوسائل: ج 10، ص 359، ح 2.
68- مستدرک الوسائل: ج 3، ص 25، ح 4.
69- تهذیب الاحکام: ج 2، ص 242، ح 957.
70- وسائل الشّیعة: ج 4، ص 43، ح 4469.
71- وسائل الشّیعة: ج 21، ص 460، ح 27580.
72- وسائل الشّیعة: ج 1، ص 467، ح 1238.
73- بحارالانوار: ج 2، ص 30، ح 13.
74- الدّرّة الباهرة: ص 38، س 3، بحار: ج 75، ص 354، ح 10.
75- جامع الاخبار ص 59، بحارالانوار: ج 91، ص 47، ح 2.
76- أمالى شیخ صدوق ص 68، بحارالانوار: ج 91، ص 47، ضمن ح 2.
77- علل الشّرایع: ص 198، ح 21.
78- بصائرالدّرجات: جزء 6، ص 308، باب 8، ح 5.
79- وسائل الشّیعة: ج 21، ص 540، ح 27807.
80- بحارالانوار: ج 78، ص 183، ح 35، ثواب الا عمال: ص 175.
81- محاسن برقى: ص 422، ح 208.
82- الدّرّة الباهرة: ص 37، س 13، بحار: ج 75، ص 354، س 5.
83- وسائل الشّیعة: ج 21، ص 561، ح 27873.
84- مستدرک الوسائل: ج 2، ص 155، ح 30.
85- مصادقة الا خوان شیخ صدوق: ص 52، ح 1.
86- وسائل الشّیعة: ج 25، ص 183، ح 31693.
87- مستدرک الوسائل: ج 15، ص 358، ح 8.
88- جامع أحادیث الشّیعة: ج 1، ص 171، ح 234، بحار: ج 65، ص 167، ح 24.
89- وسائل الشّیعة: ج 14، ص 502، ح 19693.
90- وسائل الشّیعة: ج 16، ص 63، ح 20990.
91- أمالى شیخ صدوق: ص 233، ح 17.
92- بحارالانوار: ج 4، ص 97، ح 3.
93- مستدرک الوسائل: ج 6، ص 49، ح 6.
94- أمالى شیخ طوسى: ص 82، مستدرک الوسائل: ج 6، ص 188، ح 1.
95- وسائل الشّیعة: ج 6، ص 497، ح 6533.
96- اصول کافى: ج 2، ص 160، ح 4، وسائل الشّیعة: ج 16، ص 372، ح 6.
97- إعلام الورى: ج 2، ص 70، بصائرالدّرجات: جزء 8، ص 308، ح 5.
98- بحارالانوار: ج 75، ص 334، ح 1، مستدرک الوسائل: ج 9، ص 37، ح 10138.
99- مستدرک الوسائل: ج 9، ص 16، ح 10073
100- وسائل الشّیعة: ج 3، ص 91، ح 22040.
101- من لا یحضره الفقیه: ج 1، ص 115، ح 541، وسائل الشیعة: ج 3، ص 227، ح 3479.
102- وسائل الشّیعة: ج 20، ص 283، ح 25636.
103- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 1، ص 292، ح 44.
104- الکافى: ج 5، ص 260، ح 5.
105- عیون أخبارالرّضا علیه السلام: ج 1، ص 299، ح 57.


۹۸-۵-۰۵ ۱ ۰ ۲۵۶

۹۸-۵-۰۵ ۱ ۰ ۲۵۶


 

چهل حدیث ها1پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات دهمین معصوم
چهل حدیث ها3مدح هشتمین اختر فروزنده
چهل حدیث ها4طلیعه نور هدایت
چهل حدیث ها5آشنائى بتمام لغتها وزبانها
چهل حدیث ها6امام همچون دریا وعلومش..
چهل حدیث ها7تعیین اُجرت قبل از کار
چهل حدیث ها8روش برخورد با مردم
چهل حدیث ها9اگر توبه نمایند، نجات یاند؟!
چهل حدیث ها10ختم قرآن یا اندیشه در آن
چهل حدیث ها11قیامت وپرسشازمهمترین..
چهل حدیث ها12اسلحه مسموم در توبره
چهل حدیث ها13تقدیم هدایا به شاعر اهل..
چهل حدیث ها14حفظ آبرو در سخاوت
چهل حدیث ها15درمان خرابى دندان و زبان
 

چهل حدیث ها16درمان مسافر با نیشکر
چهل حدیث ها17هیجده خرما یا مدّت عمر
چهل حدیث ها18پسر و پدر یکى هستند
چهل حدیث ها19سازش یانجات خود واسلام
چهل حدیث ها20نمازاوّل وقت وشمش طلا
چهل حدیث ها21عیادتازمریض وبهترین هدیه
چهل حدیث ها22شیعه و نشانه هاى او؟!
چهل حدیث ها23نمازباران وبلعیدن شیرپرده
چهل حدیث ها24ظروف و دیگ سنگى
چهل حدیث ها25دوجریان مهمّ وحیرت انگیز
چهل حدیث ها26زینب کذّابه و درندگان
چهل حدیث ها27دو معجزه ویک غیب گوئى
چهل حدیث ها28زلزله وحشتناک درخراسان
چهل حدیث ها29جواب سؤال و شفاى دردپا
چهل حدیث ها30سیاست وزندگى باشرافت
چهل حدیث ها31درس پیشوا شناسى
 
چهل حدیث ها32درخت بادام درخانه میزبان
چهل حدیث ها33پرداخت بدهى،وکمک هزینه
چهل حدیث ها34زیارت معصومین وشادى..
چهل حدیث ها35حجّت و خبر از غیب
چهل حدیث ها36خبر از درون و دادن هدیه
چهل حدیث ها37خبر از غیب و خرید کفن
چهل حدیث ها38کشتن ذوالرّیاستین درحمام
چهل حدیث ها39ضربات شمشیر وسلامتى..
چهل حدیث ها40خبرازفرزندوقیافه اودرشکم..
چهل حدیث ها41پیدایش ماهى ها در قبر
چهل حدیث ها42علّت وچگونگى شهادت..
چهل حدیث ها43در عزاى هشتمین ستاره
چهل حدیث ها44پنج درس ارزشمندوآموزنده
چهل حدیث ها45منقبت هشتمین ستاره
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار
چهل حدیث ها
47 ارجاعات

پیشگفتار


پیشگفتار
چهل حدیث ها خلاصه حالات هشتمین معصوم
چهل حدیث ها فرخنده میلاد هشتمین ستاره
چهل حدیث ها بشارت بر وقوع نور هدایت
چهل حدیث ها سرچشمه اندوه و خنده
چهل حدیث ها یک جهان در یک جسم
چهل حدیث ها تلخى گوش وشورى آب چشم
چهل حدیث ها معجزه حیات چهار پرنده
چهل حدیث ها به جاى قتل،تعظیم وإنعام
چهل حدیث ها رفع حاجت بوسیله جنّ
چهل حدیث ها مرثیّه شاعر واهمیّت گریه
چهل حدیث ها همه چیز طلا وجواهرات مىشود
چهل حدیث ها مناظره ابوحنیفه و امام صادق ع
چهل حدیث ها کِشتى در دریاى شیرین و سفید
چهل حدیث ها تخلّف از دستور، هلاکت است
چهل حدیث ها اسم اعظم وقتل استاندار مدینه  
چهل حدیث ها مسافرى فوق العاده درسفر
چهل حدیث ها پیش بینى فرقه اسماعیلیّه
چهل حدیث ها مناظره با شامى به وسیله شاگردان
چهل حدیث ها خوردن انگور وکمک به مراجعین
چهل حدیث ها میهمان خراسانى و تنور آتش
چهل حدیث ها آمرزش گناه دوست و مخالف
چهل حدیث ها مسئولین با معرفت
چهل حدیث ها عدالت در علاقه ومحبّت زنان
چهل حدیث ها آگاهى از درون اشخاص
چهل حدیث ها اهمّیت صلح پس از نزاع
چهل حدیث ها هدایت افراد وکمک محرمانه
چهل حدیث ها اهمّیت دیدار خویشاوندان
چهل حدیث ها فضیلت میهمان بر میزبان
چهل حدیث ها چاره جوئى قبل از حادثه
چهل حدیث ها گناه بى اعتنائى سواره
چهل حدیث ها زشتى مزاحمت  
چهل حدیث ها استجابت دعا براى غریق جُحْفِه
چهل حدیث ها کرامت و نصیحت در سفر زیارتى
چهل حدیث ها کنار هر نفر یک نان
چهل حدیث ها بخشنده و مخلص گمنام
چهل حدیث ها هدیه شاعر و نجات از جنّ
چهل حدیث ها تنها شخص شجاع درمقابل تهمتها
چهل حدیث ها دو علم پیرامون دوقلوها و چگونگى وزش باد
چهل حدیث ها معاشرت و برخورد با سلطان
چهل حدیث ها دفن پدر و خبر از مرگ برادر
چهل حدیث ها مهمّترین سفارش در آخرین لحظات
چهل حدیث ها کینه توزانِ نیرنگ باز
چهل حدیث ها در رثاى ششمین اختر ولایت ع
چهل حدیث ها پنج درس آموزنده و ارزشمند
چهل حدیث ها در مدح وعظمت صادق آل محمّد ع
چهل حدیث ها چهل حدیث گهربار منتخب
چهل حدیث ها ارجاعات


چهل حدیث ها1 پیش گفتار
چهل حدیث ها2 خلاصه حالات آخرین پیامبر و..
چهل حدیث ها3 مدح و منقبت پیامبر ص
چهل حدیث ها4 دگرگونى کواکب با ظهور نور..
چهل حدیث ها5 طبابت کودکى درد آشنا براى..
چهل حدیث ها6 با 12 درهم 3 کار مهمّ
چهل حدیث ها7 همه چیز برای مصلحت دین
چهل حدیث ها8 جبرئیل و نقش انگشتر
چهل حدیث ها9 چگونگى دوّمین شوهر
چهل حدیث ها10 مرگ ابراهیم وبرداشتن ..
چهل حدیث ها11تعلیم وضوء ونماز در33 سالی
چهل حدیث ها12 نجات جوان با رضایت مادر
چهل حدیث ها13 دو کار بسیار مهمّ ؟!
چهل حدیث ها14 دو برخورد متفاوت نسبت..
چهل حدیث ها15 دنیا در نظر مردان خدا
چهل حدیث ها16گزارشى از حوادث گیتى
چهل حدیث ها17بیچاره شدن فرزند ثروتمند
چهل حدیث ها18ارزش مرض براى مؤ من
چهل حدیث ها19دو خاطره آموزنده مهمّ
چهل حدیث ها20جوان گمراه سعادتمند شد!
چهل حدیث ها21عشق به خدا، یا رسول
چهل حدیث ها22کشف اسراربامَرکب آسمانى
چهل حدیث ها23نخى از پیراهن ، براى شِفاء
چهل حدیث ها24پیمان آهو واسلام آوردن منا
چهل حدیث ها25شفاعت کودک در قیامت
چهل حدیث ها26گریه پدر و شادى قلب
چهل حدیث ها27نماز بر جنازه منافق
چهل حدیث ها28دیدار از مریض بهشتى
چهل حدیث ها29روش همزیستى با دوستان
چهل حدیث ها30چگونگى بیعت زنان با پیامبر
چهل حدیث ها31ورود به مدینه وخرماى سلمان
چهل حدیث ها32رسیدگى به فقراء ونصیحت..
چهل حدیث ها33شجره طوبى و دوستداران
چهل حدیث ها34طعامى مختصر وجمعیّتى..
چهل حدیث ها35توبه نَبیره شیطان وارتباط
چهل حدیث ها36صدقه و اَفعى همراه یهودى
چهل حدیث ها37مسابقه و کُشتى با چوپان
چهل حدیث ها38هیزم ها و مقدار گناهان
چهل حدیث ها39عبادت همراه با ولایت
چهل حدیث ها40خیانت یک زن
چهل حدیث ها41قبول وصایاى رسول خدا
چهل حدیث ها42چگونگى وفات پیامبر ص
چهل حدیث ها43کمک دهنده هاى نورانى
چهل حدیث ها44رثاء در رحلت رسول گرامى
چهل حدیث ها45پنج درس آموزنده و ارزنده
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب  

 پیش گفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
نکاتى در شناخت اجمالى حقّ و باطل :
شکر و سپاس بى منتها، خداوند متعال را که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هدایت نمود.
و بهترین تحیّت و درود بر پیامبر عالیقدر اسلام و اهل بیت گرامیش - صلوات اللّه علیهم اجمعین - باد.
و لعن و نفرین فراوان بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت ، که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
سپس توجّه شما خواننده گرامى را به نکاتى چند جلب مى نمایم :
از همان دورانى که خداوند متعال اوّلین فرد انسان یعنى حضرت آدم ، ابوالبشر علیه السلام را آفرید، تمام نیازمندى هاى درونى و برونى او را تأ مین نمود، ازهمان زمان دو نوع حجّت ظاهرى و باطنى براى هدایت و سعادت بشر مهّیا گرداند.
امّا حجّت ظاهرى یعنى انبیاء و اوصیاء و... علیهم السّلام به عنوان حجّت و خلیفه الهى در مقابل جبهه باطل یعنى شیطان مغرور و متکبّر قرار گرفته است .
امّا حجّت باطنى یعنى عقل ، که این نیروى هدایت گر درون مرزى و باطنى ، انسان را در مقابل هواهاى نفسانى و شهوانى مساعدت مى نماید.
از همان دوران ابتداء زندگى ، جنگ و گریز بین این دو جبهه حقّ و باطل آغاز گشت و هر کدام تلاش داشته و دارد تا صاحب خود را به سمت سعادت و خوشبختى و یا شقاوت و بدبختى (در دنیا و آخرت ) سوق دهد.
و در هیچ زمانى بین این دو گروه سازش نبوده و نخواهد بود، زیرا بین حقّ و باطل سازش و صلح معنا ندارد، مگر به جهت سیاست و تقیّه که آن هم مشروط به شرایطى مى باشد.
تشخیص حقّ و باطل بر بسیارى از افراد، مشکل و چه بسا غیر ممکن مى باشد، چون هر کس در هر موقعیّتى که باشد، با شعارهاى پوچ وظاهرى فریبنده مدّعى حقّانیّت خود خواهد بود و دیگرى را بر خلاف و باطل مى شناسد.
ولى آنچه مسلّم و مورد قبول همگان است ، این مطلب است که حقّ یکى ، در یک جهت و در پیروى از یک فرد معیّن ثابت و پایدار خواهد بود، بر خلاف باطل که ممکن است به شکل هاى گوناگون و در جهت هاى مختلف پدیدار گردد.
و اهل آن هر روز خود را به شکلى بیارایند و با چهره اى جدید جلوه گرى کنند.
به همین جهت ، باطل همیشه متزلزل و ناپایدار است ، امّا حقّ و حقیقت ثابت و مستحکم و پا برجا باقى خواهد ماند، هر چند تحت فشارها و مشکلات عدیده اى قرار گیرد.
در بین تمامى مذاهب و ادیان ، تنها آن دین و آئینى بر حقّ و سعادت بخش است که از جانب آفریدگار و حکیم عَلَى الا طلاق باشد، چون تنها او آشنا به تمام نیازمندى ها و جریانات بشر در جهات مختلف مادّى و معنوى مى باشد، که براى هدایت و سعادت جامعه ، نسبت به هر زمان و هر مکان ، رهبرى شایسته انتخاب و معرّفى نموده است .
و با طلوع دین مبین اسلام به رهبرى اشرف مخلوقات و افضل پیامبران ، حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، تمام أ دیان و مذاهب ، منسوخ و باطل گردید و تنها دین اسلام جامع ، کامل و قابل اجراء در هر عصر و زمان براى تمام جوامع بشرى قرار گرفت .
و از آنجائى که شیاطین در هر زمان به شکلى در جامعه ظاهر گشته و با ایجاد تفرقه و حزب گرائى تلاش براى مخدوش کردن چهره واقعى حقّ داشته و دارند، تا جائى که پس از شهادت و رحلت حضرت رسول ، امّت اسلامى را به چندین گروه متفرّق ساختند که به طور مسلّم تمامى آن ها بر حقّ و واقعیّت نیستند، بلکه در این میان تنها یک فرقه بر حقّ و مابقى ، همه باطل خواهند بود.
همان طورى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نیز در یک پیشگوئى مهمّ فرمود:
((سَتَفْتَرِقُ اُمَّتى عَلى ثَلاثَة وَ سَبْعینَ فِرْقَة ، فِرْقَةٌ ناجِیَةٌ وَ الْباقى هالِکُونَ)). (1). یعنى به همین زودى امّت من به هفتاد و سه گروه ، متفرّق و پراکنده مى شوند که تنها یک گروه از ایشان بر حقّ و اهل نجات خواهند بود و ما بقى همه باطل و اهل هلاکت و عذاب مى باشند.
و نیز در حدیثى دیگر فرمود:
((عَلىُّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلی ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثَ مادارَ)) (2). یعنى : امام علىّ علیه السلام در همه حالات همراه حقّ مى باشد و نیز حقّ و حقّانیّت در همه امور و حرکات با آن حضرت خواهد بود و حضرت ملاک و محور و مدار حقّ وحقیقت است .
و در جائى دیگر چنین فرمود:
((عَلىُّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرآنُ مَعَ عَلی لَنْ یَفْتَرِقا...)) (3). یعنى امام علىّ علیه السلام همیشه همراه قرآن مى باشد و قرآن نیز در همه احوال با آن حضرت و مؤ یّد وى است و این دو از یکدیگر جدائى ناپذیرند.
و امام باقر علیه السلام ضمن یک حدیث قدسى طولانى فرمود:
((... وَ عِزَّتى وَ جَلالى وَ عُلُوّ شَأنى ، لَوْلاکَ وَ لَوْلا عَلىُّ وَ عِتْرَتُکُمَا الْهادُونَ الْمَهْدیُّونَ الرّاشِدُونَ، ما خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ النّارَ وَ لاَ الْمَکانَ وَ لاَ الاْ رْضَ وَ لاَ السَّماءَ وَ لاَ الْمَلائِکَةَ...)) (4). که خداوند، به عزّت و جلال خود قسم یاد نمود: که اى محمّد! چنانچه تو و علىّ بن أ بى طالب و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام که همگى هدایت گر و هدایت یافته هستید نمى بودید، هرگز بهشت و دوزخ و دیگر موجودات را به عرصه وجود در نمى آوردم .
و در راستاى تبعیّت از فرامین الهى این ستارگان فروزان ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود:
((إنّى مُخَلِّفٌ فیکُمُ الثِّقْلَیْنِ: کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَیْتى فَإنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّى یَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ)) (5). یعنى همانا من دو چیز مهمّ و ارزشمند، یکى کتاب خدا قرآن و دیگرى عترت و اهل بیت خود را در میان شما به عنوان امانت مى گذارم و آن دو از یکدیگر جدائى ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
و در رابطه با این حدیث شریف ، امام جعفر صادق از پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل مى فرماید که از امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام پیرامون فرمایش پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله : ((إنّى مُخَلِّفٌ فیکُمُ الثِّقْلَیْنِ...)) سؤ ال شد؟
در پاسخ فرمود: مقصود، من و حسن و حسین و 9 پیشوا و راهنماى دیگر که همگى از نسل حسین مى باشند هستیم و دوازدهمین آن ها مهدى موعود علیه السلام خواهد بود.
و در پایان افزود: ما اهل بیت در همه حالات همراه قرآن و نیز قرآن همراه با ما خواهد بود و هرگز از یکدیگر جدائى ناپذیریم ، تا در روز قیامت بر لب حوض کوثر نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حضور یابیم .
و نیز امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: همانا ما اهل بیت رسالت ، یکى از آن دو امانت پیامبر خدا هستیم ، پیروى از ما همان تبعیّت و پیروى از فرامین قرآن و دستورات الهى خواهد بود (6).
و در این زمینه احادیث شریفه قدسیّه و روایات معتبره بسیارى از طریق شیعه و سنّى وارد شده است ، که همگى دلالت دارند بر این که حقّ و حقیقت در همه جریانات و حالات ، تنها با امیر المؤ منین امام علىّ و یازده فرزند گرامیش علیهم السلام مى باشد و ایشان اوصیاء و جانشینان بلافصل نبوّت خواهند بود ونیز مدار و ملاک تشخیص حقّ از باطل قرار گرفته اند.
در نهایت ، به این نتیجه مى رسیم که تنها پیروان و شیعیان مخلص اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند که اهل سعادت و نجات در دنیا و آخرت خواهند بود ،البتّه به شرط آن که در جمیع مسائل و امور مختلف ، در حدّ توان ، تابع قولى و عملى ایشان باشند، ان شاء اللّه .
به امید آن که خداوند متعال ، ما را از پیروان راستین آن بزرگواران محسوب نماید و توفیق انجام وظیفه و بهره گیرى لازم از چشمه هاى زلال معرفت و انواع جواهرات گرانمایه از این دریاى فیّاض را به ما عطا گرداند.
با توجّه به علاقه افراد جامعه اسلامى خصوصاً قشر جوان به فرهنگ و آئین مبین اسلام و نیاز همگان به بهره گیرى از دریاى بى کران معارف و علوم حیات بخش اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، تصمیم گرفتم تا مجموعه اى به عنوان ویژگى هاى شخصى وخانوداگى و حالات گوناگون هر یک از اختران تابناک و فروزندگان آسمان نبوّت و ولایت در غالب چهل داستان و حکایت برگزیده به همراه پنج درس ارزنده به ضمیمه چهل گوهر و حدیث گرانبهاى منتخب اعتقادى ، تربیتى ، اخلاقى ، اقتصادى ، سیاسى و... .
از منابع متعدّد (7) گلچین و تاءلیف نموده تا در اختیار مشتاقان هدایت و تشنه گان چشمه زلال سعادت قرار گیرد.
ضمناً از هر گونه تحلیل و توضیح خوددارى شده و هر گونه برداشت و استفاده علمى و عملى به عهده خواننده محترم واگذار مى گردد.
به امید آن که انشاء اللّه مورد استفاده و افاده عموم خانواده ها وافراد جامعه قرار گیرد. ((جعله اللّه ذخراً لى ، ولوالدیّ، و لمن له علیّ حقّ، لیوم لا ینفع مال و لا بنون ))
در خاتمه از درگاه احدّیت توفیق براى درک و فهم مضامین کلامش و کلام اهل بیت رسالت علیهم السلام را - با دورى جستن از تمایلات و هواهاى نفسانى و شیاطین إ نسى و جنّى - آرزومندم ، تا به توان با الگو قرار دادن زندگى و سخنان پیشوایان راستین بشریّت - که خلقت جهان هستى به واسطه آن هاست - دنیا و آخرت خود را در همه جوانب بیمه گردانیم .

 

خلاصه حالات آخرین پیامبر و اشرف مخلوقات
آن حضرت پیش از طلوع سپیده صبح ، روز جمعه یا روز دوشنبه ، هفدهم یا دوازدهم ماه ربیع الاوّل ، عام الفیل 55 روز پس از هلاکت اصحاب فیل در شهر مکّه شِعب ابى طالب ختنه شده و پاکیزه و خندان به دنیا آمد و جهانى تاریک را به نور مبارک خود روشن نمود.
هنگامى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از شکم مادر تولّد یافت ، دست چپ خود را بر زمین گذارد و دست راست به سمت آسمان بلند نمود و چون کلمه توحید را بر زبان جارى نمود، نورى از دهان مبارکش ظاهر گردید که تمامى مکّه را روشنائى بخشید.
نام : محمّد ، احمد، محمود و ... صلّى اللّه علیه و آله .
کنیه : ابوالقاسم ، ابوابراهیم ، ابوالطاهر، ابوالطیّب ، ابوالمساکین ، ابوالدُّرتین ، ابوالریحانَتَین ،ابوالسِبطَین و ... .
لقب : خاتم ، رسول اللّه ، رسول الرّحمة ، رسول الرّاحة ، نبیُّالرّحمة ، نبىٍّّ التّوبة ، سراج المنیر، مبشّر، منذر، امین ، وفىٍّّ، مزمّل ، مدّثّر، عالم ، ماحى ، حاشر، شاهد و ... .
و در تورات : مادماد، در انجیل : فارقلیط ملّقب شده است .
پدر آن حضرت عبداللّه فرزند عبدالمطّلب و مادرش آمنه دختر وهب بن عبد مناف بوده است .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه با سى واسطه به حضرت آدم مى رسد و 9900 سال و چهار ماه و ده روز بعد از وفات حضرت آدم علیه السلام متولّد گردید (8).
نقش انگشتر: آن حضرت داراى دو انگشتر بود، نقش یکى ((لاإ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) و دیگرى ((صَدَقَاللّه )) بود که هر دو را به دست راست خود قرار مى داد.
دو ماه بعد از آن که نطفه آن حضرت در رحم مادر قرار گرفت ، پدرش عبداللّه وفات یافت و دوران شیرخوارگى را توسّط حلیمه سعدیه سپرى نمود.
در سنین چهار یا شش سالگى ، مادرش آمنه و در هشت سالگى ، جدّش عبدالمطّلب وفات کردند.
همچنین نه سال و هشت ماه بعد از نبوّتش که دو سال پس از خروج از شِعب ابى طالب باشد، عمویش ابوطالب وفات یافت و سه روز بعد از آن ، خدیجه آن بانوى باوفا، در سن 65 سالگى در گذشت .
در سنین سیزده سالگى به همراه عمویش عمران ابوطالب به شهر شام مسافرت نمود و نزد قبائل و قوافل مورد اعتماد و اطمینان قرار گرفت ، به طورى که لقب امین بر او نهاده شد.
در سنین 25 سالگى از طرف خدیجه براى تجارت به شام مسافرت نمود و چند ماه پس از بازگشت از سفر، با وى ازدواج کرد.
در چهل سالگى 27 رجب به رسالت و نبوّت مبعوث گردید و هنگامى که دعوتش آشکار گردید مورد اذیّت و آزار مشرکان ومخالفان قرار گرفت تا جائى که گفته اند:
پس از گذشت پنج سال از بعثت در محاصره شدید دشمنان قرار گرفت و به ناچار در محلّى به نام شِعب ابى طالب به همراه دیگر یارانش پناهنده شد و مدّت سه سال با تحمّل سختى هاى فراوانِ اقتصادى ، اجتماعى ، سیاسى و ... به سر برد.
و چون اذیّت و آزار دشمنان ، بعد از وفات ابوطالب و خدیجه شدّت گرفت ؛ روز پنجشنبه ، اوّل ربیع الاوّل یعنى سیزده سال پس از بعثت در سنین 53 سالگى ، آن حضرت به اصحاب و همراه یارانش از مکّه به مدینه مهاجرت نمود و دوازدهم همان ماه ، هنگام زوال خورشید وارد مدینه گردید ومدّت ده سال در آن شهر اقامت نمود.
آن حضرت حدود یک سال قبل از هجرت از مکّه به مدینه ، در بیدارى با جسم و روح به معراج رفت و چون پاسى از شب گذشت پس از عروج از مسجد الحرام در مسجدالا قصى فرود آمد.
و طبق فرمایش امام صادق صلوات اللّه علیه : پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله یکصد و بیست مرتبه به معراج رفت و در هر مرتبه خداوند بیش از دیگر فرایض و واجبات ، توصیه به ولایت امام علىّ و دیگر ائمّه اطهارعلیهم السلام مى نمود. (9)
در نیمه ماه رجب ، سال دوّم هجرت ، در بین نماز عصر، قبله مسلمانان از بیت المقدّس به سمت کعبه متحوّل شد. (10)
در مدّت عمر پر برکت آن حضرت ، بیش از چهارهزار و چهارصد معجزه توسّط حضرتش واقع گردید. (11)
و آنچه معجزه توسّط دیگر پیامبران الهى انجام گرفته بود، به وسیله پیامبر گرامى اسلام انجام شد که مهمّترین آن ها قرآن بود به طورى که تمامى انسان ها از مقابله با آن عاجز و ناتوان بوده و هستند.
روز هیجدهم ذى الحجّة ، سال نهم هجرى (12) پس از بازگشت از حجّة الوداع ، آن حضرت در محلّى به نام غدیر خم ، از طرف خداوند متعال امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام را به عنوان خلیفه خود و امام مسلمین در جمع کلّیه حُجّاج معرّفى و منصوب نمود، که اکثر مفسّرین و تاریخ نویسانِ اهل سنّت نیز به آن تصریح کرده اند.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، چهل و هفت سَرّیه براى جنگ با مخالفان اعزام نمود که خود حضرت در بیست و شش جنگ ، مشارکت وفرماندهى داشت و در 9 جنگ مقاتله و جهاد نمود.
و در نهایت بعد از جنگ خیبر، توسّط زنى یهودى به نام زینب دختر حارث برادر مرحب به وسیله زهرى که در آبگوشت کلّه و پاچه ریخته بود، حضرت با تناول آن غذا مسموم شد و مدّتى پس از آن به شهادت رسید (13).
در تاریخ وفات حضرت اختلاف است ؛ ولى مشهور آن است که در 28 ماه صفر، سال دهم هجرت (14) در اثر زهر مسموم و در سنین 63 سالگى شهید گشت .
قبر آن حضرت توسّط ابو عبیده جرّاح و زید بن سُهیل ، حفر وآماده شد، و جسد مطهّرش توسّط امام علىّ علیه السلام با کمک عبّاس بن عبدالمطّلب و فضل بن عبّاس و اسامه ، تجهیز و در خانه شخصى خودش دفن گردید.
دربان حضرت را امام علىّ بن اءبى طالب علیه السلام و انس بن مالک وابو رافع نام برده اند.
در تعداد زوجات حضرت اختلاف است ؛ لیکن مشهور آن است که حضرت از سنین 25 سالگى به بعد، شانزده همسر جهت مصالح اسلام و مسلمین انتخاب نمود، که طبق مشهور (15) تمامى آن ها به جز عایشه بیوه بوده اند؛ و در موقع شهادت 9 همسر برایش باقى مانده بود، بنابر مشهور از خدیجه هفت فرزند به نام هاى : قاسم ، زینب ، امّکلثوم ، رقیّه قبل از بعثت و طاهر، عبداللّه و فاطمه بعد از بعثت براى حضرت رسول به دنیا آمد؛ و از دیگر همسرش ماریه تنها یک فرزند به نام ابراهیم بعد از بعثت به دنیا آمد.
و در موقع شهادت تنها فرزندى که برایش به یادگار باقى مانده بود، حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها مى باشد.
نماز آن حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از حمد، همچنین در رکوع و پس از رکوع و در هر سجده و بین دو سجده و بعد از سجده دوّم پانزده مرتبه سوره قدر قرائت مى گردد، که جمعاً 210 مرتبه در هر رکعت باید خوانده شود (16).
بعد از سلام نماز تسبیح حضرت زهراء سلام اللّه علیها خوانده شود و حوائج مشروعه خود را از خداوند متعال درخواست نماید.

مدح و منقبت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله
 

 

مژده یاران که نوبهار آمد گل و سرو و سمن به بار آمد
ابر رحمت در این خجسته بهار گوهر افشان به کوهسار آمد
وه چه عیدى که در طلیعه او عید قرآن و دین نمایان است
عید میلاد جعفر صادق آن که چون آفتاب تابان است
خاتم الانبیاء که خاک درش سرمه چشم اهل عرفان است
این دو میلاد مقترن با هم مورد بحث نکته سنجان است
دین و مذهب از این دو یافت رواج در دو قالب نهفته یک جان است
زین دو عید بزرگ ایمانى تاج فخرى به فرق قرآن است (17)
 

 

 

 

اى خواجه عالم همه عالم به فدایت چون کرده خدا، خلقت عالم ز برایت
ذات تو بود علّت و عالم همه معلول در حقّ تو لولاک از آن گفته خدایت
شد ختم رسالت به تو این جامه زیبا خیّاط ازل دوخته بر قدّ رسایت
در روز جزا جمله رسولان مکرّم از آدم و عیسى همه در تحت لوایت
هنگام سخا چون به عطا دست گشائى صد حاتم طائى شده درویش و گدایت
مردم همه مشتاق به فردوس برینند فردوس برین تا شده مشتاق لقایت
راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب تا صبر و رضا مات شد از صبر و رضایت (18)
 

 

دگرگونى کواکب با ظهور نور هدایت
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسید، پدرش یکى از زنان شریف به نام آمنه بنت وهب را براى همسرى او انتخاب کرد.
آمنه گوید: چون مدّتى از ازدواج من با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم منعقد گردید، هر مقدارى که از دوران حمل مى گذشت ، نه تنها هیچگونه احساس سنگینى و ناراحتى نمى کردم ؛ بلکه شادابى وراحتى غیر قابل وصفى را در خود احساس مى کردم .
تا آن که شبى در خواب ، شخصى را دیدم که به من گفت : اى آمنه ! تو به بهترین خلق خداوند، آبستن گشته اى .
وقتى زمان وضع حمل و زایمان فرا رسید، بدون هیچگونه ناراحتى و دردى ، نوزادم به دنیا آمد.
هنگامى که آن عزیر وارد این دنیا شد زانوها و دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سوى آسمان بلند نمود، در همین حال صدائى را شنیدم که گفت : بهترین و شریف ترین انسان ها به دنیا آمد، او در پناه خداى بى همتا است ، و از شرّ هر ظالم و حسودى در امان خواهد بود.
در همان لحظه ، نورى از من جدا گردید و بین زمین و آسمان را روشن نمود و حالت عجیبى در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طورى که مى دیدم ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شدند.
هنگامى که قُریش ، چنین حالتى را مشاهده کردند، همه در حیرت فرو رفته و مى گفتند: قیامت بر پا شده است ؛ پس همگى نزد یکى از ستاره شناسان معروف به نام ولید بن مغیره رفتند، تا از جریان آگاه گردند.
او گفت : دقّت کنید، اگر ستاره ها با این وضع نابود مى شوند؛ پس قیامت بر پا خواهد شد و گرنه حادثه اى عجیب رخ داده است که در طبیعت تصرّف و دخالت دارد.
سپس پیش یکى دیگر از ستاره شناسان یهودى به نام یوسف رفتند و او چون شاهد دگرگونى ستاره ها بود، گفت : در این شب پیغمبرى به دنیا آمده است که کتاب هاى آسمانى بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرین پیامبر الهى خواهد بود؛ و این دگرگونى موجود در آسمان که ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شوند و از رفتن شیاطین به آسمان ها جلوگیرى مى کنند.
پس چون صبح شد، بزرگان قریش در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح کردند وبه همراه ستاره شناس یهودى یعنى یوسف به طرف منزل آمنه حرکت کردند تا نوزاد عزیز را مشاهده کنند.
همین که به منزل آمنه رسیدند، قنداقه نوزاد روشنائى بخش را آوردند، یوسف نگاهى به چشم و موهاى آن نوزاد یعنى حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله کرد و یقه پیراهن حضرت را گشود و بر شانه اش خال سیاهى با چند مو دید.
با دیدن این علامت ها، یوسف از جاى خود بلند شد، قریش همگى تعجّب کردند ومشغول خنده و مسخره کردن یوسف شدند.
او از جاى برخواست و گفت : این نوزاد، پیامبر خداست که با شمشیر عدالت گستر خویش قیام مى کند و با تمام شِرک و بت پرستى مى ستیزد، و با آمدن این شخص ، نبوّت از قوم بنى اسرائیل قطع خواهد گردید.
پس قریش با شنیدن این خبر همه پراکنده شدند. (19)
فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ علیه السلام مى گوید: چون که نشانه هاى مرگ در عبدالمطّلب آشکار گشت ، خطاب به فرزندان خود گفت : چه کسى سرپرستى و مسئولیّت حمایت از محمّد را مى پذیرد؟
گفتند: او عبدالمطّلب از همه ما هوشیارتر است ، بگو او هر کس را که مى خواهد، خود انتخاب نماید.
عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو، آماده مسافرت به قیامت است ، کدام یک از عموهایت را مایل هستى که متکّفل کارهایت شود؟
پس از آن ، حضرت نگاهى به یکایک افراد نمود و توجّه خاصّى به ابوطالب کرد.
به همین جهت عبدالمطّلب ، ابوطالب را متکفّل کارهاى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، قرار داد.
فاطمه گوید: چون عبدالمطّلب وفات یافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، را به منزل آورد، من خدمتگذار او شدم و او مرا به عنوان مادر صدامى کرد.
در خانه ما درخت خرمائى بود که چون خرماهاى آن مى رسید، چهل بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، مى آمدند و خرماهائى که روى زمین مى ریخت جمع مى کردند ومى خوردند و هر یک از دست دیگرى یا از جلوى او خرمایش را مى ربود؛ ولى من حتّى یک بار هم ندیدم که آن حضرت از بچّه ها خرمائى را بگیرد، یا از جلویشان بردارد و هیچ وقت به حقّ دیگران تجاوز نمى کرد.
و من هر روز مشتى خرما برایش جمع مى کردم ، همچنین کنیزى داشتم که او هم برایش خرما جمع مى کرد، تا آن که روزى حضرت خوابیده بود و ما فراموش کردیم که برایش خرما برداریم و تمامى خرماها را بچّه ها جمع کرده بودند.
پس هنگامى که حضرت از خواب بیدار شد و خرمائى روى زمین نیافت ؛ خطاب به درخت خرما کرد و فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام .
فاطمه مى گوید: دیدم که درخت خم شد به طورى که خوشه هاى آن جلوى حضرت قرار گرفت و تا مقدارى که میل داشت خورد و سپس درخت خرما به حالت اوّل خود بازگشت . (20)

طبابت کودکى درد آشنا، براى پیرى کهن سال
بعد از آن که عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از دنیا رفت ونگه دارى آن حضرت به عمویش ابوطالب واگذار گردید.
پس از چند روزى ، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشکان از درمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى تمام وجود عمویش را فرا گرفته بود، عدّه اى پیشنهاد دادند تا حضرت را نزد راهب نصرانى به نام حبیب برده تا با دعاى او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پیشنهاد آن ها را براى برادرزاده اش حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله بازگو کرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعى نیست ، آنچه مصلحت مى دانى عمل کن .
به همین جهت ابوطالب ، حضرت را طبق تشریفات خاصّى سوار بر شتر نمود و با هم به سمت جایگاه راهب نصرانى حرکت کردند.
موقعى که نزدیک صومعه راهب رسیدند، اجازه ورود خواستند وحبیب راهب به ایشان اجازه داد، وقتى وارد شدند تا لحظاتى هیچ گونه صحبت و سخنى مطرح نگردید.
سپس ابوطالب شروع به سخن نمود و اظهار داشت : برادرزاده ام محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه علیه و آله مدّتى است که به چشم درد مبتلا گردیده وپزشکان از درمان آن عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده ایم تا به درگاه خداوند دعا کنى و چشمان او سالم گردد.
حبیب راهب پس از شنیدن سخنان ابوطالب ، به حضرت رسول خطاب کرد و گفت : بلند شو و نزدیک بیا.
حضرت با این که در سنین کودکى بود، خطاب به راهب کرد و فرمود: تو از جاى خود حرکت کن و نزد من بیا.
ابوطالب حضرت را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : از این سخن و برخورد تعجّب مى کنم زیرا که شما مریض هستى .
حضرت رسول در جواب فرمود: خیر، چنین نیست ، بلکه حبیب راهب مریض است و باید او نزد من آید.
حبیب با شنیدن چنین سخنى از آن خردسال در غضب شد و گفت : اى پسر! ناراحتى و مریضى من در چیست ؟
حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا به مرض پیسى مى باشد و سى سال است که مرتّب براى شفا و بهبودى آن به درگاه خدا دعا مى کنى ولیکن اثرى نبخشیده است .
حبیب با حالت تعجّب گفت : این موضوع را کسى غیر از من و غیر از خدا نمى دانسته است ، در این سنین کودکى چگونه از آن آگاه شده اى ؟!
حضرت در پاسخ به او، فرمود: در خواب دیده ام ؛ حبیب با حالت تواضع گفت : پس بر من بزرگوارى نما و برایم دعا کن تا خدا مرا شفا و عافیت دهد.
بعد از آن ، حضرت پارچه اى را که روى پیشانى و چشم هاى خود بسته بود، باز کرد و نورى عظیم از چهره مبارکش ظاهر گشت که تمامى فضا را روشنائى بخشید؛ و عدّه اى از مردم که در آن مجلس حضور داشتند متوجّه تمام صحبت ها و جریانات شدند.
حضرت فرمود: اى حبیب ! پیراهنت را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت را نگاه کنند و آنچه را گفتم تصدیق نمایند.
هنگامى که حبیب پیراهن خود را بالا زد، حاضران ناراحتى پوستى او را دیدند که به اندازه یک درهم مرض پیسى و کنار آن مقدار مختصرى سیاهى روى پوست بدنش وجود دارد.
در این لحظه حضرت دست به دعا برداشت و چون دعایش پایان یافت ، دست مبارک خود را بر بدن حبیب کشید و با اذن خداوند، شفا یافت ؛ سپس عموى خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اگر تاکنون مى خواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مى کردم و شفا مى یافتم و اینجا نمى آمدم ؛ ولى اکنون دعا مى کنم و شفاى چشم خود را از خداى متعال مسئلت مى نمایم ؛ و چون دست به دعا بلند نمود و دعا کرد، بلافاصله ناراحتى چشم او برطرف شد و اثرى از آن باقى نماند. (21)

با 12 درهم 3 کار مهمّ
مردى حضور رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، آمد وچون متوجّه شد که پیراهن حضرت کهنه و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم به آن حضرت داد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به علىّ علیه السلام فرمود: این درهم ها را بگیر و پیراهنى مناسب براى من خریدارى نما.
علىّ علیه السلام مى فرماید: پول ها را گرفتم و روانه بازار شدم و پیراهنى به دوازده درهم خریده و نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آوردم .
حضرت نگاهى به آن پیراهن انداخت و اظهار داشت : اگر این پیراهن را عوض کنى و فروشنده پس بگیرد، بهتر است .
به همین جهت نزد فروشنده برگشتم و گفتم : رسول اللّه این پیراهن را دوست نداشت ، اگر ممکن است آن را پس بگیر، فروشنده هم پیراهن را تحویل گرفت و پول ها را برگرداند و چون پول ها را خدمت آن حضرت آوردم ، با یکدیگر روانه بازار شدیم تا پیراهنى مطابق میل خود خریدارى نماید.
در مسیر راه کنیزکى را دیدیم که کنارى نشسته و گریه مى کند، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، علّت گریه او را جویا شد؟
کنیز گفت : خانواده ام چهار درهم به من داد که براى ایشان چیزى خریدارى کنم ؛ ولیکن آن ها را گم کرده ام و جراءت برگشتن به منزل راندارم .
در این هنگام حضرت چهار درهم به کنیز داد و فرمود: به خانه ات برگرد.
سپس به بازار رفتیم و حضرت پیراهنى را به چهار درهم خرید و چون آن را پوشید خدا را شکر نمود.
وقتى به سمت منزل مراجعت کردیم ، در بین راه مرد برهنه اى را دیدیم که مى گفت : هر کس مرا بپوشاند، خداوند او را از لباس هاى بهشتى بپوشاند.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پیراهن خریدارى شده را از بدن خود در آورد و به آن مرد برهنه پوشانید، سپس به بازار برگشتیم و حضرت پیراهنى دیگر به همان مبلغ خریدارى کرد و پوشید و شکر خدا را نمود، و چون به طرف منزل مراجعت کردیم ، هنوز آن کنیزک در جاى خود نشسته بود.
حضرت رسول به او فرمود: چرا به منزلت نرفته اى ؟
کنیز پاسخ داد: مى ترسم مرا کتک بزنند، حضرت فرمود: همراه من بیا تا به منزلتان برویم .
پس حرکت کردیم و چون به منزل رسیدیم ، پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله جلوى درب منزل ایستاد و اظهار داشت : ((السّلامُ عَلَیْکُمْ یا اءَهلَ الدّار))؛ کسى جواب نداد، حضرت دومرتبه سلام کرد و باز جوابى نشنید.
و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل منزل داد، از درون منزل جواب آمد: ((وَ عَلَیْکَ السّلامُ یا رَسُول اللّه ورحمة اللّه و برکاته ))؛ رسول خدا فرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم جواب سلام مرا ندادید؟
در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام شما را شنیدیم ، دوست داشتیم که صداى شما را بیشتر بشنویم .
پس از آن پیامبر خدا اظهار داشت : این کنیز شما در آمدن به منزل قدرى تاءخیر داشته است ، از شما مى خواهم او را شکنجه نکنید.
اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به جهت قدوم مبارک شما او را آزاد کردیم .
امام علىّ علیه السلام افزود: چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، چنین دید فرمود: شکر خدا را که چه برکتى در این دوازده درهم قرار داد که دو برهنه پوشیده گشتند ویک بنده آزاد شد. (22)

همه چیز، حتّى انتخاب همسربراى مصلحت دین
باید توجّه داشت که تمامى پیامبران الهى خصوصا پیامبر اسلام و ائمّه اطهار علیهم السلام تمام آنچه انجام مى دادند، بر مبناى مصلحت احکام الهى و عامّه مردم بوده است و نیز آنان منافع و لذایذ شخصى را فداى دین و اجتماع مى کرده اند.
از آن جمله : انتخاب همسر در تشکیلات زندگى ایشان بوده است که تنها مصلحت ، چگونگى گسترش دین و پذیرش و هدایت مردم ، مورد نظر قرار مى گرفته است .
در همین راستا، پیامبر عالیقدر اسلام حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، نیز دوران عنفوان جوانى خود را به پاک ترین و عفیف ترین روش ، سپرى نمود و در سنین 25 سالگى با خدیجه ، آن بانوى مخدّره ازدواج نمود و به دنبال آن پس از مبعوث شدن به مقام والاى نبوّت ورسالت ، جهت مصالح دین مبین اسلام ، همسران دیگرى را نیز انتخاب نمود که همه آن ها جز عایشه بیوه بوده اند. (23)
به هر حال در این که آن حضرت چند همسر جهت مصلحت اسلام و مسلمین برگزید، بین مورّخین و محدّثین اختلاف است ؛ که به مشهور آن اشاره مى کنیم :
1 خدیجه دختر خُوَیْلِد.
2 صفیّه دختر حیّى بن اخطب ، از بنى اسرائیل .
3 عایشه دختر ابوبکر بن ابى قحافه ، از بنى تمیم .
4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از طایفه طىّ.
5 امّ حبیب دختر ابوسفیان بن حرب ، از بنى امیّه .
6 زینب دختر جحش از بنى اسد، از خانواده بنى امیّه .
7 سوده دختر زمعه ، از طایفه بنى اسد.
8 میمونه دختر حارث ، از طائفه بنى هلال .
9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى امیّه ، از طایفه مخزوم .
10 جویریه دختر حارث .
11 خوله دختر حکیم سلیمى .
12 زینب دختر خزیمة بن حارث .
13 ماریه قبطیّه .
14 ریحانه خندقیّه .
15 زینب دختر ابى الجون کندى .
و در هنگام رحلت و شهادت حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله ، تعداد 9 همسر برایش باقى مانده بود، و از تمامى آن ها فقط داراى هشت فرزند، چهار پسر و چهار دختر گردید. (24)
و در موقع رحلت ، تنها فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، مادر تمام ائمّه اطهار علیهم السلام و مادر سادات بنى الزّهراء برایش به یادگار باقى ماند. (25)

جبرئیل و نقش انگشتر
زید بن علىّ از پدرش امام سجّاد زین العابدین علیه السلام حکایت نماید:
روزى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام داد و فرمود: این انگشتر را نزد حکّاک برده ، به او بگو که بر نگین آن : ((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام آن انگشتر را گرفت و پیش حکّاک برد واظهار داشت : بر نگین این انگشتر نقش کلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حکّاکى کَنْده کارى نما.
حکّاک آن را پذیرفت ولیکن در هنگام کار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.
هنگامى که امام علىّ علیه السلام خواست انگشتر را بگیرد، دقّت نمود؛ و چون دید نقش ، غیر از چیزى است که دستور داده بود، به او فرمود: من چنین موضوعى را نگفته بودم .
حکّاک اظهار داشت : بلى ، صحیح مى فرمائى ؛ ولیکن دستم به اشتباه رفت .
پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آورد واظهار داشت : یا رسول اللّه ! حکّاک آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است که دستش خطا رفته است .
در این لحظه پیامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارک خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه کرد، دید زیر آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).
پس به همین جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فزونى یافت ، در همین بین جبرئیل امین علیه السلام نازل شد و رسول خدا جریان را براى او بازگو نمود.
جبرئیل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را که تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را که ما خواستیم نوشتیم . (26)

چگونگى دوّمین شوهر
مرحوم شهید ثانى در کتاب خود به نام مسکّن الفؤ اد از امّ سلمه حکایت نموده است :
روزى اوّلین همسرش ابو سلمه به محضر مبارک رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد، همین که شوهر به منزل مراجعت کرد به همسرش امّ سلمه گفت : مطلبى را از آن حضرت شنیدم که بسیار مسرور و شادمان گشتم .
امّ سلمه گوید: به او گفتم : آن مطلب چیست که این قدر باعث شادى تو شده است ؟
شوهرش اظهار داشت : حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: هرگاه مصیبتى بر شما وارد شد و یکى از افراد خانواده تان فوت نمود؛ چنانچه بگوئید: ((إ نّا للّه و انّا الیه راجعون ))؛ خدایا! مرا در این مصیبت پاداش نیک عطا فرما، و بهتر از آن را جایگزین گردان ؛ پس خداوند دعاى او را مستجاب مى نماید.
امّ سلمه گوید: من آن جمله را حفظ کردم و چون بعد از مدّتى شوهرم ابو سلمه از دنیا رفت ، همان جمله را بر زبان جارى کردم و پس از گفتن آن جمله ، در فکر فرو رفته و با خود گفتم : مگر بهتر از این شوهرى که داشتم ، مقدّر من مى شود؟!
و چون عدّه وفات را سپرى کردم ، روزى داخل منزل مشغول دبّاغى پوست بودم که ناگهان متوجّه شدم رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله اجازه ورود مى طلبد.
و من به آن حضرت اجازه دادم ، وقتى آن بزرگوار وارد منزل شد، در گوشه اى نشست و پس از لحظه اى سکوت ، به من پیشنهاد ازدواج داد که به او شوهر کنم .
در جواب گفتم : یا رسول اللّه ! من زنى غیور هستم ، مى ترسم کارى کنم که موجب آزار شما گردد، همچنین من در سنّ و سالى هستم که دوران زناشوئى را سپرى کرده و داراى خانواده اى بسیار هستم .
حضرت فرمود: سنّ و سال براى من و تو مطرح نیست و من تمام اعضاء خانواده ات را متکفّل مى شوم .
پس از آن پیشنهاد حضرت را پذیرفتم و به ازدواج ایشان در آمدم و خداوند دعایم را که هنگام مرگ اوّلین شوهرم خواسته بودم مستجاب نمود. (27)

مرگ ابراهیم و برداشتن سه سُنّت
امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
چون ابراهیم فرزند حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در سنین هیجده ماهگى در گذشت ، سه سُنّت و سیره براى مسلمان ها تحقّق یافت :
هنگامى که ابراهیم قبض روح شد؛ خورشید، گرفتگى پیدا کرد و کُسوف شد، مردم گفتند: کسوفِ خورشید به جهت مرگ ابراهیم پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى باشد.
حضرت رسول با شنیدن چنین سخنى بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود: گرفتگى خورشید و ماه ، دو نشانه از آیات الهى هستند که به دستور خداوند متعال واقع مى شوند و ارتباطى با مرگ یا حیات کسى ندارند؛ پس هر زمانى که چنین علامت و حادثه اى رخ دهد نماز آیات بخوانید.
و چون از منبر فرود آمد، با جمعیّت نماز کسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به حضرت امیر المؤ منین علىّ علیه السلام ، کرد و فرمود: فرزندم ابراهیم را غسل ده و کفن کن تا آماده دفن او گردیم .
پس هنگامى که خواستند ابراهیم را دفن کنند، مردم گفتند: رسول خدا بجهت غم و اندوهى که در مرگ فرزند خود دارد نماز میّت را فراموش کرده است ، وقتى سر و صداى مردم به گوش حضرت رسید، از جاى خود بر خاست و ایستاد؛ سپس اظهار داشت :
جبرئیل مرا بر گفتگوى شما آگاه نمود؛ ولى چون خداوند متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاى هر نماز یک تکبیر براى اموات گفته مى شود، آن امواتى که نماز بر آن ها واجب بوده باشد یعنى ؛ به حدّ بلوغ و تکلیف رسیده باشند.
پس از آن فرمود: یا علىّ! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهیم را در لحد بگذار؛ چون علىّ علیه السلام ، ابراهیم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: دیگر نباید کسى فرزند خود را داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه علیه چنین نکرد.
در این هنگام نیز حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: اگر کسى فرزند مرده خود را داخل قبر بگذارد، حرام نیست ؛ مشروط بر آن که مطمئن باشد که شیطان ایمان او را نگیرد و جزع و بى تابى نکند و کلماتى کفرآمیز بر زبان خود جارى ننماید.
امام کاظم علیه السلام در پایان افزود: پس از این جریان مردم همه متفرّق شدند و رفتند. (28)

تعلیم وضوء و نماز در 33 سالگى
علىّ بن ابراهیم قمىّ که یکى از روات و مفسّرین و از معتمدین مى باشد حکایت کند:
هنگامى که پیامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه علیه و آله مدّت سى و سه سال از عمر مبارکش سپرى شد، در خواب صدائى را شنید و حسّ کرد که شخصى کنارش مى آید ومى گوید: یا رسول اللّه !
همچنین در حال چوپانى ، بین کوه هاى مکّه حرکت مى نمود، ناگهان شخصى را دید که او را مخاطب قرار داده است و مى گوید: یارسول اللّه !
حضرت اظهار داشت : تو کیستى ؟
آن شخص پاسخ داد: من جبرئیل هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا آن که تو را به عنوان رسول و پیامبر خود برگزیند.
حضرت این موضوع را پنهان داشت تا زمانى که جبرئیل مقدارى آب از آسمان آورد و گفت : اى محمّد! با این آب وضو بگیر.
و کیفیّت آن را در شستن صورت و دست ها از آرنج تا انگشتان ومسح سر و پاها، همچنین رکوع و سجود را به حضرت تعلیم داد.
پس از آن ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام به محضر حضرت رسول صلوات اللّه علیه وارد شد و او را در حالت خاصّى مشاهده کرد.
و چون مدّت چهل سال از عمر مبارکش گذشته بود، علىّ علیه السلام حضرت را در آن حالت دید، اظهار داشت : یا اباالقاسم ! این چه عملى است که انجام مى دهى ؟
حضرت فرمود: این نمازى است که خداوند متعال مرا بر آن دستور داده است .
پس در همان لحظه علىّ علیه السلام در کنار حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، براى انجام نماز ایستاد.
سپس خدیجه سلام اللّه علیها، نیز اسلام آورد و با آن دو ایستاد و نماز بجاى آورد.
مدّتى بدین منوال گذشت و آن سه نفر هر روز با هم نماز مى خواندند، تا آن که روزى ابوطالب به همراه جعفر وارد شد و دید حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و علىّ علیه السلام و خدیجه سلام اللّه علیها در حال انجام نماز هستند.
ابوطالب به جعفر گفت : کنار آن ها بایست و با ایشان نماز بگذار وجعفر با ایشان مشغول خواندن نماز شد. (29)

نجات جوان با رضایت مادر
مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت نماید:
روزى به رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، خبر دادند که فلان جوان مسلمان ، مدّتى است در سکرات مرگ و جان دادن به سر مى برد ونمى میرد.
چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافت ، فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه ))؛ ولى مثل این که زبان جوان قفل شده باشد ونمى توانست حرکت دهد، حضرت چند بار تکرار نمود و جوان بر گفتن کلمه طیّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر نبود.
زنى در کنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آیا این جوان مادر دارد؟
پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آیا از فرزندت ناراحت و ناراضى مى باشى ؟
گفت : آرى ، مدّت پنج سال که است با او سخن نگفته ام .
حضرت پیشنهاد داد: از فرزندت راضى شو. عرض کرد: به احترام شما از او راضى شدم و خداوند نیز از او راضى باشد.
سپس حضرت به جوان فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در این موقع آن جوان سریع کلمه طیّبه را بر زبان خود جارى کرد.
بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت کن ، اکنون چه مى بینى ؟
عرض کرد: مردى سیاه چهره با لباس هاى کثیف و بدبو همین الا ن در کنارم مى باشد و سخت گلوى مرا مى فشارد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، اظهار نمود: بگو:
((یا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسیرَ، وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثیرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْیَسیرَ، وَاعْفُ عنّىِ الْکَثیرَ، إ نّکَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحیم )).
یعنى ؛ اى کسى که عمل ناچیز را پذیرا هستى ، و از خطاهاى بسیار در مى گذرى ، کمترین عمل مرا بپذیر و گناهان بسیارم را به بخشاى ؛ همانا که تو آمرزنده و مهربان هستى ،
وقتى جوان این دعا را خواند، حضرت فرمود: اکنون چه مى بینى ؟
گفت : مردى خوش چهره و سفید روى و خوش بو با بهترین لباس ، در کنارم آمد و با ورود او، آن شخص سیاه چهره رفت .
حضرت فرمود: بار دیگر آن جملات را بخوان ، وقتى تکرار کرد.
و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر برکت پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، نجات یافت و سعادتمند گردید. (30)

دو کار بسیار مهمّ ؟!
امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات اللّه علیه حکایت کند:
در آن روزهائى که حضرت ، در بستر مرض و آن ناراحتى که سبب فوت و شهادت حضرتش شد، به بعضى از اطرافیان خود فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، عایشه شخصى را به دنبال پدرش ابوبکر فرستاد و چون او وارد شد حضرت رسول صورت خود را از او برگرداند و اظهار داشت :
دوست مرا بگوئید بیاید، پس حفصه شخصى را به دنبال پدرش عمر فرستاد و چون عمر وارد شد، نیز حضرت صورت خود را برگرداند و فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، در این هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، شوهرش علىّ بن ابى طالب علیه السلام را به حضور پدرش فرستاد؛ چون علىّ علیه السّلام وارد شد حضرت از جاى برخواست و از ورود علىّ علیه السلام تجلیل نمود و او را در بغل گرفته و به سینه خود چسبانید.
پس از آن علىّ علیه السلام اظهار داشت : پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله هزار حدیثِ علمى به من تعلیم نمود که از هر یک از آن ها هزار رشته دیگر باز مى شود تا جائى که من و پیامبر عرق کردیم و عرق آن حضرت بر من و عرق من بر آن حضرت جارى گشت . (31)
هچنین شاذان قمّى در کتاب خود آورده است :
روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود نشسته بود که ناگهان شخصى از طایفه بنى تمیم به نام مالک بن نویره به حضور ایشان وارد شد و به آن حضرت خطاب کرد و اظهار داشت : ایمان و مبانى اسلام را به من تعلیم فرما تا با عمل به آن رستگار گردم .
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: باید شهادت دهى بر این که خدائى جز خداى یکتا نیست و او شریکى ندارد، همچنین گواهى دهى که من محمّد رسول خدا هستم ، دیگر آن که روزى پنج مرتبه نماز بخوانى و ماه رمضان را روزه بگیرى و زکات و خمس اموالت را بپردازى و حجّ خانه خدا انجام دهى ، ضمناً در مجموع ولایت و امامت جانشین مرا که علىّ بن ابى طالب و یازده فرزندش مى باشند بپذیرى .
و احکام و دستورات اسلام را مورد عمل قرار دهى و موارد حلال و حرام را رعایت نمائى و حقّ کسى را ضایع و پایمال نکنى .
حضرت پس از آن که بسیارى از دیگر احکام و حقوق فردى و اجتماعى را برشمرد و تذکراتى را بیان نمود، مالک بن نویره عرضه داشت : یا رسول اللّه ! من خیلى فراموش کار هستم ، تقاضامندم یک مرتبه دیگر آن ها را تکرار فرما، حضرت هم قبول نمود و آنچه را فرموده بود بازگو نمود.
و چون مالک بن نُوَیره خواست از محضر مبارک رسول خدا خارج شود، حضرت فرمود: هر کس بخواهد یکى از مردان بهشتى را ببیند، به این شخص نگاه کند.
ابوبکر و عمر که در آن مجلس حضور داشتند بلند شدند و با سرعت به دنبال مالک حرکت کردند؛ وقتى به او رسیدند، گفتند: رسول خدا فرمود: تو اهل بهشت هستى ، اینک از تو تقاضامندیم از درگاه خداوند براى ما استغفار و طلب آمرزش نما.
مالک گفت : رحمت و آمرزش خداوند شامل شما نگردد، چون رسول خدا را که صاحب شفاعت و مقرّب الهى است رها کرده اید و به من پناه آورده اید.
لذا ابوبکر و عمر با ناراحتى برگشتند و پیش از آن که حرفى بزنند، حضرت تبسّمى نمود و فرمود: به راستى سخن حقّ تلخ است . (32)

دو بر خورد متفاوت ،نسبت به یک خواهر وبرادر
علاّمه مجلسى در حدیثى به نقل از صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم ، آورده است :
روزى پیامبر الهى در منزل خویش نشسته بود؛ که خواهر رضاعى آن حضرت بر ایشان وارد شد.
چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، نگاهش به وى افتاد از دیدار او شادمان گشت و رو انداز خود را براى او پهن کرد تا خواهرش بر روى آن بنشیند.
پس از آن ، رسول خدا صلوات اللّه علیه با تبسّم و خوش روئى با خواهر خود مشغول سخن گفتن شد، بعد از گذشت لحظاتى خواهر حضرت از جاى برخاست و از حضور مبارک آن بزرگوار خداحافظى کرد و رفت .
روزى دیگر، برادر آن زن که برادر رضاعى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، نیز محسوب مى شد بر آن حضرت وارد شد، ولیکن آن حضرت برخورد و خوش روئى را که با خواهرش ‍ انجام داده بود با برادرش اظهار ننمود.
اصحاب حضرت که شاهد بر این جریان بودند، به پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، عرضه داشتند: یا رسول اللّه ! چرا در برخورد بین خواهر و برادر مساوات را رعایت ننمودى و میان آن دو نفر تفاوت قائل شدى ؟!
حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون خواهرم نسبت به پدرش بیشتر اظهار علاقه و محبّت مى کرد، من نیز این چنین او را تکریم و احترام کردم .
ولى چون پسر نسبت به پدرش بى اعتنا بود، لذا این چنین با او برخورد و بى اعتنائى شد (33).

دنیا در نظر مردان خدا
هچنین مرحوم علاّمه مجلسى رحمة اللّه تعالى علیه ، به نقل از یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام به نام محمّد بن سنان حکایت کند:
از حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم شنیدم ، که در جمع اصحاب خود مى فرمود:
روزى شخصى به محضر مبارک محمّد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله وارد شد، در حالى که حضرت روى حصیرى دراز کشیده بود و سر مبارک خود را بر بالشى از لیف خرما نهاده بود و استراحت مى کرد.
همین که پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، متوجّه ورود آن شخص گردید، از جاى خویش بلند شد و نشست و خواست دستى بر صورت و بدن خود بکشد که آن شخص مشاهده کرد که حصیر بر بدن مبارک حضرت و نخ ‌هاى لیف بر صورت نورانیش اءثر گذاشته است .
با خود گفت : قیصر و کسرى روى پارچه هاى ابریشمى و مخمل مى خوابند و هنوز به این زندگى تشریفاتى که دارند راضى و قانع نیستند، ولى شما با این مقام والا و عظیم بر روى حصیر مى نشینى و بر لیف خرما مى خوابى ؟!
و چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، متوجّه افکار آن شخص شد، او را مخاطب قرار داد و فرمود:
توجّه داشته باش که ما از آن ها بهتر و برتریم .
به خدا قسم ! ما با دنیا و اءشیاء آن رابطه اى نداریم ؛ چون مَثَل ما در این دنیا همانند سواره اى است که بر درختى سایه دار عبور کند، سپس جهت استراحت کنار آن درخت فرود آید و زیر سایه اش بنشیند؛ و چون به مقدار کافى استراحت کرد آن را رها کند و به دنبال مقصد خویش به راه افتد. (34)

گزارشى از حوادث گیتى
مرحوم شیخ طوسى رحمة اللّه علیه به نقل از امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه ، حکایت نماید:
در اواخر عمر پر برکت یامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، خداوند متعال بر آن حضرت وحى فرستاد: مدّت عمر و حیات تو در حال سپرى شدن است ، پس براى ملاقات با پروردگارت آماده باش .
پیامبر خدا دست هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود و اظهار داشت : خداوندا! وعده اى را که داده بودى انجام نگرفته ، با این که هیچ گاه در وعده هاى تو خلافى نبوده است .
خداوند وحى فرستاد: یا محمّد! به همراه کسى که مورد اعتماد و اطمینان خودت باشد، به سمت کوه اُحد بیا.
حضرت دو مرتبه دست هاى خود را به سمت آسمان بلند نمود و همان سخنان را تکرار کرد.
در این هنگام وحى آمد: به همراه پسر عمویت علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه علیه به سمت کوه اُحد بیائید و از آن بالا بروید و پشت به قبله کنید و خودت حیوانات وحشى را صدا کن تا پاسخ گویند؛ سپس یکى از آن ها را بگیر و آن را تحویل پسر عمویت ده تا سر آن را بریده و از گردن ، پوست آن را کنده و وارونه نمائید؛ که دباغى شده خواهد بود.
بعد از آن مَلَک روح و جبرئیل به همراه قلم و دوات وارد مى گردند وتمامى حوادث گذشته و آینده را برایت گزارش مى دهند و آن ها را براى پسر عمویت بازگو نما تا بنویسد و هرگز این پوست و مرکّب و نوشته هایش فاسد و نابود نخواهد شد؛ بلکه همیشه تازه و قابل استفاده مى باشد.
پس از آن ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله طبق آنچه ماءمور شده بود، به همراه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام حرکت کرد تا به بالاى کوه اُحد رسید وماءموریّت خود را انجام داده و هنگامى که خواستند پوست حیوان را بِکَنند، جبرئیل به همراه مَلک روح و تعداد بسیارى از ملائکه واردشدند.
همین که پوست حیوان سلاّ خى شد، علىّ علیه السلام آن را جلوى خود نهاد، در همین لحظه قلم و دواتى که درون آن مرکّب سبز رنگ و منوّر بود کنار آن حضرت حاضر شد و گزارشاتى به عنوان وحى نازل گردید و پیامبر اکرم آن ها را به عنوان إ ملا براى پسر عمویش بازگو مى نمود و ایشان مى نوشت .
امام کاظم علیه السلام افزود: بیان اوصاف و حالات تمامى زمان ها و لحظات گوناگون جهان ، همچنین کلیّه حوادث و جریاناتى که تا برپائى قیامت رخ مى دهد، و تفسیر و تشریح جمیع موجودات عالم هستى از جهت منافع و مضرّات ، در آن گزارشات وجود داشت و هیچکس غیر از مقرّبین و اولیاء خداوند از آن ها آگاهى ندارند.
و در ضمن آن گزارشات ، چگونگى حالات بندگان صالح وذرارى رسول اللّه و نیز دشمنان و مخالفان به طور مشروح نسبت به هر زمان ومکان وارد شده است .
پس از آن نسبت به مصائب و فتنه هاى بعد از رسول خدا سخنانى به میان آمد و چون حضرت ، در مورد وظایف خود کسب تکلیف نمود؛ در جواب گفته شد: باید صبر و بردبارى پیشه کنید.
همچنین تمامى اوصیاء واولیاء و شیعیان و دوستانشان توصیه به صبر واستقامت شدند تا آن هنگامى که فرج اهل بیت یعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه فرجه الشّریف فرا رسد و ظهور نماید.
و در پایان پیرامون علائم ظهور حضرت مهدى علیه السلام و چگونگى حکومت بنى هاشم به طور کامل مطالبى بیان گردید. (35)

بیچاره شدن فرزندى ثروتمند
امام حسن عسکرى علیه السلام به نقل از امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام حکایت فرماید:
روزى پیرمردى به همراه فرزندش نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد.
پیرمرد با گریه و زارى عرضه داشت : یا رسول اللّه ! من پسرم را بزرگ کردم و هزاران رنج و زحمت برایش متحمّل شدم و از مال و ثروت خود، او را کمک کردم تا آن که مستقلّ و خودکفا گردید، ولى امروز که من ضعیف و ناتوان گشته ام و تمام اموال و هستى خود را از دست داده ام ، او از هر گونه کمکى به من دریغ مى کند و حتّى لقمه نانى هم به من نمى دهد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله خطاب به فرزند کرد و فرمود: تو در این مورد چه جوابى دارى ؟
گفت : یا رسول اللّه ! من چیزى زاید بر مخارج خود و عائله ام ندارم .
حضرت به پدر فرمود: اکنون چه مى گوئى ؟
گفت : یار سول اللّه ! او داراى چندین انبار گندم و جو و کشمش مى باشد و نیز کیسه هائى پر از درهم و دینار دارد.
رسول خدا به فرزند فرمود: چه پاسخى دارى ؟
اظهار داشت : یا رسول اللّه ! او اشتباه مى کند، چون من هیچ ندارم .
در این هنگام ، حضرت رسول خطاب به فرزند کرد و فرمود: از عذاب خداوند بترس و نسبت به پدرت که آن همه براى تو زحمت کشیده است ، نیکى و احسان کن .
پسر گفت : یا رسول اللّه ! من چیزى ندارم .
حضرت فرمود: این ماه از بیت المال به او کمک مى کنیم ؛ ولى از ماه آینده باید پدرت را کمک نمائى و به یکى از اصحاب خود به نام اُسامة بن زید دستور داد تا صد درهم به آن پیر مرد بپردازد.
در پایان ماه ، پدر دو مرتبه به همراه پسر خود نزد رسول خدا آمد وعرضه داشت : یا رسول اللّه ! فرزندم چیزى به من نداد و پسر همچنین گفت : من چیزى ندارم .
حضرت به فرزند اشاره نمود: که تو داراى ثروت بسیارى هستى ؛ ولى با این برخوردى که نسبت به پدرت دارى ، همین امروز فقیر و تهى دست خواهى شد.
همین که فرزند از نزد حضرت برگشت متوجّه شد که داد و فریاد افرادى که در همسایگى انبارهاى آذوقه او هستند، بلند است .
و هنگامى که چشمشان به پسر پیرمرد افتاد فریاد زدند: بوى گندیده انبارهاى تو به همه ما اذیّت و آزار مى رساند.
و او را مجبور کردند تا اجناس فاسد شده انبارهایش را تخلیه کند؛ او نیز چندین کارگر گرفت و با پرداخت پولى بسیار، آن اجناس فاسدشده را در بیابان هاى شهر تخلیه کرد.
و چون به کیسه هاى طلا و نقره اندوخته شده مراجعه کرد، آن ها را چیزى جز سنگ و ریگ ندید و تمام زندگى و ثروت او تباه گردید وسخت در تنگ دستى قرار گرفت ، به طورى که حتّى محتاج لقمه نانى براى شام خود گردید و در نهایت مریض و رنجور شد.
سپس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، در رابطه با اداء حقوق والدین چنین فرمود: مواظب باشید که پدر و مادر خود را ناراحت و غضبناک نکنید و راضى نباشید که آنان نیازمند و محتاج گردند؛ وگرنه بدانید که غیر از عذاب دنیا نیز در قیامت به عقاب دردناک الهى مبتلا خواهید شد. (36)

ارزش مرض براى مؤ من
حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام حکایت فرماید:
روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى کرد.
یکى از افرادى که در آن جمع حضور داشت ، از آن حضرت سؤ ال کرد: یا رسول اللّه ! امروز شما را دیدم که سر خود را به سوى آسمان بلند کردى و تبسّم نمودى ؟!
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بله ، درست است چون که متعجّب شدم از دو فرشته و ماءمور الهى که از آسمان بر زمین وارد شدند تا اعمال یکى از بندگان خدا را - که هر روز نماز خود را به موقع انجام مى داد - در نامه عملش بنویسند.
لیکن چون آن شخص را در محلّ عبادت خود نیافتند، هر دو فرشته به آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى پروردگار عرضه داشتند: پروردگارا! بنده مؤ من تو را در محلّ عبادتش نیافتیم ؛ بلکه او در بستر بیمارى افتاده بود.
در این هنگام خداوند متعال فرمود: بنویسید، اعمال و عبادات بنده ام را تا زمانى که او در پناه من ، مریض و ناتوان از عبادت و دیگر کارها است ، همانطورى که در حال سلامتى ، او عبادت مرا انجام مى داد و شما اعمال و حسنات او را مى نوشتید.
سپس در پایان فرمایش خود افزود: همانا بر من لازم است ، پاداش بنده ام را در حال مریضى نیز بپردازم ؛ همچنان که در حالِ سلامتى او چنین مى کرده ام . (37)

دو خاطره آموزنده مهمّ
مرحوم کلینى به نقل از امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرماید:
روزى سه نفر زن حضور پیامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شدند.
اوّلین نفر از ایشان اظهار داشت : یا رسول اللّه ! شوهر من گوشت نمى خورد، دیگرى گفت : شوهرم بوى خوش عطر استفاده نمى کند، سوّمى عرض کرد: یا رسول اللّه ! شوهرم با من نزدیکى نمى کند.
حضرت رسول از شنیدن چنین سخنانى ناراحت شد و به سمت مسجد حرکت نمود، پس از وارد شدن به مسجد در جمع اءصحاب ، بالاى منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى چنین فرمود:
چه شده است ! شنیده ام که بعضى از دوستان من گوشت نمى خورند و عدّه اى بوى خوش استعمال نمى کنند و بعضى دیگر با زنان خود هم بستر نمى گردند.
همه بدانید که مَنِ رسول اللّه گوشت مى خورم و بوى خوش استفاده مى کنم و با زنان خود هم بستر مى شوم .
پس هرکس از روش من در تمام جهات زندگى روى گردان باشد، من از او بیزار خواهم بود. (38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
عبداللّه بن عبّاس پسر عموى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، حکایت کند:
روزى عقیل نزد رسول خدا حضور داشت و حضرت بسیار نسبت به ایشان اظهار علاقه و محبّت مى نمود، علىّ بن ابى طالب علیه السلام وارد شد و اظهار نمود: یا رسول اللّه ! آیا عقیل مورد علاقه و اطمینان شما است ؟
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: آرى ، به خدا سوگند! من او را به دو جهت دوست دارم : یکى به جهت خودش و دوّم به جهت دوستیش با ابوطالب .
و سپس افزود: همانا فرزندش مسلم در محبّت و دفاع از فرزندت حسین علیه السلام کشته خواهد شد و مؤ منین براى او گریان خواهند گشت و ملائکه ها بر او درود خواهند فرستاد.
ابن عبّاس مى افزاید: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پس از این سخنان گریان شد و اشکِ چشم هایش ، بر صورت مبارکش جارى گشت و سپس فرمود: من شکایت غاصبین و ظالمین بر اهل بیتم را به خداى سبحان مى کنم . (39)

جوان گمراه ، سعادتمند شد!
جابر بن یزید جعفى به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام حکایت کند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یک جوان یهودى نزد خانواده خود که همه یهودى بودند مى زیست .
این جوان در بسیارى از روزها نزد رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله مى آمد و چنانچه حضرت کارى داشت ، به ایشان کمک و همکارى مى کرد. و چه بسا پیامبر خدا صلوات اللّه علیه ، براى رؤ ساى قبائل و یا دیگر اشخاص نامه مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه نامه ها را براى آن افراد مى فرستاد.
پس از گذشت مدّتى بدین منوال ، جوان چند روز به ملاقات حضرت رسول نیامد، به همین جهت حضرت جویاى حال جوان نامبرده گردید؟
گفتند: مدّتى است که مریض مى باشد و در بستر بیمارى افتاده است ؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله به همراه بعضى از یارانش براى عیادت ، به سمت منزل آن جوان حرکت کردند، همین که وارد منزل شدند، دیدند که جوان در بستر خوابیده و چشم هاى خود را بسته است ، و چون حضرت او را صدا زد، جوان چشم هاى خود را باز کرد و گفت : لبّیک یا اباالقاسم !
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: شهادت بر یگانگى خدا و رسالت من بده و بگو:
((اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه )).
پدر جوان که نیز یهودى بود بر بالین پسرش نشسته بود، جوان نگاهى به پدر کرد و لب از لب نگشود.
بار دیگر حضرت رسول سخن خود را تکرار نمود و باز جوان نگاهى به پدر خود کرد و همان طور ساکت ماند، در مرحله سوّم حضرت پیشنهاد خود را مطرح نمود و جوان متوجّه پدر خود گردید.
پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه مى خواهى انجام ده و هر چه مى خواهى بگو، جوانى که تا آن لحظه گمراه بود، لب به سخن گشود: ((اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّک محمّد رسُول اللّه )) و با اسلام آوردن ، سعادتمند و هدایت یافت ؛ و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به همراهان خود فرمود: او همانند ما مسلمان گردید، او را غسل دهید، کفن کنید تا بر او نماز بخوانیم و دفنش نمائیم .
و سپس اظهار داشت : الحمدللّه که توانستم یک نفر را از گمراهى و آتش جهنّم نجات دهم . (40)

عشق به خدا، یا رسول
محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند:
روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به همراه برخى از اصحاب خود از محلّى عبور مى نمود که به نوجوانى برخوردند و پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به آن نوجوان سلام کرد.
نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید؛ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به او خطاب نمود و فرمود: آیا مرا دوست دارى ؟
گفت : آرى ، به خدا قسم ! تو را دوست دارم .
حضرت فرمود: همانند چشمانت ؟
گفت : بهتر و بیشتر.
حضرت افزود: همانند پدرت ؟
گفت : بیشتر.
فرمود: همانند مادرت ؟
گفت : بیشتر
نیز فرمود: همانند جان خودت ؟
گفت : یا رسول اللّه ! بیشتر از هر چیزى ، به تو علاقه مندم و تو را دوست دارم .
در این هنگام حضرت اظهار نمود: آیا همانند پروردگارت و خدایت مرا دوست دارى ؟
نوجوان در این لحظه اظهار داشت : خدا، خدا، خدا، نه ؛ یا رسول اللّه ! هیچ چیزى در مقابل خداوند متعال ارزش ندارد و هیچکس را بر او برترى و فضیلتى نیست ؛ یا رسول اللّه ! تو را به جهت عشق و ایمان به خدا دوست دارم .
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله با شنیدن چنین سخن و اعتقادى راسخ ، متوجّه همراهان خود شد و فرمود: شما نیز این چنین عشق و ایمان داشته باشید و خدا را این چنین دوست بدارید؛ چه این که آنچه ازنعمت ها و سلامتى در اختیار دارید، همه از الطاف خداوند متعال است .
سپس افزود: و اگر مرا دوست دارید، باید به جهت دوستى و ایمان به خداى سبحان باشد. (41)

کشف اسرار با مَرکب آسمانى !
حضرت موسى بن جعفر به نقل از پدران بزگوارش علیهم السّلام ، از جابر بن عبد اللّه انصارى حکایت نماید:
روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به مسجد آمد و نزد ما نشست و فرمود: برنامه اى از طرف خداوند متعال نازل شده است ، جهت اجراء آن علىّ بن ابى طالب علیه السلام را بیاورید.
پس سلمان فارسى به دنبال آن حضرت رفت ، هنگامى که علىّ علیه السلام نزد رسول خدا صلوات اللّه علیه آمد، با یکدیگر خلوت کرده و مطالب سرّى را براى علّى علیه السلام بیان نمود و ما متوجّه آن سخنان نشدیم ، فقط مشاهده کردیم که حضرت رسول سخت عرق کرده و قطرات عرق از پیشانى و صورت مبارکش ، همچون دانه هاى درِّ شفّاف سرازیر است
و چون اسرار ایشان پایان یافت ، به حضرت علّى علیه السلام فرمود: آن ها را حفظ و رعایت نما که بسیار مهمّ خواهد بود.
بعد از آن اظهار نمود: اى جابر! ابوبکر و عمر را بگو تا نزد ما آیند.
پس به سراغ آن ها رفتم و پیام حضرت رسول را رساندم ؛ و هر دو حاضر شدند، سپس حضرت فرمود: به عبدالرحمان هم بگوئید بیاید؛ او هم آمد.
بعد از آن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به سلمان فارسى خطاب کرد و فرمود: برو نزد امّ سلمه و یک عدد فرش خیبرى از او بگیر و بیاور.
وقتى سلمان فارسى آن فرش را آورد، حضرت دستور داد تا فرش را پهن کنند و هر نفر در گوشه اى ، روى آن بنشیند؛ پس ابوبکر و عُمر و عبدالرحمان در سه گوشه آن نشستند.
و بعد از آن حضرت رسول با سلمان فارسى خلوت کرد و اسرارى را برایش بیان نمود و در پایان فرمود: در چهارمین گوشه فرش بنشین ؛ و به حضرت علّى علیه السلام نیز دستور داد: در میانه و وسط آن فرش بنشین ؛ وآنچه برایت گفتم بگو، که در این صورت بر هر کارى و هر حرکتى قادر خواهى شد. در این لحظه ، آن سه نفر گفتند: این از خصوصیّات علىّ است ؟!
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: بلى ، قدر و منزلت او را بشناسید و احترام او را رعایت کنید.
جابر انصارى گوید: بعد از آن ، فرش حرکت کرد و در آسمان ها به پرواز در آمد و چون پس از مدّتى به زمین باز گشت ، از سلمان فارسى شنیدم که گفت :
پس از پرواز به آسمان ها، در گوشه اى از زمین کنار غارى فرود آمدیم و طبق دستور حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به ابوبکر گفتم : به افرادى که داخل غار هستند، سلام کن و چون سلام کرد جوابى نشنید.
سپس به عمر گفتم که سلام کند، او هم پس از سلام جوابى نشنید، همچنین عبدالرحمان سلام کرد و نیز جوابى داده نشد، بعد از آن خودم سلام کردم و جواب سلام من نیز داده نشد.
در نهایت به حضرت علىّ علیه السلام عرضه داشتم : اکنون شما بر اهل غار سلام نمائید؛ و چون همانند دیگران سلام کرد ناگهان درب غار گشوده شد و صدائى از درون آن به گوش ‍ رسید و نورى نمایان گردید به طورى که آن سه نفر از وحشت پا به فرار گذاشتند.
من به ایشان گفتم : آرام باشید، فرار نکنید تا ببینیم چه خواهد شد و آن ها چه مى گویند.
سپس حضرت علىّ علیه السلام به اهالى درون غار خطاب نمود و فرمود: سلام بر شماها که به خداى یکتا ایمان آورده اید.
در همین لحظه از درون غار گفته شد: سلام بر تو اى امام متّقین !
ما شهادت مى دهیم که پسر عمویت پبامبر خدا است و تو امام و پیشواى مسلمین هستى ؛ و ولایت و خلافت پس از رسول خدا تنها مخصوص تو است نه دیگران .
بعد از آن ، هر سه نفر به حضرت علىّ علیه السلام گفتند: ما نیز به آنچه اهل غار اظهار داشتند، ایمان داریم ؛ ولى هنگام باز گشت نزد رسول اللّه ، براى ما شفاعت نما؛ شاید که از ما راضى شود.
پس از آن طبق دستور حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، روى همان فرش نشستیم و بعد از پرواز، مجدّدا جلوى مسجد فرود آمدیم و حضرت از منزل خارج شد و نزد ما آمد و فرمود: در این سفر چه گذشت ؟
آن سه نفر عرضه داشتند: یا رسول اللّه ! بر آنچه اهل غار شهادت دادند، ما نیز شاهد و مؤ من هستیم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه اظهار نمود: اگر ثابت قدم باشید، هدایت یافته و سعادتمند خواهید بود؛ و بدانید که آنچه وظیفه رسالتم بود به شما ابلاغ کرده ام .
و در پایان فرمود: آن کسى که ولایت و خلافت علىّ ( علیه السلام ) را بعد از من بپذیرد، پیروز و نجات یافته است . (42)

نخى از پیراهن ، براى شِفاء
شخصى به نام بحر سقّا حکایت کند:
خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، آن حضرت فرمود:
اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى و سرور است ؛ و سپس افزود: آیا مى خواهى به داستانى از زندگى پیامبر خدا که اهالى مدینه آن را نمى دانند برایت بیان کنم ؟
عرض کردم : بلى .
حضرت فرمود: روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، با جمعى از اصحاب خود در مسجد نشسته بود، ناگهان کنیزى از انصار وارد مسجد شد و کنار پیغمبر خدا صلوات اللّه علیه ایستاد و گوشه اى از پیراهن حضرت را گرفت .
پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله برخاست و کنیز بدون آن که سخنى گوید، پیراهن حضرت را رها کرد و چون آن حضرت نشست ، دو مرتبه کنیز پیراهن ایشان را گرفت و این کار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن که مرتبه چهارم پیامبر ایستاد و کنیز پشت سر حضرت قرار گرفت و یک نخ از پیراهن حضرت را آهسته کشید و برداشت و رفت .
پس از آن مردم به کنیز گفتند: این چه جریانى بود که سه مرتبه گوشه پیراهن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را گرفتى و زمانى که حضرت از جاى خود بلند مى شد، تو سخنى نمى گفتى و حضرت هم سخنى نمى فرمود؟!
کنیز گفت : در خانواده ما مریضى بود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان تبرُّک از پیراهن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله براى شفاى مریض برگیرم و چون خواستم نخى از پیراهنش در آورم ، متوجّه من گردید و من شرم کردم تا مرتبه چهارم که من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و چون توجّه شان به من نبود نخى از پیراهنش گرفتم و براى شفاى مریض بردم . (43)

پیمان آهو و اسلام آوردن منافق
مرحوم شیخ طوسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان آورده اند:
امام صادق صلوات اللّه علیه به نقل از امیرالمؤ منین ، علىّ علیه السلام حکایت فرماید:
روزى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، عبورش بر آهوئى افتاد که با طناب به میخ چادر و خیمه اى بسته شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت به سخن آمد و گفت : یا رسول اللّه ! من مادر دو نوزاد هستم که تشنه و گرسنه اند وپستان هایم پر از شیر گشته است ، مرا آزاد گردان تا بروم بچّه هایم را شیر دهم و چون سیر شوند دو مرتبه بر مى گردم ؛ و مرا با همین طناب ببند.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: چگونه تو را آزاد کنم در حالى که شکار این خانواده هستى ؟
آهو در جواب گفت : یا رسول اللّه ! من بر مى گردم و با دست خودت مرا به همین شکل ببند.
پس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پیمان و میثاق از آهو گرفت که سریع باز گردد، بعد از آن حیوان را آزاد نمود.
آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت و حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، آن را به همان حالت اوّل بست و سپس از چند نفر سؤ ال نمود: این آهو از کیست ؟ و چه کسى آن را شکار کرده است ؟
گفتند: از فلان خانواده است ؛ حضرت نزد آن خانواده آمد، در حالى که شکارچى از منافقین بود، با دیدن چنین صحنه اى و شنیدن تمام جریان دست از نفاق خود برداشت و آهو را آزاد کرد و سپس جزء یکى از یاران با وفاى حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، قرار گرفت . (44)

شفاعت کودک در قیامت
انس بن مالک حکایت کند:
مردى از انصار هرگاه به ملاقات ودیدار حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله مى آمد، فرزند خویش را نیز به همراه خود مى آورد.
پس از گذشت مدّتى ، فرزند آن شخص (45) فوت کرد وپدر این موضوع را از آن حضرت پنهان داشت ، تا آن که روزى به محضر مبارک پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، وارد شد؛ حضرت جویاى فرزند او شد؟
دیگران گفتند: فرزندش از دنیا رفته است و او داغدار مى باشد.
بعد از این که آن شخص از حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، رفت ؛ به اصحاب خود فرمود: آیا مایل هستید که برویم و او را سر سلامتى وتسلیت گوئیم ؟
دوستان پذیرفتند و به همراه آن حضرت حرکت کردند.
همین که حضرت وارد منزل شد و مشاهده نمود که پدر فرزند، بسیار محزون و غمگین است ، به او و تمام افراد خانواده تسلیت فرمود.
و پس از تسلیتِ پیامبر خدا و همراهان ، پدر اظهار داشت : یا رسول اللّه ! او امید و آرزوى من بود که در پیرى کمک و یار و غمخوار من باشد.
حضرت فرمود: آیا تو شادمان نمى گردى ، آن گاه که فرزندت را در قیامت جلوى خود ببینى و به او بگویند: داخل بهشت برو.
فرزندت بگوید: پروردگارا! من پدر و مادرم را مى خواهم و آن قدر به محضر ربوبى حقّ التماس کند تا آن که خداوند شفاعت فرزند کوچک و بى گناه را در حقّ پدر و مادر مى پذیرد و با یکدیگر وارد بهشت مى شوید؟!
همراهان گفتند: یا رسول اللّه ! این بشارت تنها مخصوص این شخص است ، یا براى عموم مسلمان ها است ؟
حضرت فرمود: این بشارت و نوید براى تمام بندگان مؤ من به خداوند متعال مى باشد. (46)

گریه پدر و شادى قلب
امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش علیهم السلام حکایت فرماید:
روزى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، در محلّى نشسته بود و من به همراه عدّه اى ، اطراف آن حضرت حضور داشتیم ، که ناگهان شخصى از طرف یکى از دختران حضرت رسول آمد و گفت : دخترتان گوید: فرزندم سخت بیمار و در حال مرگ قرار گفته است ؛ چنانچه ممکن باشد تشریف آورید و مرا کمک نمائید.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: برو، به دخترم بگو: آنچه را خداوند داده و آنچه را بگیرد همه از براى اوست و هر انسانى که در این دنیا آمده ، باید روزى از این دنیا برود.
آن شخص پیام حضرت را براى دخترش برد و پس از لحظاتى باز گشت و گفت : یا رسول اللّه ! پیام شما را رساندم ؛ لیکن دخترتان اظهارداشت : این فرزند از جان خودم عزیزتر است ، اگر امکان دارد تشریف بیاورید.
پس از آن ، رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله حرکت نمود و ما نیز به همراه ایشان رفتیم تا به منزل دختر حضرت رسیده و سپس وارد منزل شدیم .
همین که رسول خدا صلوات اللّه علیه چشمش به طفل افتاد که درحال جان دادن بود غمگین و گریان شد.
گفتم : یا رسول اللّه ! ما را از گریه در مرگ افراد نهى مى نمائید وآن گاه خودتان گریه مى کنید؟!
حضرت فرمود: من شما را از گریه در مرگ عزیزانتان نهى نکرده ام ، بلکه از شیون و داد و فریاد نهى شده اید.
و سپس افزود: بدان که این نوع گریه ، عقده دل را مى گشاید و موجب سلامتى و شادابى قلب و روان مى گردد. (47)

نماز بر جنازه منافق
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت نموده است :
وقتى عبداللّه بن اءُبىّ بن سلول یکى از منافقین به هلاکت رسید، پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به همراه بعضى از اصحاب خود بر جنازه او حاضر شدند و در مراسم دفن او شرکت نمودند.
عمر بن خطّاب که در آن مراسم شرکت داشت لب به اعتراض گشود و گفت : یا رسول اللّه ! مگر خداوند تو را از حضور بر جنازه منافقین نهى نکرده است که بر قبر آن ها حاضر نشوى ؟
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله سکوت نمود و پاسخى نفرمود؛ عُمَر اعتراض خود را تکرار کرد.
در این هنگام رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در جواب اعتراض عمر، چنین اظهار داشت : واى بر حال تو! آیا خبر دارى که من بر بالین قبر این منافق چنین دعا کردم :
((اللّهمّ احشُ جَوْفَهُ نارا، وَ امْلا قَبْرَهُ نارا، وَاءصِلْهُ نارا)).
یعنى ؛ خداوندا! درون - قبر - او را پر از آتش گردان و او را هم نشین با آتش قرار ده . (48)

دیدار از مریض بهشتى
حضرت امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام حکایت نمایند:
روزى ابوذر غفارى دچار تَب و لرز شدیدى شده بود، من به محضر مبارک رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمدم وگفتم : یا رسول اللّه ! ابوذر غفارى مبتلا به مرض سختى شده است .
حضرت فرمود: با یکدیگر به عیادت و دیدار او مى رویم ، پس من به همراه پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله حرکت کردم و چون وارد منزل ابوذر غفارى شدیم ، کنار بستر او نشستیم .
پس از آن پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به ابوذر کرد و فرمود: در چه وضعیّتى هستى ؟
ابوذر عرض کرد: یا رسول اللّه ! در تب شدید و حالتى که مشاهده مى فرمائى به سر مى برم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: اى ابوذر! گویا تو را در یکى از باغات بهشت مى بینم .
و سپس افزود: تو غرق در امور دنیوى و مادّى گشته بودى و با این عارضه و ناراحتى که بر تو وارد شده است ، خداوند متعال لغزش ها و خطاهاى تو را مورد مغفرت قرار داد؛ پس اى ابوذر! تو را بر این رحمت و مغفرت بشارت باد. (49)
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در حدیثى دیگر فرمود: بسیار تعجّب مى کنم از آن مؤ منى که براى مریضى خود، جزع و ناراحتى مى کند؛ چنانچه انسان مؤ من ، موقعیّت خود را در پیشگاه خداوند بداند، همانا دوست دارد که همیشه مریض باشد تا مرگ ، او را دریابد و به ملاقات خداوند مهربان برود. (50)