تایتل قالب


۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چهل داستان» ثبت شده است
سخن ما
مقدمه
«بخش اوّل»
داستان1: عظمت قرآن
داستان2:من نیزمسلمان شدم
داستان3: انّا له لحافظون
داستان4:فضیلت آموختن قرآن
داستان5: فهم قرآن
داستان6: تکلم با قرآن
داستان7: قاریان بی ولایت
داستان8: زنی که همیشه بسم الله
داستان9: نقطه ای که هرگز جابجا نشد
داستان10 : اثر قرآن بر زنی از یوگسلاوی
داستان11: متکبر در قرآن
داستان12: اعتراف قریش به قدرت بیان قرآن
داستان13: قاری بی تفکر
داستان14:جوان خداترس و آیات عذاب
داستان15: آرامش با قرآن
داستان16: اعجاز سوره حمد
داستان17: نذر قرآن
داستان18: قرآن و دوستدار او
داستان19: ترس معاویة از قرآن
داستان20: جواب دندان شکن
داستان21:اعتراف به معجزه بودن قرآن
داستان22:سرانجام یک عمرمبارزه با قرآن
داستان23: آداب مجلس قرآن
داستان24: بال جبرئیل
داستان25: اثر قرآن
داستان26: اشکالات کندی به قرآن
داستان27: انقلابی درونی با یک آیه
داستان28: بطن قرآن
داستان29: زنی بد کار
داستان30: احترام قرآن
داستان31: اهمیت تعلیم قرآن
داستان32: اعرابی و تأثیر قرآن
داستان33: اعجاز بسم الله
داستان34:برداشت نادرست ازقرآن
داستان35:نوردرخشنده دهان قاریان
داستان36: سران قریش و قرآن
داستان37:شب زنده داران وقرآن
داستان38:اگر بدکنی به خودکنی
داستان39: قرآن روزی دهنده
داستان40:جاری شدن آب به وسیله قرآن
«بخش دوّم»
نظراتی چندازاندیشمندان مغرب زمین
«بخش سوّم»
ذکر گزیده ای از معماهای قرآنی

بسم الله الرحمن الرحیم

سخن ما


۹۸-۱۱-۱۳ ۱ ۰ ۹۹۵
۹۸-۱۱-۱۳ ۱ ۰ ۹۹۵

چهل داستان درباره امر به معروف و نهی از منکر

      اشاره

امر به معروف و نهی از منکر کلاس درس سیار است که مردم را تربیت می‌کند و خوب و بد را به افراد می‌آموزد و موجبات رشد مادی و معنوی آنان را فراهم می‌آورد. از چیزهای سودبخش و مفید برای دنیا و آخرت مردم اصلاح اخلاق و ترک اعمال ناپسند است و انتقادهای خیرخواهانه و بجا یکی از طرق وصول به این هدف عالی است. کسانی که حقیقت را مکتوم می‌دارند و از انتقاد خودداری می‌ورزند، نه تنها با این عمل یکی از حقوق برادران خویش را پایمال می‌کنند بلکه اگر به تأثیر انتقاد مطمئن باشند و تذکر ندهند، مرتکب خیانت شده‌اند.

 

     پیشگفتار

عن الصادق (علیه السّلام) قال: من رأی اخاه علی امر یکرهه فلم یرده عنه و هو یقدر علیه فقد خانه. [۱]

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: کسی که برادر خود را گرفتار عمل نامطلوبی می‌بیند و می‌تواند او را از این کار بازدارد، اگر سکوت مند و منعش ننماید درباره ی وی خیانت کرده است.

حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) فرموده است:

«از واجب‌ترین حقوق برادرت این است که او را به خیر و صلاحش متوجه کنی و هیچ چیزی را که برای امر دنیا و آخرتش مفید و نافع است، از وی پنهان نداری.»

در ارشاد القلوب (باب اول) از پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که هیچ صدقه‌ای در نزد خدا محبوب تر از این نیست که فردی باایمان جمله‌ای موعظه به جمعی القا کند که خدا آن را پس از متفرق شدن آن جمع، نافع به حالشان قرار دهد و آن موعظه از عبادت یک ساله برتر است.

البته باید بدانیم که در روایات اسلامی برای انتقاد واجب، یعنی نهی از منکر، شرایطی ذکر شده است و فقهای امامیه طبق آنها فتوا داده‌اند، از جمله اینکه نهی کننده در گفته یخود احتمال اثر بدهد و تذکرش بیهوده و لغو نباشد، و دیگر آنکه نهی از منکر باعث اختلال و فساد نگرددو برای او و دیگر مسلمانان ضرر جانی و عرض مالی به بار نیاورد.

خطیب بزرگوار آقای فلسفی در کتاب اخلاق( جلد اول، صفحه ی ۳۷۲) مطلبی را بیان می‌فرمایند که عین نوشته ی ایشان را می‌آوریم:

«‌اگر مسلمانی بداند نهی از منکر ش اثر مثبت دارد و مانع گناه می‌شود و گناهکار را ازعمل ناروایش بازمی دارد ولی این نهی برای او مستلزم زیان و خسارت است، وظیفه ی دینی او در چنین مورد آن است که ضرر گناه را با زبان شخصی بسنجد، در صورتی که جلوگیری از گناه مهمتر از زیان فردی باشد، باید به آن ضرر تن در دهد و مشکلات و خسارات آن را اگر چه سنگین باشد تحمل کند و صلاح دین و جامعه را بر مصلحت فردی و سود شخصی مقدم بدارد.» حاج یدالله بهتاش

 

  1. http://bayanbox.ir/view/8296398673568525171/1451.png مرحوم شیخ محمدتقی بافقی و امر به معروف و نهی از منکر

شیخ محمد تقی بافقی یکی از علمای بزرگ و جلیل القدر و صاحب مقامات و کرامات و در امربه معروف و نهی از منکر بسیار سختگیر و شجاع و بی باک بود،چنانکه در یکی از حمامهای قدیم دید سرهنگی ریشش را می‌تراشد. نزدیک آمد و به او گفت: مگر نمی دانی که دراسلام تراشیدن ریش حرام و گناه است؟ چگونه به این گناه اقدام می‌کنی؟

سرهنگ از جرأت و اهانت ایشان عصبانی شد و کشیده‌ای به صورت شیخ زد و گفت: به توچه که من ریشم را می‌تراشم؟

شیخ باکمال خونسردی مانند پدری دلسوز که فرزندش را نصیحت می‌کند، طرف دیگر صورتش را به سمت او گرفت و فرمود: یک سیلی هم به این طرف صورتم بزن، ولی خواهش می‌کنم ریشت را نتراش.

سرهنگ از مشاهده ی این حلم و موعظه خیرخواهانه از عمل خود پشیمان شد و از سلمانی حمام پرسید: این آقا کیست؟

سلمانی گفت: این آقا شیخ محمد تقی بافقی است.

سرهنگ چون شیخ را شناخت بیشتر ناراحت و پشیمان شد. آمد دست آقا را ببوسد و عذرخواهی نمود وبعد به دست ایشان توبه کرد و بالاخره از نفس پاک شیخ عاقبت بخیر شد. [۲]

قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم): المؤمن مرآه اخیه یمیط عنه الذی [۳] رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: مؤمن برای برادر خویش همانند آیینه است که بدیها را از او دور می‌سازد.


- بیشتر روایات از کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام (اثر شیخ صدوق)، وترجمه غفاری و مستفید گزینش شده است.

- بخشی از روایات درباره امام رضا علیه السلام و عصر ایشان، و بخشی دیگر داستانهایی است که خود امام رضا علیه السلام بیان داشته اند.

۱.

http://bayanbox.ir/view/5281792322589713240/ic-worldlang.pngپیامبر خدا و نجمه

وقتى حمیده مادر امام کاظم علیه السّلام نجمه (مادر امام رضا علیه السلام) را خریدارى نمود، گوید:

« در خواب، حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله را دیدم که به من مى‏ فرمود: حمیده! نجمه را به پسرت «موسى» ببخش زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین انسان روى زمین خواهد بود».

من نیز او را به پسرم موسى بخشیدم، و زمانى که نجمه حضرت رضا علیه السّلام را به دنیا آورد امام کاظم علیه السّلام او را «طاهره» نامید، و اسامى دیگرى نیز داشت؛ از جمله: نجمه، اروى، سَکَن، سمانه و تکتم که آخرین نام او بود.[۱]

۲.

http://bayanbox.ir/view/5281792322589713240/ic-worldlang.pngورود نجمه به خانواده معصومان

- هشام أحمر گوید: امام کاظم علیه السّلام به من فرمودند: آیا کسى از اهل‏ مغرب را مى ‏شناسى که به این جا آمده باشد؟

عرض کردم: خیر.

فرمودند: چرا، مردى سرخ روى آمده است، بیا با هم به نزد او برویم، با هم سوار شدیم و نزد آن مرد رفتیم.

مردى بود از اهل مغرب که تعدادى برده به همراه داشت، حضرت فرمودند: برده‏ هایت را به ما نشان بده، آن مرد نُه کنیز به حضرت ارائه نمود، امام کاظم علیه السّلام در مورد هر یک از آنان مى ‏فرمود: « این را نمى‏ خواهم »، سپس فرمودند: بقیّه را نشان بده!

مرد پاسخ داد: دیگر چیزى ندارم،

حضرت فرمودند: چرا، دارى، نشان بده،

مرد قسم خورد: نه به خدا، فقطّ یک کنیزک مریض باقى مانده است،

حضرت فرمودند: چه مانعى دارد که آن را نیز نشان بدهى؟

ولى مرد امتناع نمود، سپس حضرت برگشتند و فرداى آن روز مرا به سراغ آن مرد فرستادند و فرمودند: «به او بگو: آخرش چند؟ و وقتى گفت: فلان قدر، بگو: قبول است، خریدم».

هشام گوید: «نزد آن مرد رفتم، او گفت: «از فلان قدر کمتر نمى ‏دهم، گفتم: قبول است، این پول مال تو، او نیز گفت: آن کنیزک هم مال تو ولى بگو ببینم مردى که دیروز به همراهت بود، کیست؟

گفتم: مردى است از بنى هاشم،

گفت: از کدام تیره بنى هاشم؟

گفتم: از بزرگان آنها است،

مرد گفت: بیشتر از این توضیح بده،

گفتم: بیشتر نمى‏ دانم،

مرد گفت: بگذار برایت بگویم، این کنیزک را از دورترین شهرهاى مغرب خریدارى کرده بودم که زنى از اهل کتاب مرا دید و گفت: این کنیزک چطور با تو همراه است؟ گفتم: براى خود خریده‏ ام، زن گفت: این کنیز نمى‏ تواند و شایسته نیست که نزد امثال تو باشد، او باید نزد بهترین مردم روى زمین زندگى کند و بعد از مدّت کمى در آن خانه فرزندى به دنیا خواهد آورد که مشرق و مغرب عالم در مقابل او خاضع خواهند شد.

هشام گوید: «پس از خریدارى، او را به نزد امام کاظم علیه السّلام آوردم و امام با او ازدواج کرد و مدّتی بعد علىّ بن موسى علیهما السّلام را به دنیا آورد».[۲]

۳.


پیشگفتار2

1-بهمنیار و بوعلی ۴

2-همدردی با دیگران ۶

3-پیشگویی منجم ۸

4-آرزوی شهادت ۹

5-پیروی از منطق ۱۰

6-سفیان ثوری وامام صادق۱۱

7-عاقبت اندیشی قبل ازانجام کار ۱۳

8-زینب پیامدار نهضت کربلا۱۴

9-داستان پیامبرومردیهودی۱۵

10-معنویت در مبارزه ۱۶

11-بدانم بهتر است یاندانم ۱۷

12-علی ع محبوبترین فرد در پیشگاه خدا ۱۸

13-داستان نضر بن حارث وشکست او دربرابرمنطق قرآن ۱۹

14-داستان حلیمه سعدیه ۲۰

15-خلاصه ای از معراج رسول

اکرم ص ۲۲

16-داستان غزوه ذی الامر ۲۵

17-تبدیل قبله از بیت المقدس به سوی مسجدالحرام ۲۷

18-داستانی از نهج البلاغه - خطبه قاصعه ۳۰

19-داستان زن فداکار ۳۳

20-داستان افسر رشید اسلام ۳۶

21-بانوی فداکار نسیبه ۳۹

22-ابو دجانه ۴۲

23-سعد بن ربیع ۴۳

24-پشیمانی بعدازخیانت ۴۵

25-فتح خیبر ۴۸

26-صلح حدیبیه ۵۲

27-سرزمین حبشه و نامه پیامبربه نجاشی ۵۷

28-سه فضیلت حضرت علی ۶۰

29-عبدالله بن سهل

30-سرگذشت مباهله ۶۳

31پیک اسلام در سرزمین روم

32-سرگذشت فدک فاطمه ۶۹

33-حضرت ابراهیم بت شکن در روز عید بت پرستان ۷۲

34-بلال حبشی ۷۷

35-عتبة بن ربیعه

36-رسول خدا در خانه ام سلمه

37-واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد

38-اسلام در شهر یثرب

39-اهل کوفه به امام حسین خیانت کردند

40-عنایت حسین ع به زوّار قبرش

http://bayanbox.ir/view/2308214942161872192/FooterLogo1.pngپیشگفتار

اهمیت داستان و گوش دادن به قصه گویی و داستان خوانی از خواسته های روحی و روانی انسان بوده و هست. زیرا ساختار روحی و روانی انسانها، علاقه داشتن به شنیدن داستان است و این امری فطری (خدادادی) می باشد.

اولین انسان یعنی حضرت آدم (ع) ابوالبشر نیز داستان بیرون آمدنش از بهشت را برای فرزندان بیان می کرد و قصه می گفت. علاقه انسان به موضوع داستان، امری همگانی است و فقط مخصوص قشر خاصی از افراد جامعه نیست. بلکه عموم بشر به این امر فطری علاقه دارند. البته گروه کودکان و نوجوانان با توجه به شرایط سن و سال آنها بیشتر از دیگران (بزرگسالان) به استماع دادن و قصه گویی ها علاقه دارند و از آن لذت می برند و این امر باعث آرامش روحی و روانی آنها می گردد. یکی از محسنات قصه گویی و بیان داستان آموزنده از گذشتگان تاریخ بشریت، عبرت گرفتن و رشد و تقویت قوه تخیل افراد است که از طریق نحوه زندگی اجتماعی به افراد جامعه آموزش داده میشود هرگاه قوه تخیل

انسان قوی باشد مسلما در اموری که باعث پیشرفت و ترقی انسان و اجتماع می شود بیشتر توجه می کند و حتی در قرآن کریم و احادیث معصومین (ع) بر روی نعمت بزرگ خدادادی (عقل) و قوه تفکر به منظور رسیدن به امور معنوی و مادی و استفاده از نعمتهای خداوند در طبیعت و عبرت گرفتن از (قصص) گذشتگان بسیار تأکید شده است.

از اولیاء محترم و دست اندرکاران تعلیم و تربیت درخواست می شود که ضمن راهنمایی و تدریس، در شرایط مناسب از داستانهای مفید و آموزنده برای بچه ها کوتاهی نفرمایند و از نظر اینجانب بیان داستان در ضمن تدریس دو فایده عمده دارد:

الف) هرگاه تدریس همراه با بیان داستان به پایان برسد، اکثر دانش آموزان آن درس را تقریبا فراموش نمی کنند و بهتر می توانند آن را در ذهن خود بسپارند.

ب) در هنگام بیان قصه ای آموزنده، دانش آموزان از لحاظ روحی و روانی آرامش پیدا کرده و بیشتر نظم و انضباط را در کلاس رعایت می کنند.

البته در هنگام بیان قصه و داستان باید شرایط سن و سال مخاطبین را مد نظر داشت و از گفتن مطالب خسته کننده خودداری گردد و کلیه شئونات اسلامی، انسانی و تربیتی در آن رعایت شود.

حقیر، به حول و قوه الهی با توجه به عنایات و توجهات امام زمان (عج) این مجموعه داستانی آموزنده، متنوع و اجمالی را برای عموم خوانندگان گرامی،

خصوصا نوجوانان عزیز تقدیم می نمایم، امید است انشاءالله تعالی مورد استقبال و استفاده همگان واقع گردد.

والسلام


چهل حدیث ها1پیشگفتار
 چهل حدیث ها2خلاصه حالات هفتمین معصوم پنجمین اخترامامت
 چهل حدیث ها3مدح هفتمین ستاره فروزنده
 چهل حدیث ها4بشارت بر نور هدایت و نشر علوم
 چهل حدیث ها5شهامت و خطاب به کودکى معصوم
 چهل حدیث ها6آئینه تمام نماى پیامبر خدا
 چهل حدیث ها7نجات نسل دو پرنده و تسلیم نخل خشکیده
 چهل حدیث ها8دخالت بیجا و خواسته هرکس
 چهل حدیث ها9پدر مرده و گنج مخفى
 چهل حدیث ها10موقعیّت و منزلت ائمّه علیهم السلام
 چهل حدیث ها11شرمسارى دشمن در کنار کعبه
 چهل حدیث ها12ملکوت آسمان ها و طبقات زمین
 چهل حدیث ها13توجیه مغرضان و بى خردان
 چهل حدیث ها14جنّ در طواف کعبه و تبعیّت از ولایت
 چهل حدیث ها15کلید بدبختى و شرارت ها
 چهل حدیث ها16چهار مطلب یا مباحثه تکان دهنده
 چهل حدیث ها17نفرین در جایگاه حضرت شعیب علیه السلام
 چهل حدیث ها18پیش گوئى از کشتار
 چهل حدیث ها19مرگ شامى و حیاتى دوباره
 چهل حدیث ها20حاجیان انسان نما
 چهل حدیث ها21نصیحت به عمر بن عبدالعزیز و بازگشت فدک
 چهل حدیث ها22آسایش دنیا و یا سعادت آخرت
 چهل حدیث ها23خدا را چگونه مى توان دید؟!
 چهل حدیث ها24کشاورزى و کار افتخار است
 چهل حدیث ها25ارزش و اهمیّت خوردنى ها
 چهل حدیث ها26اطّلاع از جریانات و افشاى خیانت
 چهل حدیث ها27هدیه به شاعر از خزینه خالى
 چهل حدیث ها28بهترین دارو و درمان
 چهل حدیث ها29اهمیّت افطارى دادن
 چهل حدیث ها30خودآرائى براى همسر
 چهل حدیث ها31زائیدن گرگ باوفا
 چهل حدیث ها32شرایط و حدود سفره
 چهل حدیث ها33خوردن انگور و خرید بهترین مادر
 چهل حدیث ها34پیرزنى، جوان شد
 چهل حدیث ها35اعتراض و پاسخى دندان شکن
 چهل حدیث ها36دو سؤ ال درباره قیامت
 چهل حدیث ها37بهترین کلام در آخرین فرصت
 چهل حدیث ها38تسلیم در مقابل حوادث
 چهل حدیث ها39چهارده معمّا و پاسخ
 چهل حدیث ها40انقراض بنى عبّاس توسط هلاکو
 چهل حدیث ها41تیراندازى در کهولت سنّ
 چهل حدیث ها42تواضع و فروتنى
 چهل حدیث ها43مرورى بر لحظات حسّاس
 چهل حدیث ها44در رثاى پنجمین اختر تابناک
 چهل حدیث ها45پنج درس ارزشمند و آموزنده
 چهل حدیث ها46چهل حدیث گهربار منتخب
 چهل حدیث ها47مدح و ثناى پنجمین اختر فروزنده
 
چهل حدیث ها
48 ارجاعات  

مرگ شامى و حیاتى دوباره
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت، به یکى از دوستان خود گفت: همین که من از دنیا رفتم، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شرکت نماید.


چهل حدیث ها1پیشگفتار
چهل حدیث ها2حالات دوازدهمین معصوم
چهل حدیث ها3طلعت نور دهمین اختر امامت
چهل حدیث ها4طلعت نور بین مکّه و مدینه
چهل حدیث ها5فراهم شدن آب براى نماز
چهل حدیث ها6آگاهى از درون اشخاص
چهل حدیث ها7خبرازدگرگونى رؤساى حکومت
چهل حدیث ها8نان در سفره و بلعیدن جادوگر
چهل حدیث ها9پیدایش دو درخت بزرگ
چهل حدیث ها10نمایش لشکر امام درمقابل
چهل حدیث ها11دریافت اموال درموقع مناسب
چهل حدیث ها12پیش گوئى از مرگ فرمانده
چهل حدیث ها13درمان مریض ومسلمان شدن
چهل حدیث ها14اهمیّت عقیق وفیروزه درنجات
چهل حدیث ها15تبلیغ دین وزنده کردن50غلام
چهل حدیث ها16جزاى خیانت احسان !
 
چهل حدیث ها17هدایت شخص منحرف؛و مریض
چهل حدیث ها18استجابت بعد از سه روز
چهل حدیث ها19ریگ بیابان یا طلاى سرخ
چهل حدیث ها20تقسیم گوسفند و طىّ الارض
چهل حدیث ها21خداوند بهترین یار و نگهبان
چهل حدیث ها22شفاى خلیفه با دعاى امام
چهل حدیث ها23تعیین وخریدارى همسر دربغداد
چهل حدیث ها24خبر مرگ دشمن واختصاص ایّام
چهل حدیث ها25دو جریان تکان دهنده دیگر
چهل حدیث ها26پوشش و پیش بینى باران
چهل حدیث ها27پیامبران، و منصب امامت
چهل حدیث ها28دعاى امام در حقّ اصفهانى
چهل حدیث ها29بالا رفتن پرده باقدوم مبارک امام
چهل حدیث ها30شانس درشکست نگین انگشتر
چهل حدیث ها31وضعیّت وجوهات و اموال ارسال
چهل حدیث ها32هیچ زمینى خالى از قبر نیست
 
چهل حدیث ها33الاغ نصرانى وشیعه شدن پسرش
چهل حدیث ها34تصرّف و اظهار مافوق بشر
چهل حدیث ها35وساطت غیرمستقیم دررفع ...
چهل حدیث ها36پیدایش آب و نجات همراهان
چهل حدیث ها37پیش بینى مهمّ در آزادى از زندان
چهل حدیث ها38هدایت گمراه با سخنى کوتاه
چهل حدیث ها39تواضع، نشانه عظمت و حقانیّت
چهل حدیث ها40آشنائى به زبانها وتعلیم بدیگران
چهل حدیث ها41مرگ خلیفه ظالم بعد از سه روز
چهل حدیث ها42توکّل بر خداوند و نجات از مرگ
چهل حدیث ها43تسلیم ودیعه هاى امامت بوصىّ
چهل حدیث ها44 در رثاى دهمین ستاره فروزنده
چهل حدیث ها45 پنج درس ارزشمند و آموزنده
چهل حدیث ها46 منقبت دهمین ستاره هدایت
چهل حدیث ها47 چهل حدیث گهربار منتخب

چهل حدیث ها48 ارجاعات  

پیشگفتار


چهل حدیث ها1 پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات نهمین معصوم..
چهل حدیث ها3ظهور نور هدایت بین مکّه و..
چهل حدیث ها4در گهواره ومسائل خانوادگى
چهل حدیث ها5کودکى دردآشنا
چهل حدیث ها6آفرینش مافوق تصوّر
چهل حدیث ها7واقعه اى حیرت انگیز درشش..
چهل حدیث ها8دو جریان بسیار عظیم و..
چهل حدیث ها9نجات شخصى سرگردان از..
چهل حدیث ها10معرفت همسر خانم کبوتر
چهل حدیث ها11زنده شدن گاو!
چهل حدیث ها12نشانه هائى از امامت
چهل حدیث ها13پرش نان و بلعیدن شیر
چهل حدیث ها14احتجاج و غلبه بر رقیب
چهل حدیث ها15مسافر آشنا همراه پاسخ
چهل حدیث ها16جزاى بد گمانى بشوهر..
 

چهل حدیث ها17احضار نامه ازکوفه وصندوق.
چهل حدیث ها18آشنائى به کتابهاى آسمانى.
چهل حدیث ها19جبران خسارت ملخها
چهل حدیث ها20شناخت دینار گمشده
چهل حدیث ها21معرفت نجات بخش انسان..
چهل حدیث ها22برخورد متفاوت با افراد
چهل حدیث ها23برخورد با دشمن دوست نما
چهل حدیث ها24نابودى یا کمک و کار با ظلمه
چهل حدیث ها25مرگ گریه کننده قبل از مریض
چهل حدیث ها26انواع درد دندان و درمان آن
چهل حدیث ها27مناظره با هارون و فرق سادات
چهل حدیث ها28ادرار کجا و گناه از کیست ؟
چهل حدیث ها29ضرورت سبزى همراه غذا
چهل حدیث ها30برخورد با دشمن نادان
چهل حدیث ها31درمقابل خدمت ومحبّت خیانت
 

چهل حدیث ها
33راهنمائى شخصیّتى مسافر و
چهل حدیث ها34خبر از مرگ برادر جندب.
چهل حدیث ها35دلسوزى شیر براى زایمان..
چهل حدیث ها36ارزش کار و کشاورزى
چهل حدیث ها37خرید همسر به عنوان ..
چهل حدیث ها38معرّفى جانشین خود
چهل حدیث ها39هلاکت سگ خلیفه بوسیله.
چهل حدیث ها40خبر ازشهادت دردوّمین مرحله
چهل حدیث ها41خروج از زندان و طىّ الارض
چهل حدیث ها42دستور خواب تا هنگام شهادت
چهل حدیث ها43در سوگ و عزاى هفتمین ..
چهل حدیث ها44پنج درس آموزنده ارزشمند
چهل حدیث ها45مدح و مناجات امام هفتم
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار

چهل حدیث ها47 ارجاعات 


چهل حدیث ها1 پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات نهمین معصوم..
چهل حدیث ها3ظهور نور هدایت بین مکّه و..
چهل حدیث ها4در گهواره ومسائل خانوادگى
چهل حدیث ها5کودکى دردآشنا
چهل حدیث ها6آفرینش مافوق تصوّر
چهل حدیث ها7واقعه اى حیرت انگیز درشش..
چهل حدیث ها8دو جریان بسیار عظیم و..
چهل حدیث ها9نجات شخصى سرگردان از..
چهل حدیث ها10معرفت همسر خانم کبوتر
چهل حدیث ها11زنده شدن گاو!
چهل حدیث ها12نشانه هائى از امامت
چهل حدیث ها13پرش نان و بلعیدن شیر
چهل حدیث ها14احتجاج و غلبه بر رقیب
چهل حدیث ها15مسافر آشنا همراه پاسخ
چهل حدیث ها16جزاى بد گمانى بشوهر..
 

چهل حدیث ها17احضار نامه ازکوفه وصندوق.
چهل حدیث ها18آشنائى به کتابهاى آسمانى.
چهل حدیث ها19جبران خسارت ملخها
چهل حدیث ها20شناخت دینار گمشده
چهل حدیث ها21معرفت نجات بخش انسان..
چهل حدیث ها22برخورد متفاوت با افراد
چهل حدیث ها23برخورد با دشمن دوست نما
چهل حدیث ها24نابودى یا کمک و کار با ظلمه
چهل حدیث ها25مرگ گریه کننده قبل از مریض
چهل حدیث ها26انواع درد دندان و درمان آن
چهل حدیث ها27مناظره با هارون و فرق سادات
چهل حدیث ها28ادرار کجا و گناه از کیست ؟
چهل حدیث ها29ضرورت سبزى همراه غذا
چهل حدیث ها30برخورد با دشمن نادان
چهل حدیث ها31درمقابل خدمت ومحبّت خیانت
 

چهل حدیث ها
33راهنمائى شخصیّتى مسافر و
چهل حدیث ها34خبر از مرگ برادر جندب.
چهل حدیث ها35دلسوزى شیر براى زایمان..
چهل حدیث ها36ارزش کار و کشاورزى
چهل حدیث ها37خرید همسر به عنوان ..
چهل حدیث ها38معرّفى جانشین خود
چهل حدیث ها39هلاکت سگ خلیفه بوسیله.
چهل حدیث ها40خبر ازشهادت دردوّمین مرحله
چهل حدیث ها41خروج از زندان و طىّ الارض
چهل حدیث ها42دستور خواب تا هنگام شهادت
چهل حدیث ها43در سوگ و عزاى هفتمین ..
چهل حدیث ها44پنج درس آموزنده ارزشمند
چهل حدیث ها45مدح و مناجات امام هفتم
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار

چهل حدیث ها47 ارجاعات  

پیشگفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
شکر و سپاس بى منتها، خداوند بزرگ را، که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم اجمعین هدایت نمود.
و بهترین تحیّت و درود بر روان پاک پیامبر عالى قدر اسلام صلى الله علیه و آله ؛ و بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، مخصوصا هفتمین خلیفه بر حقّش حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام .
و لعن و نفرین بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى که در اختیار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده نهمین ستاره فروزنده و پیشواى بشریّت و حجّت خداوند، براى هدایت بندگان .
آن شخصیّت ممتاز و برگزیده حقّ، تبارک و تعالى که مخزن اءسرار و معارف الهى بود؛ و همچون دیگر اهل بیت عصمت و طهارت جامع کمالات و نیز معصوم از هر گونه خطا و اشتباه بود.
آن حضرت تا مرحله اى محبوب خداوند متعال و مقرّب درگاهش قرار گرفت که لقب باب الحوائج إ لى اللّه را در بین ائمّه اطهار علیهم السلام به خود اختصاص داد.
و آن حضرت در زمان خویش ، بین گروه ها و احزاب محور حقّ قرار گرفت .
رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله ضمن بشارت بر ولادت حیات بخش ‍ او؛ و این که او هفتمین خلیفه و حجّت بر حقّ خداوند مى باشد، فرمود:
خداوند متعال نطفه او را مبارک براى امّت و تزکیه شده قرار داد؛ و او وسیله رحمت و برکت براى شیعیان و دوستان خودمى باشد، خداوند او را در عرش ‍ برین ، موسى نام نهاد.
و هرکس به او متوسّل شود و او را وسیله درگاه الهى قرار دهد حوائج و خواسته هایش برآورده خواهد شد؛ و روز قیامت از شفاعت حضرتش ‍ برخوردار و در جوار او محشور مى گردد.
احادیث قدسیّه و روایات متعدّد در منقبت و عظمت آن امام مظلوم ، با سندهاى متعدّد، در کتاب هاى مختلف وارد شده است .
و این مختصر ذرّه اى از قطره اقیانوس بى کران فضائل و مناقب و کرامات آن امام والامقام مى باشد.
که برگزیده و گلچینى است از ده ها کتاب معتبر(1)، که در جهت هاى مختلف عقیدتى ، سیاسى ، عبادى ، اقتصادى ، فرهنگى ، اجتماعى ، اخلاقى ، تربیتى و... خواهد بود.
باشد که این ذرّه دلنشین و لذّت بخش مورد استفاده و إ فاده عموم علاقه مندان ، مخصوصا جوانان عزیز قرار گیرد.
و ذخیره اى باشد ((لِیَوْمٍ لایَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ إ لاّ مَنْ اءتىَ اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ لى وَلِوالِدَیّ ولِمَنْ لَهُ عَلَیَّ حقُّ))، ان شاء اللّه تعالى .
مؤلّف
خلاصه حالات نهمین معصوم ، هفتمین اختر امامت
آن حضرت روز یک شنبه ، هفتم ماه صفر، سال 128 هجرى قمرى (2) در روستائى به نام أ بواء بین مکّه معظّمه و مدینه منوّره دیده به جهان گشود.
نام : موسى (3) صلوات اللّه و سلامه علیه .
کنیه : ابوالحسن ، ابوالحسن اوّل ، ابوالحسن ماضى ، ابوابراهیم ، ابوعلىّ، ابواسماعیل ، ابواسحاق و... .
لقب : عبد صالح ، کاظم ، باب الحوائج ، صابر، رجل ، امین ، عالم ، زاهر، صالح ، شیخ ، وفىّ، نفس زکیّه ، زین المجتهدین و... .
نقش انگشتر: حضرت داراى دو انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از: ((حَسْبِیَاللّهُ))، ((المُلْکُ لِلّهِ وَحَدَهُ)).
پدر: امام جعفر، صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم .
مادر: حمیده مصفّاة اندلسى ، دختر صاعد بربرى .
دربان : محمّد بن فضل ، مفضّل بن عمر را گفته اند.
مدّت امامت : حضرت روز دوشنبه ، 25 شوّال ، سال 148 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ، در بیست سالگى منصب امامت و زعامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت و تا سال 183 هجرى ، امامت آن حضرت به طول انجامید.
مدّت عمر: آن حضرت مدّت بیست سال و بنابر نَقلى 19 سال ، هم زمان با پدر بزرگوارش و مدّت 35 سال پس از آن ادامه حیات داد که جمعا 55 سال طبق مشهور، عمرى با برکت و پر از مشقّت را سپرى نمود، گرچه بعضى عمر آن حضرت را تا 58 سال نیز گفته اند.
علّت زندانى شدن آن امام مظلوم صلوات اللّه و سلامه علیه را طبق آنچه گفته اند، چنین است :
در آن سالى که هارون الرّشید به سفر حجّ رفت و در کنار قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله جمعى از بنى هاشم و از آن جمله امام موسى کاظم علیه السلام را دید، که جهت زیارت قبر آن حضرت حضور دارند.
هنگامى که هارون الرّشید نزدیک قبر مطهّر رسید، گفت : ((السّلام علیک یا رسول اللّه ! یا بنى عمّى !)) یعنى ؛ سلام بر تو اى رسول خدا!
اى پسر عمویم .
در همین حال ، امام موسى کاظم علیه السلام جلو آمد و هنگامى که نزدیک قبر مطهّر رسید؛ اظهار داشت : ((السّلام علیک یا أ بة !))
یعنى ؛ سلام بر تو اى پدر.
هارون الرّشید با دیدن چنین صحنه اى ، چهره خود را درهم کشید و کینه و عداوت آن حضرت را بر دل گرفته و مصمّم بر تحقیر و قتل حضرت شد.
مضافا بر آن که سخن چینان دنیاپرست و ریاست طلب - که در هر زمان بوده و هستند - از موقعیّت سوء استفاده کرده و در هر فرصت مناسبى بر علیه آن حضرت نزد هارون بدگوئى و سخن چینى نموده و او را بر علیه حضرت ، تحریک مى کردند.
تا آن که هارون به بغداد مراجعت کرده و دستور جلب آن حضرت را صادر کرد؛ و حضرتش را در بصره زندانى گرداند.
و چون مدّتى را در آن جا سپرى نمود، به بغداد منتقل شده ؛ و در زندانى مخوف و وحشتناک تحت انواع شکنجه هاى جسمى و روحى محبوس ‍ گردید.
در این که حضرت سلام اللّه علیه در چند مرحله زندانى شد؛ و نیز جمعا چه مدّت زمانى را در زندان سپرى نمود، بین مورّخین اختلاف است .
بنابر مشهور: حضرت توسّط سِندى بن شاهک ؛ و به دستور هارون الرّشید مسموم گردید؛ و در روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى (4) در زندان بغداد به شهادت رسید؛ و جسد مطهّرش در قبرستان بنى هاشم کاظمین دفن گردید.
خلفاء و سلاطین هم عصر آن حضرت : دوران امامت آن حضرت هم زمان بود با حکومت منصور دوانیقى ، محمّد مهدى عبّاسى ، هادى عبّاسى ، هارون الرّشید.
تعداد فرزندان : مرحوم سیّد محسن امین رحمة اللّه علیه تعداد 18 پسر و 19 دختر از فرزندان امام موسى کاظم علیه السلام را نام برده است ؛ ولى بعضى دیگر گفته اند: آن حضرت داراى 37 دختر و 23 پسر بوده است .
نماز آن حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده مى شود.(5)
و پس از پایان سلام نماز، تسبیحات حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خویش را از درگاه خداوند متعال تقاضا نموده ، که ان شاء اللّه بر آورده خواهد شد.
 

امشب به راستى شبم از روز بهتر است
کاندر برابرم رخ فیروز دلبر است
در شب کسى ندیده عیان گردد آفتاب
جز آفتاب من که رخش مهر انور است
تنها نه بزم من ز جمالش فروغ یافت
کز نور روى او همه عالم منوّر است
پرسید عارفى که بگو کیست یار تو
کز عشق او تو را دل پر غم در آذر است
گفتم به او نشین و بشنو که یار من
نور خدا و مظهر حقّ، عین داور است
هم زاده نبىّ بود و بضعه بتول
سبط نبىّ، ولىّ خداوند اکبر است
سِرّ علىّ، مقام جلىّ، نور منجلى
هفتم امام ، حضرت موسى بن جعفر است
از آدم و مسیح به درگاه جود او
چشم امیدشان همه چون حلقه بر در است
آدم طفیل و اصل وجود تو زین سبب
معلوم شد که علّت غائى مؤخّر است
شاها به غیر صادر اوّل که جدّ تو است
عالم تمام مشتقّ و ذات تو مصدر است
امروز روز شادى زهراى اطهر است
خرّم دل رسول خدا، قلب حیدر است
روز ولادت است و نشاط است و خرّمى
این روز با نشاط به عمرى برابر است
از دامن حمیده برآمد مهین مهى
کز نور او سراسر عالم منوّر است
مسرور و شاد، صادق آل علىّ نگر
میلاد با سعادت موسى بن جعفر است (6)

ظهور نور هدایت بین مکّه و مدینه
محدّثین و مورّخین و از آن جمله ابوبصیر حکایت کند:
امام جعفر صادق علیه السلام به همراه خانواده و بعضى از اصحاب که من نیز همراه ایشان بودم ، اعمال حجّ را انجام دادیم و سپس به سوى مدینه منوّره بازگشت نمودیم .
در بین راه ، به محلّى رسیدیم که ((اءبواء)) نام داشت ، حضرت دستور فرمود تا قافله پیاده شوند و استراحت نمایند.
خانواده حضرت نیز با فاصله کمى از اصحاب ، فرود آمد و همان جا منزل گرفت ، پس از گذشت لحظاتى که استراحت کردیم و غذا خوردیم ، شخصى نزد امام صادق علیه السلام آمد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! همسرتان ، حمیده پیام داد که هر چه زودتر نزد او بروید؛ زیرا حالتى فوق العادّه برایش ‍ عارض گردیده است - یعنى ؛ در حال زایمان نوزاد مى باشد -.
امام علیه السلام با شنیدن این خبر، سریع حرکت نموده و به سمت همسرش رفت ؛ و پس از گذشت مدّتى کوتاه مراجعت نمود و تمام افرادى که حضور داشتند، به احترام آن حضرت از جاى خود برخاستند و گفتند:
یاابن رسول اللّه ! خداوند، شما را به خیر و سعادت بشارت دهد، چه خبر است و حمیده در چه حالتى به سر مى برد؟
حضرت فرمود: خداوند متعال ، حمیده را به سلامت نگه داشت ، و به من ، نوزاد مبارکى را عطا نمود که در روى زمین بهتر از او نیست .
و سپس افزود: حمیده جریانى را براى من تعریف کرد و فکر مى کرد که من آن را نمى دانم .
اصحاب گفتند: آن جریان چه بود؟!
حضرت فرمود: حمیده اظهار داشت : همین که نوزاد عزیز به دنیا آمد، دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سمت آسمان بلند کرد و تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند جلّ و علا را به جاى آورد؛ و سپس بر رسول خدا صلوات و تحیّت فرستاد.
حضرت در ادامه فرمایشات خود افزود: من به حمیده گفتم : این حرکات ، مخصوص پیامبر خدا و امیرالمؤمنین و دیگر ائمّه اطهار مى باشد، که هنگام ولادت دست خود را بر زمین قرار داده و سر به سمت آسمان بلند نموده و مشغول تسبیح و تحمید و تهلیل خداوند متعال مى گردند.
و نیز بر پیغمبر خدا صلوات و درود مى فرستند؛ و سپس با اقرار و اعتراف مى گویند: بر یگانگى خداوند شهادت مى دهم ؛ و این که خدائى جز او وجود ندارد.
و همین که چنین حرکات و جملاتى از ایشان صادر گردید، خداوند رحمان علوم اوّلین و آخرین را بر آن ها مقرّر مى گرداند؛ و نیز ملک روح الا مین در شب هاى قدر به زیارت آن امام خواهد آمد.
سپس ابوبصیر در پایان خبر فرخنده میلاد حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام گوید: ولادت آن حضرت در سال 128 هجرى قمرى واقع گردید.
و چون کاروان حضرت به مدینه رسید، امام صادق علیه السلام به مدّت سه روز سفره انداخت و تمام افراد، بر سفره ولیمه امام موسى کاظم علیه السلام مى نشستند و غذا مى خوردند.(7)
در گهواره و مسائل خانوادگى
یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام ، به نام یعقوب سرّاج حکایت کند:
روزى به قصد ملاقات و زیارت مولایم ، حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام به منزل ایشان رفتم ، هنگامى که وارد شدم ، دیدم که آن امام بزرگوار کنار گهواره شیرخوارش ، حضرت ابوالحسن موسى کاظم علیه السلام ایستاده ؛ و جهت دل گرم کردن و آرام نمودن نوزاد، با او سخن مى گوید.
مدّت زیادى بدین منوال طول کشید؛ و همچنان من در گوشه اى نشسته و نظاره گر آن ها بودم تا آن که سخن راز امام با نور دیده اش علیه السلام به پایان رسید.
آن گاه من از جاى خود برخاستم و به سمت آن امام مهربان رفتم ، همین که نزدیک آن حضرت قرار گرفتم ، فرمود: آن نوزاد، بعد از من ، مولایت خواهد بود، نزد او برو و سلام کن .
پس اطاعت کردم و نزدیک آن نوزاد و نور الهى رفتم و سلام کردم ، با این که او کودکى شیرخواره در گهواره بود، خیلى زیبا و با بیانى شیوا جواب سلام مرا داد.
و سپس به من خطاب نمود و اظهار داشت : حرکت کن و به سوى منزل خود روانه شو و آن نام زشت و نامناسبى را که دیروز براى دخترت برگزیده اى تغییر بده ، چون خداوند متعال صاحب چنین نام و اسمى را دشمن داشته و غضب دارد و او مورد رحمت الهى قرار نخواهد گرفت .
یعقوب سرّاج در ادامه گوید:
یک روز قبل از آن که خدمت حضرت برسم ، خداوند متعال دخترى به من عطا کرده بود، که نام او را حُمیراء نهاده بودیم ؛ و کسى هم آن حضرت را از این موضوع آگاه نکرده بود؛ و با این که آن حضرت ، طفلى شیرخوار در گهواره بود، به خوبى از درون مسائل خانوادگى ما آگاه بود.
و بعد از آن که چنین علم غیبى از آن طفل معصوم آشکار گشت و مرا در تغییر و انتخاب اسم مناسبى براى دخترم نصیحت فرمود، امام جعفر صادق علیه السلام مرا مورد خطاب قرار داده و اظهار نمود: اى سرّاج ! دستور و پیشنهاد مولایت را عمل کن ، که موجب سعادت و خوشبختى شما خواهد بود.
یعقوب گوید: من نیز اطاعت امر کردم و نام دخترم را به نام مناسبى تغییر دادم .(8)
کودکى دردآشنا
مرحوم قطب الدّین راوندى و دیگر بزرگان به نقل از عیسى شَلمقانى آورده اند:
روزى بر محضر مبارک امام صادق علیه السلام وارد شدم و تصمیم داشتم که درباره شخصى به نام ابوالخطّاب سؤال کنم .
همین که داخل منزل حضرت رفتم و سلام کردم ، امام علیه السلام فرمود: اى عیسى ! چرا نزد فرزندم موسى - کاظم علیه السلام - نمى روى ، تا آنچه که مى خواهى از او سؤ ال کنى ؟!
من دیگر سخنى نگفتم و براى یافتن حضرت موسى کاظم علیه السلام روانه گشتم ؛ و سرانجام او را در مکتب خانه یافتم ، که نشسته بود و مدادى در دست داشت .
چون چشم آن کودک معصوم بر من افتاد، اظهار داشت : اى عیسى ! خداوند متعال در روز اءزل از تمامى پیغمبران و خلایق ، بر نبوّت محمّد بن عبداللّه صلى الله علیه و آله ؛ و نیز خلافت و جانشینى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام عهد و میثاق گرفته است ؛ و همگان نسبت به آن وفادار و ثابت هستند.
ولیکن عدّه اى از افراد، ایمانشان حقیقت و واقعیّت ندارد، بلکه ایمان آن ها عاریه و ظاهرى است ، که ابوالخطّاب نیز از جمله همین افراد مى باشد.
عیسى شلمقانى گوید: چون از آن کودک ، چنین سخنى عظیم را شنیدم ، خصوصاً که از نیّت و قصد درونى من آگاه بود، بسیار خوشحال شدم ؛ و آن حضرت را در آغوش گرفته و پیشانى او را بوسیدم و اظهار داشتم :
ذرّیه رسول اللّه صلوات اللّه علیهم ، بعضى از بعضى ارث مى برند و همگان یکى مى باشند.
و پس از آن ، نزد امام صادق علیه السلام بازگشتم و جریان را برایش بازگو کردم ؛ و افزودم بر این که همانا او حجّت خدا و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله علیه و آله است .
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: چنانچه هر مطلب و سؤالى که داشتى ، از این فرزندم - که او را مشاهده نمودى - سؤال مى کردى ، تو را پاسخ کافى و کامل مى داد.(9)
آفرینش مافوق تصوّر
مرحوم شیخ مفیدرحمة اللّه علیه آورده است :
امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: همانا خداوند متعال دو جهان مرتبط با یکدیگر آفریده است ، که یکى از آن ها عُلیا و دیگرى سُفلى مى باشد.
و آفرینش تشکیلاتى هر دو جهان را در انسان ایجاد نموده است ؛ همان طور که این جهان را کروى شکل آفریده است ، همچنین سر انسان را نیز چون گنبد، کروى شکل قرار داده و موهاى سر انسان به منزله ستارگان ؛ و چشمانش او همانند خورشید و ماه ؛ و مجراى تنفّس او را چون شمال و جنوب ؛ و دو گوش انسان را چون مشرق و مغرب قرار داده است .
همچنین چشم بر هم زدن انسان ، مانند جرقّه و برق ، سخن و کلام او مانند رعد و صداى آسمانى ، راه رفتن او همچون حرکت ستارگان سیّاره است .
همچنین نشست و نگاه انسان همانند إ شراف ستارگان ؛ و خواب انسان مانند هبوط آن ها؛ و نیز مرگ او همانند فناء و نابودى آن ستارگان خواهد بود.
خداوند کریم در پشت انسان 24 فقره و مهره استخوانى همانند 24 ساعت شبانه روز، و درون او 30 روده به تعداد روزهاى ماه قرار داده است ؛ و بدن او را متشکّل از 12 عضو به مقدار حدّ اکثر حمل او در شکم مادر آفریده است .
و درون انسان چهار نوع آب وجود دارد که عبارتند از:
آب شور در چشمانش تا در گرما و سرما محفوظ و سالم بماند.
آب تلخ در گوش هایش تا جلوگیرى از ورود حشرات باشد.
آب مَنى در صلب و کمرش تا او را از فساد و دیگر عوارض مصون و سالم نگه دارد.
آب صاف در دهان و زبانش تا کمک در جهات مختلف دهان و درون باشد.
و به همین جهت هنگامى که حضرت آدم علیه السلام لب به سخن گشود، شهادت به یگانگى خداوند سبحان داد.
همچنین خداوند حکیم انسان را از نفس و جسم و روح آفرید، که به وسیله نفس ، خواب هاى مختلف مى بیند؛ و جسمش مورد انواع بلاها و امراض ‍ گوناگون قرار مى گیرد، که در نهایت به خاک باز مى گردد؛ و روح تا زمانى که جسم بر روى زمین باشد، با او است و پس از آن جدا خواهد شد.(10)
واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى
صفوان بن مهران حکایت کند:
روزى امام جعفر صادق علیه السلام دستور داد، شترى را که همیشه بر آن سوار مى شد، آماده کنم .
همین که شتر را آماده کردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام که در سنین شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى که یک روپوش ایمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، کنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حرکت کرد.
خواستم مانع حرکت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپدید گشت ، با خود گفتم : اگر مولایم ، حضرت صادق سؤال نماید که فرزندش موسى و نیز شتر چه شد؟ چه بگویم .
مدّت کوتاهى در این افکار غوطه ور بودم ، که ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمین قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازیر بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از آن فرود آمد و سریع وارد منزل شد.
در همین حال ، خادم امام صادق علیه السلام از منزل بیرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولایت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جایگاه خودش بِبَر.
با خود گفتم : الحمدللّه ، امیدوارم امام صادق علیه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همین طور که با خود مى اندیشیدم ناگهان مولایم از منزل بیرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود این بود که شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آیا مى دانى او در این مدّت کوتاه کجا رفت ؟
در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى یکتا، هیچ نمى دانم و خبر ندارم .
فرمود: همانا مسیرى را که ذوالقرنین در مدّت زمانى طولانى پیمود، فرزندم موسى آن را در زمانى کوتاه طى کرد؛ و بلکه چندین برابر آن را در همین مدّت کوتاه پیمود و سلام مرا به تمام دوستان و شیعیانمان رسانید و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اکنون چنانچه مایل هستى ، نزد او برو تا تمام جریان را برایت تعریف نماید.
بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى کاظم علیه السلام وارد شدم ، دیدم حضرت نشسته و مقدارى میوه تازه که میوه آن فصل نبود و مشابه آن هم یافت نمى شد، جلویش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:
اى صفوان ! هنگامى که سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولایم امام صادق علیه السلام از فرزندش جویا شود، چه پاسخ دهم ؟
و خواستى مانع حرکت من شوى ؛ لیکن نتوانستى و در همان افکار سرگردان بودى ، که بازگشتم و از شتر پائین آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بیرون شد و فرمود:
اى صفوان ! ناراحت مباش ، آیا فهمیدى فرزندم موسى در این زمان کوتاه کجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .
بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در این زمان کوتاه چند برابر آنچه را که ذوالقرنین در آن زمان طولانى پیموده بود، پیمود، و اگر مایل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جریان امر قرار دهد.
صفوان گوید: با شنیدن این سخنان حیرت انگیز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! این میوه هائى که در حضور شما است ، از کجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نیست ، آیا این میوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، یا من هم مى توانم از آن ها استفاده کنم ؟
فرمود: به منزل مراجعت کن ، سهم تو نیز فرستاده خواهد شد.
صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن میوه ها را برایم فرستاد و آورنده گفت : مولایت سلام مى رساند و مى فرماید: تو دوست و شیعه ما هستى و در خوراکى هاى ما سهیم خواهى بود.(11)
دو جریان بسیار عظیم و خواندنى
مرحوم شیخ حرّ عاملى و راوندى و دیگران بزرگان آورده اند:
پس از آن که امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، یکى از فرزندانش به نام عبداللّه - که بزرگ ترین فرزند حضرت بود - ادّعاى امامت کرد.
امام موسى کاظم علیه السلام دستور داد تا مقدار زیادى هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید.
چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعى از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند.
و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم علیه السلام نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ و با سوختن هیزم ها، آتش زیادى تهیه گردید.
تمامى افراد حاضر در مجلس ، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یکدیگر مى پرسیدند که چرا امام موسى کاظم علیه السلام چنین کارى را در آن محلّ و مجلس انجام مى دهد.
آن گاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست ؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید.
پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباس هاى خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان دارى بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق علیه السلام امام و خلیفه هستى ، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین .
عبداللّه چون چنان صحنه اى را دید و چنین سخنى را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن که پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترک کرد.(12)
همچنین داود رقّى حکایت کند:
روزى به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شدم و پس ‍ از عرض سلام در کنارى نشستم ، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباس هاى خویش ‍ را به دور خود پیچیده بود.
همین که امام موسى کاظم علیه السلام نزد پدر آمد، امام صادق علیه السلام اظهار داشت : اى فرزندم ! در چه حالتى هستى ؟
پاسخ داد: در سایه رحمت و پناه خداوند متعال هستم ، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم ؟
داود رقّى گوید: من با خود گفتم : چگونه حضرت در این فصل زمستان و سرماى شدید اشتها و میل به تناول این نوع میوه ها را دارد، ولى حضرت از افکار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چیز و هر کارى قدرت دارد.
و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حیاط منزل ببین چه خبر است ؛ و در باغ چه مى بینى ؟
پس ، از جاى خود برخاستم و به طرف حیاط حرکت کردم ، همین که وارد حیاط شدم ، با حالت تعجّب دیدم درخت انگور و انار پر از میوه است .
با دیدن این صحنه شگرف ، بر اعتقاد و ایمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم : اکنون به اسرار و علوم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم کامل گردید.
سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چیدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى کاظم علیه السلام آن ها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت :
این از فضل پروردگار است ، که ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است .(13)
نجات شخصى سرگردان از اهالى طالقان
بعضى از تاریخ ‌نویسان حکایت کرده اند:
روزى هارون الرّشید شخصى را به نام علىّ بن صالح طالقانى احضار کرد و به او گفت : شنیده ام که گفته اى از کشور چین به وسیله اَبْر سفر کرده اى و به دیار خود، طالقان رفته اى ؟!
علىّ بن صالح طالقانى پاسخ داد: بلى ، صحیح است .
هارون اظهار داشت : سرگذشت خود را باید براى ما بازگو کنى ، که چگونه و در چه وضعیّتى بوده است .
طالقانى گفت : در آن هنگامى که قصد سفر به دیار خود کردم ، سوار بر کشتى شدم ، در مسیر راه طوفان شدیدى رُخ داد؛ و کشتى در امواج دریا متلاشى و غرق گردید و من با استفاده یکى از تخته هاى کشتى توانستم خود را از غرق شدن نجات دهم .
ولى مدّت سه روز بدون آن که غذائى خورده باشم در بین امواج خروشان دریا قرار داشتم تا بالا خره امواج دریا مرا به ساحل رساند و نجات یافتم .
همین که نگاه کردم ، درخت ها و رودهائى را دیدم ، کنار یکى از درخت ها خوابیدم .
در عالم خواب صداى هولناکى را شنیدم ، پس وحشت زده از خواب بیدار شدم و دیدم که دو حیوان شکل اسب در حال نزاع و زد و خورد بودند.
هنگامى که متوجّه من شدند، سریع وارد دریا گشتند، در همین اثناء، پرنده عظیم الجثّه اى را دیدم که جلوى غارى در همان نزدیکى فرود آمد؛ و چون خواستم نزدیک آن پرنده بروم ، متوجّه من شد و پرواز کرد و رفت .
سپس نزدیک آن غار رفتم و صداى تسبیح و اذکار و تلاوت قرآن از درون آن شنیدم ، وقتى نزدیک تر رفتم شخصى از درون غار مرا با اسم و نسب صدا نمود؛ و اظهار داشت : بیا داخل غار.
پس وقتى داخل آن غار رفتم و سلام کردم ، مردى قوى و تنومند را دیدم که جواب سلام داد و فرمود:
اى علىّ بن صالح طالقانى ! جریان تو چنین و چنان است و تمام داستان و ماوقع را برایم بازگو نمود .
و چون سخن وى پایان یافت ، گفتم : تو را به خدا سوگند! برایم بگو که چه کسى تو را از جریان من آگاه ساخته است ؟
در جواب اظهار نمود: خداوندى که عالِم به غیب است ؛ و تمام وقایع و امور به خواست او انجام مى پذیرد؛ و سپس فرمود: تو گرسته و خسته هستى ، در همین لحظه زمزمه اى نمود، که متوجّه آن نشدم ، فقط دیدم که بلافاصله مقدارى غذا و آب به همراه حوله اى حاضرت گردید.
بعد از آن فرمود: از این طعام میل کن ، که خداوند متعال آن را براى تو فرستاده است ، پس مشغول خوردن شدم ، و غذائى لذیذتر و گواراتر از آن ندیده بودم .
سپس آن شخص دو رکعت نماز به جاى آورد و فرمود: آیا مایل هستى که به دیار خود باز گردى ؟
عرضه داشتم : من کجا و دیار من کجا؟!
در همین لحظه دعائى را خواند؛ و دست مبارک خود را به سمت آسمان بلند نمود و اظهار داشت : ((السّاعة ، السّاعة )) پس ناگهان ابرى پدیدار شد و آن شخص را مخاطب قرار داد و گفت : ((سلام علیک ، یا ولىّ اللّه و حجّته !)).
و آن شخص پاسخ داد: ((علیک السّلام و رحمة اللّه و برکاتة ، اءیّتها السّحابة السامعة المطیعة )).
و سپس فرمود: قصد چه منطقه اى را دارى ؟
ابر پاسخ داد: به سمت طالقان مى روم .
آن شخص فرمود: به اذن خداوند متعال کنار ما، بر زمین فرود آى ، پس ‍ ناگهان ابر فرود آمد؛ و آن شخص دست مرا گرفت و بر روى آن ابر نشانید.
پیش از آن که ابر پرواز نماید، آن شخص را به خداوند یکتا و به پیغمبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم سوگند دادم ، که خود را معرّفى نماید؛ و نام خود را بگوید؟
پس فرمود: خداوند متعال هیچگاه زمین خود را از حجّت ظاهرى یا حجّت باطنى رها و خالى نمى گذارد؛ و من حجّت ظاهرى خداوند منّان هستم ، من موسى بن جعفر مى باشم .
در همین حال من متذکّر امامت و ولایت آن حضرت شدم .
سپس ابر پرواز کرد و پس از گذشت لحظاتى کوتاه مرا در طالقان در خیابان و محلّه خودمان پیاده کرد.
راوى در ادامه حکایت افزود: پس از آن که هارون الرّشید داستان را به طور مشروح شنید، دستور داد تا شخص طالقانى را به قتل رسانند، تا مبادا دیگران بشنوند.(14)
معرفت همسر خانم کبوتر
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى یکى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت کرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص ‍ حرکت کرد تا به منزل او رسید.
همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت ، حضرت متوجّه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یکدیگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده کرد، از روى تعجّب اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست ؟
حضرت فرمود: براى این یک جفت کبوترى است ، که زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، کبوتر نر به همسر خود مى گوید: اى انیس و مونس ‍ من ، اى عروس زیباى من ! قسم به خداوند یکتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست ؛ مگر این شخصیّتى که روى تخت نشسته است .
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم مى فهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ما اهل بیت رسالت ، سخن حیوانات و پرندگان را مى دانیم ؛ و بلکه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است .(15)
زنده شدن گاو!
علىّ بن مغیره - که یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد - حکایت کند:
روزى در مِنى و عرفات بودیم که امام موسى کاظم علیه السلام در مسیر راه به زنى برخورد کرد، که مشغول گریه و زارى بود؛ و نیز کودکان خردسالش در اطراف او گریان بودند.
امام کاظم علیه السلام به طور ناشناس نزدیک رفت و علّت گریه آنها را جویا شد؟
زن اظهار داشت : اى بنده خدا! من داراى فرزندانى خردسال هستم ؛ و تنها سرمایه زندگى براى امرار معاش ما یک گاو بود که ساعتى قبل مرد؛ به همین جهت ، گریان هستم چون دیگر وسیله امرار معاش نداریم .
حضرت فرمود: دوست دارى آن را زنده کنم ؟
زن عرضه داشت : بلى .
پس حضرت کنارى رفت و دو رکعت نماز خواند و دست خود را به سوى آسمان بالا برد و لبهاى مبارک خود را حرکت داد و زمزمه اى نود، که من نفهمیدم چه دعائى را خواند.
پس از آن ، امام علیه السلام از جاى بر خاست و به سمت گاو مرده آمد و با پاى مبارک خود بر پهلوى گاو زد.
ناگهان گاو زنده گردید و بلند شد و سر پا ایستاد،
همین که زن چشمش به گاو افتاد - که زنده شده است - سراسیمه کنان فریاد کشید: این شخص ، عیسى بن مریم است .
و چون امام کاظم علیه السلام داد و فریاد آن زن را شنید، سریع حرکت نمود و خود را در بین جمعیّت پنهان کرد، تا کسى آن حضرت را نشناسد.(16)
نشانه هائى از امامت
ابوبصیر روایت کند:
روزى به محضر مبارک امام موسى کاظم علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم : فدایت گردم ، امام چگونه شناخته مى شود و نشانه هاى امامت چیست ؟
حضرت فرمود: امات نشانه ها و علامتهاى بسیارى دارد:
یکى آن بود که پدرم انجام داد جریان بینا شدن ابوبصیر توسّط امام صادق علیه السلام .
و از طرف خداوند متعال به وسیله حضرت رسول صلى الله علیه و آله منصوب و معرّفى شود، همانطور که امام علىّ علیه السلام را نصب نمود.
و دیگر آن که آنچه از او در هر موضوعى سئوال کنند، جواب آن را بداند و بتواند پاسخ دهد، و با مردم از هر قبیله و نژادى و صاحب هر لغتى که باشند، سخن گوید.
سپس افزود: اى ابوبصیر! هم اکنون نشانه اى از آن را مشاهده و ملاحظه خواهى نمود.
آن گاه لحظاتى گذشت ، ناگهان شخصى از اهالى خراسان وارد شد و با زبان عربى با حضرت سخن گفت ؛ ولى امام علیه السلام به فارسى و زبان محلّى با آن خراسانى صحبت مى فرمود.
مرد خراسانى با حالت تعجّب گفت : یا ابن رسول اللّه ! من با شما به زبان عربى سخن مى گویم ؛ لیکن شما به زبان فارسى صحبت مى فرمائى ؟!
حضرت فرمود: اگر ما نتوانیم به زبان فارسى و محلّى با شما سخن گوئیم؛ پس چه مزیّت و فضیلتى بر دیگران داریم.
پس از آن ، حضرت به من خطاب نمود و فرمود: اى ابوبصیر! امام به تمام لغات انسانها آشنا است ، و نیز زبان تمام حیوانات را مى فهمد و با آنها سخن مى گوید؛ و کسى که داراى این مزایا و اوصاف نباشد، امام نیست .(17)
پرش نان و بلعیدن شیر
علىّ بن یقطین - یکى از دوستان و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام که وزیر هارون الرّشید نیز بود - حکایت کند:
روزى هارون الرّشید بعضى از نزدیکان خود و همچنین امام موسى کاظم علیه السلام را براى صرف طعام دعوت کرد؛ و یکى از افراد خود را دستور داد تا بر سر سفره کارى کند که حضرت موسى کاظم علیه السلام شرمنده و خجل شود.
حضرت به همراه یکى از خادمان خود تشریف آورد و در جایگاه خود جلوس فرمود، پس از لحظاتى سفره پهن و غذاها چیده و آماده شد و حاضران مشغول خوردن غذا شدند.
و خادم حضرت نیز کنار حضرتش قرار گرفته بود، مشغول خوردن شد و چون مى خواست نانى بردارد با سحر و جادوئى که شده بود، نان پرواز مى کرد و تمام حاضران مى خندیدند و در ضمن حضرت را مسخره مى کردند.
چون چند مرتبه این کار تکرار شد، حضرت به عکس شیرى که بر یکى از پرده ها بود خطاب نمود و اظهار داشت : اى شیر خدا! دشمن خدا را برگیر.
ناگهان آن عکس تجسّم یافت و شیرى بزرگ و غضبناک گردید؛ و سپس ‍ حمله اى نمود و آن شخص ساحر و جادوگر را بلعید.
تمامى افراد در آن مجلس ، با دیدن چنین صحنه اى هولناک ، از ترس و وحشت بیهوش گشته و روى زمین افتادند و شیر به حالت اوّلیّه خود برگشت .
پس از گذشت ساعتى که حاضران بهوش آمدند، هارون الرّشید به حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام عرضه داشت : تو را سوگند مى دهم به حقّى که بر گردنت دارم ، تقاضا نمائى که شیر آن مرد را بازگرداند.
حضرت فرمود: اگر عصاى پیغمبر خدا، حضرت موسى علیه السلام آنچه را که در حضور فرعون بلعید، بازگردانید، این شیر هم آن شخص را باز مى گرداند.(18)
احتجاج و غلبه بر رقیب
مرحوم طبرسى در کتاب شریف خود به نام احتجاج آورده است : روزى مهدى عبّاسى با حضور بعضى از علماء اهل سنّت و از آن جمله ابویوسف - که یکى از علماء برجسته دربار به حساب مى آمد، جلسه اى تشکیل داد؛ و حضرت ابوالحسن امام موسى کاظم علیه السلام را نیز در آن جلسه دعوت کرد.
امام کاظم علیه السلام پس از ورود، از ابویوسف مطلبى را پرسید؛ ولى او نتوانست جواب سئوال حضرت را بدهد.
پس از آن ، خطاب به حضرت کرده و اجازه گرفت تا سئوالى را مطرح کند؟
امام علیه السلام فرمود: آنچه مایل هستى سؤ ال و مطرح کن .
ابویوسف پرسید: درباره حاجى که در حال احرام باشد، آیا شرعاً مى تواند از سایه بان استفاده کند؟
حضرت فرمود: خیر، صحیح نیست . پرسید: چنانچه خیمه اى را نصب کند و داخل آن رود، چه حکمى دارد؟
فرمود: در آن اشکالى نیست .
پرسید: چه فرقى بین آن دو وجود دارد؟!
حضرت فرمود: درباره زن حایض چه مى گوئى ، آیا نمازهاى خود را باید قضا کند یا خیر؟
جواب داد: خیر.
فرمود: آیا روزه هاى خود را باید قضا نماید؟
گفت : بلى .
فرمود: چه فرقى بین نماز و روزه مى باشد؟
گفت : در شریعت اسلام حکم آن چنین وارد شده است .
امام موسى کاظم علیه السلام فرمود: درباره احکام شخص حاجى در حال احرام نیز چنان وارد شده است .
در این لحظه مهدى عبّاسى خطاب به ابویوسف کرد و گفت :
اى ابویوسف ! چه کردى ؟ کارى که نتوانستى انجام دهى ؟!
ابویوسف گفت : او یعنى ؛ امام کاظم علیه السلام - مرا با یک استدلال از پاى درآورد.(19)
مسافر آشنا همراه پاسخ
دو نفر از شیعیان امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه که مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مرکب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت کنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید کسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر کاملا با احتیاط حرکت کنید، که مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به کوفه آمدیم و دو شتر خریدارى کردیم و زاد و توشه اى تهیّه کرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حرکت نمودیم .
در مسیر راه بین کوفه و بصره به کاروان سرائى - که منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى کنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیک ما رسید، متوّجه شدیم که او حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن که جواب سلام ما را داد، با دست مبارک خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش کردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این که زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربرکت خود آنها را زیر و رو کرد و فرمود: اینها شما را تا کوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.(20)
جزاى بد گمانى بشوهر؛ و النگوى عروس در دریا
سلیمان بن عبداللّه حکایت کند:
روزى با عدّه اى به منزل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شدیم و در حضور آن حضرت نشستیم .
پس از لحظاتى ، زنى را که صورتش به عقب برگشته بود، آوردند و از حضرت خواستند که او را معالجه نماید.
امام کاظم علیه السلام دست راست مبارک خود را بر پیشانى زن و دست چپ را پشت سر او نهاد و سر و صورت او را به حالت طبیعى برگرداند؛ و زن سالم شد.
سپس حضرت زن را مخاطب قرار داد و فرمود: مواظب باش بعد از این مرتکب چنین خلافى نشوى .
افراد در مجلس سئوال کردند: یا ابن رسول اللّه ! این زن چه کار خلافى را انجام داده ، که دجار این عقاب شده است ؟
امام علیه السلام فرمود: نباید راز او فاش گردد، مگر آن که خودش مطرح کند.
هنگامى که از زن سئوال شد که چه عملى انجام داده بودى ؟
گفت : شوهرم غیر از من همسر دیگرى دارد و هر دو در یک منزل هستیم ، در حالى که هووى من پشت سرم نشسته بود، من بلند شدم تا نماز بخوانم ؛ شوهرم حرکت کرد و رفت ، من گمان کردم پیش آن همسرش رفته است ، پس صورت خود را برگرداندم تا ببینم چه مى کنند، هوویم را تنها دیدم و شوهرم حضور نداشت .
و چون چنین گمان خلافى را نسبت به شوهرم انجام دادم ، به آن مصیبت گرفتار شدم و به دست مبارک مولایم ، آن عقاب برطرف شد و توبه کردم .(21)
همچنین به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى که امام موسى کاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در کشتى سوار بودم ، پس چون نزدیک شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما کشتى دیگرى بود که در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن کشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس کنار کشتى رفته و خواسته که دستهایش را بشوید، ناگهان یکى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: کشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده کمک و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره کشتى تکیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم که آب فروکش کرده و النگو روى زمین آشکار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید که خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حرکت کردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض کردم : فدایت گردم ، اگر ممکن است دعائى را که خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممکن است ؛ مشروط بر آن که آن دعا را به کسى که اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى که مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .(22)

احضار نامه از کوفه و صندوق مخفى
علىّ بن احمد بزّار حکایت کند:
در دهه سوّم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه مشغول عبادت بودم ، ناگهان شخصى نامه اى را که مُهر شده بود و به اندازه چهار انگشت بیشتر نبود، به دستم داد و گفت : این نامه را حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام برایت فرستاده است .
همین که نامه را گشودم ، در آن چنین مرقوم فرموده بود:
به نام خداوند بخشنده مهربان . وقتى این نوشته را خواندى ، نامه اى که ضمیمه آن است ، براى خود در جائى امن و مناسب نگه دار و مواظب آن باش تا زمانى که آن را طلب نمایم .
پس نامه را برداشتم و روانه منزل شدم ؛ و یک راست به طرف صندوقخانه رفتم و نامه را در صندوقچه اى - که مخصوص اشیاء قیمتى و نفیس بود - قرار دادم و درب آن را قفل کردم و کسى غیر از خودم از پنهان کردن آن اطّلاعى نداشت .
چون هنگام مراسم حجّ فرا رسید، من نیز عازم مکّه معظّمه گردیدم ؛ و در ضمن برنامه هایم به محضر شریف امام کاظم علیه السلام شرفیاب شدم .
حضرت فرمود: اى علىّ! با آن نامه اى که تو را بر محافظت آن دستور دادم ، چه کردى ؟
عرض کردم : فدایت گردم ، نامه را در صندوقخانه منزلم ، به همراه دیگر وسائل و اشیاء قیمتى در صندوقچه اى قرار داده ام و درب آن را قفل زده ام و کسى غیر از خودم به آن آگاهى ندارد و کلید آن را نیز همراه آورده ام .
امام علیه السلام فرمود: چنانچه نامه را ببینى مى شناسى ؟
گفتم : بلى .
پس سجّاده و جانماز خود را بلند نمود و نامه اى را که زیر آن موجود بود، برداشت و به من داد و فرمود: این همان نامه است ، بگیر و مواظب آن باش .
وقتى نامه را گرفتم دیدم ، همان نامه اى است که حضرت در مسجد کوفه برایم فرستاده بود.
لذا بسیار تعجّب کردم و با خود گفتم : چه کسى از آن اطّلاع داشته ، با این که کلید قفل صندوق همراه من بوده است ؟!
چگونه و به چه وسیله اى نامه همراه حضرت مى باشد، با این که به کوفه نیامده است ؟!(23)
آشنائى به کتابهاى آسمانى و هدایت نصرانى
یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام - به نام یعقوب بن جعفر - حکایت نماید:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که مردى نصرانى وارد شد و اظهار داشت : من از دیارى دور دست ، با تحمّل سختى ها و مشقّت آمده ام .
وسپس افزود: نزدیک سى سال است ، که از خداوند خواسته ام تا مرا به بهترین و کاملترین ادیان راهنمائى نموده ؛ و نیز به برترین بندگان هدایتم فرماید.
تا آن که شبى در خواب شخصى را دیدم ، که بیان اوصاف و فضایل مردى را در حوالى شهر دمشق مى کرد؛ پس چون از خواب بیدار شدم رهسپار دمشق گشتم ؛ و چون آن مرد را یافتم ، پس از صحبتهاى مفصّل ، گفت : گمشده تو در یثرب - شهر مدینه - است ؛ و چون وارد یثرب شوى از شخصیّتى به عنوان موسى بن جعفر علیهما السلام سئوال کن که منزلش کجاست ؟
و چون او را یافتى به مقصود خویش خواهى رسید.
و اکنون به محضر شما آمده ام .
راوى گوید: مرد نصرانى در حالى جریان را تعریف مى کرد، که ایستاده و بر عصاى خود تکیه زده بود؛ و در پایان اظهار داشت : اگر اجازه بفرمائى دست به سینه بنشینم .
امام علیه السلام اظهار داشت : اجازه نشستن دارى ولى بدون دست به سینه ، بلکه آزاد و راحت باش .
پس نشست و گفت : آن مردى که شما را به من معرّفى نمود سلام رساند، آیا جواب سلام او را نمى دهى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: خداوند او را هدایت فرماید؛ تا زمانى که به دین اسلام نگرویده باشد جواب سلام ندارد.
نصرانى سئوال کرد: حم و الکتاب المبین إ نّا اءنزلناه فى لیلة مبارکة إ نّا کنّا منذرین فیها یفرق کلّ اءمر حکیم ، تفسیرش چیست ؟
حضرت فرمود: امّا حم مقصود محمّد صلى الله علیه و آله مى باشد، در کتابى که بر هود علیه السلام نازل شده ، موجود است ؛ و امّا الکتاب المبین امیر المؤمنین علىّ علیه السلام مى باشد؛ و امّا لیلة مبارکة حضرت فاطمه سلام اللّه علیها است ؛ و امّا فیها یفرق کلّ اءمر حکیم یعنى ؛ خیر کثیر از فاطمه سلام اللّه علیها خارج مى شود، که همه آنها حکیم خواهند بود.
سپس امام کاظم صلوات اللّه علیه نصرانى را مخاطب قرار داد و فرمود: اسم مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها چیست ؟ و در چه روزى روح حضرت عیسى علیه السلام دراو دمیده شد؟ و در چه روزى ، و چه زمانى به دنیا آمد؟
نصرانى گفت : نمى دانم .
امام علیه السلام فرمود: نام مادر حضرت مریم سلام اللّه علیها ((مرثا)) بود، که در زبان عرب به معناى ((وهیبة )) است ؛ و در روز جمعه هنگام زوال ظهر آبستن شد، که خداوند این روز را گرامى داشت ؛ و نیز پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله آن را به عنوان عید بزرگ مسلین معرّفى نمود.
و حضرت عیسى علیه السلام قبل از ظهر، روز سه شنبه ، در کنار رود فرات به دنیا آمد.
سپس نصرانى پس از مطالبى ، به حضرت عرضه داشت : اسم مادر من به زبان سریانى و عربى چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام مادرت عنقالیّة ؛ ونام جدّه ات عُنقورة ؛ ونام پدرت عبدالمسیح بوده است .
نصرانى گفت : صحیح و درست بیان نمودى ، اکنون به فرما که اسم جدّم چه بوده است ؟
حضرت فرمود: نام جدّت جبرئیل بود، که عدّه اى از لشکریان شام او را غافلگیر کرده و به شهادتش رساندند.
نصرانى این بار سئوال کرد: اسم من چه مى باشد؛ و اکنون چه نامى را برایم انتخاب مى نمائى ؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: نام تو عبدالصّلیب است ، که نام عبداللّه را برایت بر گزیده ام .
در این هنگام نصرانى اسلام را پذیرفت ؛ و شهادتین را به طور کامل و مشروح بر زبان جارى نمود؛ وصلیبى را که به گردن آویزان کرده بود در آورد؛ و اظهار داشت : دستور بفرمائید که صدقات و مبرّات خود را به چه کسى به پردازم .
حضرت فرمود: مدّتى قبل یک نفر از نصارى آمد و مسلمان شد که در رفاه و نعمت فراوانى بسر مى برد، بروید و با هم زدگى نمائید.
شخص تازه مسلمان گفت : یا ابن رسول اللّه ! من یکى از ثروتمندان بزرگ و معروف هستم و اموال گوناگون بسیارى را در دیار خود رها کرده ام ، اکنون هر دستورى را صادر فرمائى آماده انجام آن هستم .
در پایان امام کاظم علیه السلام او را موعظه و راهنمائى نمود، که یکى از مسلمانان خوب و متدیّن قرار گرفت .(24)
جبران خسارت ملخها
پیرمردى کهن سال به نام عیسى فرزند محمّد قرطى - که در حدود نود سال عمر داشت ، حکایت کند:
در سالى از سالها داخل زمین کشاورزى خود خربزه و خیار کشت کرده بودم ؛ و کنار زمین چاهى به نام ((اُمّ عظام )) قرار داشت .
همین که کشت جوانه زد و رشد کرد، ناگهان ملخهاى بسیارى هجوم آوردند و تمامى زراعت نابود کردند، که بیش از صد و بیست دینار بر من خسات وارد شد، بسیار ناراحت و افسرده خاطر گشتم .
روزى گوشه اى در همان زمین کشاورزى نشسته بودم ، ناگهان چشمم افتاد به جمال نورانى و مبارک حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام ، به احترام آن حضرت از بر خاستم .
حضرت بر من سبقت گرفت و سلام کرد و سپس فرمود: حالت چطور است ؟ و در چه وضعیّتى هستى ؟
عرض کردم : ملخها حمله کردند و تمامى زراعت و سرمایه مرا نابود ساختند.
فرمود: چه مقدار خسارت وارد شده است ؟
گفتم : صد و بیست دینار، غیر از آنچه زحمت کشیده ام .
فرمود: اگر یک صد و پنجاه دینار به تو داده شود، قانع هستى ؟
عرض کردم : دعا فرمائید تا خداوند برکت عنایت نماید.
پس از آن ، امام موسى کاظم علیه السلام دعائى را زمزمه نمود و آنگاه حرکت کرد و رفت .
وقتى امام موسى کاظم علیه السلام خداحافظى کرد و رفت ، من مشغول کشاورزى و آبیارى زمین شدم ؛ و بیش از آنچه امیدوار بودم ، خداوند متعال به برکت دعاى حضرت ، عطا نمود، که بیش از دههزار دینار به دست آوردم .(25)
شناخت دینار گمشده
مرحوم إ ربلى و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم به نقل از اصبغ بن موسى آورده اند:
روزى به قصد زیارت ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، یکى از آشنایان کیسه اى - که مقدارى سکّه درون آن بود - تحویل من داد تا با مقدار وجهى که از خود داشتم ، تحویل حضرت دهم .
همین که وارد مدینه منوّره شدم ، خود را شستشو دادم ؛ و نیز سکّه هائى را که همراه داشتم شستم و با مشگ و عطر خوشبو نمودم ؛ و چون سکّه هاى دوستم را شمارش کردم ، 99 عدد بود، لذا یکى از خودم بر آنها افزودم ؛ و سپس شبانه محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم .
چون مقدارى نشستم و صحبتهائى با حضرت انجام گرفت ، در نهایت عرض کردم : فدایت گردم ، هدیه اى تقدیم حضورتان مى کنم ، امید وارم قبول فرمائید.
امام علیه السلام اظهار داشت : آنچه هست ، بیاور.
سکّه هاى خود را تقدیم حضرت کردم و سپس عرضه داشتم : فلانى - که از شیعیان و از دوستان شما است - نیز کیسه اى را براى شما فرستاده است .
حضرت فرمود: آن را هم بیاور، پس کیسه دوستم را نیز تحویل امام علیه السلام دادم .
حضرت کیسه را گرفت و آن را باز نمود و سکّه ها را روى زمین ریخت ؛ و با دست مبارک خود آنها را پخش کرد و سپس آن سکّه خودم را که درون کیسه انداخته بودم تا صد عدد کامل شود برداشت ، و به من داد و فرمود:
فلانى سکّه ها را با وزن براى ما فرستاده است ، نه با عدد و همان 99 عدد درست بوده است .(26)
معرفت نجات بخش انسان است
بسیارى از بزرگان در کتابهاى خود آورده اند:
شخصى به نام حسن بن عبداللّه ، فردى زاهد و عابد بود و مورد توجّه عامّ و خاصّ قرار داشت .
روزى وارد مسجد شد، امام موسى کاظم علیه السلام نیز در مسجد حضور داشت ، همین که حضرت او را دید فرمود: نزد من بیا.
چون حسن بن عبد اللّه خدمت امام علیه السلام آمد، حضرت به او فرمود: اى ابوعلىّ! حالتى که در تو هست ، آن را بسیار دوست دارم و مرا شادمان کرده است و تنها نقص تو آن ست که شناخت و معرفت ندارى ، لازم است آن را جستجو کنى و بیابى .
حسن اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، معرفت چیست و چگونه به دست مى آید؟
فرمود: برو نسبت به مسائل دین فقیه شو و اهل حدیث باش .
حسن توضیح خواست که از چه کسى معرفت بیاموزم ؟
حضرت فرمود: از فقهاء و دانشمندان اهل مدینه بیاموز، و چون مطلبى را فراگرفتى ، آن را نزد من آور تا راهنمائیت کنم .
حسن بن عبداللّه حرکت نمود و مسائلى را از علماء فراگرفت و نزد حضرت باز گشت ، وقتى حضرت چنین حالتى را از او دید، فرمود: برو معرفت را فراگیر و آن را بشناس .
این حرکت چند بار تکرار شد، تا آن که روزى امام موسى کاظم علیه السلام در مزرعه اش بود، حسن با حضرت ملاقات کرد و گفت : فرداى قیامت در پیشگاه خداوند بر علیه تو شکایت مى کنم ، مگر آن که مرا بر شناسائى حقیقت معرفت ، هدایت و راهنمائى کنى ؟
بعد از آن ، امام علیه السلام فرمود: اوّلین امام و خلیفه رسول اللّه امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام است ؛ و سپس امام حسن ، امام حسین ، امام علىّ ابن الحسین ، امام محمّد باقر، امام جعفر صادق (صلوات اللّه و سلامه علیهم ). حسن گفت : یا ابن رسوال اللّه ! امام امروز کیست ؟
حضرت فرمود: من امام و حجّت خدا هستم .
گفت : آیا دلیل و نشانه اى دارى که با آن استدلال کنم ؟
فرمود: نزد آن درخت برو، و بگو که موسى بن جعفر مى گوید: حرکت کن و به سوى من بیا.
حسن گوید: به خداوند قسم ، چون نزدیک درخت آمدم ؛ و پیام حضرت را رساندم ، دیدم زمین شکافت و درخت به سوى حضرت حرکت کرد تا آن که جلوى آن بزرگوار آمد و ایستاد، سپس امام علیه السلام به درخت اشاره نمود: برگرد، پس آن درخت برگشت .(27)
برخورد متفاوت با افراد
محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند:
روزى امام موسى بن جعفر علیهما السلام در حالى که سوار بر الاغى بود، وارد دربار خلیفه شد و دربان با عزّت و احترام با حضرت برخورد کرد، به طورى که تمام افراد حاضر نیز احترام شایانى از آن حضرت به جاى آوردند.
یکى از افراد مخالف - به نام نفیع انصارى - به آن دربان - که عبدالعزیز نام داشت - گفت : چرا مردم نسبت به این مرد این همه احترام و تکریم مى کنند، تصمیم دارم او را رسوا و شرمسار کنم .
عبدالعزیز گفت : از تصمیم خود منصرف شو؛ چون این افراد از خانواده اى هستند که همیشه جواب مناسب همراه دارند، آن وقت یک عمر در ننگ و عار خواهى ماند.
با این حال همین که امام کاظم علیه السلام از نزد خلیفه بیرون آمد، نفیع انصارى افسار الاغ حضرت را گرفت و پرسید: تو کیستى ؟
امام علیه السلام فرمود: این چه سئوالى است ، که مطرح مى کنى ؟!
و سپس افزود: چنانچه نسب مرا بخواهى ، من فرزند محمّد حبیب اللّه ، فرزند اسماعیل ذبیح اللّه ، و فرزند ابراهیم خلیل اللّه هستم .
و اگر از شهر و دیار من سئوال مى کنى ، شهر من همان جائى است که خداوند بر تو و بر همه مسلمین واجب گردانیده است که براى انجام مناسک حجّ به آن جا روند.
و اگر از جهت خانواده و قبیله ام جویا هستى ؛ پس سوگند به خدا، دوستان من نسبت به تو و هم کیشانت ناخورسند مى باشند تا جائى که به حضرت رسول صلى الله علیه و آله گفتند: هم کیشان ما را از قریش جدا گردان و ما نمى خواهیم با آنها زندگى کنیم .
و چنانچه از جهت شهرت و مقام مرا مى طلبى ؛ ما همان خانواده و اهل بیتى هستیم که خداوند متعال دستور داده است که با این جملات : ((اللّهمّ صلّ علىّ محمّد و آل محمّد)) در هر نماز واجب ، یادى از ما شود.
و آنگاه فرمود: پس بدان ، که ما آل واهل بیت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستیم ، اکنون الاغ را رها کن .
پس نفیع انصارى افسار الاغ را رها کرد؛ و با ذلّت و خوارى تمام ، خود را عقب کشاند.(28)
برخورد با دشمن دوست نما
فضل بن ربیع حکایت کند:
روزى هارون الرّشید با حالت غضب ، شمشیر به دست بر من وارد شد و گفت : همین الا ن باید این حجازى بعنى ؛ حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را در هر حالتى که هست ، امانش ندهى و او را این جا حاضر کنى .
پس من به سوى محلّ سکونت حضرت حرکت کردم تا آن که به خانه اى که با حصیر و شاخه هاى درخت خرما درست شده بود، رسیدم ؛ غلام سیاهى در آن جا حضور داشت ، گفتم : اجازه ورود بر مولایت را مى خواهم ؟
غلام گفت : مولاى من حاجب و دربان و وزیر ندارد، بیا داخل ، چون وارد منزل شدم ، پس از عرض سلام ، گفتم : هارون الرّشید شما را طلب کرده است .
امام کاظم علیه السلام فرمود: مرا با هارون چه کار است ؟!
آیا با آن همه نعمت کفایت نمى کند؟
و پس از آن ، با سرعت حرکت نمود و اظهار داشت : اگر جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله نفرموده بود: تبعیّت از سلطان در حالت تقیّه واجب است ، هرگز نمى آمدم .
عرضه داشتم : یا ابن رسول اللّه ! آماده عقوبت و شکنجه هارون باشید، چون که بسیار غضبناک بود.
حضرت فرمود: همراه من کسى است که مالک تمام دنیا و آخرت است ، و هارون الرّشید امروز نمى تواند کمترین آسیبى را به من وارد نماید، انشاءاللّه تعالى .
و سپس دست مبارک خود را اطراف سر خود سه مرتبه چرخانید و زمزمه اى کرد که من متوجّه آن نشدم .
سپس حرکت کردیم و همین که جلوى دارالا ماره رسیدیم حضرت بیرون ایستاد ومن بر هارون الرّشید وارد شدم ، دیدم همانند مادر بچّه مرده ناراحت و سرگردان است ؛ و چون چشمش بر من افتاد گفت : آیا پسر عمویم را آوردى ؟
گفتم : بلى .
اظهار داشت : آسیبى که به او نرسانده اى ؟
گفتم : خیر.
گفت : بگو: وارد شود.
چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد، هارون از جاى خود حرکت کرد و به استقبال حضرت رفت و او را در آغوش گرفت و با یکدیگر معانقه کردند.
سپس هارون الرّشید به حضرت خطاب کرد و گفت : اى پسر عمو! خوش ‍ آمدى ؛ و آن گاه حضرت را با احترام و تکریم کنار خود نشانید و اظهار داشت : چه شده است که با ما قطع رابطه کرده اى ؛ و به ملاقات ما نمى آئى ؟
امام علیه السلام فرمود: چون ریاست و نعمت تو فراوان گشته است و علاقه مند به دنیا گشته اى .
پس از آن ، هارون دستور داد تا هدایاى متعدّد و ارزشمندى براى حضرتش ‍ آماده کنند؛ و سپس آن هدایا را تحویل امام کاظم علیه السلام داد.
حضرت فرمود: اگر نمى خواستم به جوانان بنى هاشم در امر ازدواجشان کمک کنم تا نسل آنها افزایش یابد، این هدایا را نمى پذیرفتم ؛ و سپس ‍ حرکت نمود و رفت .
فضل بن ربیع در ادامه این حکایت افزود: چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از دربار خلیفه خارج شد و رفت ، به هارون الرّشید گفتم : تو تصمیم تعذیب و جسارت داشتى ، ولى اکنون هدایائى گرانبها تقدیمش ‍ کردى ؛ و نیز با عزّت و احترام راهى منزل خویش گردید؟
هارون الرّشید در جواب اظهار داشت : همین که تو را به دنبال او فرستادم ، چند نفر ناشناس و مسلّح بر من وارد شدند و همگى گفتند: چنانچه آسیبى به موسى بن جعفر علیهما السلام برسانى ، تمام کاخ و اهل آن را نابود مى گردانیم ؛ پس سعى کن با او به نیکى و احسان برخورد نمائى .
فضل بن ربیع گوید: پس از گذشت چند صباحى خدمت امام موسى کاظم علیه السلام رفتم و عرضه داشتم : چگونه شرّ هارون الرّشید را از خودت دفع و برطرف نمودى ؛ و به حمد اللّه هیچ آسیبى به شما نرسید؟
امام علیه السلام در جواب فرمود: دعاى جدّم حضرت امیرالمؤمنین ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام را خواندم و خداوند مرا کفایت نمود.(29)
نابودى یا کمک و کار با ظلمه
صفوان جمّال - که یکى از اصحاب و دوستان امام موسى کاظم علیه السلام است - حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، که یکى از مؤمنین به نام زیاد بن مروان عبدى - که در دستگاه حکومت بنى العبّاس همکارى داشت - به مجلس آن حضرت وارد شد.
امام کاظم علیه السلام به او خطاب کرد و فرمود: آیا با آنها همکارى و هماهنگى در کارها دارید؟
زیاد گفت : آرى ، اى مولا و سرورم !
امام علیه السلام فرمود: چرا چنین مى کنى ؟!
گفت : اى سرورم ! من مردى آبرودار و آبرومندم ، و نیز عائله مند مى باشم ؛ و مال و ثروتى هم ندارم که تاءمین معاش و زندگى کنم .
حضرت فرمود: اى زیاد! به خداى یکتا سوگند، چنانچه از آسمان به زمین بیفتم و قطعه قطعه گردم و گوشتهاى بدنم را پرندگان جدا کنند، این برایم بهتر است تا آن که با این این ظالمان همکارى و معاشرت داشته باشم .
صفوان گوید: پرسیدم : یا ابن رسول اللّه ! پس در چه صورتى مى توان با آنها همکارى نمود؟
امام علیه السلام فرمود: در صورتى مى توان کنار آنها بود و با آنها همکارى نمود که براى نجات مؤمنى یا آزادى اسیرى باشد، که در چنگال آنها گرفتار باشد.
و در غیر این صورت ، خداوند متعال به کمک دهندکانِ ظالمان وعده عذاب دردناک داده است .
بعد از آن ، امام علیه السلام افزود: پس مواظب باش ، که خداوند متعال شاهد و ناظر همه حالات و همه کارها است ؛ و آنچه را که اراده نماید، انجام مى دهد.(30)
مرگ گریه کننده قبل از مریض
مرحوم راوندى رحمة اللّه علیه در کتاب شریف خود آورده است :
یکى از فرزندان حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، به نام حسن بن موسى گوید:
عمویم محمّد بن جعفر سخت مریض شد و در بستر مرگ قرار گرفت . خانواده اش و بعضى از دوستان و آشنایان ، اطراف بسترش حضور یافته بودند؛ و از آن جمله برادرش ، اسحاق بن جعفر بود که بسیار بى طاقتى مى کرد و مى گریست .
در همین بین ، پدرم ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد و در گوشه اى از اتاق نزدیک بستر برادرش ، محمّد بن جعفر جلوس فرمود؛ و پس از دلجوئى افراد، لحظاتى به چهره مریض و دیگر حاضران نگریست و سپس برخاست و از اتاق خارج گشت .
حسن گوید: من نیز همراه آن حضرت حرکت کردم و در بین راه به وى گفتم : اهل منزل شما را سرزنش مى کنند، که برادرت با این حالت در سکرات مرگ قرار گرفته است و آن وقت شما او را تنها رها مى کنى و مى روى ؟
امام علیه السلام فرمود: اى حسن ! آن که گریه مى کرد و بسیار اظهار ناراحتى مى نمود، قبل از مریض مى میرد؛ و مریض خوب خواهد شد و در عزاى برادرش ، اسحاق ناراحتى و گریه خواهد نمود.
حسن افزود: پس از گذشت یکى دو روز، عمویم محمّد بن جعفر خوب و سالم شد و برادرش ، اسحاق سخت مریض گردید و در بستر مرگ قرار گرفت .
بستگان و آشنایان گرد بستر او جمع شده و مى گریستند و از آن جمله برادرش محمّد بود.
و در نهایت طبق فرمایش امام علیه السلام اسحاق در چنگال مرگ قرار گرفت و از دنیا ررحلت نمود؛ و برادرش محمّد در ماتم و عزاى او گریه مى کرد.
و در حقیقت پیش گوئى امام موسى کاظم علیه السلام صحیح و درست در آمد.(31)
انواع درد دندان و درمان آن
مرحوم کلینى رحمة اللّه علیه ، به نقل یکى از راویان حدیث و اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام حکایت کند:
روزى در محضر شریف آن حضرت بودم که آن بزرگوار پیرامون ناراحتى لثّه ها و انواع درد دندان و داروى آن مطالبى بیان فرمود، اینکه : چنانچه دندانت خورده شده و توخالى باشد، چند دانه گندم را پوست مى کنى ، سپس آنها را خیسانده و عصاره آنها را مى گیرى و چند قطره از آن عصاره را داخل آن دندانى که سوراخ شده است و درد مى کند، مى چکانى .
و آنگاه پنبه اى را به آن آغشته مى نمائى و درون همان دندان قرار مى دهى و به مدّت سه شب این کار را انجام خواهى داد تا ان شاءاللّه درد آن برطرف گردد، ضمن آن که باید بر پشت بخوابى .
ولى اگر دندان خوردگى ندارد و فقط باد در آن افتاده است ، باید به مدّت سه شب ، دو یا سه قطره از همان عصاره گندم را داخل گوشى که سمت آن دندان دردناک قرار دارد بچکانى تا ان شاءاللّه به اذن خداوند بهبودى حاصل شود.
همچنین امام موسى کاظم درباره ناراحتى دهان و خونریزى لثّه ها و فشار خون فرمود:
یک عدد حنظله هندوانه ابوجهل که تازه زرد شده باشد، پیدا مى کنى و آن را در قالب گِل قرار مى دهى و سپس گوشه اش از آن را سوراخ و با چاقو درون آن را به آرامى مى تراشى .
پس از آن ، مقدارى سرکه خرمائى که زیاد ترش باشد با آن مخلوط کرده و روى آتش مى گذارى تا خوب بجوشد و مانند شیره گردد.
به محض این که سرد شد، به اندازه یک انگشت از آن را برداشته و داخل دهان و لثه ها را خوب به وسیله آن ماساژ داده ؛ و سپس با سرکه مضمضه مى نمائى .
و این روش را چندین مرتبه انجام مى دهى تا ان شاءاللّه ناراحتى لثه ها و دهان برطرف گردد.(32)
مناظره با هارون ؛ و فرق سادات هاشمى و عبّاسى
مرحوم شیخ صدوق و شیخ مفید و دیگر بزرگان در کتابهاى مختلف حکایت کرده اند:(33)
حضرت ابو الحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در جمع بعضى از اصحاب خاصّ، فرمود:
روزى هارون الرّشید مرا احضار کرد و چون بر او وارد شدم سلام کردم ، وى پس از آن که جواب سلام مرا داد؛ گفت : آیا ممکن است دو خلیفه از مردم مالیات دریافت نمایند؟!
گفتم : مواظب باش و تقواى الهى را رعایت نما، مبادا سخن بى محتواى دشمنان ما را بپذیرى ، اگر صلاح مى دانى حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله بخوانم !
هارون گفت : مانعى نیست .
اظهار داشتم : پدرم از پدران بزرگوارش ، از جدّم رسول خدا صلوات اللّه علیهم نقل فرمود: همانا چنانچه بدن خویشان با یکدیگر تماس پیدا کنند، تحریک و آرامش به وجود مى آورد؛ بنابر این دستت را در دست من قرار ده ؛ و سپس جلو رفتم و هارون دست مرا گرفت و کنار خود نشانید و گفت : دیگر وحشتى نداشته باش ، راست گفتى و نیز جدّت راست گفته است ، سکون و آرامش پبدا کردم و دوستى تو در دلم جاى گرفت ، اکنون سئوال هایى را مطرح مى کنم که کسى پاسخ آن ها را نمى داند، چنانچه جواب صحیحى دادى ، تو را آزاد مى گذارم و پس از این ، سخن هیچ کسى را بر علیه تو اهمیّت نمى دهم .
گفتم : آنچه مى خواهى سئوال کن ، اگر در امان بودم پاسخ مى گویم .
هارون اظهار داشت : چناچه راست گفتى و جواب از روى تقیّه نبود در امان خواهى بود.
و سپس گفت : به چه دلیلى شما بر ما ترجیح داده شده اید؛ و بر ما برترى دارید؟ و حال آن که ما و شما از نسل عبدالمطّلب هستیم و پسر عمو خواهیم بود.
در پاسخ گفتم : به جهت آن است که عبداللّه و ابو طالب از یک پدر و مادر بوده اند؛ ولى عبّاس ، مادرش غیر از مادر آن دو نفر بود و فقط از جهت پدر یکى هستند.
سپس گفت : چگونه به خود اجازه مى دهید که مردم شما را پسران حضرت رسول بنى الرّسول نامند و حال آن که شماها فرزندان علىّ بن ابى طالب علیه السلام هستید و انسان از ناحیه پدر به اجداد خود منسوب مى شود و مادر نقشى ندارد؟
در جواب هارون چنین اظهار داشتم : چنانچه رسول اللّه صلى الله علیه و آله زنده گردد و دختر تو را براى خود خواستگارى نماید، آیا قبول مى کنى ؟
پاسخ داد: بلى .
گفتم : ولى چنانچه از من خواستگارى نماید، نمى پذیرم .
هارون گفت : چرا؟
جواب دادم : چون من توسّط او متولّد شده ام ، لیکن تو از دیگرى به دنیا آمده اى .
پس از آن ، هارون الرّشید پرسید: چگونه خود را ذرّیّه رسول اللّه مى نامید؛ و حال آن که ذرارى شخص به وسیله مرد شناخته مى شود و شماها فرزندان دختر رسول اللّه مى باشید؟
از او خواستم تا از جواب این سئوال مرا معذور دارد، ولى او نپذیرفت و اصرار ورزید تا پاسخ گویم ؛ و نیز افزود: شما فرزندان علىّ ابن ابى طالب علیه السلام هستید؛ چرا خودتان را رئیس و رهبر مسلمین و ذرارى رسول اللّه - صلوات اللّه علیه - معرّفى مى کنید؟!
در جواب گفتم : به خدا پناه مى برم از شرّ شیطان ، خداوند عیسى علیه السلام را از ذرّیّه حضرت ابراهیم و داود و موسى و سلیمان علیهم السلام معرّفى کرده است ، اکنون بگو که عیسى کیست ؟
هارون پاسخ داد: عیسى پدر نداشت .
گفتم : بنابر این از طریق مادرش ، مریم از ذرارى انبیاء علیهم السلام قرار گرفته است .
و همچنین ما نیز از طرف مادر ذرّیّه پیغمبر خدا مى باشیم ، آیا کفایت مى کنى یا بیفزایم ؟
گفت : توضیح بیشترى بده ؟
گفتم : آن هنگامى که رسول خدا صلوات اللّه علیه خواست با نصارى مباهله نماید، اظهار داشت : فقط پسران و زنان و خودمان باشیم و درباره یکدیگر نفرین نمائیم ؛ و تنها امام حسن ، حسین ، علىّ و زهراء علیهم السلام را همراه برد؛ پس همانطور که امام حسن و حسین را فرزند خود نامید، ما هم فرزند و ذرّیّه او هستیم .
در پایان ، هارون الرّشید مرا تحسین کرد و گفت : مشگلات و خواسته هاى خود را مطرح نما که برآورده خواهد شد.
گفتم : اوّلین خواسته من این است که اجازه دهى پسز عمویت به حرم جدّش ، کنار اهل عیالش باز گردد؟
در جواب اظهار داشت : بررسى کنیم .
در ادامه روایت گفته شده است که هارون دستور داد تا حضرت را نزد سندى بن شاهک محبوس نمایند.(34)
ادرار کجا و گناه از کیست ؟
در کتابهاى مختلفى وارد شده است :
در یکى از سالها ابوحنیفه - که رهبر و امام فرقه حنفى ها از اهل سنّت مى باشد - در زمان امام جعفر صادق علیه السلام وارد مدینه طیّبه گردید و به قصد دیدار آن حضرت راهى منزلش شد؛ و در راهروى منزل حضرت به انتظار اجازه ورود، نشست .
در همین بین ، کودک خردسالى از منزل امام علیه السلام بیرون آمد، ابوحنیفه از او پرسید: در شهر شما شخصى غریب کجا مى تواند ادرار و دفع حاجت کند؟
کودک کنار دیوار نشست و بر آن دیوار تکیه زد و سپس اظهار نمود: کنار نهر آب ، زیر درختان میوه دار، کنار دیوار مساجد، در مسیر و محلّ عبور اشخاص ، رو به قبله و پشت به قبله نباشد؛ و غیر از این موارد هر کجاى دیگر باشد مانعى ندارد.
ابوحنیفه گوید: چنین جوابى از آن کودک براى من تعجّب آور بود، پرسیدم : نام تو چیست ؟
گفت : من موسى ، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علىّ، پسر حسین پسر، علىّ، پسر ابوطالب هستم .
گفتم : گناه از چه کسى است و چگونه سرچشمه مى گیرد؟
فرمود: گناه و خطا یکى از این چند حالت را دارد:
یا از طرف خداوند باید باشد، که صحیح و سزاوار نیست که خداوند متعال سبب و باعث گناه بنده اش گردد؛ و سپس او را مورد عذاب قرار دهد.
یا آن که از طرف خداوند و بنده مى باشد، که آن هم صحیح نیست چون که قبیح است شریکى مانند خداوند، شریک ضعیف خود را بر انجام گناه عذاب کند.
و یا آن که گناه و خطا از خود انسان سر مى زند، که حقّ مطلب نیز همین است .
پس اگر خداوند عذاب نماید، حقّ دارد؛ و اگر عفو نماید و ببخشد از روى فضل و کرم و محبّت او نسبت به بنده اش مى باشد.(35)
ضرورت سبزى همراه غذا
شخصى به نام موّفق مداینى گوید:
روزى حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام ، جدّ مرا جهت صرف ناهار دعوت نمود.
جدّم گفت : چون موقع صرف غذا فرا رسید و سفره را پهن کردند، نشستیم که غذا بخوریم ، حضرت متوجّه شد که سبزى خوردن سر سفره نیست ، دست از خوردن غذا کشید و به غلام و پیش خدمت خود فرمود: آیا نمى دانستى سفره اى که در آن سبزى نباشد غذا نمى خورم ، سریع مقدارى سبزى بیاور.
غلام حضرت رفت و پس از لحظه اى مقدارى سبزى آورد و جلوى امام کاظم علیه السلام نهاد، و حضرت شروع نمود غذاى خود را به همراه سبزى میل نماید.(36)
برخورد با دشمن نادان
ابوالفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیّین خود آورده است :
روش و اخلاق امام موسى کاظم علیه السلام چنین بود که اگر کسى پشت سر حضرتش حرفى زشتى مى زد و بدگوئى مى کرد، امام علیه السلام اظهار ناراحتى نمى کرد، بلکه هدیه اى برایش مى فرستاد.
همچنین مورّخین در کتابهاى مختلفى آورده اند:
یکى از فرزندان عمر بن خطّاب هرگاه امام کاظم علیه السلام را ملاقات مى کرد، به امام علىّ علیه السلام دشنام و ناسزا مى گفت و بدین شیوه حضرت را مورد آزار و اذیّت قرار مى داد. و مرتّب دوستان و اطرافیان حضرت مى گفتند: یا ابن رسول اللّه ! اجازه فرمائید تا او را مجازات و نابود کنیم ، و لیکن امام علیه السلام از این کار جلوگیرى مى نمود؛ و مانع مجازات او مى گردید. روزى حضرت از دوستان خود پرسید: محلّ کار این شخص ‍ کجاست ؟ و چه مى کند؟
عرضه داشتند: در اطراف مدینه مزرعه اى دارد، روزها در آنجا مشغول کشاورزى است . حضرت سوار مرکب الاغ خود شد و به سوى مزرعه آن شخص بد زبان ، رهسپار گشت ؛ و چون به مزرعه رسید، با الاغ وارد زراعتها و محصول او گردید.
آن شخص با دیدن چنین صحنه اى ، فریاد کشید: زراعت ما را لگدمال نکن ؛ ولى حضرت به راه خود ادامه داد تا نزدیک او رسید و سپس از الاغ پیاده شد و کنارش نشست و با او مشغول شوخى و مزاح گردید؛ و بعد از آن فرمود: چقدر براى این زراعت هزینه کرده اى ؟
گفت : صد دینار، حضرت فرمود: براى درآمد و سود از آن ، چه مقدار آرزو و امید دارى که بهره ببرى ؟
در پاسخ گفت : علم غیب نمى دانم ، حضرت فرمود: پرسیدم : چه مقدار آرزومندى ؟
آن شخص گفت : دویست دینار. امام علیه السلام سیصد دینار به او داد و با ملاطفت فرمود: درآمد زراعت هم مال خودت باشد. ناگاه آن شخص با مشاهده چنین برخورد، تعجّب کرده ؛ و پیشانى حضرت را بوسید و از جسارتهاى گذشته خود عذرخواهى کرد.
و چون شب هنگام نماز فرا رسید و مردم به مسجد آمدند، دیدند آن شخص پشت سر امام علیه السلام نماز جماعت مى خواند.
پس از آن ، حضرت به دوستان خود فرمود: حال این کار و روش صحیح بود، یا آنچه که شما پیشنهاد مى دادید؟!(37)
در مقابل خدمت و محبّت ، خیانت و جنایت ؟!
روزى یحیى بن خالد برمکى ، براى یکى از برادرزادگان حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام - به نام علىّ بن اسماعیل ، که امام علیه السلام با او ارتباط گرم و صمیمى داشت و به طور مرتّب او را به شیوه هاى مختلف کمک مى فرمود - مقدار زیادى اموال و هدایا فرستاد و او را به سوى خود فرا خواند.
همین که حضرت متوجّه شیطنت یحیى برمکى شد، علىّ بن اسماعیل را به حضور خود دعوت نمود؛ و چون حضور یافت ، به او فرمود: اى برادرزاده ! شنیده ام قصد سفر دارى ؟ کجا مى روى ؟
گفت : قصد سفر به بغداد را دارم .
حضرت فرمود: به چه منظور به بغداد مى روى ؟
گفت : به جهت آن که قرض بسیارى بر عهده دارم و از پرداخت آن ناتوانم ، حضرت فرمود: من تمام قرض هاى تو را پرداخت مى کنم و نیز هر مشکلى داشته باشى ، برطرف مى سازم .
علىّ بن اسماعیل پیشنهاد حضرت را نپذیرفت و گفت : من براى مسافرت به بغداد ناچار هستم .
حضرت اظهار نمود: اکنون که تصمیم رفتن به بغداد را دارى مواظب باش ‍ که فرزندان مرا یتیم نکنى ؛ و سپس دستور داد تا مقدار چهار هزار درهم و سیصد دینار به برادرزاده اش بدهند.
چون علىّ بن اسماعیل بلند شد و رفت ، امام علیه السلام به افرادى که در آن مجلس حضور داشتند، فرمود: او در قتل من سعایت و سخن چینى مى کند و فرزندانم را یتیم مى گرداند.
افراد حاضر گفتند: یاابن رسول اللّه ! فداى تو گردیم ، با این که مى دانى او چنین جنایتى را مرتکب مى شود، چرا این چنین با ملایمت با او سخن مى گفتى و در نهایت هم آن مقدار پول و درهم و دینار را به او عطا نمودى ؟!
حضرت فرمود: بلى ، ولیکن پدرم از پدران بزرگوار خود نقل مى نمود، که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : چنانچه یکى از خویشاوندان قطع رحم نماید و تو سعى کنى که خویشاوندیتان با گرمى و صمیمیّت برقرار باشد، خداوند متعال او را مجازات و عقاب مى نماید.
و هنگامى که علىّ بن اسماعیل وارد بغداد شد و نزد یحیى برمکى رفت ، یحیى برمکى نیز او را به حضور هارون الرّشید برد.
و هارون در رابطه با امام موسى کاظم علیه السلام مطالبى از علىّ ابن اسماعیل پرسید.
و او در جواب گفت : از تمام شهرها اموال بسیارى براى ابوالحسن ، موسى بن جعفر علیهما السلام مى آورند، تا حدّى که چندین خانه در شهر مدینه خریدارى کرده است ؛ و نیز به تازگى باغ گران قیمتى را خریدارى و تهیّه نموده است .
و آن قدر نزد هارون بر علیه آن حضرت سخن چینى کرد و ناروا گفت تا آن که هارون الرّشید دستور جلب و زندانى شدن حضرت را صادر کرد.
و در نهایت امام موسى کاظم علیه السلام به دستور هارون الرّشید زندانى شد؛ و سپس مسموم و شهید گردید.(38)
قبولى اعمال در رضایت ساربان
بسیارى از مورّخین و محدّثین حکایت کرده اند:
روزى یکى از مؤمنین به نام ابراهیم جمّال خواست نزد وزیر هارون الرّشید - یعنى ؛ علىّ بن یقطین - برود؛ ولیکن علىّ بن یقطین از پذیرش و ملاقات با ابراهیم امتناع ورزید.
پس از آن ، ایّام ذى الحجّه فرا رسید و علىّ بن یقطین جهت انجام مناسک حجّ، عازم مدینه منوّره و مکّه معظّمه گردید.
هنگامى که به مدینه رسید، خواست به زیارت و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام شرفیاب شود، همین که جلوى منزل حضرت رسید و اجازه ورود خواست ، امام علیه السلام از پذیرش و ملاقات با او امتناع ورزید.
روز دوّم نیز علىّ بن یقطین آمد و اجازه ورود خواست ؛ ولى حضرت باز هم نپذیرفت .
پس به غلام حضرت گفت : به مولایم بگو که من از علاقه مندان مخلص شما هستم و این همه راه را براى زیارت شما آمده ام ، گناه و خلاف من چیست ، که مرا نمى پذیرى ؟
هنگامى که غلام ، گفته علىّ بن یقطین را براى امام کاظم علیه السلام بازگو کرد، آن حضرت برایش چنین پیغام فرشتاد: چون ملاقات با ابراهیم جمّال شتر چران را نپذیرفتى ، و تو دل او را شکستى و ناامیدش کردى و او از تو آزرده خاطر بازگشت .
و باید بدانى که خداوند هم اعمال تو را مقبول درگاهش قرار نخواهد داد؛ مگر آن که ابراهیم جمّال از تو راضى و خوشنود گردد.
علىّ بن یقطین به غلام گفت : به مولایم بگو: در این موقعیّت چگونه ابراهیم را پیدا کنم ؟
من در شهر مدینه هستم و او در شهر کوفه مى باشد.
و حضرت فرمود: هنگامى که شب فرا رسید، بدون آن که کسى مطّلع شود، تنها به قبرستان بقیع برو، آن جا شترى آماده است ، سوار آن شو و به کوفه برو.
علىّ بن یقطین طبق فرمان حضرت ، شبانه وارد قبرستان بقیع شد و سوار بر شتر گردید و عازم کوفه شد؛ و در یک لحظه با طىّالا رض به شهر کوفه رسید و خود را جلوى درب منزل ابراهیم جمّال دید، پس درب منزل را کوبید و گفت ، من علىّ بن یقطین هستم .
ابراهیم جمّال از درون خانه گفت : علىّ بن یقطین را با من چه کار است ؟ و براى چه این جا آمده است ؟!
علىّ بن یقطین پاسخ داد: موضوع بسیار مهمّ است ، و آن قدر اصرار ورزید تا آن که ابراهیم آمد و درب منزل را گشود و علىّ، وارد منزل شد.
همین که علىّ بن یقطین وارد منزل ابراهیم گشت ، اظهار داشت : امام و مولایم ، حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از ملاقات با من خوددارى نمود؛ مگر آن که تو از من راضى شوى و مرا مورد عفو و بخشش خود قرار بدهى .
ابراهیم ساربان گفت : خداوند از تو راضى باشد، علىّ پاسخ داد: رضایت خداوند نیز در خوشنودى تو است ، و سپس افزود:
اگر تو از من ناراحت نیستى و مى خواهى خوشحال برگردم ، باید پاى خود را بر صورت من بگذارى .
و با اصرار فراوان ابراهیم تقاضاى او را پذیرفت ؛ و آن گاه علىّ روى زمین خوابید و ابراهیم پاى خود را روى صورت او گذاشت ؛ سپس جانب دیگر صورتش بر خاک نهاد و گفت : طرف دیگر صورتم را نیز پایمال کن .
و چون ابراهیم پاى خود را بر صورت علىّ بن یقطین نهاد، علىّ به طور مکرّر مى گفت : خدایا، تو شاهد و گواه باش .
پس از آن ، از حضور ابراهیم خداحافظى نمود و چون به مدینه رسید و جلوى منزل امام موسى کاظم علیه السلام آمد، حضرت او را پذیرفت و به درون منزل راه یافت .(39)
راهنمائى شخصیّتى مسافر و آگاه
مورّخین شیعه و سنّى در کتاب هاى خود حکایت کرده اند:
شقیق بلخى در سال 149 به قصد حجّ خانه خدا، عازم مکّه معظّمه گردید، هنگامى که به قادسیّه رسید جوانى را دید که تنها و بدون همراه به سوى مکّه رهسپار است ؛ ولى او را نشناخت .
شقیق گوید: با خود گفتم : این جوان از طایفه صوفیّه است ، که از مردم کناره گیرى کرده تا او را نشناسند، من وظیفه خود مى دانم که او را هدایت و راهنمائى کنم .
همین که نزدیک آن جوان رفتم ، بدون این که با او سخنى گفته باشم ، مرا مورد خطاب قرار داد و اظهار نمود:
اى شقیق ! خداوند در قرآن فرموده است : اجتنبوا کثیرا من الظّنّ إ نّ بعض ‍ الظنّ إ ثم (40).
یعنى : از گمان بد نسبت به یکدیگر دورى نمائید، که بعضى از گمان ها، گناه محسوب مى شود.
و سپس از چشم من ناپدید شد و دیگر او را ندیدم تا آن که به محلّ قاصبه رسیدم ؛ و دوباره چشمم بر آن جوان افتاد، در حالى که مشغول نماز بود؛ و مشاهده کردم که تمام اعضاء بدنش از خوف الهى مى لرزید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود.
نزد او رفتم تا از افکار خود عذرخواهى کنم ، چون نمازش پایان یافت و قبل از آن که من حرفى بزنم ، این آیه شریفه قرآن را تلاوت نمود: و إ نّى لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدى (41).
یعنى : همانا من آمرزنده ام آن کسانى را که واقعا پشیمان شده و توبه کرده باشند و کردار ناپسندشان را با اعمال نیک جبران نمایند.
بعد از آن ، حضرت برخاست و به راه خود ادامه داد و رفت ، تا آن که بار دیگر در محلّى به نام زماله ، او را کنار چاهى دیدم که مى خواست با طناب و دلو آب بکشد؛ ولى دلو داخل چاه افتاد.
پس دست دعا به سوى آسمان بلند نمود، ناگاه دیدم آب چاه بالا آمد تا جائى که با دست آب برداشت و وضوء گرفت و چهار رکعت نماز به جاى آورد؛ و سپس مشتى از ریگ هاى کنار چاه را برداشت و درون چاه ریخت و قدرى از آن آب آشامید.
جلو رفتم و گفتم : قدرى از آنچه خداوند به شما روزى داده است به من هم عنایت فرما؟
اظهار داشت : اى شقیق ! نعمت هاى خداوند متعال در تمام حالات در اختیار ما بوده و خواهد بود، سعى کن همیشه نسبت به پروردگارت خوش ‍ بین و با معرفت باشى .
شقیق بلخى افزود: بعد از آن ، مقدارى از آن ها را به من عطا نمود؛ و چون تناول کردم همچون آرد و شکر بسیار لذیذ و گوارا بود که تاکنون به آن گوارائى و خوشبوئى ندیده بودم و تا مدّتى احساس گرسنگى و تشنگى نکردم .
بعد از آن ، دیگر آن شخصیّت عظیم القدر را ندیدم تا به مکّه مکرّمه رسیدم و او را در جمع عدّه اى از دوستان و اصحابش مشاهده کردم ، پس نزد بعضى از اشخاص که احتمالاً از دوستان او بود، رفتم و پرسیدم که این جوان کیست ؟
پاسخ داد: ابو ابراهیم ، عالم آل محمّد صلوات اللّه علیهم است .
گفتم : ابو ابراهیم چه کسى است ؟
جواب داد: او حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام مى باشد.(42)
خبر از مرگ برادر جندب و اموال نزد همسرش
یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى حکایت نماید:
روزى در خدمت حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام نشسته بودم ، که شخصى از اهالى شهررى ، به نام جندب وارد شد و پس از سلام در گوشه اى روبروى حضرت نشست .
امام علیه السلام پس از جواب سلام و احوال پرسى فرمود: برادرت در چه وضعیّتى است ؟
جندب در پاسخ گفت : الحمدللّه ، در حال صحّت و سلامتى بود و به شما سلام رسانید.
حضرت اظهار نمود: خداوند به تو صبر عنایت کند، برادرت از دنیا رفته است .
عرض کردم : اى سرورم ! من فداى شما گردم ، سیزده روز پیش نامه برادرم به دستم رسید؛ و او صحیح و سالم بود.
حضرت فرمود: بلى ، مى دانم ؛ لکن او دو روز بعد از فرستادن نامه فوت کرد و قبل از آن که بمیرد، به همسرش وصیّت نمود و اموالى را تحویل او داد که هر وقت بازگشتى آن اموال را تحویل تو دهد.
پس مواظب باش ، هنگامى که به منزل خود بازگشتى ، با زن برادرت با مهربانى و عطوفت برخورد کن ؛ و نسبت به او اظهار علاقه نما، تا آن اموال را تحویل تو دهد.
فرزند ابوحمزه ثمالى گوید: بعد از گذشت دو سال که جندب دو مرتبه به مدینه طیّبه جهت عزیمت به مکّه معظّمه آمده بود، جریان غیب گوئى امام موسى بن جعفر علیهما السلام را جویا شدم که تا چه اندازه اى واقعیّت و صحّت داشت ؟
در پاسخ اظهار داشت : سوگند به خدا! تمامى آنچه را که مولا و سرورم ، مطرح فرموده بود، صحّت داشت و هیچ خلافى و نقصى در آن نبود. (43)

دلسوزى شیر براى زایمان همسر
علىّ بن ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از شهر مدینه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى کردم .
مقدارى از شهر که دور شدیم ، ناگهان نرّه شیرى سر راه ما را گرفت ، من بسیار ترسیدم ، ولیکن شیر به سوى حضرت نزدیک آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.
امام موسى کاظم علیه السلام ایستاد و شیر دست هاى خود را بلند کرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.
من به گمان این که شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت کردم ؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى ، شیر دست هاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارک خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، ولیکن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن ، شیر همهمه اى کرد؛ و حضرت آمین فرمود.
و سپس امام علیه السلام به شیر اشاره نمود: برو.
همین که شیر رفت ، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم ، به حضرت عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، شیر چه کارى داشت ؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم ؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام علیه السلام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت که هنگام زایمانش ‍ فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود که برایش دعا کنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا کردم .
و بعد از آن که دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم : برو، اظهار داشت : خداوند هیچ درّنده اى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم : آمین .(44)
ارزش کار و کشاورزى
یکى از اصحاب و راویان حدیث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حکایت کند:
روزى از روزها جهت دیدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام حرکت کردم ، حضرت را در زمین کشاورزى ، در حالتى یافتم که مشغول کار و تلاش بود و عرق از بدن مبارکش سرازیر گشته بود.
بسیار تعجّب کردم و اظهار داشتم : یاابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم کجا هستند تا مشاهده کنند، که شما این چنین در این گرماى سوزان مشغول کار هستى و تلاش و فعّالیّت مى نمائى .
امام علیه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى که از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب کوشش و تلاش داشته اند و هر کدام به نوعى کار مى کرده اند.
عرض کردم : منظور شما چه کسانى هستند؟
حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، امیرالمؤمنین و دیگر پدرانم صلوات اللّه علیهم اجمعین مى باشند، که با دست خود کار و تلاش ‍ مى کرده اند.
سپس امام موسى کاظم علیه السلام ضمن فرمایشات خود افزود:
و این نوع کار و تلاشى را که من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى کنى ، پیامبران مُرسل الهى و نیز پیامبران غیر مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسیله آن تلاش و امرار معاش مى کرده اند.
و همچنین بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و کوشش ‍ مى باشند.(45)
خرید همسر به عنوان مادر
هشام بن احمر - که یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام است ، حکایت کند:
روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم ، به من فرمود: اى هشام ! آیا خبر دارى که از شهرهاى مغرب کسى آمده باشد؟
عرض کردم : خیر، بى اطّلاع هستم .
فرمود: بلى ، همین امروز عدّه اى آمده اند، بیا تا با یکدیگر برویم و سرى به آن ها بزنیم .
پس سوار مَرکب هاى خود شدیم و حرکت کردیم تا به نزد مردى از اهالى مغرب رسیدیم ، که تعدادى کنیز و غلام جهت فروش آورده بود و آن ها را جهت فروش بر ما عرضه کرد.
کنیزان نُه نفر بودند، که همه آن ها را حضرت دید و نپسندید و سپس اظهار داشت : به این ها نیازى نیست و ما براى اینها نیامده ایم ؛ اگر کنیزى دیگر دارى ، ارائه نما؟
مرد مغربى گفت : غیر از این ها دیگر ندارم .
امام علیه السلام فرمود: چرا، آنچه که دارى در معرض قرار بده ؛ و در خفاء نگه ندار.
مرد مغربى گفت : به خدا قسم دیگر کنیزى ندارم ، مگر یک نفر که مریض ‍ حال است .
امام علیه السلام فرمود: چرا او را عرضه نمى کنى ؟
و سپس اظهار نمود: او را هم بیاور.
ولیکن مرد مغربى قبول نکرد؛ و ما بازگشتیم .
فرداى آن روز، حضرت به من فرمود: اى هشام ! نزد آن مرد مغربى کنیز فروش برو و آن کنیز مریض را - که نشان نداد - به هر قیمتى که بود، خریدارى کن و بیاور.
هشام گوید: نزد همان شخص رفتم و تقاضاى خرید آن کنیز مریض را نمودم ؛ و او مبلغى را مطرح کرد، که من نیز به همان مبلغ آن کنیز را خریدارى کردم .
بعد از آن که معامله تمام شد، مرد مغربى گفت : آن شخصیّتى که دیروز همراه تو بود، کیست ؟
گفتم : یک نفر از بنى هاشم مى باشد، گفت : از چه خانواده اى ؟
پاسخ دادم : از پاکان و پرهیزکاران است .
گفت : بیش از این توضیح بده ؟
اظهار داشتم : بیش از این اطّلاعى ندارم .
آن گاه مغربى گفت : این کنیز جریانى دارد، که مهمّ است :
وقتى او را از دورترین نقاط مغرب خریدم ، زنى از اهل کتاب ، نزد من آمد و گفت : این کنیز را براى چه منظور خریده اى ؟
گفتم : او را براى خودم خریدارى کرده ام .
زن اهل کتاب گفت : سزاوار نیست چنین کنیزى نزد شخصى چون تو و ما باشد؛ بلکه این کنیز باید نزد بهترین انسان هاى روى زمین باشد و در خدمت او قرار گیرد؛ زیرا که به همین زودى نوزادى از او به دنیا مى آید، که شرق و غرب جهان را در سیطره ولایت خود قرار مى دهد.
هشام گوید: سپس کنیز را نزد امام موسى کاظم علیه السلام آوردم که بعد از مدّتى روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام از او تولّد یافت .(46)
معرّفى جانشین خود
زکریّا بن آدم - که یکى از بزرگان شیعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار علیهم السلام بوده است - به نقل از گفتار بعضى دوستانش حکایت نماید:
روزى در مدینه منوّره کنار قبر مطهّر رسول خدا صلى الله علیه و آله به همراه بعضى افراد نشسته بودیم ، که ناگهان متوجّه شدیم امام موسى کاظم سلام اللّه علیه دست فرزندش ، حضرت رضا علیه السلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گردید و فرمود: آیا مى دانید من چه کسى هستم ؟
عرض کردیم : یاابن رسول اللّه ! شما موسى ، فرزند جعفر بن محمّد علیهما السلام هستى .
حضرت فرمود: این فرزند را مى شناسید؟
گفتیم : بلى ، او علىّ، پسر موسى ، پسر جعفر صادق - صلوات اللّه علیهم مى باشد.
آن گاه امام علیه السلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشید، که من او را وکیل خود در زمان حیاتم ؛ و نیز وصىّ و جانشین خود پس از آن که از دنیا بروم ، قرار دادم .(47)
همچنین علىّ بن جعفر حکایت کند:
روزى در محضر برادرم امام موسى بن جعفر علیه السلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم ، در روى زمین مى دانستم .
ناگهان فرزندش ، علىّ علیه السلام وارد شد و برادرم فرمود: این فرزندم ، علىّ صاحب و پیشواى تو خواهد بود؛ و همان طور که من جانشین پدرم هستم ، او نیز جانشین من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پایدار نگه دارد.
من گریان شدم و با خود گفتم : برادرم با این سخنان ، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.
ناگاه امام علیه السلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى باید انجام پذیرد، همانا حضرت رسول ، امیرالمؤمنین ، فاطمه ، حسن و حسین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نیز تابع و پیرو ایشان خواهم بود.
علىّ بن جعفر افزود: این سخنان را برادرم ، امام موسى کاظم علیه السلام سه روز پیش از آن که هارون الرّشید در دوّمین مرحله او را به بغداد احضار نماید، بیان فرمود.(48)
هلاکت سگ خلیفه به وسیله خرما
راویان حدیث و تاریخ ‌نویسان آورده اند:
در آن زمانى که حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه را از بصره به زندان بغداد منتقل کردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت .
و پس از مدّتى در اختیار سندى بن شاهک یهودى با بدترین و شدیدترین وضعیّت قرار گرفت .
تا آن که در نهایت هارون الرّشید با توجّه به فضائل و مناقب ؛ و نیز موقعیّت اجتماعى امام علیه السلام ، از روى حسادت و ترس ، به فکر مسموم کردن و قتل آن حضرت افتاد.
به همین جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهیّه کرده و یکى از آن ها را به وسیله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر کرد، که یقین کرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در طَبَقى سینى و یا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند.
پس از آن ، به یکى از ماءمورین خود دستور داد تا طبق خرما را نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام برده و بگوید: امیرالمؤمنین ، هارون الرّشید مقدارى از آن ها را تناول کرده ؛ و نیز این مقدار را براى شما فرستاده است تا میل نمائید.
و افزود: مواظب باش که تمامى خرماها را میل کند و کسى دیگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.
هنگامى که ماءمور هارون ، خرماها را نزد امام کاظم علیه السلام آورد و پیام خلیفه را به حضرتش رسانید، حضرت یکى از خرماها را - که آغشته به زهر بود - برداشته و در دست گرفت ؛ و با دست دیگر مشغول خوردن بقیّه گردید.
در همین اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشید - که هارون بیش از هر چیز و هرکس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زیورآلات زینت کرده بود - خود را رهانید و از جایگاه مخصوص خود بیرون شد و مستقیم داخل زندان امام علیه السلام گردید؛ و خواست که نزدیک آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.
حضرت آن خرماى مسموم را که در دست خویش گرفته بود، در حضور غلام خلیفه ، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سریع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت که سگ روى زمین افتاد و با سر و صدا، شروع به نالیدن کرد و مُرد.
سپس امام علیه السلام به ناچار باقیمانده خرماها را میل نمود؛ و بعد از آن ، ماءمور خلیفه ، نزد هارون بازگشت و گفت : تمامى خرماها را آن شخص ‍ زندانى خورد.
هارون سؤال کرد: او را در چه حالتى دیدى ؟
پاسخ داد: در وضعیّتى خوب ، بدون آن که تغییرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.
و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسید بسیار غمگین و اندوهناک شد و بر بالین لاشه سگ مرده آمد و بسیار افسوس ‍ خورد.
سپس بازگشت و ماءمورى را که خرماها را نزد امام موسى کاظم علیهما السلام آورده بود، احضار کرد و شمشیر برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت : چنانچه حقیقت را بیان نکنى تو را به قتل مى رسانم .
ماءمور گفت : من رطب ها را نزد موسى بن جعفر علیه السلام بردم و پیام شما را نیز به او رساندم و سپس بالاى سر او ایستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.
در همین بین ، که ناگهان سگ شما فرا رسید و خواست نزدیک آن شخص ‍ زندانى برود و از دستش خرمائى بگیرد.
و زندانى ناچار شد و خرمائى را که در دست داشت ، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسى بن جعفر علیه السلام بقیّه خرماها را میل نمود.
هارون الرّشید با شنیدن این خبر بسیار افسرده خاطر گشت و گفت : بهترین رطب را براى او تهیّه کردیم ، ولى حیف که به هدف خود نرسیدیم و بلکه سگ از دست ما رفت .
و سپس افزود: هر چه تلاش مى کنیم تا از وجود موسى بن جعفر نجات یابیم ، ممکن نمى شود.
و در پایان با تهدید به غلام گفت : مواظب باش که این خبر در بین افراد منتشر نگردد.(49)
خبر از شهادت در دوّمین مرحله
مرحوم کلینى ، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان ، به نقل از ابوخالد زبالى حکایت کنند:
در آن زمانى که مهدى عبّاسى ، امام موسى کاظم علیه السلام را از مدینه به عراق احضار کرد، من در یکى از کاروان سراها به نام زباله بودم ، که حضرت به همراه تعدادى از ماءمورین خلیفه وارد کاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا دید خوشحال گردید و فرمود: مقدارى لوازم ، برایش تهیّه و فراهم کنم .
عرض کردم : مولاى من ! چرا شما را در این وضعیّت مى بینم ؟!
این همه ماءمور، شما را به کجا مى برند؟
و سپس افزودم : من از این طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بینم .
حضرت فرمود: اى ابوخالد! در این سفر به من آسیبى نخواهد رسید، ناراحت نباش ، در فلان ماه و تاریخ ، نزدیک غروب آفتاب منتظر من باش ، که ان شاءاللّه مراجعت مى نمایم .
ابوخالد گوید: بعد از آن که ماءمورین حکومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ایّام و ساعات بودم ، که چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرماید.
پس چون آن روزى که امام علیه السلام وعده داده بود، فرا رسید، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارک آن حضرت نشستم ؛ ولى آن بزرگوار نیامد، تا هنگامى که هوا تاریک شد، ناگهان دیدم از آن دور یک سیاهى پدیدار گشت .
چون جلو رفتم ، امام موسى کاظم علیه السلام را سوار بر قاطر دیدم ، بر حضرتش سلام کردم و از این که صحیح و سالم مراجعت فرموده است ، بسیار خوشحال و مسرور گشتم .
آن گاه حضرت به من خطاب کرد و فرمود: اى ابوخالد! آیا هنوز هم ، در شکّ و تردید هستى ؟
گفتم : الحمدللّه ، که از شرّ این ستمگر ظالم نجات یافتى .
فرمود: آرى ، لیکن مرحله اى دیگر مرا احضار خواهند کرد و در آن مرحله نجات نمى یابم ؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسید.(50)
خروج از زندان و طىّ الارض
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
پس از آن که چون هارون الرّشید حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام را از زندان بصره به بغداد منتقل کرد، تحویل شخصى به نام سندى بن شاهک یهودى داده شد.
و در زندان بغداد، حضرت بسیار تحت کنترل و فشار بود؛ و زیر انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت ، تا جائى که حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم علیه السلام را نیز به وسیله غل و زنجیر بستند.
امام حسن عسکرى علیه السلام در این باره فرموده است :
جدّم ، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام سه روز پیش از شهادتش ، زندان بان خود - مسیّب - را طلبید و اظهار نمود:
من امشب به مدینه جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله مى روم تا با آن حضرت تجدید عهد و میثاق نمایم و آثار امامت را تحویل امام بعد از خودم دهم .
مسیّب عرض کرد: اى مولاى من ! شما در میان این غل و زنجیر و آن همه ماءمورین اطراف زندان ، چگونه قصد چنین کارى را دارى ؟
و من چگونه زنجیرها و درب هاى زندان را باز کنم ، در حالى که کلید قفل ها نزد من نیست ؟!
امام علیه السلام فرمود: اى مسیّب ! ایمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و هچنین نسبت به ما اهل بیت عصمت و طهارت سُست است .
و سپس حضرت افزود: همین که مقدار یک سوّم از شب سپرى گردید، منتظر باش که چگونه خارج خواهم شد.
مسیّب گوید: من آن شب را سعى کردم که بیدار بمانم و متوجّه حرکات امام موسى کاظم علیه السلام باشم ؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت ؛ و لحظه اى در حال نشسته ، خوابم برد.
ناگهان متوجّه شدم که حضرت با پاى مبارکش مرا حرکت مى دهد، پس ‍ سریع از جاى خود برخاستم ؛ و هر چه نگاه کردم اثرى از دیوار و ساختمان و زندان ندیدم ، بلکه خود را به همراه حضرت در زمینى هموار مشاهده نمودم .
و چون گمان کردم که آن حضرت مرا نیز به همراه خود از آن ساختمان ها بیرون آورده است ، گفتم : یاابن رسول اللّه ! مرا نیز از شرّ این ظالم نجات بده .
حضرت اظهار نمود: آیا مى ترسى تو را به جهت من از بین ببرند و بکُشند؟
و سپس افزود: اى مسیّب ! در همین حالى که هستى ، آرام باش ، من پس از مدّتى کوتاه باز مى گردم .
مسیّب با تعجّب سؤال کرد: یاابن رسول اللّه ! غل و زنجیرى که بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى ؟!
امام علیه السلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بیت ، آهن را براى حضرت داود علیه السلام ملایم و نرم کرد؛ و این کار براى ما نیز بسیار سهل و ساده است .
آن گاه حضرت از نظرم ناپدید گشت و با ناپدید شدنش دیوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمایان گردید.
و چون ساعتى گذشت ناگهان دیدم دیوارها و ساختمان زندان به حرکت درآمد و در همین حالت ، مولا و سرورم حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را دیدم که به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجیر بر دست و پاى مبارک حضرت بسته مى باشد.
از دیدن این معجزه ، بسیار تعجّب کردم و به سجده افتادم .
بعد از آن امام علیه السلام به من فرمود: اى مسیّب ! برخیز و بنشین ؛ و ایمان خود را تقویت و کامل گردان ، و سپس افزود: من سه روز دیگر از این دنیا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم .(51)
دستور خواب تا هنگام شهادت
اکثر محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند:
هنگامى که ماءمورین حکومتى خواستند امام موسى بن جعفر علیه السلام را از مدینه منوّره به سوى عراق حرکت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا علیه السلام دستور فرمود تا زمانى که خبر قتل و شهادت پدرش را نیاورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نماید و در آن بخوابد.
خادم آن حضرت گوید: من هر شب رختخواب حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام را جلوى اتاق امام موسى کاظم علیه السلام پهن مى کردم و حضرت رضا سلام اللّه علیه مى آمد و مى خوابید.
و مدّت چهار سال به همین منوال سپرى شد، تا آن که شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن کردم ، حضرت نیامد و تمام اهل منزل وحشت زده ؛ و غمگین شدیم و همگى در فکر فرو رفتیم که حضرت رضا علیه السلام کجا رفته ؛ و چه شده است ؟
چون صبح شد متوجّه شدیم که حضرت علىّ بن موسى الّرضا علیه السلام آمد و مستقیما نزد امّ احمد - یکى از همسران امام موسى کاظم علیه السلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به ودیعه نهاده است ، تحویل من بده .
در این هنگام ، امّ احمد فریادى کشید و گریه کنان بر سر و صورت خود زد و گفت : مولا و سرورم شهید گشته است .
امام رضا علیه السلام فرمود: آرام باش و تا زمانى که خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سکوت نما.
پس ، امّ احمد آرامش خود را حفظ کرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دینار آورد و تحویل امام رضا علیه السلام داد و گفت : پدرت ، امام موسى کاظم علیه السلام این ها را به عنوان ودیعه نزد من نهاد و فرمود:
تا هنگامى که خبر شهادت مرا نشنیده اى ، از این اشیاء خوب مراقبت و نگه دارى کن ؛ و چون خبر قتل مرا شنیدى ، فرزندم رضا - سلام اللّه علیه - نزد تو مى آید و آن ها را مطالبه مى نماید، پس همه را تحویل او بده ؛ و بدان که او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.(52)
همچنین مرحوم شیخ صدوق و طبرى و دیگر بزرگان ضمن حدیثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسکرى علیه السلام آورده اند:
امام موسى کاظم علیه السلام سه شب مانده به آخر عمر شریفش ، به زندان بان خود - مسیّب - فرمود:
من سه روز دیگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم کرد و این شخص ‍ پلید و پست - سندى بن شاهک - ادّعا مى کند که مراسم تجهیز کفن و دفن مرا انجام مى دهد.
و سپس افزود: اى مسیّب ! بدان و آگاه باش که چنین کارى امکان پذیر نیست ؛ بلکه فرزندم ، علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام مرا تجهیز و تدفین مى نماید.
و چون جنازه ام به قبرستان قریش منتقل گردید، درون قبر، لَحَدى برایم درست کنید؛ و هنگامى که درون لَحَد قرار گرفتم ، سعى کنید که قبرم را مرتفع نگردانید؛ و نیز از خاک قبر من جهت تبرّک استفاده نکنید؛ چون خوردن تمام خاک ها حرام است ، مگر تربت شریف جدّم ، امام حسین علیه السلام که خداوند تبارک و تعالى براى شیعیان و دوستان ، در آن تربت ، شفا قرار داده است .
مسیّب در ادامه روایت گوید: چون روز سوّم فرا رسید و لحظات شهادت حضرتش نزدیک شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام - که از قبل او را مى شناختم - حضور یافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پایان مراسم بودم .(53)
و چون حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام در همان زندان بغداد به شهادت رسید - که بعد از مدّت ها، آن زندان تبدیل به مسجدى شد، که در بغداد در محلّ دروازه کوفه موجود مى باشد - توسّط فرزندش امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام تجهیز شد و در قبرستان قریش ، در اتاقى که خود امام موسى کاظم علیه السلام خریدارى کرده بود، دفن گردید.(54)
در سوگ و عزاى هفتمین ستاره ولایت
 

سر شب تا به سحر گوشه زندان چه کنم
دل آشفته چو گیسوى پریشان چه کنم
گاه پروانه صفت سوختم از هجر رضا
گاه چون شمع مرا سینه سوزان چه کنم
آرزویم به جهان دیدن روى پسر است
سوختم ، سوختم از آتش هجران چه کنم
کنج زندان ، بلا گشته ز هجران رضا
تیره تر روز من از شام غریبان چه کنم
نه رفیقى به جز از دانه زنجیر مرا
نه انیسى به جز از ناله و افغان چه کنم
به خدا دورى معصومه و هجران رضا
مى کُشد عاقبتم گوشه زندان چه کنم
از وطن کرده مرا دور، جفاى هارون
من دل خسته سرگشته و حیران چه کنم
گلى از خار ندید، این همه آزار که من
دیدم از طعنه این مردم نادان چه کنم
سرنگون کاش شود خانه هارون پلید
که چنین کرد مرا بى سر و سامان چه کنم
هر کجا مرغ اسیرى است ، ز خود شاد کنید
تا نمرده است ، ز کنج قفس آزاد کنید
مُرد اگر کنج قفس ، طایر بشکسته پرى
یاد از مردن زندانى بغداد کنید
چون به زندان ، به ملاقاتى محبوس روید
از عزیز دل زهرا و علىّ یاد کنید
کُند و زنجیر گشائید، ز پایش دم مرگ
زین ستمکارى هارون ، همه فریاد کنید
چار حمّال ، اگر نعش غریبى ببرند
خاطر موسى جعفر، همه امداد کنید
تا دم مرگ ، مناجات و دعا کارش بود
گوش بر زمزمه آن شه عبّاد کنید
پسرش نیست ، که تا گریه کند بر پدرش
پس شما گریه بر آن کشته بیداد کنید
نگذارید که معصومه خبردار شود
رحم بر حال دل دختر ناشاد کنید(55)

پنج درس آموزنده ارزشمند
1 شخصى به نام مرازم گوید:
روزى جهت زیارت و ملاقات امام موسى کاظم علیه السلام به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم ، در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم ؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید.
سپس به دنبال کار خویش رفتم ؛ و چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب کردم ، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه اش نهادم ؛ ولى او با سرعت از من دور شد.
فرداى آن شب ، چون بر مولایم امام کاظم علیه السلام وارد شدم ، حضرت فرمود: اى مرازم ! کسى که در خلوت خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست .(56)


2 در روایات آمده است بر این که شخصى به نام امیّة بن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّاد بن عیسى بر حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیه السلام وارد شد تا براى مسافرت ، از حضرتش خداحافظى نمایند.
امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم ، بدون آن که سخنى گفته باشیم ، امام علیه السلام فرمود: مسافرت خود را به تاءخیر بیندازید و فردا حرکت کنید.
وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم ، حمّاد گفت : من حتما همین امروز مى روم ؛ ولى من گفتم : چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى کنم .
سپس حمّاد حرکت کرد و رفت و چون از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید.(57)


3 روزى حضرت موسى بن جعفر علیه السلام ، یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخم مرغ خریدارى نماید.
غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخم مرغ ها با بعضى از افراد قماربازى کرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد.
بعد از آن که تخم مرغ ها پخته شد و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت : با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است .
حضرت با شنیدن این سخن ، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد.(58)


4 روزى هارون الرّشید طبقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن ، امام موسى کاظم علیهما السلام فرستاد با این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.
هنگامى که آن شخص طبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت ، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.
پس ، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.
وقتى ماءمور، طبق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت .(59)


5 یونس بن عبدالرّحمان - که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق ، امام کاظم و امام رضا علیهم السلام بود - روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن ، امام موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد.
امام علیه السلام پس از مذاکراتى ، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس ! با مردم مدارا کن ؛ و هرکسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت کن .
یونس اظهار داشت : اى مولایم ! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى کنند.
امام علیه السلام فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تاءثیر بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگ ریزه است ؛ و یا آن که در دست هایت سنگ ریزه باشد و بگویند که جواهرات در دست دارد، این گفتار هیچ گونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت .(60)
مدح و مناجات امام هفتم
 

هفتم امام شیعیان ، موسى بن جعفر
زندانى آل نبىّ، سبط پیمبر
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
گفتا خدایا کُنج این زندان فکارم
از زهر هارون رفته از کف اختیارم
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
جرمم بود حقّگوئى و ترویج دینم
هستم رضا در راه حقّ گر این چنینم
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
پایم اگر در بند و زنجیر خسان است
در راه حقّ این شیوه آزادگان است
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا
یاربّ نجاتم دِه ، از این زندان هارون
از ظلم و جور آن لعین ، گشته دلم خون
در کنج زندان ، با حىّ سبحان
نالید و هر دم ، گفتا به افغان
إ نّا فتحنا لک فتحاً مبینا(61)

چهل حدیث منتخب گهربار
قالَ الا مام موسى بن جعفر الکاظم صلوات اللّه علیه :


1 وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى اءرْبَعٍ: اءَوَّلُها اءنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ، وَالثّانِیَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِکَ، وَالثّالِثَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما اءرادَ مِنْکَ، وَالرّبِعَةُ اءنْ تَعْرِفَ ما یُخْرِجُکَ عَنْ دینِکَ.(62)
فرمود: تمام علوم جامعه را در چهار مورد شناسائى کرده ام :
اوّلین آن ها این که پروردگار و آفریدگار خود را بشناسى و نسبت به او شناخت پیدا کنى .
دوّم ، این که بفهمى که از براى وجود تو و نیز براى بقاء حیات تو چه کارها و تلاش هائى صورت گرفته است .
سوّم ، بدانى که براى چه آفریده شده اى و منظور چه بوده است .
چهارم ، معرفت پیدا کنى به آن چیزهائى که سبب مى شود از دین و اعتقادات خود منحرف شوى یعنى راه خوشبختى و بدبختى خود را بشناسى و در جامعه چشم و گوش بسته حرکت نکنى -.


2 قالَ علیه السلام : رَحِمَ اللّهُ عَبْدا تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلایَعْرِفُونَهُ.(63)
فرمود: خداوند متعال رحمت کند بنده اى را که در مسائل دینى و اجتماعى و سیاسى و... فقیه و عالم باشد و نسبت به مردم شناخت پیدا کند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.


3 قالَ علیه السلام : ما قُسِّمَ بَیْنَ الْعِبادِ اءفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ اءفْضَلُ مِنْ سَهَرِالْجاهِلِ.(64)
فرمود: چیزى با فضیلت تر و بهتر از عقل ، بین بندگان توزیع نشده است ، تا جائى که خواب عاقل - هوشمند - افضل و بهتر از شب زنده دارى جاهل بى خرد است .


4 قالَ علیه السلام : إ نَّ اءهْلَ الاْ رْضِ مَرْحُومُونَ ما یَخافُونَ، وَ اءدُّوا الاْ مانَةَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ.(65)
فرمود: اهل زمین مورد رحمت - و برکت الهى - هستند، مادامى که خوف و ترس - از گناه و معصیت داشته باشند -، اداى امانت نمایند و حقّ را دریابند و مورد عمل قرار دهند.


5 قالَ علیه السلام : بِئْسَ الْعَبْدُ یَکُونُ ذاوَجْهَیْنِ وَ ذالِسانَیْنِ.(66)
فرمود: بد شخصى است آن که داراى دو چهره و دو زبان مى باشد، - که در پیش رو چیزى گوید و پشت سر چیز دیگر -.
6 قالَ علیه السلام : اَلْمَغْبُونُ مَنْ غَبِنَ عُمْرَهُ ساعَةً.(67)
فرمود: خسارت دیده و ورشکسته کسى است که عُمْر خود را هر چند به مقدار یک ساعت هم که باشد بیهوده تلف کرده باشد.


7 قال علیه السلام : مَنِ اسْتَشارَ لَمْ یَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحا، وَ عِنْدَالْخَطإ عاذِرا.(68)
فرمود: کسى که در امور زندگى خود با اهل معرفت مشورت کند، چنانچه درست و صحیح عمل کرده باشد مورد تعریف و تمجید قرار مى گیرد و اگر خطا و اشتباه کند عذرش پذیرفته است .


8 قالَ علیه السلام : مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَکَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ یعنی الشّیطان .(69)
فرمود: هر کسى عقل و تدبیرش را مورد استفاده قرار ندهد، دشمنش - یعنى ؛ شیاطین إ نسى و جنّى و نیز هواهاى نفسانى - به راحتى او را مى فریبند و منحرف مى شود.


9 قالَ علیه السلام : لایَخْلُو الْمُؤْمِنُ مِنْ خَمْسَةٍ: سِواکٍ، وَمِشْطٍ، و سَجّادَةٍ، وَ سَبْحَةٍ فیها اءرْبَعٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّة ، وَ خاتَمُ عَقیقٍ.(70)
فرمود: مؤمن همیشه همراه خود پنج چیز باید داشته باشد: مسواک ، شانه ، مهر و جانماز، تسبیح براى ذکر گفتن انگشتر عقیق به دست راست داشتن در حال نماز و دعا و...


10 قالَ علیه السلام : لاتَدْخُلُواالْحَمّامَ عَلَى الرّیقِ، وَلاتَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَیْئا.(71)
فرمود: بعد از صبحانه ، بدون فاصله حمّام نروید؛ همچنین سعى شود با معده خالى داخل حمام نروید، بلکه حتّى الامکان قبل از رفتن به حمّام قدرى غذا بخورید.


11 قالَ علیه السلام : اِیّاکَ وَالْمِزاحَ، فَاِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ ایمانِکَ، وَیَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَکَ.(72)
فرمود: بر حذر باش از شوخى و مزاح بى جا چون که نور ایمان را از بین مى برد و جوانمردى و آبرو را سبک و بى اهمیّت مى گرداند.


12 قالَ علیه السلام : اللَّحْمُ یُنْبِتُ اللَّحْمَ، وَالسَّمَکُ یُذیبُ الْجَسَدَ.(73)
فرمود: خوردن گوشت ، موجب روئیدن گوشت در بدن و فربهى آن مى گردد؛ ولى خوردن ماهى ، گوشت بدن را آب و جسم را لاغر مى گرداند.


13 قالَ علیه السلام : مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَکى عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نیَّتُهُ زیدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِإ خْوانِهِ وَ اءهْلِهِ مُدَّ فى عُمْرِهِ.(74)
فرمود: هر که زبانش صادق باشد اعمالش تزکیه است ، هر که فکر و نیّتش نیک باشد در روزیش توسعه خواهد بود، هر که به دوستان و آشنایانش نیکى و احسان کند، عمرش طولانى خواهد شد.


14 قالَ علیه السلام : اِذا ماتَ الْمُؤْمِنُ بَکَتْ عَلَیْهِ الْمَلائِکَةُ وَ بُقاعُ الاَْرضِ.(75)
فرمود: زمانى که - دانشمند - مؤمنى وفات یابد و بمیرد، ملائکه ها براى او گریه مى کنند.


15 قالَ علیه السلام : اءلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى ایمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.(76)
فرمود: مؤمن همانند دو کفّه ترازو است ، که هر چه ایمانش افزوده شود بلاها و آزمایشاتش بیشتر مى گردد.


16 قالَ علیه السلام : مَنْ اَرادَ اءنْ یَکُونَ اءقْوىَ النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ علَى اللّهِ.(77)
فرمود: هرکس بخواهد (در هر جهتى ) قوى ترینِ مردم باشد باید توکّل در همه امور، بر خداوند سبحان نماید.


17 قالَ علیه السلام : اءداءُالاْ مانَةِ وَالصِّدقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَالْخِیانَةُ وَالْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَالنِّفاقَ.(78)
فرمود: امانت دارى و راست گوئى ، هر دو موجب توسعه روزى مى شوند؛ ولیکن خیانت در امانت و دروغ گوئى موجب فلاکت و بیچارگى و سبب تیرگى دل مى باشد.


18 قالَ علیه السلام : اءبْلِغْ خَیْرا وَ قُلْ خَیْرا وَلاتَکُنْ إ مَّعَة .(79)
فرمود: نسبت به هم نوع خود خیر و نیکى داشته باش ، و سخن خوب و مفید بگو، و خود را تابع بى تفاوت و بى مسئولیت قرار مده .


19 قالَ علیه السلام : تَفَقَّهُوا فى دینَاللّهِ، فَاِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ، وَ السَّبَبُ اِلَى الْمَنازِلِ الرَفیعَةِ وَالرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِى الدّینِ وَالدّنیا.(80)
فرمود: مسائل و احکام اعتقادى و عملى دین را فرا گیرید، چون که شناخت احکام و معرفت نسبت به دستورات خداوند، کلید بینائى و بینش و اندیشه مى باشد و موجب تمامیّت کمال عبادات و اعمال مى گردد؛ و راه به سوى مقامات و منازل بلندمرتبه دنیا و آخرت است .


20 قالَ علیه السلام : فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى العابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.(81)
فرمود: ارزش وفضیلت فقیه بر عابد همانند فضیلت خورشید بر ستاره ها است .
و کسى که در امور دین فقیه و عارف نباشد، خداوند نسبت به اعمال او راضى نخواهد بود.


21 قالَ علیه السلام : عَظِّمِ العالِمَ لِعِلْمِهِ وَدَعْ مُنازَعَتَهُ، وَ صَغِّرِالْجاهِلَ لِجَهْلِهِ وَلاتَطْرُدْهُ وَلکِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ.(82)
فرمود: عالم را به جهت عملش تعظیم و احترام کن و با او منازعه منما، و اعتنائى به جاهل مکن ولى طردش هم نگردان ، بلکه او را جذب نما و آنچه نمى داند تعلیمش بده .


22 قالَ علیه السلام : صَلوةُ النّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤ مِنٍ.(83)
فرمود: انجام نمازهاى مستحبّى ، هر مؤمنى را به خداوند متعال نزدیک مى نماید.


23 قالَ علیه السلام : مَثَلُ الدّنیا مَثَلُ الْحَیَّةِ، مَسُّها لَیِّنٌ وَ فى جَوْفِهَا السَّمُّ الْقاتِلِ، یَحْذَرُهَاالرِّجالُ ذَوِى الْعُقُولِ وَ یَهْوى اِلَیْهَاالصِّبْیانُ بِاءیْدیهِمْ.(84)
فرمود: مَثَل دنیا همانند مار است که پوست ظاهر آن نرم و لطیف و خوشرنگ ، ولى در درون آن سمّ کشنده اى است که مردان عاقل و هشیار از آن گریزانند و بچّه صفتان و بولهوسان به آن عشق مى ورزند.


24 قالَ علیه السلام : مَثَلُ الدُّنیا مَثَلُ ماءِالْبَحْرِ کُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعطْشانُ اِزْدادَ عَطَشا حَتّى یَقْتُلُهُ.(85)
فرمود: مَثَل دنیا (و اموال و زیورآلات و تجمّلات آن ) همانند آب دریا است که انسانِ تشنه ، هر چه از آن بیاشامد بیشتر تشنه مى شود و آنقدر میل مى کند تا هلاک شود.


25 قالَ علیه السلام : لَیْسَ الْقَبْلَةُ عَلَى الْفَمِ اِلاّ لِلزَّوْجَةِ وَالْوَلَدِ الصَّغیرِ.(86)
فرمود: بوسیدن لب ها و دهان براى یکدیگر در هر حالتى صحیح نیست مگر براى همسر و یا فرزند کوچک .


26 قالَ علیه السلام : مَنْ نَظَرَ بِرَاءیْهِ هَلَکَ، وَ مَنْ تَرَکَ اءهْلَ بَیْتِ نَبیِّهِ ضَلَّ، وَمَنْ تَرَکَ کِتابَ اللّهِ وَ قَوْلَ نَبیِّهِ کَفَرَ.(87)
فرمود: هرکس به راءى و سلیقه خود اهمیّت دهد و در مسائل دین به آن عمل کند هلاک مى شود، و هرکس اهل بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله را رها کند گمراه مى گردد، و هرکس قرآن و سنّت رسول خدا را ترک کند کافر مى باشد.


27 قالَ علیه السلام : إ نَّاللّهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، إ نَّاللّهَ لَیُبْغِضُ الْعَبْدَالْفارِغَ.(88)
فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن بنده اى را که زیاد بخوابد، و دشمن دارد آن بنده اى را که بیکار باشد.


28 قالَ علیه السلام : التَّواضُعُ: اءنْ تُعْطِیَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.(89)
فرمود: تواضع و فروتنى آن است که آن چه دوست دارى ، دیگران درباره تو انجام دهند، تو هم همان را درباره دیگران انجام دهى .


29 قالَ علیه السلام : یُسْتَحَبُّ غَرامَةُ الْغُلامِ فى صِغَرِهِ لِیَکُونَ حَلیما فى کِبَرِهِ وَ یَنْبَغى لِلرَّجُلِ اءنْ یُوَسِّعَ عَلى عَیالِهِ لِئَلاّ یَتَمَنَّوْا مَوْتَهَ.(90)
فرمود: بهتر است پسر را در دوران کودکى به کارهاى مختلف و سخت ، وادار نمائى تا در بزرگى حلیم و بردبار باشد؛ و بهتر است مرد نسبت به اهل منزل خود دست و دل باز باشد و در حدّ توان رفع نیاز کند تا آرزوى مرگش را ننمایند.(91)


30 قالَ علیه السلام : لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْمٍ، فَإِنْ عَمِلَ حَسَنا إ سْتَزادَ اللّهَ، وَ إ نْ عَمِلَ سَیِّئا إ سْتَغْفَرَاللّهَ وَ تابَ اِلَیْهِ.(92)
فرمود: از شیعیان و دوستان ما نیست ، کسى که هر روز محاسبه نَفْس و بررسى اعمال خود را نداشته باشد، که اگر چنانچه اعمال و نیّاتش خوب بوده ، سعى کند بر آن ها بیفزاید و اگر زشت و ناپسند بوده است ، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش کند و جبران نماید.


31 قالَ علیه السلام : لِکُلِّ شَیْی ءٍ دَلیلٌ وَ دَلیلُ الْعاقِلِ التَّفَکُّر.(93)
فرمود: براى هر چیزى ، دلیل و راهنمائى است و راهنماى شخص عاقل ، تفکّر و اندیشه مى باشد.


32 قالَ علیه السلام : ما فِى الْمیزانِ شَیْی ءٌ اءثْقَلُ مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ.(94)
فرمود: در میزان الهى نیست عمل و چیزى ، سنگین تر از ذکر صلوات بر محمّد و اهل بیت ش (صلوات اللّه علیهم اجمعین ).


33 قالَ علیه السلام : قَلیلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعاقِلِ مَقْبُونٌ مُضاعَفٌ وَ کَثیرُالْعَمَلِ مِنْ اءهْلِ الْهَوى وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ.(95)
فرمود: اعمال شخص عاقل مقبول است و چند برابر اءجر خواهد داشت گرچه قلیل باشد، ولى شخص نادان و هوسران گرچه زیادکار و خدمت و عبادت کند پذیرفته نخواهد بود.


34 قالَ علیه السلام : وَشَعْرُالْجَسَدِ إ ذا طالَ قَطَعَ ماءَ الصُّلْبِ، وَاءرْخىَ الْمَفاصِلَ، وَ وَرِثَ الضَّعْفَ وَالسِلَّ، وَ إ نَّ النُّورَةَ تَزیدُ فِى ماءِالصُّلْبِ، وَ تُقَّوِى الْبَدَنَ، وَتَزیدُ فى شَخْمِ الْکُلْیَتَیْنِ، وَ تَسْمِنُ الْبَدَنَ.(96)
فرمود: موهاى بدن زیر بغل و اطراف عورت چنانچه بلند شود سبب قطع و کمبود آب کمر، سستى مفاصل استخوان و ضعف سینه و گلو خواهد شد، استعمال نوره سبب تقویت تمامى آن ها مى باشد.


35 قالَ علیه السلام : ثَلاثَةٌ یَجْلُونَ الْبَصَرَ: النَّظَرُ إ لَى الخُضْرَةِ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْماءِالْجارى ، وَالنَّظَرُ إ لَى الْوَجْهِ الْحَسَنِ.(97)
فرمود: سه چیز بر نورانیّت چشم مى افزاید: نگاه بر سبزه ، نگاه بر آب جارى و نگاه به صورت زیبا.


36 قالَ علیه السلام : إ نَّ الاْ رْضَ لا تَخُلُو مِنْ حُجَّةٍ، وَ اءنَا وَاللّهِ ذلِکَ الْحُجَّةُ. (98)
فرمود: همانا زمین در هیچ موقعیّتى خالى از حجّت خدا نیست و به خدا سوگند که من خلیفه وحجّت خداوند هستم.


37 قالَ علیه السلام : سُرْعَةُالْمَشْىِ تَذْهَبُ بِبَهاءِالْمُؤْمِنِ.(99)
فرمود: با سرعت و شتاب راه رفتن ، بهاء و موقعیّت مؤمن را مى کاهد.


38 قالَ علیه السلام : إنَّما اءمِرْتُمْ اءنْ تَسْئَلُوا، وَلَیْسَ عَلَیْنَا الْجَوابُ، إنَّما ذلِکَ إلَیْنا. (100)
فرمود: شماها ماءمور شده اید که از ما اهل بیت رسول اللّه سؤال کنید، ولیکن جواب و پاسخ آن ها بر ما واجب نیست بلکه اگر مصلحت بود پاسخ مى دهیم وگرنه ساکت مى باشیم .


39 قالَ علیه السلام : ماذِئْبانِ ضارِبانِ فى غَنَمٍ قَدْ غابَ عَنْهُ رُعاؤُها، بِاءضَرَّ فى دینِ مُسْلِمٍ مِنْ حُبِّ الرِّیاسَةِ.(101)
فرمود: خطر و ضرر علاقه به ریاست براى مسلمان بیش از دو گرگ درّنده اى است ، به گله گوسفندى که چوپان ندارند حمله کنند.


40 قالَ علیه السلام : الا یمانُ فَوْقَ الاْ سْلامِ بِدَرَجَةٍ، وَالتَّقْوى فَوْقَ الا یمانِ بِدَرَجَةٍ، وَ الْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَةٍ، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَیْی ءٌ اءقَلُّ مِنَ الْیَقینِ. (102)
فرمود: ایمان ، یک درجه از اسلام بالاتر است ؛ تقوى نیز، یک درجه از ایمان بالاتر؛ یقین ، یک درجه از تقوى بالاتر و برتر مى باشد و درجه اى کمتر از مرحله یقین در بین مردم ثمره بخش نخواهد بود.


ارجاعات:

1- فهرست نام و مشخصّات بعضى از کتابهائى که مورد استفاده قرار گرفته است در آخرین قسمت ، جلد دوّم این مجموعه نفیسه موجود مى باشد.
2- مطابق با بیستم آبان 124 شمسى .
3- نام مبارک حضرت با عنوان امام ((موسى کاظم )) علیه السلام طبق حروف ابجد کبیر 1077 مى باشد.
4- مطابق با 13 شهریور 178 شمسى .
5- تاریخ ولادت و دیگر حالات حضرت برگرفته شده است از: اصول کافى ج 1، تهذیب الاحکام ج 6، تاریخ اهل البیت علیه السلام ، مجموعه نفیسه ، مستدرک الوسائل ، تذکرة الخواص ، اعیان الشیعه ج 2، ینابیع المودّه ، الفصول المهمّه ، کشف الغم ج 2، عیون المعجزات ، اعلام الورى ، بحارالانوار: ج ، دلائل الامامة ، جمال الاسبوع ، دعوات راوندى و...
6- اشعار از شاعر محترم : آقاى محمّد آزادگان .
7- اصول کافى : ج 1، ص 316، ح 1، عیون المعجزات : ص 98، دلائل الا مامه طبرى : ص 303 ح 258.
8- اصول کافى : ج 1، ص 310، ح 11، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 158، ح 12.
9- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 653، ح 2، بحارالا نوار: ج 48، ص 58، ح 68.
10- اختصاص شیخ مفید: ص 142.
11- هدایة الکبرى حضینى : ص 270، مدینة المعاجز: ج 6، ص 276، ح 2004.
12- اثبات الهداة : ج 3، ص 196، بحارالا نوار: ج 48، ص 67، ح 69.
13- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 617، ح 16.
14- بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 16، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .
15- مختصر بصائرالدّرجات : ص 114، بحارالا نوار: ج 41، ص 56، ح 65.
16- بصائرالدّرجات : ج 6، ب 4، ص 74، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 171، ح 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 55، ح 62.
17- بحارالا نوار: ج 48، ص 47، ح 33، قرب الا سناد: ص 146، اصول کافى : ج 1، ص 255، ح 7، عیون المعجزات : ص 102، به نقل از علىّ فرزند ابوحمزه ثمالى با تفصیلى بیشتر.
18- امالى شیخ صدوق : ص 148، بحارالا نوار: ج 48، ص 41 ،ح 1، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 95، ح 1.
19- بحارالا نوار ج 2، ص 290، ح 7.
20- رجال کشّى : ص 273، بحارالا نوار: ج 48، ص 34، ح 5.
21- تفسیر عیّاشى : ج 2، ص 205، بحارالا نوار: ج 48، ص 39، ح 15، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 201، ح 94.
22- إ ثبات الهداة : ج 3، ص 203، ح 97، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 2.
23- هدایة الکبرى حضینى : ص 268.
24- اصول کافى : ج 1، ص 478، ح 4، بحارالا نوار: ج 48، ص 85، ح 106، مدینة المعاجز: ج 6، ص 297، ح 2023.
در ضمن داستان بسیار طولانى بود که به طور فشرده ترجمه گردید.
25- کشف الغمّة : ج 3، ص 10، بحارالا نوار: ج 48، ص 29، ح 1.
26- کشف الغمّة : ج 3، ص 49، بحارالا نوار: ج 48، ص 32، س 9.
27- اصول کافى : ج 1، ص 286، ح 8، الثّاقب فى المناقب : ص 455، ح 383، خرائج : ج 2، ص 650، ح 2 إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص 18.
28- امالى سیّد مرتضى : ج 1، ص 274، إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص ‍ 28، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 316، دلائل الا مامة : ص 156، اءعلام الدّین : ص 305.
29- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 76 78، ح 5، جهت اختصار دعا آورده نشد.
30- مستدرک الوسائل : ج 13، ص 136، ح 15. و مشابه همین داستان را مرحوم علاّمه مجلسى (رحمه الله )در کتاب شربف بحارالا نوار: ج 48، ص ‍ 136، ح 10، در رابطه با علىّ بن یقطین آورده است .
31- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 717، ح 17.
32- روضه کافى : ج 8، ص 168، ح 232.
33- حدیث بسیار طولانى است ، که در ترجمه به قطعاتى از آن اکتفاء شد.
34- عیون اءخبار الرّضا علیه السلام : ج 1، ص 81، اختصاص شیخ مفید: ص 54، س 19، بحارالا نوار: ج 48، ص 121، ح 1، و ص 125، ح 2، مدینة المعاجز: ج 6، ص 427، ح 2080، اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 8، ینابیع المودّة : ج 3، ص 117.
35- اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 6، إ علام الورى : ج 2، ص 29، تحف العقول : ص 411، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 314.
36- وسائل الشّیعة : ج 24، ص 419، ح 2، فروع کافى : ج 6، ص 362، ح 1.
37- إ رشاد: 297، س 1، اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 7، بحارالا نوار: ج 48، ص 102، ح 7، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص 319، دلائل الا مامة : ص ‍ 311، س 1، کشف الغمّة : ج 2، ص 288، مدینة المعاجز: ج 6، ص 192، ح 1936.
38- غیبة شیخ طوسى : ص 21، إ ثبات الهداة : ج 3، ص 176، ح 17 با مختصر تفاوت و به جاى نام علىّ بن اسماعیل ، محمّد بن اسماعیل آورده است .
39- الثاقب فى المناقب : ص 458، ح 386، عیون المعجزات : ص 103، س 20، بحارالا نوار: ج 48، ص 85، ح 105.
40- سوره حجرات : آیه 12.
41- سوره طه : آیه 82.
42- دلائل الا مامة : ص 317، ح 263، مدینة المعاجز: ج 6، ص 194، ح 1936، کشف الغمّة : ج 2، ص 213، فصول المهمّة ابن صبّاغ مالکى : ص ‍ 233.
43- عیون المعجزات : ص 101، س 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 61، ح 76 - 79، از چند منبع دیگر.
44- الخرایج والجرایح : ج 2، ص 649، ح 1، بحارالا نوار: ج 48، ص 58، ح 67.
45- عوالى اللئالى : ج 3، ص 200، ح 22.
46- اختصاص شیخ مفید: ص 197، خرایج و جرایح : ج 2، ص 653، ح 6، اصول کافى : ج 1، ص 406، ح 1، عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 17، ح 4، بحارالا نوار:
ج 48، ص 33 و ص 69؟ ح 92.
47- کفایة الا ثر: ص 268.
48- إ ثبات الهداة : ج 4، ص 241، ح 54.
49- عیون المعجزات : ص 105، بحارالا نوار: ج 48، ص 223، س 1، ضمن حدیث 25، به نقل از عیون اءخبارالرّضا علیه السلام .
50- اصول کافى : ج 1، ص 476، ح 3، إ علام الورى طبرسى : ج 2، ص ‍ 23، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 223، بحارالا نوار: ج 48، ص 71، ح 96 و ص ‍ 72، ح 99، با مختصر بفاوت .
51- عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 100، ح 6، هدایة الکبرى : ص 265، عیون المعجزات : ص 107، مناقب ابن شهرآشوب : ج 4، ص ‍ 303 با تفاوت در بعضى عبارتها.
52- مدینة المعاجز: ج 7، ص 33، ح 30، إ ثبات الهداة : ج 4، ص 249، ح 10.
53- تلخیص از دلائل الا مامة : ص 213، ح 216، عیون اءخبارالرّضا علیه السلام : ج 1، ص 100، ح 6.
54- تاج الموالید: 123، کشف الغمّة : ج 2، ص 234، دلائل الا مامة : ص ‍ 306، ص 6.
55- اشعار از شاعر محترم : آقاى خوشدل تهرانى .
56- بصائرالدّرجات : ج 5، ب 11، ص 67، بحار: ج 48، ص 45، ح 26.
57- بحارالا نوار: ج 48، ص 48، ح 38 به نقل از خرایج مرحوم راوندى .
58- کافى : ج 5، ص 123، ح 3.
59- إ ثبات الهداة : ج 3، ص 205، ح 104.
60- بحارالا نوار: ج 2، ص 66، ح 6.
61- اشعار از شاعر محترم : آقاى علىّ رحیمى .
62- کافى : ج 1، ص 50، ح 11، اءعیان الشیعة : ج 2، ص 9، نزهة النّاظر: ص 121، ح 1.
63- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 122، ح 2.
64- تحف العقول : ص 213، بحارالا نوار: ج 1، ص 154، ضمن ح 30، و ج 75، ص 312، ضمن ح 1.
65- تهذیب الا حکام : ج 6، ص 350، ح 991، وافى : ج 4، ص 433، ح 2273.
66- تحف العقول : ص 291، بحارالا نوار: ج 1، ص 150، ضمن ح 30.
67- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى : ص 123، ح 6.
68- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 123، ح 13، بحارالا نوار: ج 75، ص ‍ 140، ح 37.
69- نزهة الناظر و تنبیه الخاطر: ص 124، ح 15.
70- بحارالا نوار: ج 98، ص 136، ح 76، مصباح المتهجّد شیخ طوسى : ص 735، ب 3.
71- وسائل الشّیعة : ج 2، ص 52، ح 1454.
72- وسائل الشّیعة : ج 12، ص 118، ح 15812.
73- وسائل الشیعة : ج 25، ص 78، ح 21240.
74- تحف العقول : ص 388، س 17، بحارالا نوار: ج 75، ص 303، ضمن حدیث 25.
75- اصول کافى : ج 1، ص 38، بحارالا نوار: ج 82، ص 177، ح 18.
76- تحف العقول : ص 301، بحارالا نوار: ج 78، ص 320، ضمن ح 3.
77- بحارالا نوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4.
78- تحف العقول : ص 297، بحارالا نوار: ج 75، ص 327، ضمن ح 4.
79- تحف العقول : ص 304، بحارالا نوار: ج 2، ص 21، ح 62، و ج 75، ص 325، ح 2.
80- تحف العقول : ص 302، بحارالا نوار: ج 10، ص 247، ح 13.
81- تحف العقول : ص 303، بحارالا نوار: ج 10، ص 247، ح 13.
82- تحف العقول : ص 209، بحارالا نوار: ج 75، ص 309، ضمن ح 1.
83- وسائل الشیعة : ح 4 ص 73، ح 4547.
84- تحف العقول : ص 292، بحارالا نوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30.
85- تحف العقول : ص 292، بحارالا نوار: ج 1، ص 152، ضمن ح 30.
86- تحف العقول : ص 302، بحارالا نوار: ج 10، ص 246، ح 12.
87- اصول کافى : ج 1 ص 72 ح 10.
88- وسائل ج 17 ص 58 ح 4.
89- وسائل الشّیعة : ج 15، ص 273، ح 20497.
90- وسائل الشّیعة : ج 21، ص 479، ح 27805.
91- وسائل ج 21 ص 540 ح 1.
92- وسائل الشّیعة : ج 16، ص 95، ح 21074.
93- تحف العقول : ص 285، بحارالا نوار: ج 1، ص 136، ضمن ح 30.
94- اءصول کافى : ج 2، ص 494، ح 15.
95- تحف العقول : ص 286، بحارالا نوار: ج 70، ص 111، ح 14.
96- وسائل الشّیعة : ج 2، ص 65، ح 1499.
97- وسائل الشّیعة : ج 5، ص 340، ح 3، محاسن برقى : ص 622، ح 69.
98- کافى ج 1 ص 179 ح 9.
99- خصال : ج 1 ص 9 ح 30.
100- مستدرک الوسائل : ج 17، ص 278، ح 35.
101- وسائل الشّیعة : ج 15، ص 350، ح 1، مستدرک : ج 11، ص 381، ح 1.
102- وافى : ج 4، ص 145، ح 1، بحارالا نوار: ج 67، ص 136، ح 2.


۹۸-۵-۰۵ ۰ ۰ ۴۳۹

۹۸-۵-۰۵ ۰ ۰ ۴۳۹



1- پیشگفتار  

2-خلاصه حالات دهمین ..  

3-مدح هشتمین اختر..  

4-طلیعه نور هدایت  

5-آشنائى به تمام لغتها  

6-امام همچون دریا وعلوم.  

7-تعیین اُجرت قبل از کار  

8-روش برخورد با مردم  

9-اگر توبه نمایند،نجات یاند  

10-ختم قرآن یا اندیشه در..  

11-قیامت و پرسش از مهم.  

12-اسلحه مسموم در توبره  

13-تقدیم هدایا به شاعر..  

14-حفظ آبرو در سخاوت  

15-درمان خرابى دندان و..  

16- درمان مسافر با نیشکر  

17- هیجده خرما یا مدّت عمر

18- پسر و پدر یکى هستند  

19- سازش یا نجات خودو..  

20- نماز در اوّل وقت و ..  

21- عیادت از مریض وبهترین.  

22- شیعه و نشانه هاى او  

23- نماز باران و بلعیدن..  

24- ظروف و دیگ سنگى  

25- دو جریان مهمّ و حیرت..  

26- زینب کذّابه و درندگان  

27- دو معجزه و یک غیب..  

28- زلزله وحشتناک در..  

29- جواب شش سؤ ال و..  

30- سیاست و زندگى ..  

31- درس پیشوا شناسى  

32- درخت بادام در خانه..  

33- پرداخت بدهى دوست..  

34- زیارت معصومین وشادى.

35- حجّت و خبر از غیب  

36- خبر از درون و دادن هدیه  

37- خبر از غیب و خرید کفن  

38- کشتن ذوالرّیاستین..  

39- ضربات شمشیرها و..  

40- خبر از فرزند و قیافه او..  

41- پیدایش ماهى ها در قبر  

42- علّت وچگونگى شهادت.  

43-در عزاى هشتمین ستاره.

44-پنج درس ارزشمند و..  

45-منقبت هشتمین ستاره.  

46-چهل حدیث منتخب گهربار

46-ارچاعات

پیشگفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
شکر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم، ولایت مولاى متّقیان، امیرمؤمنان، علىّ ابن ابى طالب و اولاد معصومش علیهم السلام هدایت نمود.
بهترین تحیّت و درود بر روان پاک پیامبر عالى قدر اسلام، و بر اهل بیت عصمت و طهارت، مخصوصا هشتمین خلیفه بر حقّش حضرت ابوالحسن، امام علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام .
و لعن و نفرین بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت، که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
نوشتارى که در اختیار شما خواننده محترم قرار دارد، برگرفته شده است از زندگى سراسر آموزنده، هشتمین ستاره فروزنده و پیشواى بشریّت، حجّت خدا، براى هدایت بندگان .
آن شخصیّت برگزیده و ممتازى که خداوند متعال در ضمن حدیث لوح حضرت فاطمه زهراء علیها السلام فرموده است: هرکس هشتمین امام و خلیفه را تکذیب نماید مانند کسى است که تمام اءولیاء مرا تکذیب کرده باشد، بعد از حضرت موسى کاظم، فرزندش علىّ امام رضا علیه السلام نگهدارنده دین من خواهد بود، قاتل او شخصى پلید و خودخواه مى باشد.
و جدّ بزرگوارش حضرت رسول صلى الله علیه و آله ضمن حدیثى، طولانى فرمود: خداوند متعال نام او را ((علىّ)) برگزید و در میان تمام خلایق راضى و رضا خواند؛ و او را شفیع شیعیان قرار داد که در روز قیامت به وسیله او نجات یابند و رستگار گردند.
و احادیث قدسیّه، روایات بسیارى در منقبت و عظمت آن دلیرمرد ایمان و تقوا، با سندهاى مختلف، در کتاب هاى متعدّد وارد شده است .
و این مختصر ذرّه اى از قطره اقیانوس بى کران وجود جامع و کامل آن امام همام مى باشد، که برگزیده و گلچینى است از ده ها کتاب معتبر(1)، در جهت هاى مختلف: عقیدتى، سیاسى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى، تربیتى و ... .
باشد که این ذرّه دلنشین و لذّت بخش مورد استفاده و إفاده عموم خصوصا جوانان عزیز قرار گیرد.
و ذخیره اى باشد ((لِیَوْمٍ لایَنْفَعُ مالٌ وَ لابَنُون إِلاّ مَنْ اءَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیم لی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ لَهُ عَلَیَّ حَقّ)) انشاء اللّه تعالى .
مؤ لّف
خلاصه حالات دهمین معصوم، هشتمین اختر امامت
آن حضرت روز پنج شنبه یا جمعه، 11 ذى القعدة، سال 148 هجرى قمرى (2)، یک سال پس از شهادت امام جعفر صادق علیه السلام در شهر مدینه منوّره دیده به جهان گشود؛ و با ظهور نور طلعتش جهانى را روشنائى بخشید.
نام: علىّ، صلوات اللّه و سلامه علیه .(3)
کنیه: ابوالحسن ثانى، ابوعلىّ و... .


 

چهل حدیث ها1پیشگفتار
چهل حدیث ها2خلاصه حالات دهمین معصوم
چهل حدیث ها3مدح هشتمین اختر فروزنده
چهل حدیث ها4طلیعه نور هدایت
چهل حدیث ها5آشنائى بتمام لغتها وزبانها
چهل حدیث ها6امام همچون دریا وعلومش..
چهل حدیث ها7تعیین اُجرت قبل از کار
چهل حدیث ها8روش برخورد با مردم
چهل حدیث ها9اگر توبه نمایند، نجات یاند؟!
چهل حدیث ها10ختم قرآن یا اندیشه در آن
چهل حدیث ها11قیامت وپرسشازمهمترین..
چهل حدیث ها12اسلحه مسموم در توبره
چهل حدیث ها13تقدیم هدایا به شاعر اهل..
چهل حدیث ها14حفظ آبرو در سخاوت
چهل حدیث ها15درمان خرابى دندان و زبان
 

چهل حدیث ها16درمان مسافر با نیشکر
چهل حدیث ها17هیجده خرما یا مدّت عمر
چهل حدیث ها18پسر و پدر یکى هستند
چهل حدیث ها19سازش یانجات خود واسلام
چهل حدیث ها20نمازاوّل وقت وشمش طلا
چهل حدیث ها21عیادتازمریض وبهترین هدیه
چهل حدیث ها22شیعه و نشانه هاى او؟!
چهل حدیث ها23نمازباران وبلعیدن شیرپرده
چهل حدیث ها24ظروف و دیگ سنگى
چهل حدیث ها25دوجریان مهمّ وحیرت انگیز
چهل حدیث ها26زینب کذّابه و درندگان
چهل حدیث ها27دو معجزه ویک غیب گوئى
چهل حدیث ها28زلزله وحشتناک درخراسان
چهل حدیث ها29جواب سؤال و شفاى دردپا
چهل حدیث ها30سیاست وزندگى باشرافت
چهل حدیث ها31درس پیشوا شناسى
 
چهل حدیث ها32درخت بادام درخانه میزبان
چهل حدیث ها33پرداخت بدهى،وکمک هزینه
چهل حدیث ها34زیارت معصومین وشادى..
چهل حدیث ها35حجّت و خبر از غیب
چهل حدیث ها36خبر از درون و دادن هدیه
چهل حدیث ها37خبر از غیب و خرید کفن
چهل حدیث ها38کشتن ذوالرّیاستین درحمام
چهل حدیث ها39ضربات شمشیر وسلامتى..
چهل حدیث ها40خبرازفرزندوقیافه اودرشکم..
چهل حدیث ها41پیدایش ماهى ها در قبر
چهل حدیث ها42علّت وچگونگى شهادت..
چهل حدیث ها43در عزاى هشتمین ستاره
چهل حدیث ها44پنج درس ارزشمندوآموزنده
چهل حدیث ها45منقبت هشتمین ستاره
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب گهربار
چهل حدیث ها
47 ارجاعات

پیشگفتار


پیشگفتار
چهل حدیث ها خلاصه حالات هشتمین معصوم
چهل حدیث ها فرخنده میلاد هشتمین ستاره
چهل حدیث ها بشارت بر وقوع نور هدایت
چهل حدیث ها سرچشمه اندوه و خنده
چهل حدیث ها یک جهان در یک جسم
چهل حدیث ها تلخى گوش وشورى آب چشم
چهل حدیث ها معجزه حیات چهار پرنده
چهل حدیث ها به جاى قتل،تعظیم وإنعام
چهل حدیث ها رفع حاجت بوسیله جنّ
چهل حدیث ها مرثیّه شاعر واهمیّت گریه
چهل حدیث ها همه چیز طلا وجواهرات مىشود
چهل حدیث ها مناظره ابوحنیفه و امام صادق ع
چهل حدیث ها کِشتى در دریاى شیرین و سفید
چهل حدیث ها تخلّف از دستور، هلاکت است
چهل حدیث ها اسم اعظم وقتل استاندار مدینه  
چهل حدیث ها مسافرى فوق العاده درسفر
چهل حدیث ها پیش بینى فرقه اسماعیلیّه
چهل حدیث ها مناظره با شامى به وسیله شاگردان
چهل حدیث ها خوردن انگور وکمک به مراجعین
چهل حدیث ها میهمان خراسانى و تنور آتش
چهل حدیث ها آمرزش گناه دوست و مخالف
چهل حدیث ها مسئولین با معرفت
چهل حدیث ها عدالت در علاقه ومحبّت زنان
چهل حدیث ها آگاهى از درون اشخاص
چهل حدیث ها اهمّیت صلح پس از نزاع
چهل حدیث ها هدایت افراد وکمک محرمانه
چهل حدیث ها اهمّیت دیدار خویشاوندان
چهل حدیث ها فضیلت میهمان بر میزبان
چهل حدیث ها چاره جوئى قبل از حادثه
چهل حدیث ها گناه بى اعتنائى سواره
چهل حدیث ها زشتى مزاحمت  
چهل حدیث ها استجابت دعا براى غریق جُحْفِه
چهل حدیث ها کرامت و نصیحت در سفر زیارتى
چهل حدیث ها کنار هر نفر یک نان
چهل حدیث ها بخشنده و مخلص گمنام
چهل حدیث ها هدیه شاعر و نجات از جنّ
چهل حدیث ها تنها شخص شجاع درمقابل تهمتها
چهل حدیث ها دو علم پیرامون دوقلوها و چگونگى وزش باد
چهل حدیث ها معاشرت و برخورد با سلطان
چهل حدیث ها دفن پدر و خبر از مرگ برادر
چهل حدیث ها مهمّترین سفارش در آخرین لحظات
چهل حدیث ها کینه توزانِ نیرنگ باز
چهل حدیث ها در رثاى ششمین اختر ولایت ع
چهل حدیث ها پنج درس آموزنده و ارزشمند
چهل حدیث ها در مدح وعظمت صادق آل محمّد ع
چهل حدیث ها چهل حدیث گهربار منتخب
چهل حدیث ها ارجاعات


چهل حدیث ها1 پیش گفتار
چهل حدیث ها2 خلاصه حالات آخرین پیامبر و..
چهل حدیث ها3 مدح و منقبت پیامبر ص
چهل حدیث ها4 دگرگونى کواکب با ظهور نور..
چهل حدیث ها5 طبابت کودکى درد آشنا براى..
چهل حدیث ها6 با 12 درهم 3 کار مهمّ
چهل حدیث ها7 همه چیز برای مصلحت دین
چهل حدیث ها8 جبرئیل و نقش انگشتر
چهل حدیث ها9 چگونگى دوّمین شوهر
چهل حدیث ها10 مرگ ابراهیم وبرداشتن ..
چهل حدیث ها11تعلیم وضوء ونماز در33 سالی
چهل حدیث ها12 نجات جوان با رضایت مادر
چهل حدیث ها13 دو کار بسیار مهمّ ؟!
چهل حدیث ها14 دو برخورد متفاوت نسبت..
چهل حدیث ها15 دنیا در نظر مردان خدا
چهل حدیث ها16گزارشى از حوادث گیتى
چهل حدیث ها17بیچاره شدن فرزند ثروتمند
چهل حدیث ها18ارزش مرض براى مؤ من
چهل حدیث ها19دو خاطره آموزنده مهمّ
چهل حدیث ها20جوان گمراه سعادتمند شد!
چهل حدیث ها21عشق به خدا، یا رسول
چهل حدیث ها22کشف اسراربامَرکب آسمانى
چهل حدیث ها23نخى از پیراهن ، براى شِفاء
چهل حدیث ها24پیمان آهو واسلام آوردن منا
چهل حدیث ها25شفاعت کودک در قیامت
چهل حدیث ها26گریه پدر و شادى قلب
چهل حدیث ها27نماز بر جنازه منافق
چهل حدیث ها28دیدار از مریض بهشتى
چهل حدیث ها29روش همزیستى با دوستان
چهل حدیث ها30چگونگى بیعت زنان با پیامبر
چهل حدیث ها31ورود به مدینه وخرماى سلمان
چهل حدیث ها32رسیدگى به فقراء ونصیحت..
چهل حدیث ها33شجره طوبى و دوستداران
چهل حدیث ها34طعامى مختصر وجمعیّتى..
چهل حدیث ها35توبه نَبیره شیطان وارتباط
چهل حدیث ها36صدقه و اَفعى همراه یهودى
چهل حدیث ها37مسابقه و کُشتى با چوپان
چهل حدیث ها38هیزم ها و مقدار گناهان
چهل حدیث ها39عبادت همراه با ولایت
چهل حدیث ها40خیانت یک زن
چهل حدیث ها41قبول وصایاى رسول خدا
چهل حدیث ها42چگونگى وفات پیامبر ص
چهل حدیث ها43کمک دهنده هاى نورانى
چهل حدیث ها44رثاء در رحلت رسول گرامى
چهل حدیث ها45پنج درس آموزنده و ارزنده
چهل حدیث ها46چهل حدیث منتخب  

 پیش گفتار
به نام هستى بخش جهان آفرین
نکاتى در شناخت اجمالى حقّ و باطل :
شکر و سپاس بى منتها، خداوند متعال را که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هدایت نمود.
و بهترین تحیّت و درود بر پیامبر عالیقدر اسلام و اهل بیت گرامیش - صلوات اللّه علیهم اجمعین - باد.
و لعن و نفرین فراوان بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت ، که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.
سپس توجّه شما خواننده گرامى را به نکاتى چند جلب مى نمایم :
از همان دورانى که خداوند متعال اوّلین فرد انسان یعنى حضرت آدم ، ابوالبشر علیه السلام را آفرید، تمام نیازمندى هاى درونى و برونى او را تأ مین نمود، ازهمان زمان دو نوع حجّت ظاهرى و باطنى براى هدایت و سعادت بشر مهّیا گرداند.
امّا حجّت ظاهرى یعنى انبیاء و اوصیاء و... علیهم السّلام به عنوان حجّت و خلیفه الهى در مقابل جبهه باطل یعنى شیطان مغرور و متکبّر قرار گرفته است .
امّا حجّت باطنى یعنى عقل ، که این نیروى هدایت گر درون مرزى و باطنى ، انسان را در مقابل هواهاى نفسانى و شهوانى مساعدت مى نماید.
از همان دوران ابتداء زندگى ، جنگ و گریز بین این دو جبهه حقّ و باطل آغاز گشت و هر کدام تلاش داشته و دارد تا صاحب خود را به سمت سعادت و خوشبختى و یا شقاوت و بدبختى (در دنیا و آخرت ) سوق دهد.
و در هیچ زمانى بین این دو گروه سازش نبوده و نخواهد بود، زیرا بین حقّ و باطل سازش و صلح معنا ندارد، مگر به جهت سیاست و تقیّه که آن هم مشروط به شرایطى مى باشد.
تشخیص حقّ و باطل بر بسیارى از افراد، مشکل و چه بسا غیر ممکن مى باشد، چون هر کس در هر موقعیّتى که باشد، با شعارهاى پوچ وظاهرى فریبنده مدّعى حقّانیّت خود خواهد بود و دیگرى را بر خلاف و باطل مى شناسد.
ولى آنچه مسلّم و مورد قبول همگان است ، این مطلب است که حقّ یکى ، در یک جهت و در پیروى از یک فرد معیّن ثابت و پایدار خواهد بود، بر خلاف باطل که ممکن است به شکل هاى گوناگون و در جهت هاى مختلف پدیدار گردد.
و اهل آن هر روز خود را به شکلى بیارایند و با چهره اى جدید جلوه گرى کنند.
به همین جهت ، باطل همیشه متزلزل و ناپایدار است ، امّا حقّ و حقیقت ثابت و مستحکم و پا برجا باقى خواهد ماند، هر چند تحت فشارها و مشکلات عدیده اى قرار گیرد.
در بین تمامى مذاهب و ادیان ، تنها آن دین و آئینى بر حقّ و سعادت بخش است که از جانب آفریدگار و حکیم عَلَى الا طلاق باشد، چون تنها او آشنا به تمام نیازمندى ها و جریانات بشر در جهات مختلف مادّى و معنوى مى باشد، که براى هدایت و سعادت جامعه ، نسبت به هر زمان و هر مکان ، رهبرى شایسته انتخاب و معرّفى نموده است .
و با طلوع دین مبین اسلام به رهبرى اشرف مخلوقات و افضل پیامبران ، حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، تمام أ دیان و مذاهب ، منسوخ و باطل گردید و تنها دین اسلام جامع ، کامل و قابل اجراء در هر عصر و زمان براى تمام جوامع بشرى قرار گرفت .
و از آنجائى که شیاطین در هر زمان به شکلى در جامعه ظاهر گشته و با ایجاد تفرقه و حزب گرائى تلاش براى مخدوش کردن چهره واقعى حقّ داشته و دارند، تا جائى که پس از شهادت و رحلت حضرت رسول ، امّت اسلامى را به چندین گروه متفرّق ساختند که به طور مسلّم تمامى آن ها بر حقّ و واقعیّت نیستند، بلکه در این میان تنها یک فرقه بر حقّ و مابقى ، همه باطل خواهند بود.
همان طورى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نیز در یک پیشگوئى مهمّ فرمود:
((سَتَفْتَرِقُ اُمَّتى عَلى ثَلاثَة وَ سَبْعینَ فِرْقَة ، فِرْقَةٌ ناجِیَةٌ وَ الْباقى هالِکُونَ)). (1). یعنى به همین زودى امّت من به هفتاد و سه گروه ، متفرّق و پراکنده مى شوند که تنها یک گروه از ایشان بر حقّ و اهل نجات خواهند بود و ما بقى همه باطل و اهل هلاکت و عذاب مى باشند.
و نیز در حدیثى دیگر فرمود:
((عَلىُّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلی ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثَ مادارَ)) (2). یعنى : امام علىّ علیه السلام در همه حالات همراه حقّ مى باشد و نیز حقّ و حقّانیّت در همه امور و حرکات با آن حضرت خواهد بود و حضرت ملاک و محور و مدار حقّ وحقیقت است .
و در جائى دیگر چنین فرمود:
((عَلىُّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرآنُ مَعَ عَلی لَنْ یَفْتَرِقا...)) (3). یعنى امام علىّ علیه السلام همیشه همراه قرآن مى باشد و قرآن نیز در همه احوال با آن حضرت و مؤ یّد وى است و این دو از یکدیگر جدائى ناپذیرند.
و امام باقر علیه السلام ضمن یک حدیث قدسى طولانى فرمود:
((... وَ عِزَّتى وَ جَلالى وَ عُلُوّ شَأنى ، لَوْلاکَ وَ لَوْلا عَلىُّ وَ عِتْرَتُکُمَا الْهادُونَ الْمَهْدیُّونَ الرّاشِدُونَ، ما خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ النّارَ وَ لاَ الْمَکانَ وَ لاَ الاْ رْضَ وَ لاَ السَّماءَ وَ لاَ الْمَلائِکَةَ...)) (4). که خداوند، به عزّت و جلال خود قسم یاد نمود: که اى محمّد! چنانچه تو و علىّ بن أ بى طالب و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام که همگى هدایت گر و هدایت یافته هستید نمى بودید، هرگز بهشت و دوزخ و دیگر موجودات را به عرصه وجود در نمى آوردم .
و در راستاى تبعیّت از فرامین الهى این ستارگان فروزان ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود:
((إنّى مُخَلِّفٌ فیکُمُ الثِّقْلَیْنِ: کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى أهْلَ بَیْتى فَإنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّى یَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ)) (5). یعنى همانا من دو چیز مهمّ و ارزشمند، یکى کتاب خدا قرآن و دیگرى عترت و اهل بیت خود را در میان شما به عنوان امانت مى گذارم و آن دو از یکدیگر جدائى ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
و در رابطه با این حدیث شریف ، امام جعفر صادق از پدران بزرگوارش علیهم السلام نقل مى فرماید که از امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام پیرامون فرمایش پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله : ((إنّى مُخَلِّفٌ فیکُمُ الثِّقْلَیْنِ...)) سؤ ال شد؟
در پاسخ فرمود: مقصود، من و حسن و حسین و 9 پیشوا و راهنماى دیگر که همگى از نسل حسین مى باشند هستیم و دوازدهمین آن ها مهدى موعود علیه السلام خواهد بود.
و در پایان افزود: ما اهل بیت در همه حالات همراه قرآن و نیز قرآن همراه با ما خواهد بود و هرگز از یکدیگر جدائى ناپذیریم ، تا در روز قیامت بر لب حوض کوثر نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حضور یابیم .
و نیز امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: همانا ما اهل بیت رسالت ، یکى از آن دو امانت پیامبر خدا هستیم ، پیروى از ما همان تبعیّت و پیروى از فرامین قرآن و دستورات الهى خواهد بود (6).
و در این زمینه احادیث شریفه قدسیّه و روایات معتبره بسیارى از طریق شیعه و سنّى وارد شده است ، که همگى دلالت دارند بر این که حقّ و حقیقت در همه جریانات و حالات ، تنها با امیر المؤ منین امام علىّ و یازده فرزند گرامیش علیهم السلام مى باشد و ایشان اوصیاء و جانشینان بلافصل نبوّت خواهند بود ونیز مدار و ملاک تشخیص حقّ از باطل قرار گرفته اند.
در نهایت ، به این نتیجه مى رسیم که تنها پیروان و شیعیان مخلص اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند که اهل سعادت و نجات در دنیا و آخرت خواهند بود ،البتّه به شرط آن که در جمیع مسائل و امور مختلف ، در حدّ توان ، تابع قولى و عملى ایشان باشند، ان شاء اللّه .
به امید آن که خداوند متعال ، ما را از پیروان راستین آن بزرگواران محسوب نماید و توفیق انجام وظیفه و بهره گیرى لازم از چشمه هاى زلال معرفت و انواع جواهرات گرانمایه از این دریاى فیّاض را به ما عطا گرداند.
با توجّه به علاقه افراد جامعه اسلامى خصوصاً قشر جوان به فرهنگ و آئین مبین اسلام و نیاز همگان به بهره گیرى از دریاى بى کران معارف و علوم حیات بخش اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، تصمیم گرفتم تا مجموعه اى به عنوان ویژگى هاى شخصى وخانوداگى و حالات گوناگون هر یک از اختران تابناک و فروزندگان آسمان نبوّت و ولایت در غالب چهل داستان و حکایت برگزیده به همراه پنج درس ارزنده به ضمیمه چهل گوهر و حدیث گرانبهاى منتخب اعتقادى ، تربیتى ، اخلاقى ، اقتصادى ، سیاسى و... .
از منابع متعدّد (7) گلچین و تاءلیف نموده تا در اختیار مشتاقان هدایت و تشنه گان چشمه زلال سعادت قرار گیرد.
ضمناً از هر گونه تحلیل و توضیح خوددارى شده و هر گونه برداشت و استفاده علمى و عملى به عهده خواننده محترم واگذار مى گردد.
به امید آن که انشاء اللّه مورد استفاده و افاده عموم خانواده ها وافراد جامعه قرار گیرد. ((جعله اللّه ذخراً لى ، ولوالدیّ، و لمن له علیّ حقّ، لیوم لا ینفع مال و لا بنون ))
در خاتمه از درگاه احدّیت توفیق براى درک و فهم مضامین کلامش و کلام اهل بیت رسالت علیهم السلام را - با دورى جستن از تمایلات و هواهاى نفسانى و شیاطین إ نسى و جنّى - آرزومندم ، تا به توان با الگو قرار دادن زندگى و سخنان پیشوایان راستین بشریّت - که خلقت جهان هستى به واسطه آن هاست - دنیا و آخرت خود را در همه جوانب بیمه گردانیم .

 

خلاصه حالات آخرین پیامبر و اشرف مخلوقات
آن حضرت پیش از طلوع سپیده صبح ، روز جمعه یا روز دوشنبه ، هفدهم یا دوازدهم ماه ربیع الاوّل ، عام الفیل 55 روز پس از هلاکت اصحاب فیل در شهر مکّه شِعب ابى طالب ختنه شده و پاکیزه و خندان به دنیا آمد و جهانى تاریک را به نور مبارک خود روشن نمود.
هنگامى که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از شکم مادر تولّد یافت ، دست چپ خود را بر زمین گذارد و دست راست به سمت آسمان بلند نمود و چون کلمه توحید را بر زبان جارى نمود، نورى از دهان مبارکش ظاهر گردید که تمامى مکّه را روشنائى بخشید.
نام : محمّد ، احمد، محمود و ... صلّى اللّه علیه و آله .
کنیه : ابوالقاسم ، ابوابراهیم ، ابوالطاهر، ابوالطیّب ، ابوالمساکین ، ابوالدُّرتین ، ابوالریحانَتَین ،ابوالسِبطَین و ... .
لقب : خاتم ، رسول اللّه ، رسول الرّحمة ، رسول الرّاحة ، نبیُّالرّحمة ، نبىٍّّ التّوبة ، سراج المنیر، مبشّر، منذر، امین ، وفىٍّّ، مزمّل ، مدّثّر، عالم ، ماحى ، حاشر، شاهد و ... .
و در تورات : مادماد، در انجیل : فارقلیط ملّقب شده است .
پدر آن حضرت عبداللّه فرزند عبدالمطّلب و مادرش آمنه دختر وهب بن عبد مناف بوده است .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه با سى واسطه به حضرت آدم مى رسد و 9900 سال و چهار ماه و ده روز بعد از وفات حضرت آدم علیه السلام متولّد گردید (8).
نقش انگشتر: آن حضرت داراى دو انگشتر بود، نقش یکى ((لاإ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) و دیگرى ((صَدَقَاللّه )) بود که هر دو را به دست راست خود قرار مى داد.
دو ماه بعد از آن که نطفه آن حضرت در رحم مادر قرار گرفت ، پدرش عبداللّه وفات یافت و دوران شیرخوارگى را توسّط حلیمه سعدیه سپرى نمود.
در سنین چهار یا شش سالگى ، مادرش آمنه و در هشت سالگى ، جدّش عبدالمطّلب وفات کردند.
همچنین نه سال و هشت ماه بعد از نبوّتش که دو سال پس از خروج از شِعب ابى طالب باشد، عمویش ابوطالب وفات یافت و سه روز بعد از آن ، خدیجه آن بانوى باوفا، در سن 65 سالگى در گذشت .
در سنین سیزده سالگى به همراه عمویش عمران ابوطالب به شهر شام مسافرت نمود و نزد قبائل و قوافل مورد اعتماد و اطمینان قرار گرفت ، به طورى که لقب امین بر او نهاده شد.
در سنین 25 سالگى از طرف خدیجه براى تجارت به شام مسافرت نمود و چند ماه پس از بازگشت از سفر، با وى ازدواج کرد.
در چهل سالگى 27 رجب به رسالت و نبوّت مبعوث گردید و هنگامى که دعوتش آشکار گردید مورد اذیّت و آزار مشرکان ومخالفان قرار گرفت تا جائى که گفته اند:
پس از گذشت پنج سال از بعثت در محاصره شدید دشمنان قرار گرفت و به ناچار در محلّى به نام شِعب ابى طالب به همراه دیگر یارانش پناهنده شد و مدّت سه سال با تحمّل سختى هاى فراوانِ اقتصادى ، اجتماعى ، سیاسى و ... به سر برد.
و چون اذیّت و آزار دشمنان ، بعد از وفات ابوطالب و خدیجه شدّت گرفت ؛ روز پنجشنبه ، اوّل ربیع الاوّل یعنى سیزده سال پس از بعثت در سنین 53 سالگى ، آن حضرت به اصحاب و همراه یارانش از مکّه به مدینه مهاجرت نمود و دوازدهم همان ماه ، هنگام زوال خورشید وارد مدینه گردید ومدّت ده سال در آن شهر اقامت نمود.
آن حضرت حدود یک سال قبل از هجرت از مکّه به مدینه ، در بیدارى با جسم و روح به معراج رفت و چون پاسى از شب گذشت پس از عروج از مسجد الحرام در مسجدالا قصى فرود آمد.
و طبق فرمایش امام صادق صلوات اللّه علیه : پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله یکصد و بیست مرتبه به معراج رفت و در هر مرتبه خداوند بیش از دیگر فرایض و واجبات ، توصیه به ولایت امام علىّ و دیگر ائمّه اطهارعلیهم السلام مى نمود. (9)
در نیمه ماه رجب ، سال دوّم هجرت ، در بین نماز عصر، قبله مسلمانان از بیت المقدّس به سمت کعبه متحوّل شد. (10)
در مدّت عمر پر برکت آن حضرت ، بیش از چهارهزار و چهارصد معجزه توسّط حضرتش واقع گردید. (11)
و آنچه معجزه توسّط دیگر پیامبران الهى انجام گرفته بود، به وسیله پیامبر گرامى اسلام انجام شد که مهمّترین آن ها قرآن بود به طورى که تمامى انسان ها از مقابله با آن عاجز و ناتوان بوده و هستند.
روز هیجدهم ذى الحجّة ، سال نهم هجرى (12) پس از بازگشت از حجّة الوداع ، آن حضرت در محلّى به نام غدیر خم ، از طرف خداوند متعال امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام را به عنوان خلیفه خود و امام مسلمین در جمع کلّیه حُجّاج معرّفى و منصوب نمود، که اکثر مفسّرین و تاریخ نویسانِ اهل سنّت نیز به آن تصریح کرده اند.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، چهل و هفت سَرّیه براى جنگ با مخالفان اعزام نمود که خود حضرت در بیست و شش جنگ ، مشارکت وفرماندهى داشت و در 9 جنگ مقاتله و جهاد نمود.
و در نهایت بعد از جنگ خیبر، توسّط زنى یهودى به نام زینب دختر حارث برادر مرحب به وسیله زهرى که در آبگوشت کلّه و پاچه ریخته بود، حضرت با تناول آن غذا مسموم شد و مدّتى پس از آن به شهادت رسید (13).
در تاریخ وفات حضرت اختلاف است ؛ ولى مشهور آن است که در 28 ماه صفر، سال دهم هجرت (14) در اثر زهر مسموم و در سنین 63 سالگى شهید گشت .
قبر آن حضرت توسّط ابو عبیده جرّاح و زید بن سُهیل ، حفر وآماده شد، و جسد مطهّرش توسّط امام علىّ علیه السلام با کمک عبّاس بن عبدالمطّلب و فضل بن عبّاس و اسامه ، تجهیز و در خانه شخصى خودش دفن گردید.
دربان حضرت را امام علىّ بن اءبى طالب علیه السلام و انس بن مالک وابو رافع نام برده اند.
در تعداد زوجات حضرت اختلاف است ؛ لیکن مشهور آن است که حضرت از سنین 25 سالگى به بعد، شانزده همسر جهت مصالح اسلام و مسلمین انتخاب نمود، که طبق مشهور (15) تمامى آن ها به جز عایشه بیوه بوده اند؛ و در موقع شهادت 9 همسر برایش باقى مانده بود، بنابر مشهور از خدیجه هفت فرزند به نام هاى : قاسم ، زینب ، امّکلثوم ، رقیّه قبل از بعثت و طاهر، عبداللّه و فاطمه بعد از بعثت براى حضرت رسول به دنیا آمد؛ و از دیگر همسرش ماریه تنها یک فرزند به نام ابراهیم بعد از بعثت به دنیا آمد.
و در موقع شهادت تنها فرزندى که برایش به یادگار باقى مانده بود، حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها مى باشد.
نماز آن حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از حمد، همچنین در رکوع و پس از رکوع و در هر سجده و بین دو سجده و بعد از سجده دوّم پانزده مرتبه سوره قدر قرائت مى گردد، که جمعاً 210 مرتبه در هر رکعت باید خوانده شود (16).
بعد از سلام نماز تسبیح حضرت زهراء سلام اللّه علیها خوانده شود و حوائج مشروعه خود را از خداوند متعال درخواست نماید.

مدح و منقبت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله
 

 

مژده یاران که نوبهار آمد گل و سرو و سمن به بار آمد
ابر رحمت در این خجسته بهار گوهر افشان به کوهسار آمد
وه چه عیدى که در طلیعه او عید قرآن و دین نمایان است
عید میلاد جعفر صادق آن که چون آفتاب تابان است
خاتم الانبیاء که خاک درش سرمه چشم اهل عرفان است
این دو میلاد مقترن با هم مورد بحث نکته سنجان است
دین و مذهب از این دو یافت رواج در دو قالب نهفته یک جان است
زین دو عید بزرگ ایمانى تاج فخرى به فرق قرآن است (17)
 

 

 

 

اى خواجه عالم همه عالم به فدایت چون کرده خدا، خلقت عالم ز برایت
ذات تو بود علّت و عالم همه معلول در حقّ تو لولاک از آن گفته خدایت
شد ختم رسالت به تو این جامه زیبا خیّاط ازل دوخته بر قدّ رسایت
در روز جزا جمله رسولان مکرّم از آدم و عیسى همه در تحت لوایت
هنگام سخا چون به عطا دست گشائى صد حاتم طائى شده درویش و گدایت
مردم همه مشتاق به فردوس برینند فردوس برین تا شده مشتاق لقایت
راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب تا صبر و رضا مات شد از صبر و رضایت (18)
 

 

دگرگونى کواکب با ظهور نور هدایت
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسید، پدرش یکى از زنان شریف به نام آمنه بنت وهب را براى همسرى او انتخاب کرد.
آمنه گوید: چون مدّتى از ازدواج من با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم منعقد گردید، هر مقدارى که از دوران حمل مى گذشت ، نه تنها هیچگونه احساس سنگینى و ناراحتى نمى کردم ؛ بلکه شادابى وراحتى غیر قابل وصفى را در خود احساس مى کردم .
تا آن که شبى در خواب ، شخصى را دیدم که به من گفت : اى آمنه ! تو به بهترین خلق خداوند، آبستن گشته اى .
وقتى زمان وضع حمل و زایمان فرا رسید، بدون هیچگونه ناراحتى و دردى ، نوزادم به دنیا آمد.
هنگامى که آن عزیر وارد این دنیا شد زانوها و دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سوى آسمان بلند نمود، در همین حال صدائى را شنیدم که گفت : بهترین و شریف ترین انسان ها به دنیا آمد، او در پناه خداى بى همتا است ، و از شرّ هر ظالم و حسودى در امان خواهد بود.
در همان لحظه ، نورى از من جدا گردید و بین زمین و آسمان را روشن نمود و حالت عجیبى در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طورى که مى دیدم ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شدند.
هنگامى که قُریش ، چنین حالتى را مشاهده کردند، همه در حیرت فرو رفته و مى گفتند: قیامت بر پا شده است ؛ پس همگى نزد یکى از ستاره شناسان معروف به نام ولید بن مغیره رفتند، تا از جریان آگاه گردند.
او گفت : دقّت کنید، اگر ستاره ها با این وضع نابود مى شوند؛ پس قیامت بر پا خواهد شد و گرنه حادثه اى عجیب رخ داده است که در طبیعت تصرّف و دخالت دارد.
سپس پیش یکى دیگر از ستاره شناسان یهودى به نام یوسف رفتند و او چون شاهد دگرگونى ستاره ها بود، گفت : در این شب پیغمبرى به دنیا آمده است که کتاب هاى آسمانى بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرین پیامبر الهى خواهد بود؛ و این دگرگونى موجود در آسمان که ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شوند و از رفتن شیاطین به آسمان ها جلوگیرى مى کنند.
پس چون صبح شد، بزرگان قریش در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح کردند وبه همراه ستاره شناس یهودى یعنى یوسف به طرف منزل آمنه حرکت کردند تا نوزاد عزیز را مشاهده کنند.
همین که به منزل آمنه رسیدند، قنداقه نوزاد روشنائى بخش را آوردند، یوسف نگاهى به چشم و موهاى آن نوزاد یعنى حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله کرد و یقه پیراهن حضرت را گشود و بر شانه اش خال سیاهى با چند مو دید.
با دیدن این علامت ها، یوسف از جاى خود بلند شد، قریش همگى تعجّب کردند ومشغول خنده و مسخره کردن یوسف شدند.
او از جاى برخواست و گفت : این نوزاد، پیامبر خداست که با شمشیر عدالت گستر خویش قیام مى کند و با تمام شِرک و بت پرستى مى ستیزد، و با آمدن این شخص ، نبوّت از قوم بنى اسرائیل قطع خواهد گردید.
پس قریش با شنیدن این خبر همه پراکنده شدند. (19)
فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ علیه السلام مى گوید: چون که نشانه هاى مرگ در عبدالمطّلب آشکار گشت ، خطاب به فرزندان خود گفت : چه کسى سرپرستى و مسئولیّت حمایت از محمّد را مى پذیرد؟
گفتند: او عبدالمطّلب از همه ما هوشیارتر است ، بگو او هر کس را که مى خواهد، خود انتخاب نماید.
عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو، آماده مسافرت به قیامت است ، کدام یک از عموهایت را مایل هستى که متکّفل کارهایت شود؟
پس از آن ، حضرت نگاهى به یکایک افراد نمود و توجّه خاصّى به ابوطالب کرد.
به همین جهت عبدالمطّلب ، ابوطالب را متکفّل کارهاى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، قرار داد.
فاطمه گوید: چون عبدالمطّلب وفات یافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، را به منزل آورد، من خدمتگذار او شدم و او مرا به عنوان مادر صدامى کرد.
در خانه ما درخت خرمائى بود که چون خرماهاى آن مى رسید، چهل بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، مى آمدند و خرماهائى که روى زمین مى ریخت جمع مى کردند ومى خوردند و هر یک از دست دیگرى یا از جلوى او خرمایش را مى ربود؛ ولى من حتّى یک بار هم ندیدم که آن حضرت از بچّه ها خرمائى را بگیرد، یا از جلویشان بردارد و هیچ وقت به حقّ دیگران تجاوز نمى کرد.
و من هر روز مشتى خرما برایش جمع مى کردم ، همچنین کنیزى داشتم که او هم برایش خرما جمع مى کرد، تا آن که روزى حضرت خوابیده بود و ما فراموش کردیم که برایش خرما برداریم و تمامى خرماها را بچّه ها جمع کرده بودند.
پس هنگامى که حضرت از خواب بیدار شد و خرمائى روى زمین نیافت ؛ خطاب به درخت خرما کرد و فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام .
فاطمه مى گوید: دیدم که درخت خم شد به طورى که خوشه هاى آن جلوى حضرت قرار گرفت و تا مقدارى که میل داشت خورد و سپس درخت خرما به حالت اوّل خود بازگشت . (20)

طبابت کودکى درد آشنا، براى پیرى کهن سال
بعد از آن که عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از دنیا رفت ونگه دارى آن حضرت به عمویش ابوطالب واگذار گردید.
پس از چند روزى ، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشکان از درمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى تمام وجود عمویش را فرا گرفته بود، عدّه اى پیشنهاد دادند تا حضرت را نزد راهب نصرانى به نام حبیب برده تا با دعاى او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پیشنهاد آن ها را براى برادرزاده اش حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله بازگو کرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعى نیست ، آنچه مصلحت مى دانى عمل کن .
به همین جهت ابوطالب ، حضرت را طبق تشریفات خاصّى سوار بر شتر نمود و با هم به سمت جایگاه راهب نصرانى حرکت کردند.
موقعى که نزدیک صومعه راهب رسیدند، اجازه ورود خواستند وحبیب راهب به ایشان اجازه داد، وقتى وارد شدند تا لحظاتى هیچ گونه صحبت و سخنى مطرح نگردید.
سپس ابوطالب شروع به سخن نمود و اظهار داشت : برادرزاده ام محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه علیه و آله مدّتى است که به چشم درد مبتلا گردیده وپزشکان از درمان آن عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده ایم تا به درگاه خداوند دعا کنى و چشمان او سالم گردد.
حبیب راهب پس از شنیدن سخنان ابوطالب ، به حضرت رسول خطاب کرد و گفت : بلند شو و نزدیک بیا.
حضرت با این که در سنین کودکى بود، خطاب به راهب کرد و فرمود: تو از جاى خود حرکت کن و نزد من بیا.
ابوطالب حضرت را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : از این سخن و برخورد تعجّب مى کنم زیرا که شما مریض هستى .
حضرت رسول در جواب فرمود: خیر، چنین نیست ، بلکه حبیب راهب مریض است و باید او نزد من آید.
حبیب با شنیدن چنین سخنى از آن خردسال در غضب شد و گفت : اى پسر! ناراحتى و مریضى من در چیست ؟
حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا به مرض پیسى مى باشد و سى سال است که مرتّب براى شفا و بهبودى آن به درگاه خدا دعا مى کنى ولیکن اثرى نبخشیده است .
حبیب با حالت تعجّب گفت : این موضوع را کسى غیر از من و غیر از خدا نمى دانسته است ، در این سنین کودکى چگونه از آن آگاه شده اى ؟!
حضرت در پاسخ به او، فرمود: در خواب دیده ام ؛ حبیب با حالت تواضع گفت : پس بر من بزرگوارى نما و برایم دعا کن تا خدا مرا شفا و عافیت دهد.
بعد از آن ، حضرت پارچه اى را که روى پیشانى و چشم هاى خود بسته بود، باز کرد و نورى عظیم از چهره مبارکش ظاهر گشت که تمامى فضا را روشنائى بخشید؛ و عدّه اى از مردم که در آن مجلس حضور داشتند متوجّه تمام صحبت ها و جریانات شدند.
حضرت فرمود: اى حبیب ! پیراهنت را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت را نگاه کنند و آنچه را گفتم تصدیق نمایند.
هنگامى که حبیب پیراهن خود را بالا زد، حاضران ناراحتى پوستى او را دیدند که به اندازه یک درهم مرض پیسى و کنار آن مقدار مختصرى سیاهى روى پوست بدنش وجود دارد.
در این لحظه حضرت دست به دعا برداشت و چون دعایش پایان یافت ، دست مبارک خود را بر بدن حبیب کشید و با اذن خداوند، شفا یافت ؛ سپس عموى خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اگر تاکنون مى خواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مى کردم و شفا مى یافتم و اینجا نمى آمدم ؛ ولى اکنون دعا مى کنم و شفاى چشم خود را از خداى متعال مسئلت مى نمایم ؛ و چون دست به دعا بلند نمود و دعا کرد، بلافاصله ناراحتى چشم او برطرف شد و اثرى از آن باقى نماند. (21)

با 12 درهم 3 کار مهمّ
مردى حضور رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، آمد وچون متوجّه شد که پیراهن حضرت کهنه و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم به آن حضرت داد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به علىّ علیه السلام فرمود: این درهم ها را بگیر و پیراهنى مناسب براى من خریدارى نما.
علىّ علیه السلام مى فرماید: پول ها را گرفتم و روانه بازار شدم و پیراهنى به دوازده درهم خریده و نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آوردم .
حضرت نگاهى به آن پیراهن انداخت و اظهار داشت : اگر این پیراهن را عوض کنى و فروشنده پس بگیرد، بهتر است .
به همین جهت نزد فروشنده برگشتم و گفتم : رسول اللّه این پیراهن را دوست نداشت ، اگر ممکن است آن را پس بگیر، فروشنده هم پیراهن را تحویل گرفت و پول ها را برگرداند و چون پول ها را خدمت آن حضرت آوردم ، با یکدیگر روانه بازار شدیم تا پیراهنى مطابق میل خود خریدارى نماید.
در مسیر راه کنیزکى را دیدیم که کنارى نشسته و گریه مى کند، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، علّت گریه او را جویا شد؟
کنیز گفت : خانواده ام چهار درهم به من داد که براى ایشان چیزى خریدارى کنم ؛ ولیکن آن ها را گم کرده ام و جراءت برگشتن به منزل راندارم .
در این هنگام حضرت چهار درهم به کنیز داد و فرمود: به خانه ات برگرد.
سپس به بازار رفتیم و حضرت پیراهنى را به چهار درهم خرید و چون آن را پوشید خدا را شکر نمود.
وقتى به سمت منزل مراجعت کردیم ، در بین راه مرد برهنه اى را دیدیم که مى گفت : هر کس مرا بپوشاند، خداوند او را از لباس هاى بهشتى بپوشاند.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پیراهن خریدارى شده را از بدن خود در آورد و به آن مرد برهنه پوشانید، سپس به بازار برگشتیم و حضرت پیراهنى دیگر به همان مبلغ خریدارى کرد و پوشید و شکر خدا را نمود، و چون به طرف منزل مراجعت کردیم ، هنوز آن کنیزک در جاى خود نشسته بود.
حضرت رسول به او فرمود: چرا به منزلت نرفته اى ؟
کنیز پاسخ داد: مى ترسم مرا کتک بزنند، حضرت فرمود: همراه من بیا تا به منزلتان برویم .
پس حرکت کردیم و چون به منزل رسیدیم ، پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله جلوى درب منزل ایستاد و اظهار داشت : ((السّلامُ عَلَیْکُمْ یا اءَهلَ الدّار))؛ کسى جواب نداد، حضرت دومرتبه سلام کرد و باز جوابى نشنید.
و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل منزل داد، از درون منزل جواب آمد: ((وَ عَلَیْکَ السّلامُ یا رَسُول اللّه ورحمة اللّه و برکاته ))؛ رسول خدا فرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم جواب سلام مرا ندادید؟
در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام شما را شنیدیم ، دوست داشتیم که صداى شما را بیشتر بشنویم .
پس از آن پیامبر خدا اظهار داشت : این کنیز شما در آمدن به منزل قدرى تاءخیر داشته است ، از شما مى خواهم او را شکنجه نکنید.
اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به جهت قدوم مبارک شما او را آزاد کردیم .
امام علىّ علیه السلام افزود: چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، چنین دید فرمود: شکر خدا را که چه برکتى در این دوازده درهم قرار داد که دو برهنه پوشیده گشتند ویک بنده آزاد شد. (22)

همه چیز، حتّى انتخاب همسربراى مصلحت دین
باید توجّه داشت که تمامى پیامبران الهى خصوصا پیامبر اسلام و ائمّه اطهار علیهم السلام تمام آنچه انجام مى دادند، بر مبناى مصلحت احکام الهى و عامّه مردم بوده است و نیز آنان منافع و لذایذ شخصى را فداى دین و اجتماع مى کرده اند.
از آن جمله : انتخاب همسر در تشکیلات زندگى ایشان بوده است که تنها مصلحت ، چگونگى گسترش دین و پذیرش و هدایت مردم ، مورد نظر قرار مى گرفته است .
در همین راستا، پیامبر عالیقدر اسلام حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله ، نیز دوران عنفوان جوانى خود را به پاک ترین و عفیف ترین روش ، سپرى نمود و در سنین 25 سالگى با خدیجه ، آن بانوى مخدّره ازدواج نمود و به دنبال آن پس از مبعوث شدن به مقام والاى نبوّت ورسالت ، جهت مصالح دین مبین اسلام ، همسران دیگرى را نیز انتخاب نمود که همه آن ها جز عایشه بیوه بوده اند. (23)
به هر حال در این که آن حضرت چند همسر جهت مصلحت اسلام و مسلمین برگزید، بین مورّخین و محدّثین اختلاف است ؛ که به مشهور آن اشاره مى کنیم :
1 خدیجه دختر خُوَیْلِد.
2 صفیّه دختر حیّى بن اخطب ، از بنى اسرائیل .
3 عایشه دختر ابوبکر بن ابى قحافه ، از بنى تمیم .
4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از طایفه طىّ.
5 امّ حبیب دختر ابوسفیان بن حرب ، از بنى امیّه .
6 زینب دختر جحش از بنى اسد، از خانواده بنى امیّه .
7 سوده دختر زمعه ، از طایفه بنى اسد.
8 میمونه دختر حارث ، از طائفه بنى هلال .
9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى امیّه ، از طایفه مخزوم .
10 جویریه دختر حارث .
11 خوله دختر حکیم سلیمى .
12 زینب دختر خزیمة بن حارث .
13 ماریه قبطیّه .
14 ریحانه خندقیّه .
15 زینب دختر ابى الجون کندى .
و در هنگام رحلت و شهادت حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله ، تعداد 9 همسر برایش باقى مانده بود، و از تمامى آن ها فقط داراى هشت فرزند، چهار پسر و چهار دختر گردید. (24)
و در موقع رحلت ، تنها فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، مادر تمام ائمّه اطهار علیهم السلام و مادر سادات بنى الزّهراء برایش به یادگار باقى ماند. (25)

جبرئیل و نقش انگشتر
زید بن علىّ از پدرش امام سجّاد زین العابدین علیه السلام حکایت نماید:
روزى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام داد و فرمود: این انگشتر را نزد حکّاک برده ، به او بگو که بر نگین آن : ((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام آن انگشتر را گرفت و پیش حکّاک برد واظهار داشت : بر نگین این انگشتر نقش کلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حکّاکى کَنْده کارى نما.
حکّاک آن را پذیرفت ولیکن در هنگام کار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.
هنگامى که امام علىّ علیه السلام خواست انگشتر را بگیرد، دقّت نمود؛ و چون دید نقش ، غیر از چیزى است که دستور داده بود، به او فرمود: من چنین موضوعى را نگفته بودم .
حکّاک اظهار داشت : بلى ، صحیح مى فرمائى ؛ ولیکن دستم به اشتباه رفت .
پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آورد واظهار داشت : یا رسول اللّه ! حکّاک آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است که دستش خطا رفته است .
در این لحظه پیامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارک خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه کرد، دید زیر آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).
پس به همین جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فزونى یافت ، در همین بین جبرئیل امین علیه السلام نازل شد و رسول خدا جریان را براى او بازگو نمود.
جبرئیل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را که تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را که ما خواستیم نوشتیم . (26)

چگونگى دوّمین شوهر
مرحوم شهید ثانى در کتاب خود به نام مسکّن الفؤ اد از امّ سلمه حکایت نموده است :
روزى اوّلین همسرش ابو سلمه به محضر مبارک رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد، همین که شوهر به منزل مراجعت کرد به همسرش امّ سلمه گفت : مطلبى را از آن حضرت شنیدم که بسیار مسرور و شادمان گشتم .
امّ سلمه گوید: به او گفتم : آن مطلب چیست که این قدر باعث شادى تو شده است ؟
شوهرش اظهار داشت : حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: هرگاه مصیبتى بر شما وارد شد و یکى از افراد خانواده تان فوت نمود؛ چنانچه بگوئید: ((إ نّا للّه و انّا الیه راجعون ))؛ خدایا! مرا در این مصیبت پاداش نیک عطا فرما، و بهتر از آن را جایگزین گردان ؛ پس خداوند دعاى او را مستجاب مى نماید.
امّ سلمه گوید: من آن جمله را حفظ کردم و چون بعد از مدّتى شوهرم ابو سلمه از دنیا رفت ، همان جمله را بر زبان جارى کردم و پس از گفتن آن جمله ، در فکر فرو رفته و با خود گفتم : مگر بهتر از این شوهرى که داشتم ، مقدّر من مى شود؟!
و چون عدّه وفات را سپرى کردم ، روزى داخل منزل مشغول دبّاغى پوست بودم که ناگهان متوجّه شدم رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله اجازه ورود مى طلبد.
و من به آن حضرت اجازه دادم ، وقتى آن بزرگوار وارد منزل شد، در گوشه اى نشست و پس از لحظه اى سکوت ، به من پیشنهاد ازدواج داد که به او شوهر کنم .
در جواب گفتم : یا رسول اللّه ! من زنى غیور هستم ، مى ترسم کارى کنم که موجب آزار شما گردد، همچنین من در سنّ و سالى هستم که دوران زناشوئى را سپرى کرده و داراى خانواده اى بسیار هستم .
حضرت فرمود: سنّ و سال براى من و تو مطرح نیست و من تمام اعضاء خانواده ات را متکفّل مى شوم .
پس از آن پیشنهاد حضرت را پذیرفتم و به ازدواج ایشان در آمدم و خداوند دعایم را که هنگام مرگ اوّلین شوهرم خواسته بودم مستجاب نمود. (27)

مرگ ابراهیم و برداشتن سه سُنّت
امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
چون ابراهیم فرزند حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در سنین هیجده ماهگى در گذشت ، سه سُنّت و سیره براى مسلمان ها تحقّق یافت :
هنگامى که ابراهیم قبض روح شد؛ خورشید، گرفتگى پیدا کرد و کُسوف شد، مردم گفتند: کسوفِ خورشید به جهت مرگ ابراهیم پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مى باشد.
حضرت رسول با شنیدن چنین سخنى بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود: گرفتگى خورشید و ماه ، دو نشانه از آیات الهى هستند که به دستور خداوند متعال واقع مى شوند و ارتباطى با مرگ یا حیات کسى ندارند؛ پس هر زمانى که چنین علامت و حادثه اى رخ دهد نماز آیات بخوانید.
و چون از منبر فرود آمد، با جمعیّت نماز کسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به حضرت امیر المؤ منین علىّ علیه السلام ، کرد و فرمود: فرزندم ابراهیم را غسل ده و کفن کن تا آماده دفن او گردیم .
پس هنگامى که خواستند ابراهیم را دفن کنند، مردم گفتند: رسول خدا بجهت غم و اندوهى که در مرگ فرزند خود دارد نماز میّت را فراموش کرده است ، وقتى سر و صداى مردم به گوش حضرت رسید، از جاى خود بر خاست و ایستاد؛ سپس اظهار داشت :
جبرئیل مرا بر گفتگوى شما آگاه نمود؛ ولى چون خداوند متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاى هر نماز یک تکبیر براى اموات گفته مى شود، آن امواتى که نماز بر آن ها واجب بوده باشد یعنى ؛ به حدّ بلوغ و تکلیف رسیده باشند.
پس از آن فرمود: یا علىّ! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهیم را در لحد بگذار؛ چون علىّ علیه السلام ، ابراهیم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: دیگر نباید کسى فرزند خود را داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه علیه چنین نکرد.
در این هنگام نیز حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: اگر کسى فرزند مرده خود را داخل قبر بگذارد، حرام نیست ؛ مشروط بر آن که مطمئن باشد که شیطان ایمان او را نگیرد و جزع و بى تابى نکند و کلماتى کفرآمیز بر زبان خود جارى ننماید.
امام کاظم علیه السلام در پایان افزود: پس از این جریان مردم همه متفرّق شدند و رفتند. (28)

تعلیم وضوء و نماز در 33 سالگى
علىّ بن ابراهیم قمىّ که یکى از روات و مفسّرین و از معتمدین مى باشد حکایت کند:
هنگامى که پیامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه علیه و آله مدّت سى و سه سال از عمر مبارکش سپرى شد، در خواب صدائى را شنید و حسّ کرد که شخصى کنارش مى آید ومى گوید: یا رسول اللّه !
همچنین در حال چوپانى ، بین کوه هاى مکّه حرکت مى نمود، ناگهان شخصى را دید که او را مخاطب قرار داده است و مى گوید: یارسول اللّه !
حضرت اظهار داشت : تو کیستى ؟
آن شخص پاسخ داد: من جبرئیل هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا آن که تو را به عنوان رسول و پیامبر خود برگزیند.
حضرت این موضوع را پنهان داشت تا زمانى که جبرئیل مقدارى آب از آسمان آورد و گفت : اى محمّد! با این آب وضو بگیر.
و کیفیّت آن را در شستن صورت و دست ها از آرنج تا انگشتان ومسح سر و پاها، همچنین رکوع و سجود را به حضرت تعلیم داد.
پس از آن ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام به محضر حضرت رسول صلوات اللّه علیه وارد شد و او را در حالت خاصّى مشاهده کرد.
و چون مدّت چهل سال از عمر مبارکش گذشته بود، علىّ علیه السلام حضرت را در آن حالت دید، اظهار داشت : یا اباالقاسم ! این چه عملى است که انجام مى دهى ؟
حضرت فرمود: این نمازى است که خداوند متعال مرا بر آن دستور داده است .
پس در همان لحظه علىّ علیه السلام در کنار حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، براى انجام نماز ایستاد.
سپس خدیجه سلام اللّه علیها، نیز اسلام آورد و با آن دو ایستاد و نماز بجاى آورد.
مدّتى بدین منوال گذشت و آن سه نفر هر روز با هم نماز مى خواندند، تا آن که روزى ابوطالب به همراه جعفر وارد شد و دید حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و علىّ علیه السلام و خدیجه سلام اللّه علیها در حال انجام نماز هستند.
ابوطالب به جعفر گفت : کنار آن ها بایست و با ایشان نماز بگذار وجعفر با ایشان مشغول خواندن نماز شد. (29)

نجات جوان با رضایت مادر
مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت نماید:
روزى به رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، خبر دادند که فلان جوان مسلمان ، مدّتى است در سکرات مرگ و جان دادن به سر مى برد ونمى میرد.
چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافت ، فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه ))؛ ولى مثل این که زبان جوان قفل شده باشد ونمى توانست حرکت دهد، حضرت چند بار تکرار نمود و جوان بر گفتن کلمه طیّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر نبود.
زنى در کنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آیا این جوان مادر دارد؟
پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آیا از فرزندت ناراحت و ناراضى مى باشى ؟
گفت : آرى ، مدّت پنج سال که است با او سخن نگفته ام .
حضرت پیشنهاد داد: از فرزندت راضى شو. عرض کرد: به احترام شما از او راضى شدم و خداوند نیز از او راضى باشد.
سپس حضرت به جوان فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در این موقع آن جوان سریع کلمه طیّبه را بر زبان خود جارى کرد.
بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت کن ، اکنون چه مى بینى ؟
عرض کرد: مردى سیاه چهره با لباس هاى کثیف و بدبو همین الا ن در کنارم مى باشد و سخت گلوى مرا مى فشارد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، اظهار نمود: بگو:
((یا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسیرَ، وَ یَعْفُو عَنِ الْکَثیرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْیَسیرَ، وَاعْفُ عنّىِ الْکَثیرَ، إ نّکَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحیم )).
یعنى ؛ اى کسى که عمل ناچیز را پذیرا هستى ، و از خطاهاى بسیار در مى گذرى ، کمترین عمل مرا بپذیر و گناهان بسیارم را به بخشاى ؛ همانا که تو آمرزنده و مهربان هستى ،
وقتى جوان این دعا را خواند، حضرت فرمود: اکنون چه مى بینى ؟
گفت : مردى خوش چهره و سفید روى و خوش بو با بهترین لباس ، در کنارم آمد و با ورود او، آن شخص سیاه چهره رفت .
حضرت فرمود: بار دیگر آن جملات را بخوان ، وقتى تکرار کرد.
و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر برکت پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، نجات یافت و سعادتمند گردید. (30)

دو کار بسیار مهمّ ؟!
امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات اللّه علیه حکایت کند:
در آن روزهائى که حضرت ، در بستر مرض و آن ناراحتى که سبب فوت و شهادت حضرتش شد، به بعضى از اطرافیان خود فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، عایشه شخصى را به دنبال پدرش ابوبکر فرستاد و چون او وارد شد حضرت رسول صورت خود را از او برگرداند و اظهار داشت :
دوست مرا بگوئید بیاید، پس حفصه شخصى را به دنبال پدرش عمر فرستاد و چون عمر وارد شد، نیز حضرت صورت خود را برگرداند و فرمود:
دوست مرا بگوئید بیاید، در این هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، شوهرش علىّ بن ابى طالب علیه السلام را به حضور پدرش فرستاد؛ چون علىّ علیه السّلام وارد شد حضرت از جاى برخواست و از ورود علىّ علیه السلام تجلیل نمود و او را در بغل گرفته و به سینه خود چسبانید.
پس از آن علىّ علیه السلام اظهار داشت : پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله هزار حدیثِ علمى به من تعلیم نمود که از هر یک از آن ها هزار رشته دیگر باز مى شود تا جائى که من و پیامبر عرق کردیم و عرق آن حضرت بر من و عرق من بر آن حضرت جارى گشت . (31)
هچنین شاذان قمّى در کتاب خود آورده است :
روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود نشسته بود که ناگهان شخصى از طایفه بنى تمیم به نام مالک بن نویره به حضور ایشان وارد شد و به آن حضرت خطاب کرد و اظهار داشت : ایمان و مبانى اسلام را به من تعلیم فرما تا با عمل به آن رستگار گردم .
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: باید شهادت دهى بر این که خدائى جز خداى یکتا نیست و او شریکى ندارد، همچنین گواهى دهى که من محمّد رسول خدا هستم ، دیگر آن که روزى پنج مرتبه نماز بخوانى و ماه رمضان را روزه بگیرى و زکات و خمس اموالت را بپردازى و حجّ خانه خدا انجام دهى ، ضمناً در مجموع ولایت و امامت جانشین مرا که علىّ بن ابى طالب و یازده فرزندش مى باشند بپذیرى .
و احکام و دستورات اسلام را مورد عمل قرار دهى و موارد حلال و حرام را رعایت نمائى و حقّ کسى را ضایع و پایمال نکنى .
حضرت پس از آن که بسیارى از دیگر احکام و حقوق فردى و اجتماعى را برشمرد و تذکراتى را بیان نمود، مالک بن نویره عرضه داشت : یا رسول اللّه ! من خیلى فراموش کار هستم ، تقاضامندم یک مرتبه دیگر آن ها را تکرار فرما، حضرت هم قبول نمود و آنچه را فرموده بود بازگو نمود.
و چون مالک بن نُوَیره خواست از محضر مبارک رسول خدا خارج شود، حضرت فرمود: هر کس بخواهد یکى از مردان بهشتى را ببیند، به این شخص نگاه کند.
ابوبکر و عمر که در آن مجلس حضور داشتند بلند شدند و با سرعت به دنبال مالک حرکت کردند؛ وقتى به او رسیدند، گفتند: رسول خدا فرمود: تو اهل بهشت هستى ، اینک از تو تقاضامندیم از درگاه خداوند براى ما استغفار و طلب آمرزش نما.
مالک گفت : رحمت و آمرزش خداوند شامل شما نگردد، چون رسول خدا را که صاحب شفاعت و مقرّب الهى است رها کرده اید و به من پناه آورده اید.
لذا ابوبکر و عمر با ناراحتى برگشتند و پیش از آن که حرفى بزنند، حضرت تبسّمى نمود و فرمود: به راستى سخن حقّ تلخ است . (32)

دو بر خورد متفاوت ،نسبت به یک خواهر وبرادر
علاّمه مجلسى در حدیثى به نقل از صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم ، آورده است :
روزى پیامبر الهى در منزل خویش نشسته بود؛ که خواهر رضاعى آن حضرت بر ایشان وارد شد.
چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، نگاهش به وى افتاد از دیدار او شادمان گشت و رو انداز خود را براى او پهن کرد تا خواهرش بر روى آن بنشیند.
پس از آن ، رسول خدا صلوات اللّه علیه با تبسّم و خوش روئى با خواهر خود مشغول سخن گفتن شد، بعد از گذشت لحظاتى خواهر حضرت از جاى برخاست و از حضور مبارک آن بزرگوار خداحافظى کرد و رفت .
روزى دیگر، برادر آن زن که برادر رضاعى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، نیز محسوب مى شد بر آن حضرت وارد شد، ولیکن آن حضرت برخورد و خوش روئى را که با خواهرش ‍ انجام داده بود با برادرش اظهار ننمود.
اصحاب حضرت که شاهد بر این جریان بودند، به پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، عرضه داشتند: یا رسول اللّه ! چرا در برخورد بین خواهر و برادر مساوات را رعایت ننمودى و میان آن دو نفر تفاوت قائل شدى ؟!
حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون خواهرم نسبت به پدرش بیشتر اظهار علاقه و محبّت مى کرد، من نیز این چنین او را تکریم و احترام کردم .
ولى چون پسر نسبت به پدرش بى اعتنا بود، لذا این چنین با او برخورد و بى اعتنائى شد (33).

دنیا در نظر مردان خدا
هچنین مرحوم علاّمه مجلسى رحمة اللّه تعالى علیه ، به نقل از یکى از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام به نام محمّد بن سنان حکایت کند:
از حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم شنیدم ، که در جمع اصحاب خود مى فرمود:
روزى شخصى به محضر مبارک محمّد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله وارد شد، در حالى که حضرت روى حصیرى دراز کشیده بود و سر مبارک خود را بر بالشى از لیف خرما نهاده بود و استراحت مى کرد.
همین که پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، متوجّه ورود آن شخص گردید، از جاى خویش بلند شد و نشست و خواست دستى بر صورت و بدن خود بکشد که آن شخص مشاهده کرد که حصیر بر بدن مبارک حضرت و نخ ‌هاى لیف بر صورت نورانیش اءثر گذاشته است .
با خود گفت : قیصر و کسرى روى پارچه هاى ابریشمى و مخمل مى خوابند و هنوز به این زندگى تشریفاتى که دارند راضى و قانع نیستند، ولى شما با این مقام والا و عظیم بر روى حصیر مى نشینى و بر لیف خرما مى خوابى ؟!
و چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، متوجّه افکار آن شخص شد، او را مخاطب قرار داد و فرمود:
توجّه داشته باش که ما از آن ها بهتر و برتریم .
به خدا قسم ! ما با دنیا و اءشیاء آن رابطه اى نداریم ؛ چون مَثَل ما در این دنیا همانند سواره اى است که بر درختى سایه دار عبور کند، سپس جهت استراحت کنار آن درخت فرود آید و زیر سایه اش بنشیند؛ و چون به مقدار کافى استراحت کرد آن را رها کند و به دنبال مقصد خویش به راه افتد. (34)

گزارشى از حوادث گیتى
مرحوم شیخ طوسى رحمة اللّه علیه به نقل از امام موسى کاظم صلوات اللّه علیه ، حکایت نماید:
در اواخر عمر پر برکت یامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، خداوند متعال بر آن حضرت وحى فرستاد: مدّت عمر و حیات تو در حال سپرى شدن است ، پس براى ملاقات با پروردگارت آماده باش .
پیامبر خدا دست هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود و اظهار داشت : خداوندا! وعده اى را که داده بودى انجام نگرفته ، با این که هیچ گاه در وعده هاى تو خلافى نبوده است .
خداوند وحى فرستاد: یا محمّد! به همراه کسى که مورد اعتماد و اطمینان خودت باشد، به سمت کوه اُحد بیا.
حضرت دو مرتبه دست هاى خود را به سمت آسمان بلند نمود و همان سخنان را تکرار کرد.
در این هنگام وحى آمد: به همراه پسر عمویت علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه علیه به سمت کوه اُحد بیائید و از آن بالا بروید و پشت به قبله کنید و خودت حیوانات وحشى را صدا کن تا پاسخ گویند؛ سپس یکى از آن ها را بگیر و آن را تحویل پسر عمویت ده تا سر آن را بریده و از گردن ، پوست آن را کنده و وارونه نمائید؛ که دباغى شده خواهد بود.
بعد از آن مَلَک روح و جبرئیل به همراه قلم و دوات وارد مى گردند وتمامى حوادث گذشته و آینده را برایت گزارش مى دهند و آن ها را براى پسر عمویت بازگو نما تا بنویسد و هرگز این پوست و مرکّب و نوشته هایش فاسد و نابود نخواهد شد؛ بلکه همیشه تازه و قابل استفاده مى باشد.
پس از آن ، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله طبق آنچه ماءمور شده بود، به همراه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام حرکت کرد تا به بالاى کوه اُحد رسید وماءموریّت خود را انجام داده و هنگامى که خواستند پوست حیوان را بِکَنند، جبرئیل به همراه مَلک روح و تعداد بسیارى از ملائکه واردشدند.
همین که پوست حیوان سلاّ خى شد، علىّ علیه السلام آن را جلوى خود نهاد، در همین لحظه قلم و دواتى که درون آن مرکّب سبز رنگ و منوّر بود کنار آن حضرت حاضر شد و گزارشاتى به عنوان وحى نازل گردید و پیامبر اکرم آن ها را به عنوان إ ملا براى پسر عمویش بازگو مى نمود و ایشان مى نوشت .
امام کاظم علیه السلام افزود: بیان اوصاف و حالات تمامى زمان ها و لحظات گوناگون جهان ، همچنین کلیّه حوادث و جریاناتى که تا برپائى قیامت رخ مى دهد، و تفسیر و تشریح جمیع موجودات عالم هستى از جهت منافع و مضرّات ، در آن گزارشات وجود داشت و هیچکس غیر از مقرّبین و اولیاء خداوند از آن ها آگاهى ندارند.
و در ضمن آن گزارشات ، چگونگى حالات بندگان صالح وذرارى رسول اللّه و نیز دشمنان و مخالفان به طور مشروح نسبت به هر زمان ومکان وارد شده است .
پس از آن نسبت به مصائب و فتنه هاى بعد از رسول خدا سخنانى به میان آمد و چون حضرت ، در مورد وظایف خود کسب تکلیف نمود؛ در جواب گفته شد: باید صبر و بردبارى پیشه کنید.
همچنین تمامى اوصیاء واولیاء و شیعیان و دوستانشان توصیه به صبر واستقامت شدند تا آن هنگامى که فرج اهل بیت یعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه فرجه الشّریف فرا رسد و ظهور نماید.
و در پایان پیرامون علائم ظهور حضرت مهدى علیه السلام و چگونگى حکومت بنى هاشم به طور کامل مطالبى بیان گردید. (35)

بیچاره شدن فرزندى ثروتمند
امام حسن عسکرى علیه السلام به نقل از امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام حکایت فرماید:
روزى پیرمردى به همراه فرزندش نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد.
پیرمرد با گریه و زارى عرضه داشت : یا رسول اللّه ! من پسرم را بزرگ کردم و هزاران رنج و زحمت برایش متحمّل شدم و از مال و ثروت خود، او را کمک کردم تا آن که مستقلّ و خودکفا گردید، ولى امروز که من ضعیف و ناتوان گشته ام و تمام اموال و هستى خود را از دست داده ام ، او از هر گونه کمکى به من دریغ مى کند و حتّى لقمه نانى هم به من نمى دهد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله خطاب به فرزند کرد و فرمود: تو در این مورد چه جوابى دارى ؟
گفت : یا رسول اللّه ! من چیزى زاید بر مخارج خود و عائله ام ندارم .
حضرت به پدر فرمود: اکنون چه مى گوئى ؟
گفت : یار سول اللّه ! او داراى چندین انبار گندم و جو و کشمش مى باشد و نیز کیسه هائى پر از درهم و دینار دارد.
رسول خدا به فرزند فرمود: چه پاسخى دارى ؟
اظهار داشت : یا رسول اللّه ! او اشتباه مى کند، چون من هیچ ندارم .
در این هنگام ، حضرت رسول خطاب به فرزند کرد و فرمود: از عذاب خداوند بترس و نسبت به پدرت که آن همه براى تو زحمت کشیده است ، نیکى و احسان کن .
پسر گفت : یا رسول اللّه ! من چیزى ندارم .
حضرت فرمود: این ماه از بیت المال به او کمک مى کنیم ؛ ولى از ماه آینده باید پدرت را کمک نمائى و به یکى از اصحاب خود به نام اُسامة بن زید دستور داد تا صد درهم به آن پیر مرد بپردازد.
در پایان ماه ، پدر دو مرتبه به همراه پسر خود نزد رسول خدا آمد وعرضه داشت : یا رسول اللّه ! فرزندم چیزى به من نداد و پسر همچنین گفت : من چیزى ندارم .
حضرت به فرزند اشاره نمود: که تو داراى ثروت بسیارى هستى ؛ ولى با این برخوردى که نسبت به پدرت دارى ، همین امروز فقیر و تهى دست خواهى شد.
همین که فرزند از نزد حضرت برگشت متوجّه شد که داد و فریاد افرادى که در همسایگى انبارهاى آذوقه او هستند، بلند است .
و هنگامى که چشمشان به پسر پیرمرد افتاد فریاد زدند: بوى گندیده انبارهاى تو به همه ما اذیّت و آزار مى رساند.
و او را مجبور کردند تا اجناس فاسد شده انبارهایش را تخلیه کند؛ او نیز چندین کارگر گرفت و با پرداخت پولى بسیار، آن اجناس فاسدشده را در بیابان هاى شهر تخلیه کرد.
و چون به کیسه هاى طلا و نقره اندوخته شده مراجعه کرد، آن ها را چیزى جز سنگ و ریگ ندید و تمام زندگى و ثروت او تباه گردید وسخت در تنگ دستى قرار گرفت ، به طورى که حتّى محتاج لقمه نانى براى شام خود گردید و در نهایت مریض و رنجور شد.
سپس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، در رابطه با اداء حقوق والدین چنین فرمود: مواظب باشید که پدر و مادر خود را ناراحت و غضبناک نکنید و راضى نباشید که آنان نیازمند و محتاج گردند؛ وگرنه بدانید که غیر از عذاب دنیا نیز در قیامت به عقاب دردناک الهى مبتلا خواهید شد. (36)

ارزش مرض براى مؤ من
حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام حکایت فرماید:
روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى کرد.
یکى از افرادى که در آن جمع حضور داشت ، از آن حضرت سؤ ال کرد: یا رسول اللّه ! امروز شما را دیدم که سر خود را به سوى آسمان بلند کردى و تبسّم نمودى ؟!
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بله ، درست است چون که متعجّب شدم از دو فرشته و ماءمور الهى که از آسمان بر زمین وارد شدند تا اعمال یکى از بندگان خدا را - که هر روز نماز خود را به موقع انجام مى داد - در نامه عملش بنویسند.
لیکن چون آن شخص را در محلّ عبادت خود نیافتند، هر دو فرشته به آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى پروردگار عرضه داشتند: پروردگارا! بنده مؤ من تو را در محلّ عبادتش نیافتیم ؛ بلکه او در بستر بیمارى افتاده بود.
در این هنگام خداوند متعال فرمود: بنویسید، اعمال و عبادات بنده ام را تا زمانى که او در پناه من ، مریض و ناتوان از عبادت و دیگر کارها است ، همانطورى که در حال سلامتى ، او عبادت مرا انجام مى داد و شما اعمال و حسنات او را مى نوشتید.
سپس در پایان فرمایش خود افزود: همانا بر من لازم است ، پاداش بنده ام را در حال مریضى نیز بپردازم ؛ همچنان که در حالِ سلامتى او چنین مى کرده ام . (37)

دو خاطره آموزنده مهمّ
مرحوم کلینى به نقل از امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرماید:
روزى سه نفر زن حضور پیامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شدند.
اوّلین نفر از ایشان اظهار داشت : یا رسول اللّه ! شوهر من گوشت نمى خورد، دیگرى گفت : شوهرم بوى خوش عطر استفاده نمى کند، سوّمى عرض کرد: یا رسول اللّه ! شوهرم با من نزدیکى نمى کند.
حضرت رسول از شنیدن چنین سخنانى ناراحت شد و به سمت مسجد حرکت نمود، پس از وارد شدن به مسجد در جمع اءصحاب ، بالاى منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى چنین فرمود:
چه شده است ! شنیده ام که بعضى از دوستان من گوشت نمى خورند و عدّه اى بوى خوش استعمال نمى کنند و بعضى دیگر با زنان خود هم بستر نمى گردند.
همه بدانید که مَنِ رسول اللّه گوشت مى خورم و بوى خوش استفاده مى کنم و با زنان خود هم بستر مى شوم .
پس هرکس از روش من در تمام جهات زندگى روى گردان باشد، من از او بیزار خواهم بود. (38)
همچنین مرحوم شیخ صدوق آورده است :
عبداللّه بن عبّاس پسر عموى پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، حکایت کند:
روزى عقیل نزد رسول خدا حضور داشت و حضرت بسیار نسبت به ایشان اظهار علاقه و محبّت مى نمود، علىّ بن ابى طالب علیه السلام وارد شد و اظهار نمود: یا رسول اللّه ! آیا عقیل مورد علاقه و اطمینان شما است ؟
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: آرى ، به خدا سوگند! من او را به دو جهت دوست دارم : یکى به جهت خودش و دوّم به جهت دوستیش با ابوطالب .
و سپس افزود: همانا فرزندش مسلم در محبّت و دفاع از فرزندت حسین علیه السلام کشته خواهد شد و مؤ منین براى او گریان خواهند گشت و ملائکه ها بر او درود خواهند فرستاد.
ابن عبّاس مى افزاید: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پس از این سخنان گریان شد و اشکِ چشم هایش ، بر صورت مبارکش جارى گشت و سپس فرمود: من شکایت غاصبین و ظالمین بر اهل بیتم را به خداى سبحان مى کنم . (39)

جوان گمراه ، سعادتمند شد!
جابر بن یزید جعفى به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام حکایت کند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یک جوان یهودى نزد خانواده خود که همه یهودى بودند مى زیست .
این جوان در بسیارى از روزها نزد رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله مى آمد و چنانچه حضرت کارى داشت ، به ایشان کمک و همکارى مى کرد. و چه بسا پیامبر خدا صلوات اللّه علیه ، براى رؤ ساى قبائل و یا دیگر اشخاص نامه مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه نامه ها را براى آن افراد مى فرستاد.
پس از گذشت مدّتى بدین منوال ، جوان چند روز به ملاقات حضرت رسول نیامد، به همین جهت حضرت جویاى حال جوان نامبرده گردید؟
گفتند: مدّتى است که مریض مى باشد و در بستر بیمارى افتاده است ؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله به همراه بعضى از یارانش براى عیادت ، به سمت منزل آن جوان حرکت کردند، همین که وارد منزل شدند، دیدند که جوان در بستر خوابیده و چشم هاى خود را بسته است ، و چون حضرت او را صدا زد، جوان چشم هاى خود را باز کرد و گفت : لبّیک یا اباالقاسم !
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: شهادت بر یگانگى خدا و رسالت من بده و بگو:
((اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه )).
پدر جوان که نیز یهودى بود بر بالین پسرش نشسته بود، جوان نگاهى به پدر کرد و لب از لب نگشود.
بار دیگر حضرت رسول سخن خود را تکرار نمود و باز جوان نگاهى به پدر خود کرد و همان طور ساکت ماند، در مرحله سوّم حضرت پیشنهاد خود را مطرح نمود و جوان متوجّه پدر خود گردید.
پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه مى خواهى انجام ده و هر چه مى خواهى بگو، جوانى که تا آن لحظه گمراه بود، لب به سخن گشود: ((اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّک محمّد رسُول اللّه )) و با اسلام آوردن ، سعادتمند و هدایت یافت ؛ و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به همراهان خود فرمود: او همانند ما مسلمان گردید، او را غسل دهید، کفن کنید تا بر او نماز بخوانیم و دفنش نمائیم .
و سپس اظهار داشت : الحمدللّه که توانستم یک نفر را از گمراهى و آتش جهنّم نجات دهم . (40)

عشق به خدا، یا رسول
محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند:
روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به همراه برخى از اصحاب خود از محلّى عبور مى نمود که به نوجوانى برخوردند و پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به آن نوجوان سلام کرد.
نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید؛ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به او خطاب نمود و فرمود: آیا مرا دوست دارى ؟
گفت : آرى ، به خدا قسم ! تو را دوست دارم .
حضرت فرمود: همانند چشمانت ؟
گفت : بهتر و بیشتر.
حضرت افزود: همانند پدرت ؟
گفت : بیشتر.
فرمود: همانند مادرت ؟
گفت : بیشتر
نیز فرمود: همانند جان خودت ؟
گفت : یا رسول اللّه ! بیشتر از هر چیزى ، به تو علاقه مندم و تو را دوست دارم .
در این هنگام حضرت اظهار نمود: آیا همانند پروردگارت و خدایت مرا دوست دارى ؟
نوجوان در این لحظه اظهار داشت : خدا، خدا، خدا، نه ؛ یا رسول اللّه ! هیچ چیزى در مقابل خداوند متعال ارزش ندارد و هیچکس را بر او برترى و فضیلتى نیست ؛ یا رسول اللّه ! تو را به جهت عشق و ایمان به خدا دوست دارم .
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله با شنیدن چنین سخن و اعتقادى راسخ ، متوجّه همراهان خود شد و فرمود: شما نیز این چنین عشق و ایمان داشته باشید و خدا را این چنین دوست بدارید؛ چه این که آنچه ازنعمت ها و سلامتى در اختیار دارید، همه از الطاف خداوند متعال است .
سپس افزود: و اگر مرا دوست دارید، باید به جهت دوستى و ایمان به خداى سبحان باشد. (41)

کشف اسرار با مَرکب آسمانى !
حضرت موسى بن جعفر به نقل از پدران بزگوارش علیهم السّلام ، از جابر بن عبد اللّه انصارى حکایت نماید:
روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به مسجد آمد و نزد ما نشست و فرمود: برنامه اى از طرف خداوند متعال نازل شده است ، جهت اجراء آن علىّ بن ابى طالب علیه السلام را بیاورید.
پس سلمان فارسى به دنبال آن حضرت رفت ، هنگامى که علىّ علیه السلام نزد رسول خدا صلوات اللّه علیه آمد، با یکدیگر خلوت کرده و مطالب سرّى را براى علّى علیه السلام بیان نمود و ما متوجّه آن سخنان نشدیم ، فقط مشاهده کردیم که حضرت رسول سخت عرق کرده و قطرات عرق از پیشانى و صورت مبارکش ، همچون دانه هاى درِّ شفّاف سرازیر است
و چون اسرار ایشان پایان یافت ، به حضرت علّى علیه السلام فرمود: آن ها را حفظ و رعایت نما که بسیار مهمّ خواهد بود.
بعد از آن اظهار نمود: اى جابر! ابوبکر و عمر را بگو تا نزد ما آیند.
پس به سراغ آن ها رفتم و پیام حضرت رسول را رساندم ؛ و هر دو حاضر شدند، سپس حضرت فرمود: به عبدالرحمان هم بگوئید بیاید؛ او هم آمد.
بعد از آن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به سلمان فارسى خطاب کرد و فرمود: برو نزد امّ سلمه و یک عدد فرش خیبرى از او بگیر و بیاور.
وقتى سلمان فارسى آن فرش را آورد، حضرت دستور داد تا فرش را پهن کنند و هر نفر در گوشه اى ، روى آن بنشیند؛ پس ابوبکر و عُمر و عبدالرحمان در سه گوشه آن نشستند.
و بعد از آن حضرت رسول با سلمان فارسى خلوت کرد و اسرارى را برایش بیان نمود و در پایان فرمود: در چهارمین گوشه فرش بنشین ؛ و به حضرت علّى علیه السلام نیز دستور داد: در میانه و وسط آن فرش بنشین ؛ وآنچه برایت گفتم بگو، که در این صورت بر هر کارى و هر حرکتى قادر خواهى شد. در این لحظه ، آن سه نفر گفتند: این از خصوصیّات علىّ است ؟!
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: بلى ، قدر و منزلت او را بشناسید و احترام او را رعایت کنید.
جابر انصارى گوید: بعد از آن ، فرش حرکت کرد و در آسمان ها به پرواز در آمد و چون پس از مدّتى به زمین باز گشت ، از سلمان فارسى شنیدم که گفت :
پس از پرواز به آسمان ها، در گوشه اى از زمین کنار غارى فرود آمدیم و طبق دستور حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به ابوبکر گفتم : به افرادى که داخل غار هستند، سلام کن و چون سلام کرد جوابى نشنید.
سپس به عمر گفتم که سلام کند، او هم پس از سلام جوابى نشنید، همچنین عبدالرحمان سلام کرد و نیز جوابى داده نشد، بعد از آن خودم سلام کردم و جواب سلام من نیز داده نشد.
در نهایت به حضرت علىّ علیه السلام عرضه داشتم : اکنون شما بر اهل غار سلام نمائید؛ و چون همانند دیگران سلام کرد ناگهان درب غار گشوده شد و صدائى از درون آن به گوش ‍ رسید و نورى نمایان گردید به طورى که آن سه نفر از وحشت پا به فرار گذاشتند.
من به ایشان گفتم : آرام باشید، فرار نکنید تا ببینیم چه خواهد شد و آن ها چه مى گویند.
سپس حضرت علىّ علیه السلام به اهالى درون غار خطاب نمود و فرمود: سلام بر شماها که به خداى یکتا ایمان آورده اید.
در همین لحظه از درون غار گفته شد: سلام بر تو اى امام متّقین !
ما شهادت مى دهیم که پسر عمویت پبامبر خدا است و تو امام و پیشواى مسلمین هستى ؛ و ولایت و خلافت پس از رسول خدا تنها مخصوص تو است نه دیگران .
بعد از آن ، هر سه نفر به حضرت علىّ علیه السلام گفتند: ما نیز به آنچه اهل غار اظهار داشتند، ایمان داریم ؛ ولى هنگام باز گشت نزد رسول اللّه ، براى ما شفاعت نما؛ شاید که از ما راضى شود.
پس از آن طبق دستور حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، روى همان فرش نشستیم و بعد از پرواز، مجدّدا جلوى مسجد فرود آمدیم و حضرت از منزل خارج شد و نزد ما آمد و فرمود: در این سفر چه گذشت ؟
آن سه نفر عرضه داشتند: یا رسول اللّه ! بر آنچه اهل غار شهادت دادند، ما نیز شاهد و مؤ من هستیم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه اظهار نمود: اگر ثابت قدم باشید، هدایت یافته و سعادتمند خواهید بود؛ و بدانید که آنچه وظیفه رسالتم بود به شما ابلاغ کرده ام .
و در پایان فرمود: آن کسى که ولایت و خلافت علىّ ( علیه السلام ) را بعد از من بپذیرد، پیروز و نجات یافته است . (42)

نخى از پیراهن ، براى شِفاء
شخصى به نام بحر سقّا حکایت کند:
خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، آن حضرت فرمود:
اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى و سرور است ؛ و سپس افزود: آیا مى خواهى به داستانى از زندگى پیامبر خدا که اهالى مدینه آن را نمى دانند برایت بیان کنم ؟
عرض کردم : بلى .
حضرت فرمود: روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، با جمعى از اصحاب خود در مسجد نشسته بود، ناگهان کنیزى از انصار وارد مسجد شد و کنار پیغمبر خدا صلوات اللّه علیه ایستاد و گوشه اى از پیراهن حضرت را گرفت .
پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله برخاست و کنیز بدون آن که سخنى گوید، پیراهن حضرت را رها کرد و چون آن حضرت نشست ، دو مرتبه کنیز پیراهن ایشان را گرفت و این کار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن که مرتبه چهارم پیامبر ایستاد و کنیز پشت سر حضرت قرار گرفت و یک نخ از پیراهن حضرت را آهسته کشید و برداشت و رفت .
پس از آن مردم به کنیز گفتند: این چه جریانى بود که سه مرتبه گوشه پیراهن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را گرفتى و زمانى که حضرت از جاى خود بلند مى شد، تو سخنى نمى گفتى و حضرت هم سخنى نمى فرمود؟!
کنیز گفت : در خانواده ما مریضى بود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان تبرُّک از پیراهن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله براى شفاى مریض برگیرم و چون خواستم نخى از پیراهنش در آورم ، متوجّه من گردید و من شرم کردم تا مرتبه چهارم که من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و چون توجّه شان به من نبود نخى از پیراهنش گرفتم و براى شفاى مریض بردم . (43)

پیمان آهو و اسلام آوردن منافق
مرحوم شیخ طوسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان آورده اند:
امام صادق صلوات اللّه علیه به نقل از امیرالمؤ منین ، علىّ علیه السلام حکایت فرماید:
روزى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، عبورش بر آهوئى افتاد که با طناب به میخ چادر و خیمه اى بسته شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت به سخن آمد و گفت : یا رسول اللّه ! من مادر دو نوزاد هستم که تشنه و گرسنه اند وپستان هایم پر از شیر گشته است ، مرا آزاد گردان تا بروم بچّه هایم را شیر دهم و چون سیر شوند دو مرتبه بر مى گردم ؛ و مرا با همین طناب ببند.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: چگونه تو را آزاد کنم در حالى که شکار این خانواده هستى ؟
آهو در جواب گفت : یا رسول اللّه ! من بر مى گردم و با دست خودت مرا به همین شکل ببند.
پس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، پیمان و میثاق از آهو گرفت که سریع باز گردد، بعد از آن حیوان را آزاد نمود.
آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت و حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، آن را به همان حالت اوّل بست و سپس از چند نفر سؤ ال نمود: این آهو از کیست ؟ و چه کسى آن را شکار کرده است ؟
گفتند: از فلان خانواده است ؛ حضرت نزد آن خانواده آمد، در حالى که شکارچى از منافقین بود، با دیدن چنین صحنه اى و شنیدن تمام جریان دست از نفاق خود برداشت و آهو را آزاد کرد و سپس جزء یکى از یاران با وفاى حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، قرار گرفت . (44)

شفاعت کودک در قیامت
انس بن مالک حکایت کند:
مردى از انصار هرگاه به ملاقات ودیدار حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله مى آمد، فرزند خویش را نیز به همراه خود مى آورد.
پس از گذشت مدّتى ، فرزند آن شخص (45) فوت کرد وپدر این موضوع را از آن حضرت پنهان داشت ، تا آن که روزى به محضر مبارک پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، وارد شد؛ حضرت جویاى فرزند او شد؟
دیگران گفتند: فرزندش از دنیا رفته است و او داغدار مى باشد.
بعد از این که آن شخص از حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، رفت ؛ به اصحاب خود فرمود: آیا مایل هستید که برویم و او را سر سلامتى وتسلیت گوئیم ؟
دوستان پذیرفتند و به همراه آن حضرت حرکت کردند.
همین که حضرت وارد منزل شد و مشاهده نمود که پدر فرزند، بسیار محزون و غمگین است ، به او و تمام افراد خانواده تسلیت فرمود.
و پس از تسلیتِ پیامبر خدا و همراهان ، پدر اظهار داشت : یا رسول اللّه ! او امید و آرزوى من بود که در پیرى کمک و یار و غمخوار من باشد.
حضرت فرمود: آیا تو شادمان نمى گردى ، آن گاه که فرزندت را در قیامت جلوى خود ببینى و به او بگویند: داخل بهشت برو.
فرزندت بگوید: پروردگارا! من پدر و مادرم را مى خواهم و آن قدر به محضر ربوبى حقّ التماس کند تا آن که خداوند شفاعت فرزند کوچک و بى گناه را در حقّ پدر و مادر مى پذیرد و با یکدیگر وارد بهشت مى شوید؟!
همراهان گفتند: یا رسول اللّه ! این بشارت تنها مخصوص این شخص است ، یا براى عموم مسلمان ها است ؟
حضرت فرمود: این بشارت و نوید براى تمام بندگان مؤ من به خداوند متعال مى باشد. (46)

گریه پدر و شادى قلب
امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش علیهم السلام حکایت فرماید:
روزى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، در محلّى نشسته بود و من به همراه عدّه اى ، اطراف آن حضرت حضور داشتیم ، که ناگهان شخصى از طرف یکى از دختران حضرت رسول آمد و گفت : دخترتان گوید: فرزندم سخت بیمار و در حال مرگ قرار گفته است ؛ چنانچه ممکن باشد تشریف آورید و مرا کمک نمائید.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: برو، به دخترم بگو: آنچه را خداوند داده و آنچه را بگیرد همه از براى اوست و هر انسانى که در این دنیا آمده ، باید روزى از این دنیا برود.
آن شخص پیام حضرت را براى دخترش برد و پس از لحظاتى باز گشت و گفت : یا رسول اللّه ! پیام شما را رساندم ؛ لیکن دخترتان اظهارداشت : این فرزند از جان خودم عزیزتر است ، اگر امکان دارد تشریف بیاورید.
پس از آن ، رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله حرکت نمود و ما نیز به همراه ایشان رفتیم تا به منزل دختر حضرت رسیده و سپس وارد منزل شدیم .
همین که رسول خدا صلوات اللّه علیه چشمش به طفل افتاد که درحال جان دادن بود غمگین و گریان شد.
گفتم : یا رسول اللّه ! ما را از گریه در مرگ افراد نهى مى نمائید وآن گاه خودتان گریه مى کنید؟!
حضرت فرمود: من شما را از گریه در مرگ عزیزانتان نهى نکرده ام ، بلکه از شیون و داد و فریاد نهى شده اید.
و سپس افزود: بدان که این نوع گریه ، عقده دل را مى گشاید و موجب سلامتى و شادابى قلب و روان مى گردد. (47)

نماز بر جنازه منافق
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت نموده است :
وقتى عبداللّه بن اءُبىّ بن سلول یکى از منافقین به هلاکت رسید، پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به همراه بعضى از اصحاب خود بر جنازه او حاضر شدند و در مراسم دفن او شرکت نمودند.
عمر بن خطّاب که در آن مراسم شرکت داشت لب به اعتراض گشود و گفت : یا رسول اللّه ! مگر خداوند تو را از حضور بر جنازه منافقین نهى نکرده است که بر قبر آن ها حاضر نشوى ؟
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله سکوت نمود و پاسخى نفرمود؛ عُمَر اعتراض خود را تکرار کرد.
در این هنگام رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در جواب اعتراض عمر، چنین اظهار داشت : واى بر حال تو! آیا خبر دارى که من بر بالین قبر این منافق چنین دعا کردم :
((اللّهمّ احشُ جَوْفَهُ نارا، وَ امْلا قَبْرَهُ نارا، وَاءصِلْهُ نارا)).
یعنى ؛ خداوندا! درون - قبر - او را پر از آتش گردان و او را هم نشین با آتش قرار ده . (48)

دیدار از مریض بهشتى
حضرت امیرالمؤ منین ، امام علىّ علیه السلام حکایت نمایند:
روزى ابوذر غفارى دچار تَب و لرز شدیدى شده بود، من به محضر مبارک رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمدم وگفتم : یا رسول اللّه ! ابوذر غفارى مبتلا به مرض سختى شده است .
حضرت فرمود: با یکدیگر به عیادت و دیدار او مى رویم ، پس من به همراه پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله حرکت کردم و چون وارد منزل ابوذر غفارى شدیم ، کنار بستر او نشستیم .
پس از آن پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به ابوذر کرد و فرمود: در چه وضعیّتى هستى ؟
ابوذر عرض کرد: یا رسول اللّه ! در تب شدید و حالتى که مشاهده مى فرمائى به سر مى برم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: اى ابوذر! گویا تو را در یکى از باغات بهشت مى بینم .
و سپس افزود: تو غرق در امور دنیوى و مادّى گشته بودى و با این عارضه و ناراحتى که بر تو وارد شده است ، خداوند متعال لغزش ها و خطاهاى تو را مورد مغفرت قرار داد؛ پس اى ابوذر! تو را بر این رحمت و مغفرت بشارت باد. (49)
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در حدیثى دیگر فرمود: بسیار تعجّب مى کنم از آن مؤ منى که براى مریضى خود، جزع و ناراحتى مى کند؛ چنانچه انسان مؤ من ، موقعیّت خود را در پیشگاه خداوند بداند، همانا دوست دارد که همیشه مریض باشد تا مرگ ، او را دریابد و به ملاقات خداوند مهربان برود. (50)

روش همزیستى با دوستان
امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرمود:
پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، ساعات روزانه خود را براى ملاقات با اصحاب تنظیم و تقسیم مى نمود و با نظم و با رعایت نوبت افراد، با ملاقات کنندگان مجالست و صحبت مى فرمود.
آن حضرت در مجالس ، در حضور اصحاب و دوستان هرگز پاى خود را دراز نمى کرد؛ بلکه همیشه در حضور اشخاص ، دو زانو مى نشست ؛ و هیچگاه به طور سَرِ پا و زانوها بالا نمى نشست .
هنگامى که شخصى با حضرت دست مى داد و با ایشان مصافحه مى کرد، دست خود را نمى کشید و جدا نمى کرد مگر آن که آن شخص ، دست خود را از دست حضرت جدا کند.
در هر کجا سائلى را مى دید، نا امیدش نمى کرد و اگر چیزى همراه خود نداشت که به او بدهد مى فرمود: خداوند، انشاء اللّه تو را کمک نماید و دعاى خیرى در حقّ او مى نمود.
هرکس با حضرت آشنا، هم نشین و یا هم سفر مى گشت ، حضرت نام او را جویا مى شد و سؤ ال مى نمود.
و هرکس حضرت را به طعامى دعوت مى کرد، قبول مى نمود و اگر بر سفره اى حاضر مى شد، از غذاى آن ها میل مى کرد. (51)
همچنین آورده اند:
روزى یکى از اصحاب و دوستان پیامبر عالى قدر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، که در مدینه منزل داشت ، آن حضرت را به همراه چهار نفر دیگر از یارانش به میهمانى در منزل خود دعوت کرد.
پیامبر خدا دعوت آن شخص صحابى را پذیرفت ؛ و چون به همراه چهار نفر دیگر به سوى منزل میزبان حرکت کردند، در بین راه یک نفر دیگر نیز به عنوان نفر ششم به ایشان ملحق شد.
هنگامى که آن حضرت با همراهانش نزدیک منزل میزبان رسیدند، پیامبر اکرم صلوات اللّه علیه به آن شخص ششم فرمود: میزبان تو را دعوت نکرده است ، همین جا منتظر باش تا با صاحب منزل صحبت کنیم و براى تو نیز اجازه ورود بگیریم .
همچنین روایت کرده اند:
هرگاه پیامبر خدا سوار بر مرکب مى شد و به سمتى مى رفت ؛ اگر در مسیر راه به شخص پیاده اى برخورد مى نمود، او را نیز بر مرکب خود سوار مى کرد. (52)

چگونگى بیعت زنان با پیامبر خدا
مرحوم علىّ بن ابراهیم قمّى در کتاب خود، پیرامون تفسیر این آیه شریفه قرآن : ( یا اَیُّها النَّبیُّ اِذا جاءَکَ الْمُؤ مِناتُ یُبایِعْنَکَ...) (53) آورده است :
این آیه مبارکه در فتح مکّه بر حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله نازل شد؛ و چون زنان خواستند با پیامبر خدا بیعت کنند حضرت قَدَحى از آب جلوى خود نهاد و دست خود را داخل آن نمود.
پس از آن خطاب به زنان کرد و فرمود: هرکس مى خواهد با من بیعت کند، دست خود را داخل این قدح نماید و سپس افزود: من با زنان مصافحه نمى کنم .
این بیعت دو شرط داشت : یکى از طرف خداوند:
( اءَنْ لا یُشْرِکْنَ بِاللّه شَیئا وَ لا یَسْرِقْنَ وَ لا یَزْنینَ وَ لا یَقْتُلْنَ اَوْلادَهُنَّ وَ لا یَاءْتینَ بِبُهْتانٍ یَفْتَرینَهُ بَیْنَ اَیْدِیهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ وَ لا یَعْصینَکَ فى مَعرُوفٍ فبایِعْهُنَّ ) (54)؛ این که در اعمال و عبادات به خدا مشرک نباشند، دزدى نکنند، زنا به هر نوعى انجام ندهند، فرزندان خود را به هر دلیل ودر هر وضعیّتى نکشند، یکدیگر را متّهم نسازند و در کارهاى نیک وپسندیده با پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام مخالفت نکنند.
و دوّمین شرط از طرف شخص پیامبر صلّى اللّه علیه و آله مى باشد که همان تفسیر ((معروف )) باشد:
امّ حکیم دختر حارث بن عبدالمطّلب دختر عموى پیامبر گفت : یا رسول اللّه ! معروف چیست ، که نباید در آن تو را مخالفت کنیم ؟
حضرت فرمود: یعنى ، صورت خود را نخراشید، بر گونه هاى خود چنگ و ناخن نکشید، گیسوان خود را نکنید، یقه لباستان را چاک نزنید، لباس سیاه نپوشید، واویلا نگوئید و زیاد بر بالین قبر ننشینید.
قابل ذکر است که این هفت شرط، آداب و روشى است که آن ها براى مردگان خود انجام مى دادند؛ و حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله از زنان عهد و پیمان گرفت که این اعمال را انجام ندهند (55).

ورود به مدینه و خرماى سلمان
پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله چون روز دوشنبه ، هبجدهم ربیع الاوّل ، وارد مدینه منوّره گردید؛ خبر ورودش در بین تمامى اهل مدینه منتشر گردید.
سلمان فارسى که در جستجوى حقیقت و دین مبین اسلام بود ویکى از یهودیان مدینه او را براى کشاورزى نخلستان خود خریدارى کرده بود، چون خبر ورود پیامبر اسلام صلوات اللّه علیه را شنید طبقى از خرما تهیّه کرد و جلوى پیامبر و همراهانش آورد.
پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله سؤ ال نمود: این ها چیست ؟
سلمان گفت : صدقه خرماها است ؛ چون تازه به این شهر وارد شده اید و غریب هستید، دوست داشتم با این صدقه از شما پذیرائى کنم .
پیامبر خدا به همراهان خود فرمود: بسم اللّه بگوئید و بخورید؛ ولى خود حضرت از آن خرماها تناول ننمود.
سلمان با انگشت اشاره کرد و با خود به فارسى گفت : این یک علامت ؛ و سپس طبقى دیگر از خرما آورد و چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سؤ ال نمود که این ها چیست ؟
گفت : چون دیدم از خرمائى که به عنوان صدقه آوردم ، میل ننمودى ، این ها را به عنوان هدیه به حضورتان آوردم .
در این هنگام ، حضرت به همراهان فرمود: بسم اللّه بگوئید و بخورید؛ و خودش نیز مشغول خوردن شد.
همچنین سلمان با انگشت اشاره کرد و با خود به فارسى گفت : این دو علامت ؛ و سپس اطراف حضرت رسول دور زد.
پیامبر خدا پارچه اى را که بر دوش خود انداخته بود برداشت و جون سلمان ، چشمش بر شانه راست به مُهر نبوّت و خال آن حضرت افتاد جلو آمد و آن را بوسید.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سؤ ال نمود: تو کیستى ؟
گفت : من مردى از اهالى فارس هستم که از شهر خود آمده ام ... و تمام جریان خود را بازگو نمود؛ و چون اسلام آورد پیامبر اکرم صلوات اللّه علیه او را بشارت به سعادت و خوشبختى داد. (56)

رسیدگى به فقراء و نصیحت دلسوزانه
امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش علیهم السلام ، بیان فرماید:
پشت منزل و مسجد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله جایگاهى به نام صُفّه براى مسلمانان مهاجرى که پناهگاه ومنزلى نداشتند، تهیّه شده بود، که آن ها حدود چهار صد نفر مرد بودند.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، روزها از آن ها دلجوئى مى نمود و نیز صبحانه و شام آن ها را تهیّه و تاءمین مى کرد و در اختیارشان قرارمى داد.
روزى حضرت نزد ایشان آمد؛ و دید که هرکس مشغول کارى است ؛ یکى کفش پاره شده مى دوزد، دیگرى لباس و پیراهن خود را وصله مى کند و ... .
حضرت به هر یک از آن ها مقدار ده سیر خرما داد، یکى از آن ها از جاى خود برخاست و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! آن قدر به ما خرما داده اى که شکم ها و درون ما، در حال آتش ‍ گرفتن است .
پیامبر خدا در جواب چنین فرمود: اگر امکانات بیشترى داشتم و مى توانستم ، از دیگر غذاها نیز شما را بهره مند مى کردم ، ولیکن به شما مى گویم که هرکس پس از من زنده باشد، بهره اى کافى از دنیا و نعمت هاى آن خواهد برد، واز بهترین لباس ها و بهترین منزل ها و ساختمان ها استفاده خواهد کرد.
شخصى از آن جمع بلند شد و به آن حضرت عرضه داشت : یارسول اللّه ! من به آن زمان و به چنان زندگى علاقه مند هستم ، به بفرما، که آن دوران چه وقت فرا خواهد رسید؟
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: آگاه باشید، ارزش این زمانى که شما در آن به سر مى برید، بهتر و برتر از هر زمان دیگرى است .
سپس افزود: شما مؤ منین چنانچه شکم هاى خود را از حلال پر کنید، پس میل آن پیدا مى کنید که از چیزها وغذاهاى حرام نیز استفاده و بهره گیرید. (57)

شجره طوبى و دوستداران
بلال بن حمامه ، یکى از یاران پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله حکایت کند:
روزى آن حضرت در حال تبسّم و خنده بر ما وارد شد و صورت مبارکش همانند ماه تابان نورانى بود.
عبدالرّحمن بن عوف از جاى خود برخاست و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! این چه نورى است که در چهره و صورت شما نمایان گشته است ؟
حضرت فرمود: بشارتى از طرف خداوند متعال درباره برادر وپسر عمویم علىّ؛ و دخترم فاطمه زهراء سلام اللّه علیهما به من رسید بر این که خداوند، فاطمه و علىّ بن ابى طالب را به ازدواج و نکاح یکدیگر در آورده است و دستور داده تا خازن و ماءمور بهشت درخت شجره طوبى را حرکت دهد.
پس شجره طوبى برگ هائى همانند سند و حواله ، به تعداد دوستداران و علاقمندان اهل بیتِ من بر خود رویانید.
سپس ملائکه اى را در کنار آن درخت به وجود آورد و به هر یک از آن ها یکى از اسناد و حواله هاى آن درخت را تحویل داد.
و چون روز قیامت بر پا شود و خلایق ، محشور گردند، صدائى در بین آن جمع شنیده شود و توسّط آن ، ملایک به هر یک از دوستداران اهل بیتِ من ، یک برگ از آن اسناد و حواله ها داده مى شود، که برگه ایشان آزادى از آتش جهنّم ؛ و جواز ورود به بهشت خواهد بود.
پس از آن ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله افزود: علىّ وهمسرش فاطمه ، مردان و زنان مسلمانِ امّتِ مرا از آتش جهنم نجات داده ؛ و ایشان را وارد بهشت خواهند نمود. (58)

طعامى مختصر وجمعیّتى انبوه از کارگران
مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خرایج خود حکایتى را ایراد نموده است که از چندین جهت با اهمّیت و ارزنده مى باشد:
جابر بن عبداللّه انصارى گوید: احزاب و قبیله هاى عرب بر علیه پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، متّحد شدند و تصمیم بر جنگ و مقاتله با آن حضرت را گرفتند، حضرت در این زمینه با اصحاب و یاران خود مشورت نمود.
در این لحظه سلمان اظهار داشت : یا رسول اللّه ! هنگامى که دشمن بر شهرهاى عَجَم هجوم آورد، اطراف شهرهاى خود را خندق حفر مى کنند تا جنگ و ستیز از جوانب مختلف نباشد و دشمن نتواند از هر سو به آن ها هجوم آورد؛ در این هنگام خداوند متعال وحى فرستاد که پیشنهاد سلمان اجراء گردد.
سپس حضرت رسول ، اطراف شهر مدینه را جهت حفر خندق خط کشید و افراد را به گروه هاى دَه نفره ، دسته بندى نمود و به هر گروه دَه ذراع (59) سهمیه داد تا خندق را حفر نمایند.
جابر گوید: پس از گذشت یک روز از حفر خندق به سنگ بسیار بزرگ و سختى برخورد کردیم ، که براى افراد جابجائى و یا شکستن آن امکان پذیر نبود، رفتم تا به حضرت این خبر را گزارش دهم .
ناگاه حضرت را در حالى که سنگى بر شکم خود بسته و رو به سمت آسمان بر کمر خوابیده بود، مشاهده کردم ؛ و همین که در جریان پیدایش سنگ قرار گرفت ، حرکت نمود و کنار آن سنگ آمد و مقدارى آب ، داخل دهان خود کرد و بر سنگ پاشید؛ و سپس کلنگ را گرفت و ضربه اى در وسط سنگ نواخت که جرقّه اى از آن ظاهر گشت و از نور آن ، تمام ساختمان ها و شهرهاى یَمَن مشاهده گردید.
بعد از آن ضربه اى دیگر کوبید که مسلمان ها از نور جرقّه آن ، شهرها و ساختمان هاى عراق و فارس را دیدند؛ و چون سوّمین ضربه را زد، سنگ شکست و متلاشى گردید؛ پس از آن ، حضرت خطاب به مسلمان ها کرد و فرمود: در هر جرقّه چه دیدید؟
وقتى مسلمانان مشاهدات خود را مطرح کردند، آن حضرت فرمود: آنچه را مشاهده نمودید، خداوند براى شما مى گشاید و در قلمرو مسلمین قرار مى گیرد.
سپس جابر افزود: ما در منزل حدود یک من جو و یک گوسفند مادّه داشتیم ، به خانه آمدم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را دیدم که از گرسنگى ، سنگى بر شکم خویش بسته بود، بر خیز تا جوها را آرد کنیم و نان بپزیم ؛ و گوسفند را سر ببریم و آبگوشتى تهیّه کنیم و ایشان را دعوت نمائیم .
همسرم گفت : برو حضرت را آگاه ساز و چنانچه اجازه فرمود بیا تا تا طعامى را براى ایشان مهیّا سازیم ؛ و چون نزد حضرت آمدم و جریان را بازگو کردم ، فرمود: در منزل چه دارى ؟
عرضه داشتم : حدود یک من جو و یک گوسفند مادّه آماده داریم .
فرمود: آیا با همراهانم بیایم و یا تنها؟
و من چون دوست نداشتم بگویم که شما تنها تشریف بیاورید، گفتم : با هرکس که دوست دارید تشریف فرما شوید؛ و فکر کردم که فقط علىّ بن ابى طالب علیه السلام را به همراه مى آورد.
بنابر این به خانه برگشتم و به همسرم گفتم : رسول خدا صلوات اللّه علیه تشریف مى آورد، تو جوها را آماده کن و من هم گوسفند را؛ همین که طعام آماده شد، نزد حضرت آمدم و اظهار داشتم : یا رسول اللّه ! غذا آماده است .
سپس پیامبر خدا کنار خندق ایستاد و با صداى بلند فرمود: اى مسلمان ها! جابر بن عبداللّه انصارى را براى صرف غذا اجابت نمائید.
پس تمام کارگرهاى مهاجر و انصار حرکت کردند و در بین راه ، هر مسلمانى را که مى دیدند، او را نیز همراه خود مى آوردند.
من با خود گفتم : این جمعیّت انبوه را نه منزل ما گنجایش دارد و نه طعام مختصر کفایت مى کند، لذا سریع به منزل آمدم و خبر حرکت آن جمعیّت انبوه را براى همسرم گزارش دادم ؛ همسرم در پاسخ گفت : آیا پیامبر خدا را از مقدار طعام آگاه ساخته اى ؟
گفتم : بلى ، پس همسرم اظهار نمود: هیچ ناراحت نباش و حضرت مى داند که چه کند.
وقتى آن جمعیّت جلوى منزل رسیدند، حضرت دستور داد تا همه افراد بیرون منزل بنشینند و خود حضرت به همراه علىّ علیهماالسّلام ، وارد شد و نگاهى در تنور نان کرد و آب دهان خود را داخل تنور انداخت و سر دیگ غذا را برداشت و نگاهى در آن نمود.
سپس به همسرم فرمود: نان ها را یکى ، یکى از تنور درآور و به من بده ؛ و چون حضرت یکى از نان ها را گرفت و با حضرت علىّ علیه السلام آن را تکّه تکّه کردند و داخل ظرف ریختند تا پُر شد و مقدارى گوشت و آبگوشت روى آن ریخت و فرمود: افراد ده نفر، ده نفر وارد شوند.
و من در کمال حیرت مشاهده مى کردم که افراد مى آمدند و از آن طعام میل مى کردند سیر مى شدند و از غذا چیزى کم نمى شد، بعد از آن که تمامى افراد غذا خوردند و رفتند، فرمود: بیائید خودمان هم بخوریم ، پس من با حضرت رسول و علىّ، سلام اللّه علیهما از آن غذا خوردیم ؛ و چون خواستیم از منزل بیرون رویم به برکت حضرت چیزى از غذا کم نشده بود. (60)

توبه نَبیره شیطان و ارتباط با انبیاء
حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:
روزى پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله در بین کوه هاى مکّه قدم مى زد، چشمش افتاد به مردى بلند قامت ، به او فرمود: تو از جنّیان هستى ، اینجا چه مى کنى ؟
گفت : من هام فرزند هیثم فرزند قیس فرزند ابلیس هستم .
حضرت فرمود: بین تو و ابلیس دو پدر فاصله است ؟
گفت : آرى ؛ فرمود: چند سال عمر کرده اى ؟
پاسخ داد: به مقدار عمر دنیا، آن روزى که قابیل ، هابیل را کشت ، من نوجوان بودم و مى شنیدم که آن دو چه مى گویند؛ و کار من این بود که بین افراد تفرقه و دشمنى ایجاد مى کردم ، و بر بام خانه ها و سر دیوارها مى رفتم و شور و شیون به راه مى انداختم ، و سعى داشتم که افراد صله رحم نکنند، نیز خوراک و طعام انسان ها را فاسد مى گرداندم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: کارهاى بسیار زشت و خطرناکى را انجام داده اى .
هام گفت : مدّتها است توبه کرده ام و توسّط حضرت نوح علیه السلام هدایت گشتم و سوار کشتى او شدم ، من همراه حضرت هود علیه السلام ، در مسجد هنگام عبادت با دیگر مؤ منین حضور داشتم ، و با حضرت إ لیاس علیه السلام در جریان ریگ هاى بیابان بودم ؛ و آن هنگامى که خواستند حضرت ابراهیم علیه السلام را در آتش بیندازند حضور داشتم ؛ و چون خواستند حضرت یوسف علیه السلام را به چاه افکنند کنارش بودم ، او را در بغل گرفته و آهسته در چاه نهادم ، هچنین در زندان ، مونس و همدم او بودم .
و نیز مدّتى با حضرت موسى علیه السلام بودم و مقدارى از تورات را به من تعلیم نمود و فرمود: چنانچه حضرت عیسى را ملاقات کردى ، سلام مرا به او برسان ، و حضرت عیسى علیه السلام مقدارى از انجیل را به من تعلیم داد و سپس فرمود: سلام مرا به حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله برسان .
پس یا رسول اللّه ! سلام حضرت عیسى بر تو باد.
رسول خدا صلوات اللّه علیه فرمود: سلام خدا بر او باد و نیز سلام بر تو که سلام رسان هستى ، اى هام ! چنانچه خواسته اى دارى ، بگو؟
هام گفت : آرزوى من آن است که خداوند تو را براى هدایت و نجات امّت نگه دارد و این که امّت ، صادقانه مطیع وصىّ و خلیفه ات باشند، چون که امّت هاى گذشته به جهت مخالفت و دشمنى با اوصیاى پیغمبرانشان هلاک شدند و تقاضاى دیگر من آن است که مقدارى از قرآن را به من بیاموزى تا در نماز بخوانم .
حضرت رسول به امام علىّ علیهماالسّلام فرمود: یا علىّ! هام راتعلیم ده و با او مدارا کن .
هام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! این شخص کیست ؟ تا همدم او باشم ، چون جنّیان فقط تابع پیغمبر و یا خلیفه او هستند.
حضرت فرمود: اى هام ! خلیفه دیگر انبیاء چه کسانى بودند؟
گفت : خلیفه آدم فرزندش شیث بود، خلیفه نوح سام ، خلیفه هود یوحنّا پسر عموى هود بود و خلیفه ابراهیم اسماعیل ، خلیفه اسماعیل اسحاق ، خلیفه موسى یوشع ، خلیفه عیسى شمعون ، و این ها خلیفه پیغمبران خود گشتند، چون زاهدترین افراد نسبت به دنیا و راغب ترین آن ها در آخرت بودند.
پیامبر خدا فرمود: در کتاب هاى آسمانى چه کسى خلیفه من معرّفى شده است ؟ گفت : در تورات ، شخصى به نام ((ایلْیا)) ذکر شده ؛ پس حضرت فرمود: این شخص ، همان ((ایلیا)) است ؛ و یکى از نام هاى دیگر او، حیدر است .
سپس هام بر حضرت علىّ علیه السلام سلام کرد.
پس از آن حضرت علىّ علیه السلام بعضى از سوره هاى قرآن را به هام نبیره شیطان تعلیم نمود. (61)

صدقه و اَفعى همراه یهودى
حضرت ابا عبداللّه ، امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت فرماید:
روزى پیامبر عالى قدر اسلام ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب و یاران خود نشسته بود، که یک نفر یهودى از نزدیکى حضرت و اصحابش عبور مى کرد، خطاب به رسول خدا کرد و گفت : سام علیک .
رسول خدا، در پاسخ به آن یهودى اظهار نمود: و علیک .
بعضى از اصحاب گفتند: یارسول اللّه ! یهودى آرزوى مرگ براى شما کرد و گفت : سام علیک ، یعنى ؛ مرگ بر تو باد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: من نیز همانند او جوابش را پاسخ دادم ؛ و سپس افزود: این مرد یهودى امروز به وسیله مار سیاهى افعى کشته خواهد شد.
و چون عصر همان روز فرا رسید، یهودى در حالى که مقدارى هیزم با طناب بسته بود و آن ها را جهت فروش بر پشت خود حمل کرده بود از بیابان بازگشت ، پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله نیز در همان محلّ با عدّه اى از همان افراد نشسته بود که چشمشان بر آن یهودى افتاد، حضرت به او فرمود: بار هیزم را زمین بگذار، همین که هیزم ها را زمین نهاد وطناب را باز کرد، مار بزرگى را در بین هیزم ها بى حال وبى حسّ مشاهده کرد.
حضرت به او خطاب کرد و فرمود: امروز چه کار خیرى کرده اى ؟ گفت : کارى نکرده ام ، مگر آن که دو عدد نان همراه خود داشتم یکى از آنها را خوردم و دیگرى را به فقیرى صدقه دادم .
حضرت رسول فرمود: خداوند متعال ، بلا را به وسیله آن صدقه از تو برطرف کرد و پس از آن اظهار داشت : صدقه انواع بلاها را از انسان برطرف مى گرداند.
سپس یهودى اسلام را پذیرفت و شهادتین را بر زبان خود جارى نمود؛ ومسلمان شد (62).

مسابقه و کُشتى با چوپان
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله مدّتى پس از آن که به رسالت و نبوّت مبعوث شد، روزى از شهر مکّه به سوى ابطح خارج گشت ، در بین راه چوپانى بیابان نشین را دید که مشغول چرانیدن گوسفندان خود مى باشد.
و این چوپان در بین افراد آن منطقه از جهت زور و نیروى جسمى مشهور بود، همین که آن حضرت نزدیک او رسید، چوپان عرضه داشت : آیا حاضرى با من کشتى بگیرى و زور آزمائى کنیم ؟
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله اظهار نمود: تو قدرت وتوان مسابقه با مرا ندارى ، چوپان اظهار داشت : قول مى دهم اگر من برنده نشدم یک گوسفند براى تو باشد.
حضرت پذیرفت و چون با یکدیگر کشتى گرفتند پیامبر خدا صلوات اللّه علیه ، چوپان را بر زمین زد و در مسابقه کشتى برنده گردید، چوپان از جاى خود برخاست و گفت : آیا حاضر هستى یک بار دیگر با هم کشتى بگیریم ؟
حضرت فرمود: مطمئن باش که تو برنده نمى شوى .
چوپان با غرور تمام گفت : اگر تو برنده شدى ، یک گوسفند دیگر از گوسفندان من براى تو باشد.
پس یک بار دیگر آن دو نفر مشغول کشتى گرفتن شدند؛ و چوپان تمام نیرو و توان خود را به کار گرفت ولى در مقابل آن حضرت نتوانست هیچ کارى انجام دهد ورسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دوباره او را بر زمین انداخت .
هنگامى که از جاى خود برخاستند، چوپان عرضه داشت : یا رسول اللّه ! تا کنون کسى نتوانسته بود در مقابل قدرت من دوام بیاورد مگر تو، پس حقّ با تو است ، اکنون اسلام خویش را بر من اعلان نما.
و چوپان ، قهرمانِ شکست خورده ، مسلمان شد حضرت دو گوسفند خود را به او بخشید و رفت . (63)

هیزم ها و مقدار گناهان
محدّثین و موّرخین به نقل از امام جعفر صادق علیه السلام حکایت کرده اند:
روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به همراه عدّه اى از اصحاب خود به بیابان کویرى بدون گیاه و درخت رهسپار شدند.
هنگامى که به آن جا رسیدند، رسول خدا به همراهان خود دستور داد هر کدام مقدارى هیزم بیاورید.
اصحاب گفتند: یا رسول اللّه ! در این بیابان کویر که چوب و هیزم پیدا نمى شود.
حضرت فرمود: هر یک از شما به هر مقدار که مى تواند باید هیزم بیاورد.
امام صادق علیه السلام افزود: اصحاب حضرت رسول همه پراکنده شدند، بعد از گذشت ساعتى ، هر یک مقدارى هیزم پیدا کرده ، آوردند و در حضور حضرت ختمى مرتبت روى هم ریختند؛ و در نتیجه مقدار بسیار زیادى هیزم روى هم انباشته گردید.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله نگاهى نمود و اظهار داشت : بدانید که گناهان نیز به همین شکل زیاد و روى هم انباشته مى گردد، سپس آن حضرت به عنوان موعظه و نصیحت ، خطاب به حاضرین نمود و فرمود:
مواظب حرکات خویش باشید و حتّى از گناهان کوچک نیز خود را برهانید، (چون ذرّه ، ذرّه جمع گردد و انسان را روسیاه مى گرداند).
و سپس افزود: بدانید که تمام حرکات شما چه کوچک و چه بزرگ مورد توجّه خداوند متعال است و همه آن ها در نامه اعمال ثبت مى گردد، همان طورى که خداوند در قرآن حکیم فرموده است : ما تمامى اعمال و کارهاى شما را محاسبه خواهیم کرد. (64)

عبادت همراه با ولایت
سلمان فارسى حکایت مى نماید:
روزى در حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نشسته بودیم که ناگاه شخصى بیابان نشین از طایفه بنى عامر وارد شد؛ و پس از سلام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! ماءمورى از سوى حضرتعالى آمد و ما را به اسلام و نماز، روزه و جهاد در راه خدا دعوت کرد و چون دیدیم کارهاى خوب وپسندیده اى است پذیرفتیم .
سپس آن مأ مور، ما را از زنا، دزدى ، غیبت ، تهمت و دیگر کارهاى زشت نهى کرد و ما نیز اجتناب کردیم .
پس از آن گفت : واجب است که دوستدار دامادت - و پسر عمویت علىّ بن ابى طالب باشیم ، علّت آن چیست ؟
آیا آن هم عبادت است ؟!
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود : به پنج علّت واجب است دوستدار و تابع او باشید:
اوّل آن که بعد از جنگ بدر نشسته بودم که جبرئیل امین نازل شد و اظهار داشت : خداوند، سلام مى رساند و مى فرماید: کسى را دوست ندارم ، مگر آن که دوستدار علىّ باشد و کسى را دشمن ندارم مگر آن که دشمن او باشد.
دوّم آن که در جنگ اُحد بعد از دفن عمویم حمزه نشسته بودم که جبرئیل آمد و گفت : خداوند مى فرماید: نماز را جز بر بیماران ؛ وروزه را جز بر بیماران مریض و مسافران ؛ و حجّ را جز بر فقراء ومستمندان ، و زکات را جز بر تهى دستان واجب کردم .
ولیکن دوستى علىّ بن ابى طالب را بر تمامى افراد مکلّف ، در هر حالى که باشند، واجب نموده ام .
سوّم آن که خداوند متعال براى هر چیزى سیّد و سرورى قرار داد، مانند آن که قرآن را سرور تمامى کتاب هاى آسمانى ؛ و جبرئیل را سرور ملائک ؛ و مرا سرور تمامى پیامبران ؛ و علىّ را سرور همه اوصیاء قرار داد، پس دوستى من و دوستى علىّ، سرور تمامى عبادات و طاعات خواهد بود.
چهارم آن که خداوند محبّت علىّ را در قلب مؤ منین مستقرّ نموده است .
پنجم آن که جبرئیل خبر داد که روز قیامت ، جایگاه من و علىّ کنار عرش الهى خواهد بود. (65)

خیانت یک زن
پس از آن که قضیّه جنگ خیبر پایان یافت و اموال خیبر به عنوان غنیمت ، طبق دستور پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله بین مسلمین تقسیم گردید، یک زن یهودى به نام زینب دختر حارث که دختر برادر مَرْحَب باشد برّه اى کباب شده را به عنوان هدیه تقدیم آن حضرت و همراهانش کرد.
زن یهودى پیش از آن که برّه را تحویل دهد از اصحاب سؤ ال کرد که پیغمبر خدا کجاى گوسفند را بهتر دوست دارد؟
اصحاب در جواب آن زن ، اظهار داشتند: پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، دست آن را بهتر از دیگر اعضایش دوست دارد.
پس آن زن یهودى تمامى برّه را آغشته به زهر نمود، مخصوصا دست آن را بیشتر به زهر آلوده کرد و جلوى حضرت و یارانش نهاد.
حضرت مقدارى از دست برّه را تناول نمود و سپس به اصحاب خود فرمود: از خوردن آن دست بکشید، زیرا که گوشت این برّه مسموم است .
پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله آن زن یهودى را احضار کرد و به او فرمود: چرا چنین کردى ؟
او در جواب گفت : براى آن که من با خود گفتم : اگر این شخص پیغمبر باشد به او آسیبى نمى رسد وگرنه از شرّ او راحت مى شویم .
و چون حضرت سخنان او را شنید، او را بخشید،. ولى پس از آن جریان ، حضرت به طور مکرّر مى فرمود: غذاى خیبر مرا هلاک ؛ و درونم را متلاشى کرده است . (66)
روایات در چگونگى شهادت و مسموم شدن آن حضرت متفاوت است ، لیکن آنچه در تاریخ و احادیث آمده است و به طور قطعى از آن استفاده مى شود این است که حضرت به وسیله زهر مسموم و به شهادت رسید.
در برخى از کتب وارد شده است که امام صادق علیه السلام فرمود: آن دو نفر زن حفصه و عایشه حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله را مسموم و شهید کردند. (67)

قبول وصایاى رسول خدا
حضرت باقر العلوم علیه السلام حکایت فرماید:
در آخرین روزهاى عمر پر برکت پیامبر گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، در همان بیمارى و ناراحتى که در اثر زهر وارد شده بود و منجر به شهادت حضرتش گشت ، امام علىّ علیه السلام کنار بستر رسول خدا حضور داشت و سر مبارک آن حضرت را بر زانوان خود نهاده بود.
و مهاجرین و انصار در منزل آن حضرت حضور داشتند و برخى از ایشان اطراف بستر آن بزرگوار حلقه زده بودند که ناگهان چشم هاى نازنین خویش را گشود و خطاب به جانشین خود امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام کرد و فرمود: برادرم ! آیا وصیّت مرا مى پذیرى ؟
و وعده ها و توصیه هاى مرا انجام مى دهى ؟
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام در پاسخ ، اظهار داشت : بلى ، یا رسول اللّه ! و شروع به گریستن کرد به طورى که از شدّت گریه و غم و اندوه نزدیک بود بیهوش گردد.
پس از آن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله به بلال فرمود: اى بلال ! شمشیر و کلاه خود و زره و اسب و شتر و پارچه اى که در هنگام عبادت بر شکم خود مى بستم بیاور.
پس بلال حبشى دستور حضرت را اطاعت کرد و آن وسایل را به حضور ایشان آورد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: یا علىّ! این وسایل و اسباب ، مختصّ تو است ، آن ها را بردار و به خانه ات بِبَر، که پس از من بر تو مضایقه نکنند.
لذا امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام آن وسایل را برداشت ؛ و در حضور حاضران بر چشم و سر خود مالید و سپس آن ها را به خانه خود برد. (68)

چگونگى وفات پیامبر صلّى اللّه علیه و آله
محدّثین و موّرخین به نقل از حضرت باقر العلوم علیه السلام حکایت کرده اند:
هنگامى که بیمارى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شدّت یافت ، شخصى اجازه ورود بر آن حضرت را خواست ؛ و امام علىّ علیه السلام از منزل رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله بیرون آمد و به آن شخص فرمود: چه حاجتى دارى ؟
آن شخص عرض کرد: مى خواهم به حضور رسول خدا وارد شوم .
امام علىّ علیه السلام اظهار نمود: چون حضرت سخت بیمار مى باشد، اکنون نمى توانى به حضور حضرتش برسى ، خواسته ات را به من بگو؟
آن شخص عرض کرد: چاره اى نیست مگر آن که بر ایشان وارد شوم ، علىّ علیه السلام به درون منزل مراجعت نمود و از پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله براى ورود آن شخص ، اجازه خواست وحضرت رسول اجازه فرمود.
هنگامى که آن شخص وارد منزل گردید و کنار بستر حضرت نشست اظهار داشت : اى پیامبر خدا! من ماءمور الهى براى شما هستم .
پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود: از کدام دسته اى ؟
آن شخص پاسخ داد: من ملک الموت مى باشم ، خداوند تو را مخیّر ساخته است بین این که ملاقات خدا و مرگ را بپذیرى و یا آن که در دنیا باقى بمانى .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: مرا مهلت بده تا جبرئیل نازل گردد و با او مشورت نمایم ؛ چون جبرئیل نازل شد، عرض کرد: اى محمّد! آخرت براى تو بهتر خواهد بود.
و لذا حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ملاقات با خدا و ترک دنیا را برگزید.
جبرئیل از عزرائیل تقاضا نمود: عجله نکن و اندکى صبر نما تا من به سوى پروردگارم بروم و مراجعت نمایم .
عزرائیل اظهار داشت : خیر، اجازه ندارم و در همان لحظه روح مقدّس آن حضرت به ملکوت اءعلى پرواز نمود. (69)

کمک دهنده هاى نورانى
آخرین سفیر و رسول الهى ، حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه علیه و آله ، در آخرین روزهاى عمر پر برکت خود، خلیفه اش امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام را کنار بستر خویش خواند و پس از توصیه هائى پیرامون مسائل مهمّ در امور مختلف ، فرمود: یا علىّ! تنها کسى که مرا غسل مى دهد تو هستى .
حضرت علىّ بن ابى طالب علیه السلام اظهار داشت : فدایت گردم ! آیا من به تنهائى توان غسل دادن جسد مطهّر شما را دارم ؟
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: جبرئیل علیه السلام مرا به این موضوع دستور داد و او هم از خداوند متعال چنین دستورى را گرفته بود.
حضرت علىّ علیه السلام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! چنانچه به تنهائى توان غسل شما را نداشتم ، آیا مجاز هستم که از شخص دیگرى کمک بگیرم ؟
در این موقع جبرئیل علیه السلام به پیامبر خاتم خطاب کرد: اى محمّد! به علىّ بفرما: که خدایت تو را سلام مى رساند و دستور مى دهد: خودت باید پسر عمویت رسول خدا را غسل دهى .
و این سنّت الهى است که پیغمبر را فقط خلیفه او غسل مى دهد.
پس از آن پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: اى علىّ! توجّه داشته باش که تو تنها نخواهى بود؛ زیرا کمک دهندگانى از طرف خداوند رحمان خواهند آمد تا تو را در غسل من یارى نمایند و آن ها بهترین یار و یاور مى باشند.
حضرت علىّ علیه السلام سؤ ال نمود: یا رسول اللّه ! فدایت گردم ! آن نیروهائى که مرا در این امر کمک مى نمایند، چه کسانى هستند؟
پاسخ داد: جبرئیل ، میکائیل ، اسرافیل ، ملک الموت ، اسماعیلِ ماءمور بر آسمان دنیا، ایشان در غسل من ، تو را کمک خواهند نمود.
پس در این هنگام ، حضرت علىّ علیه السلام جهت تواضع در پیشگاه مقدّس الهى ، سر به سجده نهاد و عرضه داشت :
((الحمد للّه الّذى جعل لى اءعوانا و إ خوانا، هم امناء اللّه تعالى ))
یعنى ، شکر و سپاس خداوندى را که براى من در غسل پیامبرش یارانى مى فرستد که اءمینان عرش اویند. (70)

رثاء در رحلت رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه وآله وسلّم
 

اى دل بیا که موسم آه و فغان رسید یعنى عزاى خاتم پیغمبران رسید
اسلام ، خوار و عزّت ایمان به باد رفت از این مصیبتى که به اسلامیان رسید
عالَم به چشم مادر گیتى چو شام شد چون روز رحلت پدر اُمّتان رسید
دودى ز آه مردم یثرب بلند شد بر صورت منوّر کرّوبیان رسید
ز افلاکیان گذشته مگر گرد این ملال بر دامن جلال خداى جهان رسید
واحسرتا که حضرت زهرا یتیم شد از ماتم پدر به لبش نیمه جان رسید (71)

 

یا رحمةً للعالمین دل ها براى تو غمین
بستى تو چشم از ما سوى گوئى که نازل شد بلا
بقیّة اللّه ، آجرک اللّه
رفتى و امّت شد یتیم زهراء ز ماتم دل دو نیم
بودى تو در رنج و الم تا دین نگردد بیش و کم
بقیّة اللّه ، آجرک اللّه
حقِّ ممثَّلْ مرتضى خانه نشین شد از جفا
ببین علىّ تنها شده هم راز او زهرا شده
بقیّة اللّه ، آجرک اللّه
کرده سکوتى جانگداز در آن زمانِ فتنه ساز
جز این علىّ راهى نداشت جز فاطمه یارى نداشت
بقیّة اللّه ، آجرک اللّه
بشکسته سنگرِ علىّ پهلوى همسر علىّ
صبرى نما یا مصطفى بینى ، حسین و کربلا
بقیّة اللّه ، آجرک اللّه(72)
  

پنج درس آموزنده و ارزنده
1 - روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در جمع عدّه اى از اصحاب خود فرمود:
خداوند متعال ، هفت هزار سال پیش از آن که دنیا را بیافریند، من وعلىّ و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام -، را آفریده است .
یکى از اصحاب به نام معاذ بن جبل سؤ ال کرد: در این مدّت زمان طولانى کجا و در چه حالى بودید؟
حضرت فرمود: در پیشگاه عرش الهى ، مشغول تسبیح و حمد وثناى خداوند سبحان بودیم . (73)
2 روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله بر گروهى از انصار که در یکى از خانه هایشان اجتماع کرده بودند، وارد شد و پس از سلام بر آن ها، فرمود:
در چه حالتى هستید؟
پاسخ دادند: مؤ من هستیم ، حضرت فرمود: آیا بر ادّعاى خود دلیل و برهانى هم دارید؟
گفتند: بلى ، در حال رفاه و نعمت ، شکر و سپاس خدا گوئیم و در حال سختى و مصیبت ، صبور و شکیبا هستیم ، و به آنچه از طرف خداوند به ما مى رسد، راضى و خوشنود مى باشیم .
حضرت فرمود: بلى ، شما درست گفتید، ثابت قدم باشید. (74)
3 امام علىّ صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
هنگامى که جنازه برادرم حمزه را آوردند، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به همسران خود دستور داد که براى خانواده اش طعام تهیّه کنند و براى ایشان بفرستند؛ چون آن ها مصیبت دیده اند و حوصله تهیّه غذا را ندارند.
همچنین دستور فرمود: در همین غذائى که براى صاحبان عزا مى فرستید؛ شما نیز با آنان ، هم غذا شوید. (75)
4 امام محمّد باقر علیه السلام فرمود:
روزى عمّار یاسر نزد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله حاضر شد و عرض کرد: یا رسول اللّه ! من شب گذشته ، جُنب شدم و چون آب براى غسل نداشتم ، لباس هاى خود را در آوردم و سپس روى خاک ها افتادم و در خاک ها غلتیدم تا تمام بدنم خاک مال شود.
حضرت تبسمّى نمود واظهار داشت : این کار صحیح نبود و سپس کف دست هاى خود را بر زمین زد و کف دست راست خود را بر پشت دست چپ و نیز دست چپ را بر پشت دست راست کشید.
و بعد از آن با دو کف دست بر پیشانى خود مسح نمود و افزود: این چنین تیمّم کنید که خداوند دستور داده است . (76)
5 عبداللّه بن عبّاس حکایت کند:
روزى عدّه اى از فقراء و مساکین نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آمدند و اظهار داشتند: یا رسول اللّه ! ثروتمندان ، همانند ما نماز و روزه انجام مى دهند و نیز چون ثروت دارند صدقه مى دهند و انفاق مى کنند؛ ولى ما محروم هستیم و توان انجام این خیرات را نداریم .
حضرت رسول فرمود: هنگامى که سلام نماز را گفتید، 33 مرتبه بگوئید: سبحان اللّه ، و 33 مرتبه الحمد للّه ، و 34 مرتبه اللّه اکبر، وبعد از آن 30 مرتبه لااله الاّ اللّه بگوئید تا تمامى آنچه را که ثروتمندان انجام مى دهند، شما هم ثواب آن را دریابید. (77)

 

چهل حدیث منتخب
1 قال رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ:
لاتُضَیِّعُواصَلوتَکُمْ، فَإ نَّ مَنْ ضَیَّعَ صَلوتَهُ، حُشِرَ مَعَ قارُونَ وَ هامانَ، وَ کانَ حَقّاً عَلىِ اللّهِ اءنْ یُدْخِلَهُ النّارَمَعَ الْمُنافِقینَ. (78)
ترجمه :
فرمود: نماز را سبک و ناچیز مشمارید، هر کس نسبت به نمازش بى اعتنا باشد و آنرا سبک و ضایع گرداند همنشین قارون و هامان خواهد گشت و حقّ خداوند است که او را همراه منافقین در آتش داخل نماید.

2 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ مَشى إ لى مَسْجِدٍ مِنْ مَساجِدِاللّهِ، فَلَهُ بِکُّلِ خُطْوَةٍ خَطاها حَتّى یَرْجِعَ إ لى مَنْزِلِهِ، عَشْرُ حَسَناتٍ، وَ مَحى عَنْهُ عَشْرُ سَیِّئاتٍ، وَ رَفَعَ لَهُ عَشْرُ دَرَجاتٍ. (79)
فرمود: هر کس قدمى به سوى یکى از مساجد خداوند بردارد، براى هر قدم ثواب ده حسنه مى باشد تا برگردد به منزل خود، و ده خطا از لغزش هایش پاک مى شود، همچنین در پیشگاه خداوند ده درجه ترفیع مى یابد.

3 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَلْجُلُوسُ فِى الْمَسْجِدِ لاِنْتِظارِ الصَّلوةِ عِبادَةٌ مالَمْ یَحْدُثْ، قیلَ: یا رَسُولَ اللّهِ وَ مَا الْحَدَثُ؟ قالَ: الْغِیْبَةُ. (80)
ترجمه :
فرمود: نشستن در مسجد جهت انتظار وقت نماز عبادت است تا موقعى که حَدَثى از او صادر نگردد.
سؤ ال شد: یا رسول اللّه ، منظور از حدث چیست ؟
ترجمه :
فرمود: غیبت و پشت سر دیگران سخن گفتن .

4 ... بَیْنَما رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ جا لِسٌ فِى الْمَسْجِدِ، إ ذْدَخَلَ رَجُلٌ فَقامَ یُصَلّى ، فَلَمْ یُتِمَّ رُکُوعَهُ وَ لاسُجُودَهُ، فَقالَ: نَقَرَ کَنَقْرِ الْغُرابِ، لَئِنْ ماتَ هذا وَ هکَذا صَلوتُهُ لَیَمُوتُنَّ عَلى غَیْرِ دینی . (81)
ترجمه :
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در مسجد نشسته بود که شخصى وارد شد و مشغول نماز گشت و رکوع و سجودش را کامل انجام نداد و عجله و شتاب کرد.
حضرت فرمود: کار این شخص همانند کلاغى است که منقار بر زمین مى زند، اگر با این حالت از دنیا برود بر دین من نمرده است .

5 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : یا اءباذَر، اَلدُّنْیا سِجْنُ الْمُؤْمِن وَ جَنَّةُ الْکافِرِ، وَ ما اءصْبَحَ فیها مُؤْمِنٌ إ لاّ وَ هُوَ حَزینٌ، وَ کَیْفَ لایَحْزُنُ الْمُؤْمِنُ وَ قَدْ اءوَعَدَهُ اللّهُ اءنَّهُ وارِدٌ جَهَنَّمَ. (82)
ترجمه :
فرمود: اى ابوذر، دنیا زندان مؤ من و بهشت کافران است ، مؤ من همیشه محزون و غمگین مى باشد، چرا چنین نباشد و حال آن که خداوند به او - در مقابل گناهان و خطاهایش - وعده مجازات و دخول جهنّم را داده است .

6 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : شَرُّالنّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ، وَ شَرُّ مِنْ ذلِکَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیا غَیْرِهِ. (83)
ترجمه :
فرمود: بدترین افراد کسى است که آخرت خود را به دنیایش بفروشد و بدتر از او آن کسى خواهد بود که آخرت خود را براى دنیاى دیگرى بفروشد.

7 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : ثَلاثَةٌ اءخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى : اءلضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ. (84)
ترجمه :
فرمود: سه چیز است که از آن ها براى امّت خود احساس خطر مى کنم :
1 گمراهى ، بعد از آن که هدایت و معرفت پیدا کرده باشند.
2 گمراهى ها و لغزش هاى به وجود آمده از فتنه ها.
3 مشتهیات شکم ، و آرزوهاى نفسانى و شهوت پرستى .

8 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : ثَلاثَةٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَ لا تُؤَخَّرُ إ لى الاخِرَةِ: عُقُوقُ الْوالِدَیْنِ، وَ الْبَغْیُ عَلَى النّاسِ، وَ کُفْرُ الاْ حْسانِ. (85)
ترجمه :
فرمود : عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قیامت کشانده نمى شود: ایجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم ، ناسپاسى در مقابل کارهاى نیک دیگران .

9 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : إ نَّ اءعْجَزَ النّاسِ مَنْ عَجَزَعَنِ الدُّعاءِ، وَ إ نَّ اءبْخَلَ النّاسِ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ. (86)
ترجمه :
فرمود: عاجز و ناتوان ترین افراد کسى است که از دعا و مناجات با خداوند ناتوان و محروم باشد، و بخیل ترین اشخاص کسى خواهد بود که از سلام کردن خوددارى نماید.

10 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : إ ذا تَلاقَیْتُمْ فَتَلاقُوا بِالتَّسْلیمِ وَ التَّصافُحِ، وَ إ ذا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِإ لاسْتِغْفارِ. (87)
ترجمه :
فرمود: هنگام بر خورد و ملاقات با یکدیگر سلام و مصافحه نمائید و موقع جدا شدن براى همدیگر طلب آمرزش کنید.

11 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : بَکِرُّوا بِالصَّدَّقَةِ، فَإ نَّ الْبَلاءَ لایَتَخَطاّها. (88)
ترجمه :
فرمود: صبحگاهان حرکت و کار خود را با دادن صدقه شروع نمائید چون که بلاها و آفت ها را بر طرف مى گرداند.

12 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : یُؤْتَى الرَّجُلُ فی قَبْرِهِ بِالْعَذابِ، فَإ ذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ رَاءسِهِ دَفَعَتْهُ تِلاوَةُ الْقُرْآنِ، وَ إ ذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ یَدَیْهِ دَفَعَتْهُ الصَّدَقَةُ، وَ إ ذا اُتِیَ مِنْ قِبَلِ رِجْلَیْهِ دَفَعَهُ مَشْیُهُ إ لىَ الْمَسْجِدِ. (89)
ترجمه :
فرمود: هنگامى که بدن مرده را در قبر قرار دهند، چنانچه عذاب از بالاى سر بخواهد وارد شود تلاوت قرآنش مانع عذاب مى گردد و چنانچه از مقابل وارد شود صدقه و کارهاى نیک مانع آن مى باشد.
و چنانچه از پائین پا بخواهد وارد گردد، رفتن به سوى مسجد مانع آن خواهد گشت .

13 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : عَلَیْکُمْ بِمَکارِمِ الاْ خْلاقِ، فَإ نَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَنی بِها، وَ إ نَّ مِنْ مَکارِمِ الاْ خْلاقِ: اءنْ یَعْفُوَالرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ یُعْطِیَ مَنْ حَرَمَهُ، وَ یَصِلَ مَنْ قَطَعَهُ، وَ اءنْ یَعُودَ مَنْ لایَعُودُهُ. (90)
ترجمه :
فرمود: بر شما باد رعایت مکارم اخلاق ، که خداوند مرا بر آن ها مبعوث نمود، و بعضى از آن ها عبارتند از:
کسى که بر تو ظلم کند به جهت غرض شخصى او را ببخش ، کسى که تو را نسبت به چیزى محروم گرداند کمکش نما، با شخصى که با تو قطع دوستى کند رابطه دوستى داشته باش ، شخصى که به دیدار تو نیاید به دیدارش برو.

14 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ وَجَدَ کَسْرَةً اَوْ تَمْرَةً فَاءکَلَهَا لَمْ یُفارِقْ جَوْفَهُ حَتّى یَغْفِرَاللّهُ لَهُ. (91)
ترجمه :
فرمود: هر کس تکّه اى نان یا دانه اى خرما در جائى ببیند، و آن را بردارد و میل کند، مورد رحمت و مغفرت خداوند قرار مى گیرد.

15 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : ما تَواضَعَ اءحَدٌ إ لاّ رَفَعَهُ اللّهُ. (92)
ترجمه :
فرمود: کسى اظهار تواضع و فروتنى نکرده ، مگر آن که خداوند متعال او را رفعت و عزّت بخشیده است .

16 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ اءنْظَرَ مُعْسِرا، کانَ لَهُ بِکُلِّ یَوْمٍ صَدَقَةٌ. (93)
ترجمه :
فرمود: هر کس بدهکار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا میباشد.

17 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : ما مِنْ هُدْهُدٍ إ لاّ وَ فی جِناحِهِ مَکْتُوبٌ بِالِسّرْیانیَّةِ ((آلُ مُحَمَّدٍ خَیْرُ الْبَریَّةِ)). (94)
ترجمه :
فرمود: هیچ پرنده اى به نام هدهد وجود ندارد مگر آن که روى بال هایش به لغت سریانى نوشته شده است : آل محمّد (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) بهترین مخلوق روى زمین مى باشند.

18 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : یَاءتی عَلىَ النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دینِهِ کَالْقابِضِ عَلىَ الْجَمَرِ. (95)
ترجمه :
فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد که صبر نمودن در برابر مسائل دین و عمل به دستورات آن همانند در دست گرفتن آتش گداخته است .

19 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : سَیَاءتی زَمانٌ عَلى اُمتَّی یَفِرُّونَ مِنَ الْعُلَماءِ کَما یَفِرُّ الْغَنَمُ مِنَ الذِّئْبِ، إ بْتَلاهُمُ اللّهُ بِثَلاثَةِ اءشْیاء: الاْ وَّلُ: یَرَفَعُ الْبَرَکَةَ مِنْ اءمْوالِهِمْ، وَ الثّانی : سَلَّط اللّهُ عَلَیْهِمْ سُلْطانا جائِرا، وَ الثّالِثُ: یَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْیا بِلا إ یمانٍ. (96)
ترجمه :
فرمود: زمانى بر امّت من خواهد آمد که مردم از علماء گریزان شوند همان طورى که گوسفند از گرگ گریزان است ، خداوند چنین جامعه اى را به سه نوع عذاب مبتلا مى گرداند:
1 برکت و رحمت خود را از اموال ایشان برمى دارد.
2 حکمفرمائى ظالم و بى مروّت را بر آن ها مسلّط مى گرداند.
3 هنگام مرگ و جان دادن ، بى ایمان از این دنیا خواهند رفت .

20 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَلْعالِمُ بَیْنَ الْجُهّالِ کَالْحَىّ بَیْنَ الاْ مْواتِ، وَ إ نَّ طالِبَ الْعِلْمِ یَسْتَغْفِرُلَهُ کُلُّ شَى ءٍ حَتّى حیتانِ الْبَحْرِ وَ هَوامُّهُ، وَ سُباعُ الْبَرِّ وَ اءنْعامُهُ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ فَإ نّهُ السَّبَبُ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ إ نَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلى کُلِ مُسْلِمٍ. (97)
ترجمه :
فرمود: دانشمندى که بین گروهى نادان قرار گیرد همانند انسان زنده اى است بین مردگان ، و کسى که در حال تحصیل علم باشد تمام موجودات برایش طلب مغفرت و آمرزش مى کنند، پس علم را فرا گیرید چون علم وسیله قرب و نزدیکى شما به خداوند است ، و فراگیرى علم ، بر هر فرد مسلمانى فریضه است .

21 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ زارَ عالِما فَکَاءنَّما زارَنی ، وَ مَنْ صافَحَ عالِما فَکاءنَّما صافَحَنی ، وَ مَنْ جالَسَ عالِماً فَکَاءنَّما جالَسَنی ، وَ مَنْ جالَسَنی فِى الدُّنْیا اءجْلَسْتُهُ مَعى یَوْمَ الْقِیامَةِ. (98)
ترجمه :
فرمود: هر کس به دیدار و زیارت عالم و دانشمندى برود مثل آن است که مرا زیارت کرده ، هر که با دانشمندى دست دهد و مصافحه کند مثل آن که با من مصافحه نموده ، هر شخصى همنشین دانشمندى گردد مثل آن است که با من مجالست کرده ، و هر که در دنیا با من همنشین شود، در آخرت همنشین من خواهد گشت .

22 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ اَصابَ مِنْ إ مْرَاءةٍ نَظْرَةً حَراما، مَلاَ اللّهُ عَیْنَیْهِ نارا. (99)
ترجمه :
فرمود: هرکس نگاه حرامى به زن نامحرمى بیفکند، خداوند چشم هاى او را پر از آتش مى گرداند.

23 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ تَزَوَّجَ إ مْرَاءةً لِمالِها وَ کَلَهُ اللّهُ إ لَیْهِ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِجَمالِها رَاءى فیها ما یَکَرَهُ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِدینِها جَمَعَ اللّهُ لَهُ ذلِکَ. (100)
ترجمه :
فرمود: هر کس زنى را به جهت ثروتش ازدواج کند خداوند او را به همان واگذار مى نماید، و هر که با زنى به جهت زیبائى و جمالش ازدواج کند خوشى نخواهد دید، و کسى که با زنى به جهت دین و ایمانش تزویج نماید خداوند خواسته هاى او را تاءمین مى گرداند.

24 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ قَلَّ طَعامُهُ، صَحَّ بَدَنُهُ، وَ صَفاقَلْبُهُ، وَ مَنْ کَثُرَ طَعامُهُ سَقُمَ بَدَنُهَ وَ قَساقَلْبُهُ. (101)
ترجمه :
فرمود: هر که خوراکش کمتر باشد بدنش سالم و قلبش با صفا خواهد بود، و هر کس خوراکش زیاد باشد امراض جسمى بدنش و کدورت ، قلبش را فرا خواهد گرفت .

25 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : لاتُشْبِعُوا، فَیُطْفاء نُورُ الْمَعْرِفَةِ مِنْ قُلُوبِکُمْ. (102)
ترجمه :
فرمود: شکم خود را از خوراک سیر و پر مگردانید، چون که سبب خاموشى نور عرفان و معرفت در افکار و قلب هایتان مى گردد.

26 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ تَوَلّى عَمَلا وَ هُوَیَعْلَمُ اءنَّهُ لَیْسَ لَهُ بِاءهْلٍ، فَلْیتُبَّوَءُ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ. (103)
ترجمه :
فرمود: هر که ریاست و مسئولیتى را بپذیرد و بداند که أ هلیّت آن را ندارد، در قبر و قیامت جایگاه او پر از آتش خواهد شد.

27 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : إ نَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ لَیُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعیفِ الَّذی لادینَ لَهُ، فَقیلَ: وَ ما الْمُؤْمِنُ الضَّعیفُ الَّذی لادینَ لَهُ؟
قالَ: اَلذّی لایَنْهى عَنِ الْمُنْکَرِ. (104)
ترجمه :
فرمود: همانا خداوند دشمن دارد آن مؤ منى را که ضعیف و بى دین است ، سؤ ال شد:
مؤ من ضعیف و بى دین کیست ؟ پاسخ داد: کسى که نهى از منکر و جلوگیرى از کارهاى زشت نمى کند.

28 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : صَدَقَةُ السِّرِّ تُطْفِى ءُ الْخَطیئَةَ، کَما تُطْفِى ءُ الماءُ النّارَ، وَ تَدْفَعُ سَبْعینَ بابا مِنَ الْبَلاءِ. (105)
ترجمه :
فرمود: صدقه اى که محرمانه و پنهانى داده شود سبب پاکى گناهان مى باشد، همان طورى که آب ، آتش را خاموش مى کند، همچنین صدقه هفتاد نوع بلا و آفت را بر طرف مى نماید.

29 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : عَجِبْتُ لِمَنْ یَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ مَخافَةَ الدّاءِ، کَیْفَ لایَحْتمى مِنَ الذُّنُوبِ، مَخافَةَ النّارِ. (106)
ترجمه :
فرمود: تعجّب دارم از کسانى که نسبت به خورد و خوراک خود اهمیّت مى دهند تا مبادا مریض شوند ولیکن اهمیّتى نسبت به گناهان نمى دهند و باکى از آتش سوزان جهنم ندارند.

30 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : حُبُّ الْجاهِ وَ الْمالِ یُنْبِتُ النِّفاقَ فِى الْقَلْبِ، کَما یُنْبِتُ الْماءُ الْبَقْلَ. (107)
ترجمه :
فرمود: علاقه نسبت به ریاست و ثروت سبب روئیدن نفاق در قلب و درون خواهد شد، همان طورى که آب و باران سبب روئیدن سبزیجات مى باشند.

31 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَلْوَلَدُ کَبِدُالمُؤْمِنِ، إ نْ ماتَ قَبْلَهُ صارَ شَفیعاً، وَ إ نْ ماتَ بَعَدَهُ یَسْتَغْفِرُ اللّهَ، فَیَغْفِرُلَهُ. (108)
ترجمه :
فرمود: فرزند براى مؤ من همانند جگر و پاره تن اوست ، چنانچه پیش از او بمیرد شفیع او مى گردد، اگر بعد از او بمیرد برایش استغفار مى کند و خداوند گناهانش را مى آمرزد.

32 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : حَسِّنُوا اءخْلاقَکُمْ، وَ اءلْطِفُوا جیرانَکُمْ، وَ اءکْرِمُوا نِسائَکُمْ، تَدْخُلُوا الْجَنّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ. (109)
ترجمه :
فرمود: رفتار و اخلاق خود را نیکو سازید، نسبت به همسایگان با ملاطفت و محبّت برخورد نمائید، زنان و همسران خود را گرامى دارید تا بدون حساب وارد بهشت گردید.

33 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَلْمَرْءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ، فَلْیَنْظُر اءحَدُکُمْ مَنْ یُخالِطُ. (110)
ترجمه :
فرمود: انسان بر روش و اخلاق دوستش پرورش مى یابد و شناخته مى شود، پس متوجّه باشید با چه کسى دوست و همنشین مى باشید.

34 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَلصَّدقَةُ بِعَشْرٍ، وَ الْقَرْضُ بِثَمانِیَةَ عَشَرَ، وَ صِلَةُ الرَّحِمِ بِاءرْبَعَةَ وَ عِشْرینَ. (111)
ترجمه :
فرمود: پاداش و ثواب دادنِ صدقه ده برابر درجه ، ودادن قرض الحسنه هیجده درجه ، و انجام صله رحم بیست و چهار درجه افزایش خواهد داشت .

35 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : لایَمْرُضُ مُؤْمِنٌ وَ لامُؤْمِنَةٌ إ لاّحَطّ اللّهُ بِهِ خَطایاهُ. (112)
ترجمه :
فرمود: هیچ مؤ من و مؤ منه اى مریض نمى گردد مگر آن که خطاها ولغزش هایش پاک و بخشوده مى شود.

36 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : مَنْ وَقَّرَ ذا شَیْبَةٍ فِى الاْ سْلامِ اءمَّنَهُ اللّهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیامَةِ. (113)
ترجمه :
فرمود: هر کس بزرگسال مسلمانى را گرامى دارد و احترام نماید، خداوند او را در قیامت از سختى ها و مشکلات در اءمان مى دارد.

37 قالَ: صلّى اللّه علیه و آله : کُلُّ عَیْنٍ باکِیَةٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ إ لاّ ثَلاثَ اءعْیُنٍ: عَیْنٌ بَکَتْ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ ، وَ عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ، وَ عَیْنٌ باتَتْ ساهِرَةً فى سَبى لِاللّهِ. (114)
ترجمه :
فرمود: تمامى چشم ها در روز قیامت گریانند، مگر سه دسته :
1 آن چشمى که به جهت خوف و ترس از عذاب خداوند گریه کرده باشد.
2 چشمى که از گناهان و موارد خلاف بسته و نگاه نکرده باشد.
3 چشمى که شبها در عبادت و بندگى خداوند متعال بیدار بوده باشد.

38 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : سادَةُ النّاسِ فِى الدُّنْیا الا سْخِیاء، سادَةُ النّاسِ فِى الاخِرَةِ الاْ تْقِیاء. (115)
ترجمه :
فرمود: سرور و سیّد مردم در دنیا افراد سخاوتمند خواهند بود، وسیّد و سرور انسان ها در قیامت پرهیزکاران مى باشند.

39 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : وَ عَظَنی جِبْرئیلُ علیه السلام : یا مُحَمَّدُ ، اءحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإ نَّکَ مُفارِقُهُ، وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَإ نَّکَ مُلاقیهِ. (116)
ترجمه :
فرمود: جبرئیل مرا موعظه و نصحیت کرد: با هر کس که خواهى دوست باش ، بالا خره بین تو و او جدائى خواهد افتاد. هر چه خواهى انجام ده ، ولى بدان نتیجه و پاداش آنرا خواهى گرفت .

40 قالَ صلّى اللّه علیه و آله : اَوْ صانى رَبّى بِتِسْع : اَوْ صانى بِالاْ خْلاصِ فِى السِّرِّ وَالْعَلانِیَةِ، وَ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ، وَ الْقَصْدِ فِى الْفَقْرِ وَ الْغِنى ، وَ اَنْ اءعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنى ، وَ اءعطِیَ مَنْ حَرَمَنى ، وَ اءصِلَ مَنْ قَطَعَنى ، وَ اَنْ یَکُونَ صُمْتى فِکْراً، وَ مَنْطِقى ذِکْراً، وَ نَظَرى عِبْراً. (117)
ترجمه :
فرمود: پروردگار متعال ، مرا به 9 چیز سفارش نمود: اخلاص در آشکار و پنهان ، دادگرى در خوشنودى و خشم ، میانه روى در نیاز وتوانمندى ، بخشیدن کسى که در حقّ من ستم روا داشته است ، کمک به کسى که مرا محروم گردانده ، دیدار خویشاوندانى که با من قطع رابطه نموده اند، و این که خاموشیم اندیشه و سخنم ، یادآورى خداوند؛ و نگاهم عبرت و پند باشد.

ارجاعات:

1- بحارالا نوار: ج 28، ص 29، س 13 و ج 36، ص 336، س 11، با تفاوت .
2- مصدر قبل : ج 10، ص 432، س 9 و ج 28، ص 368، س 12.
3- مصدر قبل : ج 38، ص 36، ح 10.
4- مصدر قبل : ج 25، ص 19، س 1.
5- إ کمال الدین صدوق : ص 234 240، در این باب احادیث معتددى است .
6- نورالثقلین : ج 1، ص 507، ح 360.
7- بعضى از مآخذ و کتاب هائى که مورد استافاده قرار گرفته است ، در آخرین قسمت جلد دوّم همین مجموعه گرانمایه موجود مى باشد.
8-فضائل شاذان بن جبرئیل قمّى : ص 18، س 11.
9- خصال شیخ صدوق : ج 2، ص 600، ح 3
10- وسائل الشّیعه : ج 4، ص 302
11- بحارالا نوار: ج 17، ص 301، ح 13.
12- مطابق با دهم فروردین ، سال دهم شمسى .
13- امام صادق علیه السلام فرمود: ...به وسیله آن دو زن حفصه و عایشه مسموم و مقتول گردید؛ تفسیر عیاشى : ج 1، ص 200، ح 152، البرهان : ج 1، ص 320، نورالثقلین : ج 1، ص ‍ 401، ح 390، بحارالا نوار: ج 28، ص 20، ح 28.
14- مطابق با هفدهم خرداد، سال دهم شمسى .
15- بر خلاف مشهور، عدّه اى از بزرگان بر این عقیده اند: حضرت خدیجه سلام اللّه علیها، عذراء باکره بوده است .
و در این رابطه ، کتابهائى مانند: هدایة الکبرى حضینى : ص 40، س 16 و بحار الا نوار: ج 22، ص 8 ملاحظه و دقّت گردد.
16- تاریخ ولادت و شهادت و دیگر حالات حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، برگرفته شده است از: اصول کافى : ج 1، بحار الا نوار: ج 15 22، اعیان الشّیعة : ج 1، تهذیب الاحکام : ج 6، کشف الغمّة : ج 1، ینابیع المودّة ، مناقب ابن شهرآشوب : ج 1، تذکرة الخوّاص ، الفصول المهمّة ، مجموعه نفیسه ، إ علام الورى طبرسى : ج 1، تاریخ اهل البیت ، الهدایة الکبرى ،جمال ا سبوع ، إ ثبات الوصیّة مسعودى و ... .
17-از شاعر محترم : آقاى على مردانى .
18-از شاعر محترم : آقاى ذاکر.
19- اکمال الدّین صدوق : ص 196، ح 39 ، بحارالا نوار: ج 15، ص 329، ح 15، حلیة الا برار: ج 1، ص 36، ح 1.
20- بحارالا نوار: ج 17، ص 363، به نقل از خرایج راوندى .
21- فضائل شاذان بن جبرئیل قمّى : ص 48، ح 66، بحارالا نوار: 15، ص 382،س 7.
22- خصال شیخ صدوق : ص 490، ح 69، أ مالى صدوق : ص 197، ح 5، حلیة الا برار: ج 1، ص 200، بحارالا نوار: ج 16، ص 214.
23- این مطلب نیاز به وقت بیشتر و توضیح کاملترى دارد که بایستى به کتابهاى مربوطه ارجاع شود چون کتابهاى مختلفى در این باب به رشته تحریر درآمده است .
و ضمنا پاورقى در قسمت حالات حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، ص 20 پاورقى 3، پیرامون حضرت خدیجه ملاحظه شود.
24- شرح آن در صفحه 21 گذشت .
25- وسائل الشّیعة : ج 20، ص 244 245، فروع کافى : ج 5، ص 390، ح 5، خصال صدوق : ج 2، ص 419، ح 13.
26- بحار الا نوار: ج 16، ص 91، ح 26.
27- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 404، ح 5 و 6.
28- محاسن برقى : ص 313، ح 31.
29- بحار الا نوار: ج 18، ص 194، ح 30 و ص 184، ح 14.
30- بحار الا نوار: ج 92، ص 342 1 به نقل از امالى شیخ مفید: ج 1، ص 63.
31- بحار الا نوار: ج 22، ص 461 به نقل از خصال مرحوم صدوق .
32- فضائل شاذان بن جبرئیل قمّى : ص 75، س 10، بحار: ج 30، ص 343، ح 163.
33- بحار الا نوار: ج 16، ص 281، ح 126.
34- بحارالا نوار: ج 16، ص 282، ح 129.
35- بحارالا نوار: ج 26، ص 26، ح 27 به نقل از اختصاص و بصائر الدّرجات .
36- تفسیر البرهان : ج 2، ص 194، ح 1.
37- بحارالا نوار: ج 22، ص 83، ح 32.
38- فروع کافى : ج 5، ص 496، ح 5.
39- بحار الا نوار: ج 22، ص 288، ح 58 به نقل از امالى صدوق .
40- امالى شیخ صدوق : ص 324، ح 10، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 153، ح 26.
41- ارشاد القلوب دیلمى : ص 161.
42- کتاب اصول ستّة عشر، قسمت نوادر علىّ بن اءسباط: ص 128، س 14، عمده ابن بطریق حلّى : ص 534، ح 661.
43- بحارالا نوار: ج 16، ص 264، ح 61 به نقل از اصول کافى : ج 2، ص 102.
44- بحارالا نوار ج 17، ص 398، اءمالى شیخ طوسى : ج 2، ص 68 .
45- از روایات استفاده مى شود بر این که آن شخص ، عثمان بن مظعون بوده است .
46- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 393، ح 20 و دیگر احادیث دنباله اش .
47- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 459، ح 1.
48- فروع کافى : ج 4، ص 188، ح 1.
49- مستدرک الوسائل : ج 2، ص ، 57 ح 22، بحارالا نوار: ج 81، ص 188، ح 45.
50- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 56، ح 19 بحار الا نوار: ج 81، ص 210، ح 25.
51- وسائل الشیعه : ج 12، ص 142 145.
52- بحار الا نوار: ج 16، ص 236، به نقل از مکارم الا خلاق .
53- سوره ممتحنه : آیه 12.
54-ادامه آیه قبل است .
55- بحار الا نوار: ج 21، ص 113، ح 6، به نقل از تفسیر قمّى .
56- بحار الا نوار: ج 19، ص 105، به نقل از إ علام الورى .
57- مستدرک الوسائل : ج 16، ص 302، ح 18.
58- احقاق الحقّ: ج 25، ص 429.
59- هر ذراع از آرنج تا سر انگشتان دست مى باشد که حدود نیم متر خواهد بود.
60- بحار الا نوار: ج 18، ص 24، و ص 32، ح 27.
61- خرایج راوندى : ج 2، ص 856 858، ح 72، بصائر الدّرجات : ص 121، ح 13.
62- بحارالا نوار: ج 18، ص 21، به نقل از فروع کافى : ج 2، ص 162، مستدرک الوسائل : ج 7 ص 175ح 7.
63- مستدرک الوسائل ج 14، ص 82، ح 2.
64- وسائل الشّیعه : ج 15، ص 310، ح 3.
65- بحار الا نوار: ج 27، ص 128، ح 129.
66- بحارالا نوار: ج 21، ص 5 6.
67- تفسیر عیّاشى : ج 1، ص 200، ح 152، نور الثّقلین : ج 1، ص 401، تفسیر برهان : ج 1، ص 320، بحارالا نوار: ج 28، ص 20، ح 28.
68- احقاق الحقّ: ج 4، ص 90.
69- کشف الغمّة : ج 1، ص 18، بحار الا نوار: ج 22، ص 533.
70- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 5198.
71- اشعار از شاعر محترم آقاى ذاکر.
72- اشعار از شاعر محترم : آقاى محسن رشید.
73- علل الشّرایع : ص 139، مدینة المعاجز: ج 3، ص 229، ح 9.
74- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 421، ح 10، دعائم الاسلام : ج 1، ص 223.
75- دعائم الاسلام : ج 1، ص 239، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 380.
76- مستدرک الوسائل : ج 2، ص 536، ح 2 و 3.
77- مستدرک الوسائل : ج 5، ص 39، ح 5، جامع الا خبار: ص 63.
78- وسائل الشّیعة : ج 4، ص 30، ح 4431.
79- عقاب الا عمال : ص 343، س 14، وسائل الشّیعة : ج 5، ص 201، ح 6328.
80- وسائل الشّیعة : ج 4، ص 116، ح 4665.
81- وسائل الشّیعة : ج 4، ص 31، ح 4434.
82- اءمالى طوسى : ج 2، ص 142، بحارالا نوار: ج 74، ص 80، ح 3.
83- من لا یحضره الفقیه : ج 4، ص 353، ح 5762 چاپ جامعه مدرّسین .
84- اءمالى طوسى : ج 1، ص 158، بحارالا نوار: ج 10، ص 368، ح 15.
85- اءمالى طوسى : ج 1، ص 13، بحارالا نوار: ج 70، ص 373، ح 7.
86- اءمالى طوسى : ج 1، ص 87، بحارالا نوار: ج 90، ص 291، ح 11.
87- اءمالى طوسى : ج 1، ص 219، بحارالا نوار: ج 73، ص 4، ح 13.
88- اءمالى طوسى : ج 1، ص 157، بحارالانوار: ج 93، ص 177، ح 8.
89- مسکّن الفؤ اد شهید ثانى : ص 50، س 1.
90- اءمالى طوسى : ج 2، ص 92، بحارالا نوار: ج 66، ص 375، ح 24.
91- اءمالى صدوق : ص 246، ح 14، بحارالا نوار: ج 63، ص 430، ح 12.
92- اءمالى طوسى : ج 1، ص 56، بحارالا نوار: ج 72، ص 120، ح 7.
93- اءعیان الشّیعة : ج 1، ص 305، بحارالا نوار: ج 100، ص 151، ح 17.
94- اءمالى طوسى : ج 1، ص 360، بحارالا نوار: ج 27، ص 261، ح 2.
95- اءمالى طوسى : ج 2، ص 92، بحارالا نوار: ج 28، ص 47، ح 9.
96- مستدرک الوسائل : ج 11، ص 376، ح 13301.
97- بحارالا نوار: ج 1، ص 172، ح 25.
98- مستدرک الوسائل : ج 17، ص 300، ح 21406.
99- مستدرک الوسائل : ج 14، ص 270، ح 16685.
100- تهذیب الا حکام : ج 7، ص 399، ح 5.
101- تنبیه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام : ص 548، بحارالا نوار: ج 59، ص 268، ح 53.
102- مستدرک الوسائل : ج 16، ص 218، ح 19646.
103- تاریخ إ لاسلام : ج 101120، ص 285.
104- وسائل الشّیعة : ج 16، ص 122، ح 21139.
105- مستدرک الوسائل : ج 7، ص 184، ح 7984.
106- بحارالا نوار: ج 70، ص 347، ح 34.
107- تنبیه الخواطر، معروف به مجموعة ورّام : ص 264
108- مستدرک الوسائل : ج 15، ص 112، ح 17688.
109- اءعیان الشّیعة : ج 1، ص 301.
110- اءمالى طوسى : ج 2، ص 132، بحارالا نوار: ج 71، ص 192، ح 12.
111- مستدرک الوسائل : ج 7، ص 194، ح 8010.
112- جامع الا حادیث : ج 3، ص 89، ح 35، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 66، ح 1422.
113- کافى : ج 2، ص 658، ح 3، بحارالا نوار: ج 7، ص 302، ح 53.
114- ثواب الا عمال : ص 211، ح 1، بحارالا نوار: ج 46، ص 100، ح 88.
115- اءعیان الشّیعة : ج 1، ص 302، بحارالا نوار: ج 68، ص 350، ح 1.
116- اءمالى طوسى : ج 2، ص 203، بحارالا نوار: ج 68، ص 188، ح 54.
117- اءعیان الشّیعة ، ج 1، ص 300، بحارالا نوار: ج 74، ص 139، ضمن ح 1.


۹۸-۵-۰۴ ۱ ۰ ۴۹۰

۹۸-۵-۰۴ ۱ ۰ ۴۹۰


چهل حدیث ها1 پیشگفتار
چهل حدیث ها2 خلاصه حالات چهارمین معصوم
چهل حدیث ها3 فرخنده میلاد اوّلین سبط فروزنده
چهل حدیث ها4 مراسم نامگذارى و بیمه ساختن نوزاد
چهل حدیث ها5 راهنمایى طفل چهار ماهه
چهل حدیث ها روش ارشاد و هدایت
چهل حدیث ها7 پاسخ کودک در کلاس ، از علوم مختلف
چهل حدیث ها8 سبطى در آغوش جبرئیل علیه السلام
چهل حدیث ها9 توجیه جابر با رجعت پیامبر صلى الله علیه و آله
چهل حدیث ها10لیست اسامى شیعه
چهل حدیث ها11مسائل حضرت خضر و جواب امام علی
چهل حدیث ها12حضور حقّ و باطل در کاخ پادشاه روم
چهل حدیث ها13تحقیق از آهو براى یافتن برادر
چهل حدیث ها14نتیجه خوشحال کردن سگ
چهل حدیث ها15آزمایش امّت و مظلومیّت رهبر
چهل حدیث ها16فلسفه صلح یاعهدنامه وظهور حجّت
چهل حدیث ها17 کدام بهترند، دشمنان یا دوستان ؟
چهل حدیث ها18 معجزه پسر همچون پدر
چهل حدیث ها19 روئیدن رطب بر نخل خشکیده
چهل حدیث ها20 نصیحت فرزند جهت یارى برادر
چهل حدیث ها21 رسوائى توطئه گر و زن شدن یک مرد
چهل حدیث ها22 زن شدن مردى در قبال توهین
چهل حدیث ها23 خبر دادن از غیب در کودکى
چهل حدیث ها24 تقاضاى فرزند به جاى قیمت روغن
چهل حدیث ها25 اشتهاى خربزه و فرود به همراه گلابى
چهل حدیث ها26 زنده نمودن دو مرده گنهکار
چهل حدیث ها27 پاداش هدیه و علم آموزى
چهل حدیث ها28 عکس العمل در قبال توهین و استهزاء
چهل حدیث ها29 برخورد سازنده در قبال استهزاء جاهل
چهل حدیث ها30 دریافت هدیه از طاغوت
چهل حدیث ها31 پذیرائى از هفتاد میهمان و سخن آهو
چهل حدیث ها32 ترور توسّط جیره خواران مزدور
چهل حدیث ها33 جواب تسلیت یا هوشدار باش
چهل حدیث ها34 ترس از مرگ به جهت تخریب خانه
چهل حدیث ها35 ایثار پیرزن و عکس العمل امام
چهل حدیث ها36 فائده گذشت و ملاطفت
چهل حدیث ها37 جنّ حامى گمشدگان با خدا
چهل حدیث ها38 جواب شش موضوع مبهم
چهل حدیث ها39 مجازات زن بدکاره با کنیز
چهل حدیث ها40 نصایحى سعادت بخش در لحظاتى حسّاس
چهل حدیث ها41 دو آپارتمان سبز و قرمز
چهل حدیث ها42 در آخرین لحظات ، در فکر هدایت
چهل حدیث ها43 پیش بینى خطر در تشییع جنازه
چهل حدیث ها44 در مصائب امام حسن مجتبى علیه السلام
چهل حدیث ها45 پنج درس ارزنده و آموزنده
چهل حدیث ها46 در مدح و منقبت دوّمین اختر فرزنده امامت
چهل حدیث ها47 چهل حدیث گهربار منتخب
چهل حدیث ها48 ارجاعات

پیشگفتار

به نام هستى بخش جهان آفرین

شکر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، که ما را از امّت مرحومه قرار داد و به صراط مستقیم ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم اجمعین هدایت نمود.

بهترین تحیّت و درود بر روان پاک پیامبر عالى قدر اسلام صلى الله علیه و آله ، و بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ، مخصوصا دوّمین خلیفه بر حقّش امام ابو محمّد، حسن مجتبى علیه السلام .

و لعن و نفرین بر دشمنان و مخالفان اهل بیت رسالت ، که در حقیقت دشمنان خدا و قرآن هستند.

نوشتارى که در اختیار شما خواننده گرامى قرار دارد برگرفته ؛ و گلچینى است از دوران زندگى سراسر آموزنده اوّلین سبط اکبر، یکى از دو زینت بخش عرش الهى .

چهارمین معصوم و دوّمین نور هدایت و امامت که پیغمبر اسلام جدّ بزرگوارش صلى الله علیه و آله ، در شأن وعظمت او فرمود:

خداوند متعال به وسیله او - یعنى امام حسن مجتبى علیه السلام - میان دو گروه از امّت مرا صلح خواهد داد و به واسطه وجود با برکتش ، امّت اسلام در سلامت و اءمنیت و آسایش قرار خواهند گرفت .

و صدها آیه قرآن ، حدیث قدسى ، روایت در منقبت و عظمت آن امام مظلوم ، سرا پا ایمان و تقوا، با سندهاى بسیار متعدّد وارد شده است ، که در کتاب هاى مختلف موجود مى باشد.

و این نوشتار گوشه اى از قطرات اقیانوس بى کران وجود جامع و کامل آن امام همام خواهد بود.

که برگزیده و گلچینى است از ده ها کتاب معتبر(1)، در جهت هاى مختلف عقیدتى ، سیاسى ، عبادى ، فرهنگى اقتصادى ، اجتماعى ، اخلاقى ، تربیتى و ... .

باشد که این ذرّه دلنشین و لذّت بخش مورد استفاده و إ فاده عموم مخصوصا جوانان عزیز قرار گیرد.

و ذخیره اى باشد لیوم لایَنفَع مال و لا بَنونَ إلاّ مَن أتَى اللّهَ بقلبٍ سلیم لى وَلِوالدَیّ و لِمن له علىٍّّ حقّ، ان شاء اللّه تعالى .

 

خلاصه حالات چهارمین معصوم ، دوّمین اختر امامت

آن حضرت روز سه شنبه یا پنج شنبه ، پانزدهم ماه مبارک رمضان ، سال سوّم هجرى (2) در شهر مدینه منوّره دیده به جهان گشود.

نام : ((حسن ))(3)؛ و در تورات ((شُبّر)) ودر انجیل ((طاب )) مى باشد.

صَلوات اللّهِ عَلَیْه ، یَومَ وُلِدَ وَیَوْم اسْتُشْهِدَ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّا.

کنیه : ابو محمّد.

لقب : مجتبى ، طیّب ، سیّد، ولىّ، تقىّ، حجّت ، سبط، قائم ، وزیر، اءمین و ... .

نقش انگشتر: ((الْعِزَّةُ لِلّهِ)).

دربان : دو نفر افتخار دربانى و پیش خدمتى حضرت را کسب کردند، که یکى به نام سفینه - غلام رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، و دیگرى به نام قیس بن عبد الرّحمن بوده است .

حضرت در حالى به دنیا آمد که مادرش ، حضرت فاطمه زهراء علیها السلام دوازده ساله بود(4).

و در هفتمین روز ولادت این نوزاد عزیز پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله دو گوسفند عقیقه نمود، و سپس موى سرش را تراشید و هم وزن آن نقره به فقیر صدقه داد.

امام حسن مجتبى علیه السلام 25 مرتبه پیاده براى انجام مراسم حجّ و زیارت خانه خدا، به مکّه معظّمه رفت .

و در طىّ دو مرحله ، حضرت تمامى ثروت و اموال خود را بین فقراء و تهى دستان تقسیم نمود.

مدّت امامت : اوّلین روز امامت آن حضرت ، مصادف با جمعه 21 ماه مبارک رمضان ، سال چهلم هجرى (5) بوده است ؛ که مردم با آن بزرگوار بیعت کردند و حدود 10 سال امامتش به طول انجامید.

حضرت در تمام دوران عمر پربرکت خویش مبارزات مختلفى بر علیه کفر و ظلم و بیدادگرى داشته است .

گوناگونى در برابر دستگاه حاکمه بنى امیّه به سرکردگى معاویه داشت ؛ ولیکن بیشتر دوستان و اصحاب دنیاپرست ، به آن حضرت خیانت کرده و با ایشان برخورد منافقانه داشتند؛ و در نهایتِ أمر، چون امام علیه السلام تنها ماند؛ و از طرفى ، هسته مرکزى اسلام در معرض خطر قرار داشت ، ناچار اقدام به صلح با معاویه نمود.

و طبق آنچه که مورّخین و محدّثین گفته اند: حدود شش ماه و أنْدى پس از امامت آن بزرگوار، بین حضرت و معاویه صلح نامه اى به نفع اسلام و مسلمین امضاء گردید.

مر: آن حضرت حدود هشت سال در حیات جدّ گرامیش ، و حدود هشت سال و اندى هم زمان با مادر ارجمندش ، و 37 سال نیز در کنار پدر بزرگوارش زندگى نمود، و سپس قریب 10 سال امامت و رهبریّت اسلام و مسلمان ها را بر عهده داشت ؛ و در مجموع مدّت عمر پربرکت آن امام مظلوم را، بین 47 تا 50 سال گفته اند.

شهادت : حضرت امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه ، توسّط همسرش - جُعده دختر أ شعث بن قیس کندى - به دستور و تزویر معاویه مسموم گردید.

و چهل روز پس از آن - یعنى ؛ روز پنج شنبه ، 28 ماه صفر؛ ما بین سال 50 تا 53 هجرى - به فیض شهادت نایل گشت .

امام حسن مجتبى علیه السلام در آخرین لحظات عمر گران مایه خویش به برادرش ، امام حسین علیه السلام اظهار داشت : مبادا در تشییع و تدفین جنازه ام خونى بر زمین ریخته شود.

مام مظلوم را کنار جدّ بزرگوارش ، رسول خدا صلى الله علیه و آله دفن کنند، عدّه اى به سرکردگى عایشه ، مسلّحانه هجوم آوردند و از ورود جنازه مطهّر به محوّطه حرم حضرت رسول صلى الله علیه و آله جلوگیرى نموده ؛ و آن گاه جنازه و تشییع کنندگان را تیرباران کردند.

بر اساس وصیّتى که حضرت فرموده بود: خونى در تشییع جنازه ام ریخته نشود، به ناچار پیکر مقدّس آن امام مظلوم را که چندین تیر به آن اصابت کرده بود - به سمت قبرستان بقیع حرکت داده و در آنجا دفن نمودند.

تعداد فرزندان : مرحوم سیّد محسن اءمین تعداد پانزده دختر و هشت پسر براى امام حسن مجتبى علیه السلام بیان نموده است ، گرچه بعضى از محدّثین تمامى فرزندان آن حضرت را جمعا پانزده دختر و پسر گفته اند.

نماز حضرت : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، بیست و پنج مرتبه سوره توحید خوانده مى شود(6).

و بعد از سلام نماز، تسبیحات حضرت زهراء علیها السلام گفته مى شود؛ و پس از آن ، خواسته ها و حوایج مشروعه خود را از درگاه خداوند متعال در خواست نماید که ان شاء اللّه برآورده خواهد شد.

فرخنده میلاد اوّلین سبط فروزنده

موکب باد صبا بگذشت از طرف چمن
تا چمن را پرنیانِ سبز پوشاند به تن
سبزه اندر سبزه بینى ، ارغوان در ارغوان
لاله اندر لاله بینى ، یاسمن در یاسمن
ساحت بستان ز فرّ سبزه شد باغ بهشت
دامن صحرا ز بوى نافه شد رشک ختن
نقش گل را آن چنان آراست نقّاش بهار
کز شگفتى ماندت انگشت حیرت در دهن
وه چه خوش بشکفته در گلزار زهرا نوگلى
کز طراوت گشته رویش رشک گلهاى چمن
دیده از نور جمالش روشنى یابد چو دل
بلبل از شوق وصالش در چمن نالد چو من
بلبل آن جا هر سپیده دم سراید نغمه اى
در ثناى خسرو خوبان ، امام ممتَحن
از حریم فاطمه در نیمه ماه صیام
چهره ماه حسن تابیده با وجه حسن
میوه بستان زهراء نور چشم مصطفى
پاره قلب علىّ بن ابى طالب ، حسن
در محیط علم و دانش آفتابى تابناک
بر سپهر حلم و بخشش کوکبى پرتو فکن
پرچم صلح و صفا افراشت سبط مصطفى
تا براندازد لواى کفر و آشوب و فتن (7)

مراسم نامگذارى و بیمه ساختن نوزاد

امام سجّاد زین العابدین علیه السلام مى فرماید:

چون حضرت فاطمه زهراء علیها السلام اوّلین نوزاد خود را به دنیا آورد، از همسرش امام علىّ علیه السلام درخواست نمود تا نامى مناسب براى نوزادشان انتخاب نماید.

امام علىّ علیه السلام فرمود: من در این امر هرگز بر رسول خدا صلى الله علیه و آله سبقت نخواهم گرفت .

هنگامى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله وارد منزل شد، قنداقه نوزاد را که در پارچه اى زردرنگ پیچیده شده بود، تحویل حضرتش دادند.

همین که چشم رسول خدا صلى الله علیه و آله به قنداقه نوزاد افتاد، فرمود: مگر نگفته ام نوزاد را در پارچه زرد نپیچید؛ و سپس پارچه زرد را باز نمود و نوزاد را در پارچه اى سفید قرار داد.

بعد از آن خطاب به پدر نوزاد - امام علىّ علیه السلام - کرد، و فرمود: آیا اسمى برایش تعیین کرده اید؟

حضرت علىّ علیه السلام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! ما بر شما سبقت نخواهیم گرفت ، و حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: و من نیز بر پروردگارم سبقت نمى گیرم .

در همین بین خداوند متعال توسّط جبرئیل علیه السلام وحى فرستاد: اى محمّد! چون علىّ بن ابى طالب براى تو همانند هارون براى موسى است ؛ پس اسم این نوزاد را همنام فرزند هارون قرار ده .

حضرت رسول صلى الله علیه و آله پرسید: فرزند هارون چه نام داشته است ؟

جبرئیل علیه السلام پاسخ داد : شُبَّر.

حضرت رسول اظهار داشت : زبان من عربى است و زبان هارون عِبْرى بوده است ، جبرئیل پاسخ داد، نام او را حسن بگذارید.

و آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله در گوش راست نوزاد اذان ؛ و در گوش چپ اقامه گفت و سپس فرمود: خداوندا! این نوزاد را از تمام آفات و شرور شیطان رجیم در پناه تو قرار مى دهم (8).

و بعداز آن دستور داد: تا براى سلامتى و بیمه شدن نوزاد از بلاها و حوادث ، گوسفندى برایش عقیقه کنند؛ و در بین بیچارگان و فقراء تقسیم نمایند.

و همچنین امر فرمود تا موهاى سر نوزاد را تراشیده و هم وزن آن نقره تهیّه کنند و به عنوان صدقه به تهى دستان دهند(9).

راهنمایى طفل چهار ماهه

روزى ابوسفیان وارد شهر مدینه شد تا آن که با رسول خدا صلى الله علیه و آله ملاقات کند و با حضرت تجدید عهد و میثاق نماید؛ وقتى اجازه ورود خواست ، حضرت رسول او را نپذیرفت .

پس ابوسفیان نزد امام علىّ علیه السلام آمد و از وى تقاضا کرد تا واسطه شود و رسول اللّه صلوات اللّه علیه او را بپذیرد.

امام امیرالمؤ منین علیه السلام اظهار داشت : پیامبر خدا هر تصمیمى که گرفته باشد از تصمیم خود باز نمى گردد.

در همان موقع امام حسن مجتبى علیه السلام که در سنین چهار ماهگى بود و در آن مجلس نیز حضور داشت ، با همان حالت کودکانه جلو آمد و یک دست خود را روى بینى ابوسفیان و یک دست دیگرش بر ریش او گذارد و سپس فرمود: اى پسر سخر! بگو: ((لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) تا آن که نزد جدّم - رسول خدا صلى الله علیه و آله - تو را شفاعت کنم و آن بزرگوار تو را بپذیرد.

ابوسفیان از دیدن چنین جریانى متحیّر شد و ساکت ماند.

مشاهده چنین صحنه اى شگفت آور، اظهار نمود: ستایش خداوندى را که در ذرّیه محمّد صلى الله علیه و آله طفلى همانند یحیى بن زکریّا علیه السلام قرار داد، که در طفولیّت این چنین حکیم و سخنور باشد و افراد را راهنمائى و به سوى سعادت و خوشبختى هدایت نماید(10).

همچنین آورده اند:

یکى از اصحاب پیامبر عظیم القدر اسلام صلى الله علیه و آله - به نام یَعْلى - حکایت کند:

روزى آن حضرت را به میهمانى دعوت کرده بودند، من نیز همراه آن حضرت به راه افتادم .

در بین راه ، امام حسن علیه السلام را مشاهده کردیم که مشغول بازى با دیگر بچّه ها است ، پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله با سرعت به سوى فرزندش ، حسن مجتبى علیه السلام رفت و خواست او را در آغوش گیرد که گریخت و به سمتى دیگر رفت .

حضرت رسول صلوات اللّه علیه نیز مى خندید و به دنبالش از سمتى به سمت دیگر مى رفت ، تا آن که سرانجام وى را در آغوش گرم خود گرفت و به سینه چسبانید و بوسیدش ؛ سپس دستى بر سر و صورت او کشید و فرمود:

حسن پاره تن من است و من نیز از او هستم ؛ و خداوند دوست دارد هر که او را دوست بدارد.(11)

روش ارشاد و هدایت

روزى امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه به همراه برادرش ، حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام از محلّى عبور مى کردند، پیرمردى را دیدند که وضو مى گرفت ؛ ولى وضویش را صحیح انجام نمى داد.

وقتى کنار پیرمرد آمدند، امام حسن علیه السلام خطاب به برادرش کرد و اظهار داشت : تو خوب وضو نمى گیرى ؛ و او هم به برادرش گفت : تو خود هم نمى توانى خوب انجام دهى ، (البتّه این یک نزاع مصلحتى و ظاهرى بود، براى آگاه ساختن پیرمرد).

و سپس هردو پیرمرد را مخاطب قرار دادند و گفتند: اى پیرمرد! تو بیا و وضوى ما را تماشا کن ؛ و قضاوت نما که وضوى کدام یک از ما دو نفر صحیح و درست مى باشد.

و هر دو مشغول گرفتنِ وضو شدند، هنگامى که وضویشان پایان یافت ، اظهار داشتند: اى پیرمرد! اکنون بگو وضوى کدام یک از ما دو نفر بهتر و صحیح تر بود؟

پیرمرد گفت : عزیزانم ! هر دو نفر شما وضویتان خوب و صحیح است ، ولى من نادان و جاهل مى باشم ؛ و نمى توانم درست وضو بگیرم ، ولیکن الا ن از شما یاد گرفتم ؛ و توسّط شما هدایت و ارشاد شدم .(12)

همچنین امام صادق صلوات اللّه فرمود:

روزى حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام وارد مستراح شد و تکّه نانى را در آن جا مشاهده نمود، آن را از روى زمین برداشت ؛ و آن را خوب تمیز کرد و سپس تحویل غلام خود داد و فرمود: این نعمت الهى را نگهدار تا موقعى که بیرون آمدم آن را به من بازگردان .(13)

هنگامى که حضرت خارج شد، از غلام تکّه نان را درخواست کرد؟

غلام اظهار داشت : آن را خوردم ، حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد شدى ، غلام سؤ ال کرد: علّت آزادى من چیست ؟

ء علیها السلام - شنیدم ؛ و او از پدرش - رسول خدا صلى الله علیه و آله - حکایت فرمود: هرکس تکّه نانى را در بین راه پیدا کند و آن را بردارد و تمیز نماید و بخورد، آن تکّه نان ، در شکمش قرار نمى گیرد مگر آن که خداوند متعال او را از آتش جهنّم آزاد مى گرداند.

و سپس افزود: چطور من شخصى را که خداوند آزادش مى نماید، خادم خود قرار دهم ، تو آزاد هستى .(14)

پاسخ کودک در کلاس ، از علوم مختلف

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم در ضمن بیانى مفصّل حکایت فرماید:

روزى یک نفر عرب بادیه نشین به قصد حجّ خانه خدا حرکت کرد و در حال احرام چند تخم کبوتر از لانه کبوتران برداشت ؛ و آن ها را شکست و خورد، سپس متوجّه شد که در حال احرام نباید چنین مى کرد.

و چون به مدینه بازگشت از مردم سؤ ال نمود خلیفه رسول اللّه صلى الله علیه و آله کیست ؟ و منزلش کجاست ؟

او را نزد ابوبکر بردند و او پاسخ آن را مسئله را ندانست .

و بالا خره در نهایت أعرابى را نزد امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام آوردند و حضرت پس از مذاکراتى اظهار نمود: آنچه سؤ ال دارى از آن کودکى که در کلاس نزد معلم نشسته است بپرس که او جواب کافى را به تو خواهد داد.

اءعرابى گفت : ((إ نّا للّه و إ نّا إ لیه راجعون ))، پیغمبر خدا رحلت کرد و دین بازیچه افراد قرار گرفت و اطرافیان او مرتدّ شده اند.

حضرت امیر علیه السلام فرمود: خیر، چنین نیست و افکار بیهوده در خود راه مده ؛ و از این کودک آنچه مى خواهى سؤ ال کن تا تو را آگاه نماید.

وقتى أعرابى متوجّه کودک - یعنى ؛ حضرت ابو محمّد حسن مجتبى علیه السلام - شد دید قلمى به دست گرفته و مشغول خطّ کشیدن روى کاغذ مى باشد؛ و معلّم او را تشویق و تحسین نموده و به او آفرین مى گوید.

اعرابى خطاب به معلّم کرد و گفت : اى معلّم ! اینقدر او را تعریف و تمجید و تحسین مى کنى ، که گویا تو شاگردى و کودک ، استاد تو است !؟

اشخاصى که در آن جلسه حضور داشتند خنده اى کردند و گفتند: اى أ عرابى ! تو سؤ ال خود را بیان کن و پراکنده گوئى مکن .

اءعرابى گفت : اى حسن ، فدایت گردم ! من از منزل به قصد حجّ خارج شدم ؛ و پس از آن که احرام بستم ، به لانه کبوتران برخورد کردم ؛ و تخم آن ها را برداشته و نیمرو کردم و خوردم و این خلاف را از روى عمد و فراموشى مسئله انجام دادم .

حضرت مجتبى علیه السلام فرمود: اى أعرابى ! کار تو عمدى نبود و در سؤ ال خود اشتباه کردى .

أ عرابى گفت : بلى ، درست گفتى و من از روى نسیان و فراموشى چنین کردم ، اکنون باید چه کنم .

طّ کشى روى کاغذ بود فرمود: به تعداد تخم کبوتران که مصرف کرده اى ، باید شتر جوان مادّه تهیّه کنى ؛ و سپس آن ها با شتر نر، جفت گیرى کنند؛ و براى سال آینده هر تعداد بچّه شترى که به دنیا آمد، آن ها را هدیه کعبه الهى قرار دهى و قربانى کنى تا کفّاره آن گناه باشد.

اءعرابى گفت : این کودک دریائى از معارف و علوم الهى است ؛ و اگر مجاز باشم خواهم گفت که تو خلیفه رسول اللّه باید باشى .

آن گاه حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: من فرزند خلف رسول خدا هستم ؛ و پدرم امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام خلیفه بر حقّ وى خواهد بود.

أ عرابى گفت : پس ابوبکر چکاره است ؟

فرمود: از مردم سؤ ال کن که او چکاره است .

در همین لحظه صداى تکبیر مردم بلند شد و حضرت امیر علیه السلام فرمود: شکر و سپاس خداوندى را که در فرزندم علم و حکمتى را قرار داد که براى حضرت داود و سلیمان علیهماالسلام قرار داده بود.(15)

سبطى در آغوش جبرئیل علیه السلام

عبداللّه بن عبّاس - پسر عموى پیغمبر اسلام و امام علىّ صلوات اللّه و سلامه علیهما - حکایت نماید:

روزى در محضر رسول اللّه صلى الله علیه و آله نشسته بودیم ، که حضرت فاطمه زهراء علیها السلام با حالت گریه وارد شد.

رسول خدا صلوات اللّه علیه فرمود: دخترم ! چرا گریان هستى ؟

اظهار داشت : اى پدرجان ! امروز حسن و حسین - سلام اللّه علیهما - از منزل خارج شده اند؛ و تاکنون برنگشته اند و هر کجا به دنبالشان گشتم آن ها را نیافتم .

سپس افزود: و شوهرم علىّ علیه السلام هم ، مدّت پنج روز است که جهت کشاورزى از منزل خارج شده و هنوز نیامده است .

در این بین حضرت رسول صلى الله علیه و آله خطاب به اصحاب کرد - که در جمع ایشان ابوبکر و سلمان فارسى و ابوذر حضور داشتند - و فرمود: حرکت کنید و ببینید نوران چشمم کجا رفته اند، آن ها را بیابید و نزد من بیاورید.

حدود هفتاد نفر جهت یافتن آن دو عزیز بسیج شدند؛ ولیکن همگى پس از گذشت ساعتى آمدند و گفتند: آن ها را نیافتیم .

حضرت رسول صلوات اللّه علیه بسیار غمگین و افسرده خاطر شد، پس جلوى مسجد آمد و دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت : خدایا! تو را به حقّ ابراهیم و به حقّ آدم ، نور چشمانم و میوه هاى قلب مرا در هر کجا هستند از گزند هر آفتى سالم نگه دار، یا ارحم الرّاحمین !

و چون دعاى حضرت پایان یافت ، جبرئیل امین علیه السلام فرود آمد و گفت : یا رسول اللّه ! ناراحت مباش ، حسن و حسین در دنیا و آخرت سالم و گرامى مى باشند؛ و خداوند ملکى را ماءمور نموده تا محافظ آن ها باشد؛ و درحال حاضر در قلعه بنى نجّار در صحّت و سالم آرمیده اند.

له ، با شنیدن این خبر شادمان و خوشحال گردید و آن گاه به همراه جبرئیل و میکائیل و عدّه اى از اصحاب به طرف حظیره و قلعه بنى نجّار حرکت کردند، وقتى وارد آن قلعه شدند؛ دیدند حسن ، برادرش حسین را در آغوش گرفته و هر دو دست در گردن هم کرده و به آرامى خوابیده اند.

پس حضرت دو زانو کنار آن عزیزان نشست و مشغول بوسیدن آن ها شد تا آن که هر دو بیدار شدند.

بعد از آن حضرت رسول ، حسین را و جبرئیل ، حسن را - که سلام و صلوات خدا بر آنان باد - در آغوش گرفته و از قلعه خارج شدند.

و سپس پیغمبر فرمود: هر که حسن و حسین را دشمن دارد، اهل آتش جهنّم خواهد بود؛ و هر که دوستدار آن ها باشد و آن ها را عزیز و گرامى دارد، اهل بهشت خواهد بود.(16)

توجیه جابر با رجعت پیامبر صلى الله علیه و آله

جابر بن عبداللّه انصارى - آن پیرمرد صحابى که سلام رسول خدا صلى الله علیه و آله را به پنجمین امام ، حضرت باقرالعلوم رسانید - حکایت نماید:

سوگند به حقّانیّت خداوند و حقّانیّت رسول اللّه ! جریانى بسیار عجیب از امام حسن صلوات اللّه علیه دیده ام ، که بسیار مهمّ و قابل توجّه است .

گفت : بعد از آن که بین آن حضرت و معاویه آن قضایاى مشهور واقع شد؛ و در نهایت بین آن دو، صلح گردید، و بر من بسیار سخت و گران آمد؛ و همه اصحاب واطرافیان آن حضرت نیز از این امر ناراحت و سرگردان بودند، تا آن که روزى به خدمت حضرتش وارد شدم ، آن بزرگوار فرمود:

اى جابر! از من دلگیر و افسرده خاطر مباش و هرگز فرموده جدّم ، رسول اللّه صلى الله علیه و آله را از یاد مبر، که فرمود: فرزندم حسن سیّد جوانان اهل بهشت است ؛ و خداوند به وسیله او بین دو گروه عظیم از مسلمان ها صلح ایجاد نماید.

جابر گوید: این توجیه ، آرام بخشِ دردهایم نگردید و با خود گفتم : منظور پیغمبر خدا صلوات اللّه علیه این مورد نبوده است ؛ چون این حرکت سبب هلاکت مؤ منین خواهد شد.

در همین لحظه امام حسن مجتبى علیه السلام دست خود را بر سینه من نهاد؛ و فرمود هنوز مشکوک هستى ؟

گفتم : بلى ، فرمود: آیا دوست دارى رسول اللّه صلى الله علیه و آله را شاهد بگیرم تا مطالبى را از وى بشنوى ؟

جابر گوید: از پیشنهاد حضرت ، بسیار تعجّب کردم که ناگاه متوجّه شدم ، زمین شکافته شد و از درون آن رسول خدا به همراه علىّ بن ابى طالب و جعفر و حمزه صلوات اللّه علیهم ، خارج شدند و من مبهوت و متحیّر، به آن ها خیره شدم .

امام حسن مجتبى علیه السلام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! جابر نسبت به طرز عملکرد و برخورد من با معاویه مشکوک شده است ؛ و تو خود از قلب او آگاه ترى .

در این هنگام پیغمبر خدا صلوات اللّه علیه لب به سخن گشود و فرمود: اى جابر! مؤ من نخواهى بود، مگر آن که تسلیم ائمّه خود باشى و افکار و نظریّات شخصى خود را کنار گذارى .

و سپس افزود: اى جابر! آنچه فرزندم حسن انجام داد، تسلیم آن باش و بدان که عملکرد و کارهاى او بر حقّ است ؛ و او با این کار مؤ منین را زنده کرد؛ و بدان آنچه را که او انجام داد از طرف من و از طرف خداوند متعال بوده است .

عرض کردم : یا رسول اللّه ! من تسلیم امر شما شدم ، بعد از آن مشاهده کردم که به سمت آسمان بالا رفتند و دیدم که آسمان شکافته شد و آنان درون آن وارد گشتند.(17)

لیست اسامى شیعه

حذیفه یمانى حکایت کند:

روزى معاویه ، امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه را نزد خود احضار کرد؛ و چون حضرت از مجلس معاویه مرخّص گردید، رهسپار مدینه شد و من نیز همراه آن حضرت بودم .

در مسیر راه ، شترى جلوتر از ما حرکت مى کرد؛ و حضرت بیش از هر چیز متوجّه و مواظب آن شتر بود و براى بارى که بر پشت آن شتر حمل مى شد اهمیّت بسیارى قائل بود.

عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! چرا براى بار این شتر اهمیّت زیادى قائل هستید، مگر در آن ها چیست ؟

حضرت فرمود: داخل آن ها دفترى وجود دارد، که لیست اسامى تمام شیعیان و دوستان ما - اهل بیت عصمت و طهارت - در آن ثبت شده و موجود مى باشد.

به ایشان گفتم : فدایت گردم ، ممکن است آن را به من نشان دهى ، تا ببینم آیا اسم من نیز در آن لیست هست یا خیر؟

امام علیه السلام فرمود: فردا صبح اوّل وقت مانعى ندارد.

پس هنگامى که صبح شد و من چون سواد نداشتم ، به همراه برادر زاده ام - که او نیز همراه کاروان و اهل خواندن و نوشتن بود - دو نفرى نزد حضرت آمدیم .

امام مجتبى علیه السلام فرمود: براى چه در این موقع آمده اید؟

عرض کردم : براى وعده اى که دیروز عنایت نمودى .

فرمود: این کیست ، که او را همراه خود آورده اى ؟

گفتم : او برادر زاده ام مى باشد.

امام علیه السلام بعد از آن دستور داد: بنشینید؛ و سپس به یکى از غلامان خود فرمود: آن دفترى که لیست اسامى شیعیان و دوستان ما در آن ثبت شده است ، بیاور.

همین که آن دفتر را آورد و برادر زاده ام مقدارى از آن را مطالعه و نگاه کرد، گفت : این نام خودم مى باشد که نوشته است .

گفتم : نام مرا پیدا کن ؛ و او دفتر را ورق زد و چند سطرى از آن راخواند و آن گاه گفت : این هم نام تو.

و من بسیار خوشحال و شادمان شدم .

حذیفه در پایان افزود: برادر زاده ام در رکاب امام حسین علیه السلام شرکت کرد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.(18)

مسائل حضرت خضر و جواب امام علیهماالسلام

حضرت جوادالا ئمّه صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:

روزى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به همراه فرزندش ، ابو محمّد حسن مجتبى ؛ و نیز سلمان فارسى وارد مسجد شدند و چون در گوشه اى نشستند مردم نزد ایشان اجتماع کرده ؛ و مردى خوش چهره بالباس هاى آراسته ، نیز در میان آنان حضور داشت .

پس او خطاب به امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام کرد و اظهار داشت : یا امیرالمؤ منین ! مى خواهم سه مسئله از شما سؤ ال نمایم ؟

حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .

آن مرد گفت : اوّل این که انسان مى خوابد روحش کجا مى رود؟

دوّم آن که انسان چرا و چگونه فراموش مى کند؛ و یا متذکّر مى گردد؟

و سوّمین سؤ ال این است که به چه دلیل و علّتى فرزند شبیه به عمو، یا شبیه به دائى خود مى شود؟

امام علىّ علیه السلام به فرزند خود - حضرت مجتبى سلام اللّه علیه - اشاره کرد و فرمود: اى ابو محمّد! جواب مسائل این شخص را بیان نما.

ود: جواب اوّلین سؤ الت ، این است که چون خواب انسان را فرا گیرد، روح او در هوا بین زمین و آسمان در حال حرکت ، یا سکون مى باشد تا هنگامى که صاحبش حرکتى کند و بیدار شود؛ پس چنانچه خداى متعال اجازه فرماید روح به کالبد او باز مى گردد؛ وگرنه تا مدّت زمانى معیّن بین روح و جسد فاصله خواهد افتاد.

آورى و فراموشى ، که چگونه بر انسان عارض مى شود، بدان که قلب انسان همچون ظرفى سرپوشیده است ، پس اگر انسان بر فرستادن صلوات بر محمّد و آل محمّد مداومت نماید، دریچه قلب او باز و روشن مى شود و آنچه بخواهد در سینه اش آشکار و هویدا مى گردد، ولى چنانچه صلوات نفرستد و خوددارى کند، قلبش تاریک مى گردد و فکرش خاموش خواهد ماند.

و امّا جواب سوّمین سؤ ال که گفتى فرزند چگونه شبیه به عمو و یا شبیه به دائى خود مى شود، این است که اگر مرد هنگام زناشوئى و مجامعت ، با آرامش خاطر و بدون اضطراب عمل نماید و نطفه در رحم زن قرار گیرد، فرزند شبیه پدر یا مادر خود خواهد شد.

ولى چنانچه با اضطراب و تشویش زناشوئى و مجامعت انجام پذیرد، فرزند شبیه به عمو یا دائى مى گردد.

پس آن شخص اظهار نمود: من شهادت به یگانگى خداوند داده و مى دهم ، و شهادت بر بعثت و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله داده و مى دهم و همچنین شهادت مى دهم که تو خلیفه و جانشین بر حقّ پیغمبر خدا خواهى بود.

و سپس نام مبارک یکایک ائمّه اطهار صلوات اللّه علهیم را بر زبان خود جارى ساخت ؛ و شهادت بر امامت و ولایت آن ها داد و بعد از آن خداحافظى کرد و از مسجد خارج شد.

آن گاه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: اى ابو محمّد! به دنبال آن مرد حرکت کن ؛ و برو ببین چه خواهد شد.

حضرت امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه از پدر خود اطاعت کرد و به دنبال آن شخص رفت ؛ و پس از بازگشت چنین اظهار داشت : پدرجان ! مرد چون از مسجد خارج شد، ناگهان ناپدید گشت و او را ندیدم .

امام علىّ علیه السلام فرمود: آیا او را شناختى ؟

حضرت مجتبى سلام اللّه علیه اظهار درشت : شما بفرمائید، که چه کسى بود؟

آن گاه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: همانا او حضرت خضر پیغمبر صلى الله علیه و آله بود.(19)

حضور حقّ و باطل در کاخ پادشاه روم

هنگامى که جنگ و لشکرکشى بین امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام و معاویة بن ابوسفیان واقع شد، امام علىّ علیه السلام پیکى به سوى معاویه فرستاد که مردم را به قتل نرسانیم ، بیا من و تو با هم مبارزه کنیم هر که غالب شد حقّ با او باشد، ولیکن معاویه نپذیرفت .

و در این میان عدّه اى براى پادشاه روم گزارش دادند که دو نفر براى یکدیگر لشکرکشى کرده اند و تصمیم جنگ و کشتار دارند، یکى از شام و دیگرى از کوفه است .

پادشاه روم نامه اى جداگانه براى هر یک فرستاد که هر کدام یک نماینده عالم و حکیم از خانواده خود را نزد او بفرستد تا با استفاده از کتاب انجیل بگوید که حقّ با کدام طرف خواهد بود.

پس معاویه فرزند خود، یزید را فرستاد و امام علىّ علیه السلام نیز فرزندش - حضرت مجتبى - را به سوى پادشاه روم فرستاد.

ر تعظیم و تکریم کرد و دست او را بوسید، ولى موقعى که امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه وارد شد اظهار داشت : الحمدللّه که من یهودى و نصرانى و مجوسى نیستم ؛ و خورشید و ماه و ستاره و بت و گاو نمى پرستم ، بلکه مسلمان و خداپرست مى باشم ؛ و تعظیم و ستایش تنها مخصوص خداوند متعال ، پروردگار جهانیان خواهد بود، و سپس در گوشه اى از مجلس نشست .

و نماینده را مرخّص کرد و بعد از گذشت دقایقى یزید را به حضور فرا خواند؛ و دستور داد تا سیصد و سى صندوقچه آوردند که در هرکدام مجسّمه یکى از پیامبران الهى بود، سپس یکایک آن ها را گشود و هر مجسّمه اى را که به یزید نشان مى داد، مى گفت : او را نمى شناسم و جواب مثبتى نمى داد؛ و بعد از آن سئوالاتى پیرامون ارواح مؤ منین و کفّار مطرح کرد و یزید هیچ جوابى نمى دانست .

ه السلام را به حضور خواند و اظهار داشت : بدین جهت اوّل یزید را فرا خواندم تا بداند که هیچ نمى داند؛ ولى مى دانم که تو دانا هستى ؛ چون در کتاب انجیل خوانده ام که محمّد صلى الله علیه و آله رسول خدا است و خلیفه اش علىّ بن ابى طالب علیه السلام خواهد بود؛ او پدر تو مى باشد.

حضرت مجتبى علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از کتاب انجیل ، تورات و قرآن سؤ ال کن تا ان شاء اللّه جواب گویم ؟

یکى پس از دیگرى به آن حضرت نشان داد و حضرت آن ها را با توضیح ، معرّفى مى نمود؛ و نیز مجسّمه هائى از فرعون و سلاطین گذشته را نشان وى داد و حضرت آن ها را با صفات و خصوصیّاتشان معرّفى مى کرد، تا آن که در نهایت مجسّمه اى را بیرون آورد که وقتى حضرت آن را دید گریان شد، پادشاه روم علّت گریه امام علیه السلام را جویا شد؟

رسول خدا صلى الله علیه و آله مى باشد؛ و آن گاه پاره اى از خصوصیّات اخلاقى و اجتماعى رسول اللّه صلى الله علیه و آله را بیان نمود؛ و از آن جمله فرمود: جدّم رسول خدا مردم را به کارهاى خوب دستور مى داد و از کارهاى زشت جلوگیرى مى نمود، همیشه انگشتر به دست راست مى کرد، و با همگان خوش صحبت و خوش برخورد بود.

بعد از آن پادشاه روم هفت مسئله از حضرت مجتبى سلام اللّه علیه پرسید و حضرت تمامى آن ها را به طور مشروح پاسخ فرمود.

و چون پادشاه پاسخ سؤ ال هاى خود را دریافت کرد خطاب به یزید کرد و گفت : کسى این سؤ ال ها را مى داند که یا پیغمبر خدا و یا خلیفه پیغمبر باشد؛ و یزید خاموش و سرافکنده نشسته بود.

و پس از آن که مجلس خاتمه یافت جوائز و هدایاى ارزنده اى تقدیم امام حسن مجتبى علیه السلام کرد و سپس به هر یک از یزید و حضرت مجتبى نامه اى براى پدرانشان نوشت .

و محتواى نامه براى معاویه چنین بود: اى معاویه ! کسى خلیفه پیغمبر مى باشد که به تمام علوم و فنون آگاه بوده و داراى کمالات و معارف الهى باشد.

محتواى نامه براى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام چنین بود: همانا حقیقت اءمر و خلافت پیامبر بایستى مخصوص شما باشد؛ و پس از شما دو فرزند شما از دیگران شایسته تر مى باشند؛ و هر که با شماها جنگ و ستیز و دشمنى نماید به لعنت و غضب پروردگار گرفتار خواهد شد.(20)

تحقیق از آهو براى یافتن برادر

محدّثین و مورّخین در بسیارى از کتاب هاى تاریخى آورده اند:

حضرت رسول به همراه علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه علیهما براى جنگ از شهر مدینه خارج شده بودند.

و در همان روزها، امام حسین سلام اللّه علیه - که کودکى خردسال بود - از منزل بیرون آمد و چون اندکى از منزل دور شد، یک نفر یهودى او را گرفت و در منزل خود مخفى کرد.

حضرت فاطمه زهراء علیها السلام به امام حسن علیه السلام خطاب کرد و فرمود: بلند شو، برو ببین برادرت کجا رفته است ، دلم آشوب گشته و بسیار ناراحت هستم .

امام مجتبى علیه السلام فرمان مادرش را اطاعت کرده و کوچه هاى مدینه را یکى پس از دیگرى گشت و برادر خود را نیافت ، از شهر مدینه بیرون رفت و به باغات و نخلستان ها سرى زد؛ و هر چه فریاد کشید و گفت : یا حسین ، برادرجان ، عزیزم تو کجائى ؛ خبرى از او نشد.

در همین لحظات متوجّه آهوئى شد که در حال حرکت بود، امام حسن علیه السلام آهو را صدا زد و فرمود: آیا برادرم حسین را در این حوالى ندیدى ؟

پس آهو به قدرت خدا و کرامت رسول اللّه صلوات اللّه علیه ؛ به سخن آمد و گفت : برادرت را صالح یهودى گرفته ؛ و او را در خانه خود مخفى و پنهان کرده است .

امام حسن مجتبى علیه السلام پس از شنیدن سخن آهو به سمت منزل آن یهودى آمد و اظهار نمود: یا برادرم ، حسین را آزاد کن و تحویل من ده و یا آن که به مادرم ، فاطمه زهراء مى گویم که شب هنگام سحر نفرین نماید و آن گاه هیچ یهودى روى زمین باقى نماند.

و نیز به پدرم ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام مى گویم تا همه شماها را نیست و نابود گرداند؛ و به جدّم رسول اللّه صلوات اللّه علیه مى گویم : تا از خدا بخواهد که جان همه یهودیان را بگیرد.

صالح یهودى با شنیدن چنین سخنانى از آن کودک در تعجّب و تحیّر قرار گرفت و اصل و نسب وى را جویا شد.

طور مفصّل با ذکر نام پدر و مادر و جدّ خود، فضائلى چند نیز از ایشان بیان نمود؛ به طورى که قلب و فکر آن یهودى را روشن و به خود جلب کرد، سپس یهودى چشمانش پر از اشک گردید و درحالى که از بیان و فصاحت و بلاغت کودکى در آن سنّ و سال سخت حیرت زده و متعّجب شده بود، به او مى نگریست .

و پس از آن که خوب با خود اندیشید و محتواى بیانات حضرت مجتبى علیه السلام را با دقّت درک و هضم کرد، گفت : پیش از آن که برادرت را تحویل دهم ، مى خواهم مرا به آئین و احکام - سعادت بخش - اسلام آشنا گردانى تا توسّط شما اسلام را بپذیریم و به آن ایمان آورم .

معارف و احکام انسان ساز اسلام را به طور فشرده براى او بیان نمود؛ و صالح یهودى مسلمان شد و آن گاه حسین سلام اللّه علیه را تحویل برادرش داد و طبقى پر از سکّه هاى طلا ونقره بر سر آن دو برادر ریخت و سپس آن سکّه ها را براى سلامتى هردوى آن ها به عنوان صدقه بین فقراء و بیچارگان تقسیم کرد.

و بعد از آن که امام حسن علیه السلام برادر خود را تحویل گرفت وى را نزد مادر خویش آورد.

فرداى آن روز صالح به همراه هفتاد نفر از خویشان و دوستان خود به منزل آن حضرت آمدند و همگى مسلمان شدند.

و صالح ضمن عذرخواهى از جریان مخفى کردن حسین سلام اللّه علیه ، بسیار از وى تشکّر و قدردانى کرد که به وسیله بیانات شیواى معجزه آساى آن کودک ، اسلام آورده است .

همچنین صالح از حضرت رسول و امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیهما عذرخواهى کرد و اسلام خود را بر ایشان عرضه کرد و تقاضاى آمرزش و بخشش نمود.

سپس جبرئیل علیه السلام فرود آمد و به رسول خدا صلى الله علیه و آله إ علام کرد که چون صالح به وسیله امام حسن که فرزند امام و برادر امام است ، مسلمان شد وایمان آورد، خداوند او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار داد.(21)

نتیجه خوشحال کردن سگ

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در یکى از باغستان هاى شهر مدینه قدم مى زد، که ناگاه چشمش به یک غلام سیاه چهره افتاد که نانى در دست دارد و یک لقمه خودش مى خورد و یک لقمه هم به سگى که کنارش بود مى داد تا آن که نان تمام شد.

حضرت با دیدن چنین صحنه اى ، به غلام خطاب کرد و فرمود: چرا نان را به سگ دادى و مقدارى از آن را براى خود ذخیره نکردى ؟

غلام به حضرت پاسخ داد: زیرا چشم هاى من از چشم هاى ملتمسانه سگ خجالت کشید و من حیا کردم او این که من نان بخورم و آن سگ گرسنه بماند.

امام حسن علیه السلام فرمود: ارباب تو کیست ؟

پاسخ گفت : مولاى من ابان بن عثمان است .

حضرت فرمود: این باغ مال چه کسى است ؟

غلام جواب داد: این باغ مال ارباب و مولایم مى باشد.

پس از آن حضرت اظهار داشت : تو را به خدا سوگند مى دهم که از جایت برنخیزى تا من باز گردم .

سپس حضرت حرکت نمود و به سمت ارباب غلام رفت ؛ و ضمن گفتگوهایى با اءبان بن عثمان ، غلام و همچنین باغ را از او خریدارى نمود؛ و سپس به جانب غلام بازگشت و به او فرمود: اى غلام ! من تو را از مولایت خریدم .

پس ناگاه غلام از جاى خود برخواست و محترمانه ایستاد.

سپس حضرت در ادامه سخنان خود اظهار نمود: این باغ را هم خریدارى کردم ؛ و هم اکنون تو را در راه خداوند متعال آزاد نموده ؛ و این باغ را نیز به تو بخشیدم .(22)

آزمایش امّت و مظلومیّت رهبر

پس از شهادت جانسوز مولاى متّقیان امام علىّ علیه السلام ، عدّه اى از مردم به حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده واظهار داشتند:

یابن رسول اللّه ! تو خلیفه و جانشین پدرت هستى و ما شنونده و فرمان بر دستورات تو مى باشیم ، ما را بر آنچه صلاح مى دانى ، راهنمائى نما.

امام علیه السلام فرمود: شما مردمانى دروغگو هستید و نسبت به کسى که از من برتر بود بى وفائى کردید؛ پس چگونه مى خواهید مطیع و فرمان بر من باشید؟!

و چگونه و باکدام سابقه اى مى توانم به شما اعتماد کنم ؟

در هر حال اگر صداقت دارید و راست مى گوئید، وعده من و شما در نزدیکى شهر مداین مى باشد، که محلّ تجمّع لشکر جهت رویاروئى با دشمن خواهد بود.

پس اکثریّت آن ها به امام علیه السلام پشت کرده و به خانه هاى خود بازگشتند؛ و حضرت با علم و آگاهى نسبت به اوضاع ، سوار مرکب خود شد و عدّه قلیلى همراه حضرت روانه شدند.

وفائى را از آن مردمان مشاهده نمود، در همان مکان موعود در ضمن ایراد خطبه اى فرمود: اى جماعت ! شماها خواستید مرا مغرور نمائید، پس نیرنگ و حیله به کار گرفتید همان گونه که با پدرم چنین کردید، شماها بعد از من در رکاب شخصى کافر و ظالم خواهید جنگید، که هیچ ایمان به خداوند و رسولش ندارد.

پس از آن حضرت ، شخصى را از قبیله کِنده به عنوان فرمانده لشکر برگزید و او را به همراه چهار هزار نفر به میدان جنگ گسیل نمود؛ و فرمود: در سرزمین اءنبار توقّف کنید و تا دستورى از جانب من نیامده ، هیچ گونه حرکتى انجام ندهید.

وقتى معاویه از چنین قضیّه اى آگاه شد، چند نفر ماءمور به همراه پانصد هزار درهم براى فرمانده لشکر فرستاد و به او پیام داد: اگر به ما ملحق شوى ؛ ولایت هر کجا را که مایل باشى به تو واگذار مى کنیم .

پس فرمانده لشکر چون فردى سست ایمان و دنیاطلب بود، به امام مجتبى علیه السلام خیانت کرد؛ و پول ها را گرفت و به همراه تعداد بسیارى از نیروهاى خود به سپاه معاویه ملحق شد.

چون این خبر به حضرت رسید اظهار نمود:اى جماعت ! کِنِدى به من و شما خیانت کرد، و اکنون براى بار دوّم تکرار مى کنم و مى گویم که شما مردمان بى وفا و دنیاطلب هستید، ولیکن شخص دیگرى را به جاى او مى فرستم ، با این که مى دانم او نیز چون دیگران بى وفا و خائن است .

آن گاه شخصى را از قبیله بنى مراد - به نام مرادى - به همراه چهار هزار نفر روانه نمود؛ و از او عهد و پیمان گرفت که به مسلمین خیانت نکند و او نیز قسم خورد که چون کوه ثابت و استوار باقى بماند.

و چون لشکر آهنگ حرکت نمودند تا به سوى جبهه جنگ بروند، حضرت به آرامى فرمود: به او نیز اعتمادى نیست .

و هنگامى که لشکر مُرادى به اءنبار رسید، معاویه دو مرتبه همان برنامه کِنِدى را براى مُرادى نیز اجرا کرد؛ و او هم فریب خورد و عهد و قسم خود را شکست و به لشکر معاویه پیوست .

امام علیه السلام با شنیدن خبر خیانت مرادى ، به پا خواست و فرمود: باز هم مى گویم که شماها صداقت و وفا ندارید و عهدشکن هستید؛ و توجّه نمودید که چگونه مُرادى مانند کندى عهدشکنى و خیانت کرد.

گفتند: یاابن رسول اللّه ! آن ها خیانت کردند، لیکن ما صادقانه با شما هستیم و آنچه دستور دهى ، به آن عمل مى کنیم .

حضرت فرمود: پس مرحله اى دیگر شما را مى آزمایم تا حقیقت امر براى خودتان ثابت شود، وعده گاه من و شما در سرزمین نُخَیْله باشد، هر که میل دارد آن جا حضور یابد؛ با این که مى دانم شما مردمى بى وفا و عهدشکن هستید.

پس هنگامى که حضرت وارد نخیله گردید و مدّت ده روز در آن جا اقامت گزید؛ ولى جز تعدادى اندک ، کسى به آن مکان نیامد، پس حضرت به کوفه مراجعت نمود و بر بالاى منبر رفت و فرمود:

تعجّب مى کنم از گروهى بى دین و بى وفا؛ واى بر شما فریفتگان و خودفروشان !

بدانید که حکومت اسلامى بر بنى امیّه حرام است ، ولى چنانچه حکومت دست معاویه بیفتد؛ چون شماها را مخالف حکومتش بداند کمترین ترحّمى روا نمى دارد، بلکه با شدیدترین شکنجه ها آزارتان مى دهد و نابودتان مى کند.

سپس عدّه بسیارى از مردم دنیاپرست و بى وفاى کوفه ، نامه هاى متعدّدى براى معاویه به این مضمون فرستادند:

اگر مایل باشى ، حسن بن علىّ را دست گیر نموده و برایت مى فرستیم ؛ و چون رضایت و خوشنودى معاویه را آگاه شدند، بر محلّ سکونت و استراحت آن امام مظلوم سلام اللّه علیه حمله کردند؛ و به وسیله شمشیر جراحاتى بر بدن مقدّس آن حضرت وارد آوردند.

بعد از این حادثه دلخراش ، حضرت به ناچار نامه اى براى معاویه به این مضمون نوشت :

با این که از جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: خلافت و حکومت بر خاندان بنى امیّه حرام است ، امّا با چنین وضعیّت و موقعیّتى که پیش آمده است ، به ناچار با شرایطى براى صلح آماده هستم ؛ و آن را بر این اوضاع ترجیح مى دهم .(23)

فلسفه صلح یا عهدنامه و ظهور حجّت

پس از آن که نیروهاى رزمى و اکثر فرماندهان لشکر اسلام در جنگ با معاویه نسبت به قرآن و امام حسن مجتبى علیه السلام خیانت کردند؛ و حضرت جهت مصالح اسلام و مسلمین مجبور شد با حکومت معاویه آن هم طبق شرائطى صلح و عهدنامه اى را تنظیم و پذیرا گردد.

پس از گذشت مدّتى از این جریان ، عدّه اى از مردم کوفه که مدّعى شیعه و دوستى با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بودند، شروع کردند به امام علیه السلام زخم زبان بزنند، و حضرت را به باد ملامت و سرزنش گرفتند.

آن گاه امام مجتبى علیه السلام خطاب به این اشخاص ظاهر مسلمان کرد و اظهار نمود: واى بر شما! آیا مى دانید چرا من چنین کردم ؟

قسم به خداوند، کارى که من انجام دادم ، براى شیعه از هر عملى و از هر برنامه اى بهتر و سودمندتر بود، آیا نمى دانید که من امام و رهبر واجب الا طاعه شما مى باشم .

و مگر نمى دانید که من یکى از دو سیّد جوانان اهل بهشت مى باشم ، که جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بارها در مجالس مختلف به آن تصریح نموده است ؟

در این هنگام جمعیّت حاضر گفتند: بلى ، قبول داریم .

حضرت در ادامه فرمود: و آیا مى دانید هنگامى که حضرت خضر علیه السلام آن کشتى را سوراخ و معیوب نمود و نیز آن دیوار را تعمیر و اصلاح کرد و آن غلام را به قتل رسانید، موجب سخط و ناراحتى حضرت موسى علیه السلام قرار گرفت ؟

آرى چون در آن لحظه فلسفه و حکمت آن سه کار براى حضرت موسى علیه السلام مخفى بود، ولى در پیشگاه با عظمت پروردگار کارى صحیح و مفید بود.

و سپس افزود: و آیا مى دانید که ما اهل بیت عصمت و طهارت در مقابل طاغوت هاى زمان قرار گرفته و مى گیریم ؛ که باید نسبت به تصمیمات و انجام امور سیاسى و اجتماعى ، مصلحت اندیشى کنیم ؟

ولیکن بدانید هنگام ظهور و قیام مهدى موعود، امام زمان علیه السلام چنین نخواهد بود، و حضرت عیسى مسیح علیه السلام به امامت او نمازش را به جماعت مى خواند.

آرى خداوند متعال زمان و کیفیّت ولادت مهدى موعود علیه السلام را مخفى خواهد داشت ؛ و بعد از ولادت ، از دید افراد غایب و ناشناس مى باشد؛ و هیچکس بر او کوچک ترین حقّى نخواهد داشت .

او عمرى بسیار طولانى دارد؛ ولى در هنگام ظهور، به شکل جوانى شاداب در سنین چهل سالگى خواهد بود.(24)

کدام بهترند، دشمنان یا دوستان ؟

پس از جریان صلح امام حسن مجتبى علیه السلام با معاویه ، آن حضرت مورد ضربت شمشیر قرار گرفت .

یکى از دوستان حضرت به نام زید بن وهبِ جَهنى حکایت کند: در شهر مداین به محضر امام علیه السلام شرفیاب شدم و ایشان را در حالى دیدم که از شدّت درد و زخم آن شمشیر بى تابى و ناله مى کرد، گفتم : یا ابن رسول اللّه ! مردم متحیّر و سرگردان شده اند؛ تکلیف ما چیست ؟

ام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! در نظر من معاویه از این جمعیّت بى ایمان براى من بهتر است ، این اشخاص ادّعاى شیعه و دوستى مرا دارند، ولیکن چون کرکسان در انتظار مرگ من نشسته اند، اینان حیثیّت و آبروى مرا نابود کرده ، اموال ما را به یغما بردند.

سوگند به خداوند! چنانچه از معاویه پیمان ایمنى بگیرم ، دیگر گزندى از او به من و خانواده ام نخواهد رسید؛ و چه بسا همین کار سبب شود که مسلمانان و دیگر دوستانم از شرّ او در امان بمانند؛ و در غیر این صورت همین اشخاص مرا با دستِ بسته ، تحویل معاویه خواهند داد.

وم ، براى همگان و حتّى براى آیندگان سودمند مى باشد؛ و این بهتر از آن است که کوفیان مرا اسیر کرده و با دستِ بسته تحویل او دهند؛ و آن وقت با منّت مرا آزاد نماید، که در این صورت ، خاندان بنى هاشم براى همیشه تضعیف و خوار شده و مورد سرزنش و اهانت همگان قرار خواهند گرفت .

زید جهنى اظهار داشت : یا ابن رسول اللّه ! آیا در چنین حالت و موقعیّتى دوستان و شیعیان خود را همچون گله گوسفند بدون چوپان و حامى رها مى نمائى ؟!

امام علیه السلام فرمود: اى زید! من مسائلى را مى دانم که شماها به آن آگاهى ندارید، همانا پدرم امیرالمؤ منین علیه السلام روزى مرا شادمان و خندان دید، پس اظهار داشت : فرزندم ! زمانى فرا خوهد رسید که پدرت را کشته ببینى ؛ و همگان از تو روى برگردانند.

و بنى امیّه حکومت را در دست گیرند و بیت المال را از مستحقّین قطع و بین دوستان خود تقسیم نمایند.

و در آن زمان مؤ منین ذلیل و خوار گردند؛ و فاسقان و فاجران قدرت و نیرو گیرند؛ حقّ پایمال شود و باطل رواج یابد؛ خوبان و نیکان مورد لعن و سرزنش قرار گرفته و شکنجه شوند.

پس روزگار این چنین سپرى شود، تا شخصى از اهل بیت رسالت در آخر زمان ظاهر گردد و عدل و داد را گسترش دهد.

و خداوند در آن زمان برکات آسمانى خود را بر مؤ منین فرود فرستد؛ و گنج هاى زمین ، هویدا و آشکار شود؛ و خوشا به حال کسانى که آن زمان را درک نمایند.(25)

معجزه پسر همچون پدر

مرحوم شیخ مفید به نقل از امام محمّد باقر علیه السلام حکایت نماید:

روزى عدّه اى از مردم حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده و به حضرت گفتند: یاابن رسول اللّه ! شما نیز همچون پدرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام معجزه اى - که بسیار مهمّ باشد - برایمان آشکار ساز.

امام مجتبى علیه السلام فرمود: آیا پس از دیدن معجزه به امامت من مطمئن خواهید شد؟ و آیا ایمان خواهید آورد؟

گفتند: بلى ، اعتقاد و ایمان مى آوریم ؛ و دیگر هیچ شکّ و شبه اى وجود نخواهد داشت .

حضرت فرمود: آیا پدرم را مى شناسید؟ همگى گفتند: بلى .

در این هنگام ، حضرت پرده اى را که آویزان بود کنار زد؛ پس ناگهان تمام افراد مشاهده کردند که امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام نشسته بود.

سپس امام حسن مجتبى علیه السلام خطاب به جمعیّت کرد و فرمود: آیا او را مى شناسید؟

گفتند: بلى ، این مولاى ما امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام است ؛ و ما ایمان آوردیم و شهادت مى دهیم که تو ولىّ و حجّت بر حقّ خداوند هستى ؛ و امام و جانشین پدرت خواهى بود.

و پس از آن اظهار داشتند: ما شاهد و گواه هستیم که جنابعالى ، پدرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام را پس از مرگش به ما نشان دادى ، همان طورى که آن حضرت ، رسول اللّه صلى الله علیه و آله را پس از رحلتش در مسجد قُبا به ابوبکر و عمر نمایاند.

امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: واى بر حال شما! مگر این آیه شریفه قرآن را نخوانده ونشنیده اید که خداوند متعال مى فرماید:

((وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّه اءمْواتا بَلْ اءحْیاءُ وَلکِنْ لا تَشْعُرُون )).(26)

آن هائى را که در راه خدا به شهادت رسیدند، مپندارید که مرده اند؛ بلکه آنان زنده و جاوید مى باشند ولى شما درک نمى کنید.

البتّه این حالت مختصّ کشته شدگان فى سبیل اللّه است ، که در همه جا حاضر و ناظر خواهند بود.

سپس در پایان افزود: شماها درباره ما اهل بیت رسالت و نبوّت چه تصوّراتى دارید و چه مى اندیشید؟

گفتند: یاابن رسول اللّه ! ما به تو ایمان آوردیم و مطمئن شدیم که تو امام و خلیفه بر حقّ رسول اللّه صلى الله علیه و آله هستى .(27)

روئیدن رطب بر نخل خشکیده

امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:

حضرت امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه در یکى از سفرهاى خود براى حجّ عمره ، بعضى از افرادى که معتقد به امامت زبیر بودند؛ حضرت را همراهى مى کردند.

پس کاروانیان در مسیر راه خود، در محلّى جهت استراحت فرود آمدند؛ و در آن مکان درخت خرماى خشکیده اى وجود داشت که در اءثر بى آبى و تشنگى خشک شده بود.

حضرت کنار آن درخت خرما رفت و نشست ، در این اثنا یکى از افراد کاروان به آن حضرت نزدیک حضرت شد؛ و کنارش نشست .

بعد از آن که مقدارى استراحت کردند، آن شخص که معتقد به امامت زبیر بود سر خود را بالا کرد و پس از نگاهى به شاخه هاى خشکیده نخل ، گفت : اى کاش این نخل رطب مى داشت ؛ و مقدارى از آن را میل مى کردیم .

امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: آیا اشتها و علاقه به آن دارى ؟

آن شخص زبیرى گفت : آرى ، پس حضرت دست هاى مبارک خود را به سوى آسمان بلند کرد و دعائى را زمزمه نمود.

ناگهان در یک چشم به هم زدن ، نخل خشکیده ؛ سبز و شاداب گردید و در همان حال رطب هاى بسیارى بر آن روئید.

در همین موقع ساربانى که همراه قافله بود و کاروانیان از او شتر کرایه کرده بودند، هنگامى که این کرامت و معجزه را دید، در کمال حیرت و تعجّب گفت : این سحر و جادوى عجیبى است !!

امام علیه السلام فرمود: خیر، چنین نیست ؛ بلکه دعاى فرزند پیغمبر صلى الله علیه و آله است که مستجاب گردید.

و سپس افراد کاروانى که همراه حضرت بودند، همگى از آن خرماهاى تازه خوردند.

و آن درخت تا مدّت ها سبز و خرّم بود و مردمان رهگذر از خرماهاى آن استفاده مى کردند.(28)

نصیحت فرزند جهت یارى برادر

در جریان صحراى سوزان کربلا و شهادت اصحاب و یاران باوفاى امام حسین صلوات اللّه و سلامه علیه ، حضرت قاسم - فرزند امام حسن مجتبى علیه السلام - نیز حضور داشت و چندین مرتبه از عموى خود تقاضاى رزم کرد؛ ولى حضرت نپذیرفت .

حضرت قاسم که نوجوان بود، بسیار افسرده و غمگین در گوشه اى نشست و گریه کرد، که چرا همه یاران به فیض سعادت و شهادت مى رسند ولى او محروم مانده است ، که ناگاه به یاد نوشته اى افتاد که پدرش امام حسن مجتبى علیه السلام بر بازویش بسته و فرموده بود:

هرگاه بسیار غمگین شدى ، آن را باز کن و بخوان و به آنچه در آن نوشته شده است عمل نما.

با خود گفت : سال ها از عمر من گذشته است ؛ و هرگز این چنین ناراحت و غمگین نشده ام ، پس نوشته را از بازوى خود گشود و در آن خواند:

فرزندم ، قاسم ! تو را سفارش مى کنم ، هرگاه در کربلا دیدى که دشمنان ، اطراف عمویت حسین علیه السلام را محاصره کرده و قصدِ جان او را دارند، لحظه اى درنگ مکن ؛ و با دشمنان خدا و دشمنان رسولش جهاد کن و از ایثارِ جان خویش دریغ مکن .

اگر عمویت به تو اجازه رفتن به میدان رزم ندهد، التماس و اصرار کن تا رضایت و اجازه او را به دست آورى و سعادت و خوشبختى همیشگى را براى خود تاءمین کنى .

حضرت قاسم پس از خواندن نامه ، سریع از جاى خود برخاست و شتابان به سوى عموى مظلومش - امام حسین علیه السلام - آمد و با حالت گریه ، آن نوشته را تقدیم عمویش کرد.

چون امام حسین علیه السلام گریه ملتمسانه برادرزاده ؛ و نوشته برادر خویش را مشاهده نمود، گریست و سپس نفس عمیقى کشید و فرمود: برادرزاده ام ، قاسم ! این سفارش پدرت را مى پذیرم ؛ و آن گاه او را نزد عون - پسر عمّه اش - و حضرت اباالفضل العبّاس - عمویش - برد.

و سپس از خواهرش زینب پیراهنى تمیز گرفت و بر اندام قاسم پوشاند و عمامه اى بر سرش بست ؛ و بعد از آن او را روانه میدان نمود.

حضرت قاسم نزد فرمانده لشگر عمر سعد رفت ؛ و فرمود: آیا از غضب و سخط خداوند نمى ترسى که با عمویم حسین علیه السلام این چنین جنگ و کارزار مى کنى ؟!

و آیا از رسول خدا شرم و حیا نمى کنى ؟!

عمر سعد ملعون گفت : مطیع امر یزید گردید تا از شما دست برداریم .

حضرت قاسم فرمود: خداوند تو را بدبخت نماید، تو چگونه مدّعى اسلام هستى در حالى که با آل رسول جنگ مى کنى !.

و چون به لشگر حمله کرد و عدّه اى را به هلاکت رسانید، اطراف وى را محاصره کردند؛ و هرکس به نوعى ضربه اى از تیر، شمشیر و سنگ بر آن نوجوان عزیز وارد ساخت که در نهایت به فیض شهادت نائل آمد.(29)

رسوائى توطئه گر و زن شدن یک مرد

روزى عَمرو بن عاص نزد معاویة بن ابى سفیان آمد؛ و پس از بدگوئى بسیار از امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه ، گفت :

حسن بن علىّ مردى خجول و کم حرف است ، اگر بتوانى کارى کنى که بالاى منبر رود، خیلى خوب است ؛ چون نمى تواند سخنرانى کند و با شرمندگى از منبر فرود آید و مردم نسبت به او بدبین و بى اعتماد شوند.

به همین جهت معاویه جلسه مفصّلى با حضور انبوه مردم تشکیل داد و به امام حسن علیه السلام گفت : چنانچه ممکن باشد بالاى منبر بروى و قدرى ما را موعظه فرمائى ؟

حضرت پیشنهاد معاویه را پذیرفت و بالاى منبر رفت ؛ و پس از حمد و ثناى الهى و تحیّت و درود بر جدّ بزرگوارش ، فرمود:

من حسن ، فرزند ساقى کوثر، علىّ بن ابى طالب ؛ و فرزند سرور زنان عالم ، فاطمه دختر رسول اللّه مى باشم .

و سپس آن حضرت ، خطبه اى مفصّل در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود؛ و تمام چشم ها و افکار را متوجّه خود ساخت .

ناگاه معاویه به وحشت افتاد و در وسط خطبه و سخنرانى حضرت - مجتبى سلام اللّه علیه - گفت : اى ابو محمّد! این سخنان را کنار بگذار و پیرامون اوصاف خرماى تازه اندکى سخن بگو.

حضرت با صراحت و خونسردى ، فرمود: و امّا رطب ، پس همانا وزش باد آن را بى محتوا مى سازد، گرماى خورشید آن را مى پزد، و خنکى شب آن را خوش طعم و گوارا مى گرداند؛ و سپس به ادامه مطالب قبل پرداخت .

در این هنگام معاویه سخت به وحشت افتاد، که مبادا مردم بر علیه او شورش کنند و آشوبى برپا شود، لذا دستور داد: اى ابو محمّد! آنچه گفتى کافى است ، از منبر فرود آى .

و چون حضرت از منبر فرود آمد، معاویه گفت : آیا گمان کرده اى با این حرف ها مى توانى خلیفه شوى ؟!

بدان که هرگز به چنین آرزوئى نخواهى رسید.

حضرت فرمود: اى معاویه ! خلیفه کسى است که به کتاب خدا - قرآن - و سیره و روش رسول خدا عمل نماید، نه آن که با ظلم و جور و تعطیل احکام و حدود الهى بر جامعه ، مسلّط شود و یک لذّت و آسایش زودگذرى را براى خود تاءمین کند.

در این میان که مرد جوانى از بنى امیّه در آن مجلس حضور داشت ، دهان به ناسزا گشوده و به امیرالمؤ منین علىّ و امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه بسیار توهین و جسارت کرد.

پس حضرت دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت : خداوندا، نعمتى را که به او داده اى ، دگرگون ساز و او را براى عبرت و بیدارى دیگران تبدیل به زن گردان .

ناگهان آن جوان متوجّه خود شد که دیگر نشان مردى در او نیست ، ریش و محاسنش به یک باره فرو ریخت ؛ و عورتش همانند عورت زنان مبدّل گشت .

در این لحظه حضرت به او خطاب کرد و فرمود: تو زن هستى در مجلس مردان چه مى کنى ، این جا جاى تو نیست .

و هنگامى که مجلس خاتمه یافت و امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه خواست که از مجلس خارج شود، عمرو بن عاص جلو آمد و از حضرت چند سؤ ال - که به نظر خودش مشکل بود - پرسید؛ و حضرت یکایک آن سؤ ال ها را بى تاءمّل پاسخ داد؛ و سپس از مجلس خارج شد.

معاویه به عمرو گفت :اى عمرو! فسادى عجیب بر پاکردى و مردم شام را به فتنه کشاندى ؛ عمرو در جواب به معاویه گفت : ناراحت مباش ، مردم شام با تو هستند و تا زمانى که آنها را سیر نگه دارى از تو حمایت مى کنند.

جوان اءموى که به شکل زن تبدیل شد و خبرش در شهر شام و دیگر شهرها منتشر گردید، بعد از گذشت چند روز از این واقعه ، همسر آن جوان نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمد و بسیار گریست و از آن حضرت درخواست کرد تا شوهرش همانند دیگر مردها به حالت طبیعى خود باز گردد؟

و در نهایت ، دل حضرت به حال همسر آن جوان سوخت و به درگاه خداوند دعا نمود و آن جوان اءموى به حالت اوّل خود بازگشت (30).

زن شدن مردى در قبال توهین

حضرت امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت نموده است :

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در جمعى از اقشار مختلف مردم حضور داشت ، که یکى از افراد آن مجلس گفت :

یابن رسول اللّه ! شما که این قدر قدرت دارید و مى توانید با دعا معاویه را نابود کنید و زمین عراق و شام را جابه جا نمائید؛ و حتّى کارى کنید که زن تبدیل به مرد شود؛ و یا مرد، زن گردد، چرا این همه ظلم هاى معاویه را تحمّل کرده و سکوت مى نمایید؟!

ناگاه یکى از دوستان معاویه که در آن جمع حاضر بود؛ با حالت تمسخر و توهین گفت : این شخص - یعنى ؛ امام حسن مجتبى علیه السلام - کارى نمى تواند انجام دهد، چون او توان چنین کارهائى را ندارد.

در همین حال حضرت به آن دوست معاویه که از اهالى شام بود خطاب کرد و فرمود: تو خجالت نمى کشى که در بین مردها نشسته اى ، بلند شو و جاى دیگر بنشین .

امام صادق علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: ناگهان مرد شامى متوجّه شد که به هیئت زنان در آمده است ؛ و دیگر علامت مردى در او نیست .

سپس امام حسن مجتبى علیه السلام به آن مرد شامى که تبدیل به زن شد، فرمود: اینک همسرت به جاى تو مرد گردید؛ و او با تو همبستر مى شود و تو یک فرزند خنثى آبستن خواهى شد.

چند روزى پس از گذشت از این ماجرا، هر دوى آن مرد و زن شامى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمدند و از کردار و رفتار خود پشیمان شده و توبه کردند.

و حضرت در حقّ آن ها دعا کرد و از خداوند متعال ، براى آنان در خواست مغفرت نمود؛ و هر دوى آن ها به دعاى حضرت ، به حالت اوّلشان باز گشتند.(31)

خبر دادن از غیب در کودکى

حضرت ابوجعفر امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت فرماید:

روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در جمع عدّه اى از اصحاب و یاران خویش حضور داشت ، که ناگهان چشم حاضران به امام حسن مجتبى سلام الله علیه افتاد که با سکینه و وقار خاصّى گام بر مى داشته و به سمت جدّ بزرگوارش ، در آن جمع مى آمد.

همین که رسول خدا چشمش بر او افتاد، تبسّمى نمود.

در این هنگام بلال حبشى گفت : بنگرید، همانند جدّش رسول اللّه صلوات اللّه علیه حرکت مى کند.

پیغمبر خدا فرمود: همانا جبرئیل و میکائیل راهنما و نگهدار او هستند.

و چون حضرت مجتبى وارد بر آن جمع شد همه به احترام وى از جاى برخاستند؛ و حضرت رسول خطاب به فرزندش کرد و اظهار داشت : حسن جان ! تو میوه و ثمره من ، حبیب و نور چشم من و پاره تن و قلب من مى باشى ؛ و ... .

در همین بین یک نفر اءعرابى - بیابان نشین - وارد شد و بدون آن که سلام کند، از حاضران پرسید: محمّد صلى الله علیه و آله کدام یک از شما است ؟

اصحاب گفتند: از او چه مى خواهى ؟

حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، به یاران خود فرمود: آرام باشید و سپس خود را معرّفى نمود.

اءعرابى گفت : من همیشه مخالف و دشمن تو بوده و هستم .

حضرت تبسّمى نمود؛ ولى اصحاب ناراحت و خمشگین شدند، حضرت رسول به اصحاب دو مرتبه به آنان اشاره نمود که آرام باشید.

اءعرابى اظهار داشت : اگر تو پیغمبر بر حقّ؛ و فرستاده خداوند هستى علائم و نشانه هائى را براى من ظاهر گردان .

حضرت فرمود: چنانچه مایل باشى ، خبر دهم که تو چه وقت و چگونه از منزل و دیار خود خارج شده اى ؟

و نیز خبر دهم که تو در بین خانواده خود و دیگر آشنایان و خویشانت چه شهرتى دارى ؟

و یا آن که اگر مایل باشى ، یکى از اعضاى بدن من تو را به آنچه خواسته باشى ، خبر دهد.

اعرابى گفت : مگر عضو انسان هم سخن مى گوید؟!

حضرت فرمود: بلى ، و سپس اظهار داشت : اى حسن ! بر خیز و اءعرابى را قانع ساز.

و چون حضرت مجتبى علیه السلام ، با این که کودکى خردسال بود؛ پیشنهاد جدّش را پذیرفت .

اعرابى گفت : آیا پیغمبر نمى تواند کارى انجام دهد که به کودک خود واگذار مى نماید؟!

پس از آن حضرت مجتبى سلام اللّه علیه لب به سخن گشود و چند بیت شعر خواند؛ و سپس خطاب به اءعرابى کرد و فرمود:

همانا تو با کینه و عداوت وارد شدى ؛ لیکن با دوستى و شادمانى و ایمان بیرون خواهى رفت .

اءعرابى تبسّمى کرد و گفت : اءحسنت ، سخنان خود را ادامه ده .

اللّه علیه ضمن سخنى فرمود: تو در شبى بسیار تاریک ، که باد سختى مى وزید و ابر متراکمى همه جا را فرا گرفته بود از منزل خود خارج شدى ؛ و در بین راه بادى تند و صاعقه اى شدید تو را سخت به وحشت انداخت ؛ و با یک چنین حالتى به راه خود ادامه دادى ، تا به این جا رسیدى .

اءعرابى با حالت تعجّب گفت : اى کودک ! این حرف ها و مطالب را چگونه و از کجا مى دانى ؟!

آن قدر بى پرده و صریح سخن مى گوئى ، که گویا در همه جا همراه من بوده اى ! ظاهرا تو هم علم غیب مى دانى ؟!

و سپس افزود: شناخت من در مورد شما اشتباه بوده است ، من از عقیده قبلى خود دست برداشتم ، هم اکنون از شما مى خواهم که اسلام را به من بیاموزى تا ایمان آورم .

حضرت مجتبى سلام اللّه علیه اظهار نمود: بگو: ((اللّه اکبر))؛ و شهادت بر یگانگى خداوند؛ و رسالت رسولش بده ، تا رستگار شوى .

اعرابى پذیرفت و اظهار داشت : شهادت مى دهم که خدائى جز خداى یگانه وجود ندارد و او بى شریک و بى مانند است ؛ و همچنین شهادت مى دهم براین که محمّد صلى الله علیه و آله بنده و پیغمبر خداى یکتا مى باشد.

و چون أ عرابى توسّط سبط اکبر، حضرت مجتبى صلوات اللّه علیه اسلام و ایمان آورد، تمامى اصحاب و نیز خود حضرت رسول صلى الله علیه و آله خوشحال و شادمان شدند.

و آن گاه پیامبر خدا، آیاتى چند از قرآن ؛ و بعضى از احکام سعادت بخش الهى را به آن اعرابى تعلیم نمود.

بعد از این جریان ، هرگاه اصحاب و انصار، امام حسن مجتبى علیه السلام را مى دیدند به یکدیگر مى گفتند: خداوند متعال تمام خوبى ها وکمالات و اسرار علوم خود را به او عنایت نموده است .(32)

تقاضاى فرزند به جاى قیمت روغن

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:

سن مجتبى علیه السلام از مدینه با پاى پیاده ، عازم مکّه معظّمه گردید؛ و چون با پاى برهنه راه را مى پیمود، پاهایش آسیب دیده و متورّم شد، به طورى که در مسیر راه به سختى قدم برمى داشت ، به حضرت پیشنهاد داده شد که چنانچه سوار شوى ناراحتى پاهایت برطرف خواهد شد.

حضرت فرمود: خیر، من قصد کرده ام که پیاده بروم ؛ و سپس افزود: همین که به اوّلین منزل برسیم ، مردى سیاه پوست وارد خواهد شد و او روغنى همراه خود دارد که براى ورم و ناراحتى پا مفید و درمان کننده است ؛ پس هنگام دریافت روغن هر قیمتى را که گفت قبول کنید.

بعضى از همراهان حضرت گفتند: یاابن رسول اللّه ! در این نزدیکى منزلى نیست که کسى بیاید و روغن بفروشد؟!

امام علیه السلام فرمود: چرا، منزل نزدیک است و روغن فروش نیز خواهد آمد.

و چون مقدار مسافتى کوتاه به راه خود ادامه دادند، به منزلى رسیدند؛ حضرت فرمود: در همین منزل استراحت مى کنیم .

در همین بین ، مردى سیاه پوست وارد آن منزل شد، همراهان حضرت از او تقاضاى روغن براى ناراحتى پا کردند؟

آن مرد گفت : روغن براى چه کسى مى خواهید؟

پاسخ دادند: براى امام حسن مجتبى فرزند امیرالمؤ منین علىّعلیهماالسلام مى خواهیم .

مرد سیاه پوست گفت : من باید خدمت آن حضرت شرفیاب شوم و خودم روغن را تحویل ایشان دهم .

روغن فروش بر حضرت وارد شد، سلام کرد و عرضه داشت : یاابن رسول اللّه ! من غلام شما هستم ، این روغن در اختیار شما باشد و من در ازاى آن چیزى نمى خواهم ، جز آن که تقاضامندم از خداوند متعال بخواهید تا فرزندى پسر، دوستدار شما اهل بیت رسالت ؛ و نیکوکار به من عطا گرداند؟

امام مجتبى علیه السلام روغن را گرفت و به او فرمود: به خانه ات بازگرد؛ مطمئن باش که خداوند فرزند پسرى به تو عطا خواهد نمود؛ و سپس پاهاى مبارک خود را با آن روغن ماساژ داد و ناراحتى ورم آن کاملاً خوب و برطرف گردید.

امّا مرد سیاه پوست ؛ چون به منزل آمد، دید همسرش نوزادى پسر، صحیح و سالم وضع حمل کرده است ، پس بسیار خوشحال شد و به سمت امام حسن مجتبى علیه السلام بازگشت ؛ و چون به آن حضرت ملحق شد تشکّر و قدردانى کرد.(33)

اشتهاى خربزه و فرود به همراه گلابى

حضرت سجّاد زین العابدین به نقل از پدر بزرگوارش - ابا عبداللّه الحسین سلام اللّه علیهما - حکایت نماید:

وزى برادرم حسن مجتبى صلوات اللّه علیه مریض شد؛ و چون ناراحتیش برطرف گردید، نزد جدّمان رسول خدا صلى الله علیه و آله - که در مسجد نشسته بود - رفت و خود را روى سینه آن بزرگوار انداخت و حضرت رسول او را در آغوش گرفت و فرمود: جدّت ، فدایت باد، چه چیز میل دارى ؟

برادرم گفت : من خربزه مى خواهم .

د را زیر بال جبرئیل علیه السلام نهاد و آن را به طرف سقف مسجد حرکت داد؛ و جبرئیل علیه السلام پرواز کرد؛ و چون لحظاتى کوتاه سپرى شد بازگشت ، در حالى که یک گوشه از پیراهن خود را جمع کرده بود، وقتى نزد حضرت رسول صلى الله علیه و آله رسید، دامان خود را گشود و در آن دو خربزه و دو عدد اءنار و دو عدد گلابى و دو عدد سیب وجود داشت .

پیامبر خدا با دیدن آن میوه ها تبسّمى نمود و اظهار داشت :

الحمدللّه ، که خداوند شما را همانند خوبان بنى اسرائیل قرار داد و برایتان نعمت هاى الهى و میوه هاى بهشتى فرستاده مى شود.

آن گاه جبرئیل علیه السلام میوه ها را تحویل امام حسن مجتبى علیه السلام داد و فرمود: این میوه ها را به منزل بِبَر؛ و با جدّت ، پدرت ، مادرت و برادرت تناول نمائید.

حضرت مجتبى سلام اللّه علیه میوه ها را به منزل آورد؛ و هر روز مقدارى از آن ها را تناول مى کردیم ولى تمام نمى شد تا آن که رسول خدا رحلت نمود؛ و پس از این که خربزه را میل کردیم پایان یافت .

و چون حضرت فاطمه زهراء علیها السلام رحلت نمود، انار نیز به پایان رسید؛ و همین که امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام رحلت نمود، گلابى هم تمام گردید.

سپس امام حسین علیه السلام افزود:

و هنگامى که برادرم روزهاى آخر عمرش را سپرى مى نمود، من بر بالین بستر برادرم امام حسن مجتبى علیه السلام نشسته بودم که یکى از آن دو سیب تمام شد؛ و در نهایت یکى دیگر از سیب ها - که آخرین میوه بهشتى بود - براى من باقى ماند.(34)

زنده نمودن دو مرده گنهکار

علىّ بن رئاب - که از راویان حدیث و از اصحاب امام صادق صلوات اللّه و سلامه علیه است - از آن حضرت روایت کند:

روزى شخصى به حضور شریف امام حسن مجتبى علیه السلام وارد شد و گفت : چه چیزى حضرت موسى علیه السلام را در مقابل حضرت خضر علیه السلام عاجز و ناتوان کرد؟

امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: مهمّترین آن ، مسئله کنز آن دو برادر یتیم بود؛ و سپس حضرت دست خود را بر شانه آن شخص تازه وارد نهاد و اظهار داشت : آرام باش و خوب مشاهده و دقّت کن .

دکى بر زمین سائید، ناگاه زمین شکافته شد و دو نفر انسان غبار آلود، در حالى که روى تخته سنگى قرار گرفته بودند و از آن ها بوى تعفّن بسیار بدى به مشام مى رسید، ظاهر گشتند، در حالى که به گردن هر یک از آن ها زنجیرى بزرگ بسته شده و سر هر زنجیر در دست ماءمورى بود.

و هر یک از آن دو نفر فریاد مى کشید: یا محمّد! یا محمّد! صلى الله علیه و آله .

و در مقابل هر یک از دو ماءمور به اسیر خود مى گفت : دروغ گفتید؛ و دروغ مى گوئید.

پس از آن امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه به زمین خطاب کرد و فرمود: اى زمین ! این دورغگویان را در خود فرو بِبَر تا روزى که وعده الهى فرا رسد، که هرگز تاءخیر و تقدّمى در آن نخواهد بود؛ فرا خواهد رسید.

و آن روز موعود، روز ظهور و خروج حضرت مهدى ، قائم آل محمّد - صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین ؛ و عجلّ اللّه تعالى فى فرجه الشّریف - مى باشد که فرا خواهد رسید.

سپس امام صادق علیه السلام در ادامه افزود: هنگامى که آن مرد، چنین صحنه اى را مشاهده کرد با خود گفت : این سحر و جادو بود؛ و چون خواست آن را براى دیگران بازگو کند، زبانش لال شد و دیگر نتوانست سخنى بر زبان خود جارى کند.(35)

پاداش هدیه و علم آموزى

امام حسن عسکرى علیه السلام حکایت نماید:

روزى شخصى از دوستان امام حسن مجتبى علیه السلام هدیه اى به محضر آن حضرت تقدیم کرد.

امام مجتبى علیه السلام هدیه را تحویل گرفت ؛ و سپس اظهار داشت : من نیز مى خواهم محبّت تو را جبران نمایم ، کدامین برایت بهتر است :

آیا هدیه اى که ارزش آن بیست برابر هدیه تو است ، تقدیم دارم ؟

یا آن که علمى رابه تو بیاموزم تا بر آن شخص ناصبى که در روستاى شما ساکن است ، غالب و پیروز آیى و مؤ منین آن دیار را شادمان گردانى ؟

ضمنا انتخاب هر کدام با خودت مى باشد.

و چنانچه بهترین را انتخاب کنى هر دو را به تو خواهم داد و اگر بدترین را برگزینى باز هم تو را در انتخاب هر یک آزاد مى گذارم .

دوست حضرت در پاسخ گفت : یاابن رسول اللّه ! مرا علمى بیاموز تا به واسطه آن در قبال آن ناصبى احتجاج کنم و بر او پیروز آیم و مؤ منین از حیرت و شرّ او نجات یابند که همانا ارزش آن بیشتر از بیست هزار درهم خواهد داشت .

امام مجتبى علیه السلام فرمود: ارزش آن چندین برابر بیست هزار درهم است ؛ و بلکه ارزشمندتر از تمام دنیا مى باشد.

سپس علمى را به او آموخت ؛ و همچنین بیست هزار درهم نیز به عنوان هدیه تقدیم او نمود.

امام حسن عسکرى علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: آن شخص خداحافظى کرد و رفت ؛ و پس از مناظره و احتجاج با آن ناصبى بر او پیروز شد و خبر این پیروزى - شیعه بر ناصبى - در همه جا منتشر گردید.

ر دیگر که محضر امام مجتبى علیه السلام شرفیاب شد حضرت به او فرمود: بهترین و بیشترین سود را برده اى : دوستى و خوشنودى خداوند و رسولش و اهل بیت علیهم السلام او را براى خود تاءمین کردى و نیز ملائکه و مؤ منین از تو شادمان گردیدند، نوشِ جان و گوارایت باد.(36)

عکس العمل در قبال توهین و استهزاء

امام محمّد باقر علیه السلام حکایت فرماید:

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام جلوى منزل خود روى سکّوئى نشسته بود، ناگاه شخصى در حالى که سوار الاغ بود وارد شد و به آن حضرت چنین گفت :

سلام بر تو که مؤ منین را ذلیل و خوار گرداندى .

امام مجتبى علیه السلام بدون توجّه به توهین او، اظهار نمود: در قضاوت خویش عجله نکن ، پیاده شو، بیا بنشین تا قدرى استراحت کنى و با هم صحبت نمائیم .

پس آن شخص از الاغ خود پیاده شد؛ و آرام آرام به سوى امام مجتبى علیه السلام حرکت کرد، وقتى نزدیک حضرت رسید، امام علیه السلام به او فرمود: چه گفتى ؟

جواب داد: گفتم : السّلام علیک ، یا مُذِلَّ المؤ منین .

حضرت فرمود: این موضوع را از کجا و چگونه دانستى ؟

گفت : چون که خلافت و امارت مسلمین در دستان تو بود و آن را رهاکردى و به این ظالم متجاوز - یعنى ؛ معاویه - سپردى که روش و سیره اش خلاف دستور الهى است .

حضرت فرمود: توجّه و دقّت کن تا برایت توضیح دهم :

از پدرم علىّ بن ابى طالب ، امیرالمؤ منین علیه السلام شنیدم که او از رسول خدا صلى الله علیه و آله این مطلب را نقل نمود:

روزگار سپرى نمى گردد مگر آن که شخصى پرخور و بى باک بر این امّت ولایت کند؛ و او معاویه است .

پس آن شخص از امام مجتبى علیه السلام پرسید: محبّت و علاقه نسبت به شما اهل بیت رسالت چگونه است ؟ و چه اءثرى دارد؟

فرمود: به خدا قسم ! محبّت و علاقه نسبت به ما اهل بیت - عصمت و طهارت علیهم السلام - در تمام امور و حالات سودمند است ، گرچه اسیر دست ظالمان باشیم .

و سپس افزود: محبّت و دوستى با ما - اهل بیت رسالت - سبب آمرزش گناهان مى گردد؛ همان طورى که وزش باد - در فصل پائیز - موجب ریزش برگ درختان است .(37)

برخورد سازنده در قبال استهزاء جاهل

پس از آن که عدّه بسیارى از یاران و اصحاب امام مجتبى علیه السلام در جنگ با معاویه به حضرت خیانت کردند و امام علیه السلام مجبور شد به جهت مصالح اسلام و مسلمین با معاویه صلح نماید.

روزى آن حضرت وارد مسجد النّبى صلى الله علیه و آله شد، عدّه اى از بنى امیّه را دید که هر کدام به گونه اى به آن حضرت زخم زبان مى زنند و او را مورد استهزاء قرار داده اند.

وقتى امام مجتبى صلوات اللّه علیه چنین صحنه اى را مشاهده نمود، بدون آن که کوچکترین برخوردى با آن بى خردان نماید، دو رکعت نماز به جاى آورد، و سپس افراد حاضر را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

دم ؛ و استهزاء و مسخره کردن شما را متوجّه شدم ، قسم به خداوند یکتا! شماها روزى را حاکم و مالک نمى شوید مگر آن که ما اهل بیت رسالت دو برابر آن مدّت را حاکم خواهیم شد؛ و شما، ماه و سالى را حاکم نخواهید شد مگر آن که ما نیز دو برابر آن را بر شما حکومت مى نمائیم .

ولى بدانید که ما در حکومت و حاکمیّت شما آسایش داشته و از امکانات آن تا اندازه اى برخورداریم ؛ امّا شما در حکومت ما هیچ جایگاهى ندارید و هیچ گونه آسایش و بهره اى نخواهید داشت .

در این لحظه یکى از شوندگان بلند شد و به آن حضرت خطاب کرد و گفت : چگونه چنین باشد، در حالى که شما سخاوتمندترین ، مهربان ترین و دلسوزترین انسان ها هستید؟!

امام حسن مجتبى علیه السلام در جواب چنین اظهار نمود:

براى آن که بنى امیّه با حیله و سیاست شیطانى حقّ ما را غصب کرده اند؛ و همانا مکر و نیرنگ شیطان ثابت و پابرجا نمى باشد؛ بلکه متزلزل و ضعیف خواهد بود.

ولیکن ما - ما اهل بیت رسالت - براساس معیار سیاست الهى واحکام قرآن ، با بنى امیّه مخالف و دشمن بوده و هستیم ؛ و این سیاست الهى قوى و استوار خواهد بود؛ و بر همین معیار - یعنى ؛ سیاست الهى و احکام قرآن - بابنى امیّه برخورد خواهیم کرد.(38)

دریافت هدیه از طاغوت

امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت فرماید:

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در حضور شوهر خواهرش - عبدالله بن جعفر - به برادر خود حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السلام فرمود: این طاغوت حاکم - یعنى ؛ معاویه بن ابى سفیان - اوّل ماه ، هدایائى را براى ما خواهد فرستاد.

حسین علیه السلام اظهار نمود: حال تکلیف ما چیست ؟ و با آن هدایا چه باید کرد؟

امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: من بدهى سنگینى برعهده ام قرار گرفته ، به طورى که تمام فکرم را به خود مشغول کرده است ، چنانچه خداوند متعال خواست و هدایایى برایم رسید، در اوّلین فرصت قرض خود را پرداخت مى نمایم .

پس چون اوّل ماه فرا رسید، معاویه مبلغ یک میلیون درهم براى امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه ؛ و نهصد هزار درهم براى امام حسین علیه السلام ؛ و پانصد هزار درهم جهت عبداللّه بن جعفر ارسال کرد.

امام مجتبى سلام اللّه علیه آن مبلغ را دریافت نمود و قبل از هر کارى بدهکارى هاى خود را پرداخت نمود.

و امام حسین علیه السلام نیز ششصد هزار درهم آن را بابت بدهى هاى خود پرداخت نمود؛ و مقدارى هم بین اعضاء خانواده و دیگر دوستان تقسیم کرد و باقى مانده اش را جهت مخارج روزانه منزل و کمک به مراجعین و تهیدستان اختصاص داد.

و امّا عبداللّه بن جعفر نیز تمام بدهى هاى خود را پرداخت کرد؛ و مقدار یک هزار درهم برایش باقى ماند که آن ها را توسّط همان ماءمور براى معاویه ارجاع داد.

و همین که ماءمور نزد معاویه مراجعت کرد گزارش کاملى از جریان را براى معاویه تعریف کرد.(39)

پذیرائى از هفتاد میهمان و سخن آهو

یکى از اصحاب امام حسن مجتبى صلوات اللّه علیه حکایت کند:

روزى آن حضرت از شهر مدینه منوّره عازم شهر شام شد.

من نیز با عدّه اى - که تعداد آن ها هفتاد نفر بود - به همراه حضرت حرکت کردیم .

امام علیه السلام هنگام حرکت ، روزه بود و هیچگونه آذوقه و زاد و توشه اى همراه خود برنداشته بودیم .

چون مقدارى از مسافت را پیمودیم ، خورشید غروب کرد و نماز مغرب و عشاء را به امامت آن حضرت خواندیم ؛ و بعد از نماز، حضرت دست به دعا برداشت .

و هنگامى که دعایش به درگاه خداوند متعال پایان یافت ، ناگاه متوجّه شدیم که درى از آسمان گشوده شد و ملائکه الهى به همراه زنبیل هایى که پر از میوه و اشیاء خوراکى بود، وارد شدند.

و سپس آن غذاهاى داغ و لذیذ؛ و همچنین میوه ها را جلوى میهمانان امام حسن مجتبى علیه السلام چیدند؛ و همه ما به همراه آن حضرت از آن غذاها و میوه ها میل کردیم .

و چون بسیار خوش طعم و لذیذ بود؛ و از جهتى ما نیز راه زیادى را پیموده بودیم و خسته و گرسنه شده بودیم ، طبیعى بود که زیاد خوردیم .

ولى بدون آن که چیزى از غذاها و میوه ها کم شده باشد، ملائکه ها آن ها را جمع کرده و به آسمان بالا بردند.(40)

همچنین آورده اند:

یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام حسن مجتبى علیه السلام حکایت کند: روزى به همراه عدّه اى از دوستان در خارج از شهر مدینه ، کنار آن حضرت نشسته و مشغول صحبت بودیم .

ناگهان گله آهوانى را در بیابان مشاهده کردیم که دسته جمعى در حال عبور بودند.

حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فریادى بر آن ها کشید؛ و تمامى آن ها با نداى لبیّک ، فریاد امام علیه السلام را پاسخ گفتند و ایستادند.

پس از آن حضرت به آهوها اجازه حرکت داد و آن ها به راه خود ادامه دادند و رفتند.

جمعیّت اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه ! این ها حیواناتى وحشى بودند؛ و این کرامتى ، زمینى بود؛ چنانچه ممکن باشد کرامتى بر ما ارائه فرما که آسمانى باشد.

رد؛ و ناگهان گوشه اى از آسمان شکافته شد و نورى فرود آمد که روشنائیش تمام خانه هاى شهر مدینه را فرا گرفت و پس از آن به وسیله آن نور زلزله و حرکتى عجیب در ساختمان ها ظاهر گشت که تمامى افراد وحشت زده شدند؛ و به امام علیه السلام گفتند: یاابن رسول اللّه ! دیگر بس ‍ است ، همین معجزه ما راکفایت کرد و ایمان آوردیم ؛ اکنون دستور بده تا اوضاع به حالت طبیعى خود باز گردد.

پس امام حسن مجتبى علیه السلام جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: ما - اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام - اوّل همه اشیاء و آخر همه امور هستیم .

و ما قبل از آفرینش دنیا؛ و بلکه قبل از تمام موجودات جهان آفریده شده ایم و تا آخر دنیا نیز جاوید خواهیم بود

و ما اگر بخواهیم مى توانیم در امور طبیعت با اءمر و نهى تصرّف نمائیم و در آن ها دگرگونى به وجود آوریم .(41)

ترور توسّط جیره خواران مزدور

معاویه براى ولایت عهدى فرزندش یزید؛ و گرفتن بیعت از مردم ، امام حسن مجتبى علیه السلام را در برابر سیاست شوم خود، همچون سدّى محکم مى دانست .

به همین جهت دسیسه اى را براى ترور آن حضرت تنظیم کرد، تا توسّط مزدورانى چون عمرو بن حریث ، اشعث بن قیس ، حجر بن حارث ، شیث بن ربعى و... امام مجتبى علیه السلام غافل گیر و ترور گردد.

و به آنان گفت : هر یک از شما او را ترور نماید که کشته شود دویست هزار درهم و فرماندهى یکى از لشکرها را به او واگذار مى نمایم ؛ و همچنین یکى از دخترانم را نیز در اختیارش قرار مى دهم .

و چون گزارش چنین توطئه اى به حضرت رسید، بعد از آن براى آمدن به مسجد و اقامه نماز، زره و کلاه خُود مى پوشید و مسائل احتیاطى و أ منیّتى را رعایت مى نمود.

ولیکن آن دشمنان و مخالفان دین ، از مکر خویش دست برنداشته و در اءثناء نماز سر مبارک حضرت را مخفیانه هدف تیر قرار دادند، ولى تیرشان به خطا رفت و اءثرى نکرد.

و روزى دیگر با خنجرى مسموم بر آن حضرت حمله بردند؛ در این حمله بدن عزیز امام مجتبى علیه السلام مجروح گردید.

و پس از آن که حضرت را به منزل آوردند، حضرت در جمع اصحاب که آن منافقین مزدور نیز حضور داشتند، چنین فرمود:

همانا معاویه به آنچه وعده داده است وفا نمى کند؛ و جوائزى را که براى کشتن و ترور من تعیین کرده است ، پرداخت نخواهد کرد.

سپس حضرت افزود: من مطمئن هستم که اگر تسلیم معاویه شوم ، باز هم او بهانه اى دیگر خواهد گرفت و مانع از عمل کردن به دین جدّم خواهد شد.

و من مى بینم که در آینده اى نزدیک فرزندان شما مزدوران ، در خانه بنى امیّه از گرسنگى و تشنگى گدائى نمایند و آن ها دست ردّ بر سینه آن ها گزارند؛ و ناامیدشان کنند.

و در پایان فرمایش خود فرمود: زود باشد که ستمگران جزاى اعمال و کردار خود را دریابند.(42)

همچنین آورده اند:

پس از آن که امیرالمؤ منین امام علىّ علیه السلام به شهادت رسید؛ و مسلمان ها با - فرزند بزرگوار آن حضرت - امام حسن مجتبى علیه السلام بیعت کردند.

و چون معاویه از این جریان آگاه شد، یک نفر را به نام حمیر به شهر کوفه فرستاد تا جاسوس معاویه باشد و ضمن ایجاد تفرقه و جوّسازى ، مردم را بر علیه حضرت مجتبى علیه السلام شورانده و تحریک نماید.

همچنین شخصى را به همین منظور نیز به شهر بصره فرستاد.

چون امام مجتبى علیه السلام از دسیسه معاویه آگاه شد، دستور داد تا حمیرى را از شهر کوفه اخراج کرده و سپس او را در خارج شهر کوفه گردن زنند.

و پس از آن دوّمین خراب کار معاویه را که از طایفه بنى سلیم بود، نیز دستور داد تا از شهر بصره اخراج نمایند؛ و او را پس از آن که اخراج کردند در بیرون شهر بصره محکوم به اعدام ؛ و گردن زنند.(43)

جواب تسلیت یا هوشدار باش

مرحوم شیخ مفید به طور مستند از امام جعفر صادق علیه السلام آورده است :

یکى از دختران امام حسن مجتبى علیه السلام وفات یافت ؛ و عدّه اى از دوستان و علاقه مندان آن حضرت ، نامه تسلیتى براى آن بزرگوار ارسال داشتند.

ت آن ها، ضمن نامه اى چنین مرقوم فرمود: نامه تسلیت آمیز شما نسبت به فوت دخترم به این جانب رسید؛ من این فاجعه را در پیشگاه خداوند محسوب مى دارم ؛ و در هر حال راضى به قضا و قدر الهى خواهم بود؛ و در برابر مصائب و بلاهائى که از طرف خداوند متعال مى رسد، صبور و شکرگذار مى باشم .

اگر چه داغ این گونه مصائب سخت و دلخراش است ؛ ولى با اندک تحمّل و تدبّر، رنج این سختى ها آسان و ساده مى گردد.

و چون این فرزندان گُلى در باغ زندگى هستند که دست غدّار روزگار آن ها را بر مى چیند و کبوتر مرگ آن ها را مى رباید؛ و عدّه اى دیگر را جایگزین و جانشین آن ها مى گرداند.

و هنگامى که روح از کالبدشان پرواز نماید، در اردوگاه و لشکرگاه اموات سکونت مى یابند؛ با همسایگانى که هیچ آشنائى و دوستى با هم نداشته اند هم جوار مى گردند.

اجسادشان بدون حرکت و بدون روح در زیر خاک ها آرمیده است ؛ و نه دید و بازدیدى دارند و نه کسى مى تواند با آن ها ملاقات و دیدار داشته باشد.

آنان دوستان و آشنایان را به غم خود گرفتار کرده اند؛ و خود در منزلگاهى ابدى آرمیده اند، منزلى که بسیار وحشتناک است ؛ و به جز مور و خاک مونسى ندارند.

آرى آن ها رفتند و در چنان مسکنى سُکنى گزیده اند؛ و دیگران نیز به آن ها ملحق خواهند شد، والسّلام .(44)

ترس از مرگ به جهت تخریب خانه

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حکایت فرماید:

امام حسن مجتبى علیه السلام دوستى شوخ طبع داشت که مرتّب به ملاقات و دیدار آن حضرت مى آمد و نیز در جلسات شرکت مى کرد، تا آن که مدّتى گذشت ؛ و هیچ خبرى از این شخص نشد.

حضرت از این جریان متعّجب شد و از اطرافیان جویاى احوال او گردید، تا آن که پس از گذشت چند روزى ، مجدّدا آن شخص به ملاقات امام علیه السلام آمد.

حضرت جویاى احوال او شد و به او فرمود: چند روزى است که به این جا نیامده اى ، در چه حالت و وضعیّتى هستى ؟ آیا مشکل و ناراحتى خاصّى برایت پیش آمده بود؟

آن شخص در پاسخ اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! در حالتى قرار گرفته ام که آنچه را دوست دارم ، به آن دست نمى یابم ؛ و آنچه را خداوند دوست دارد انجام نمى دهم ؛ و آنچه را هم که شیطان مى خواهد برآورده نمى کنم .

امام حسن مجتبى علیه السلام تبسّمى نمود و فرمود: یعنى چه ؟ منظورت چیست ؟ توضیح بده .

آن شخص گفت : چون خداوند متعال دوست دارد که من بنده و مطیع و فرمان بر او باشم و معصیت او را نکنم ؛ و من چنین نیستم .

و شیطان دوست دارد که من در همه کارهایم معصیت خدا را نمایم و نسبت به دستورات خداوند مخالفت و سرپیچى کنم و من چنین نیستم .

و همچنین من مرگ را دوست ندارم ؛ بلکه علاقه دارم همیشه سالم و زنده باشم ، که هرگز چنین نخواهد بود.

در این هنگام یکى از اشخاصى که در آن مجلس حضور داشت ، گفت : یاابن رسول اللّه ! چرا ما از مرگ ترسناک هستیم و آن را دوست نداریم ؛ و گریزان هستیم ؟

امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: چون شما دنیاى خود را تعمیر و آباد کرده اید و آخرت را تخریب و ویران ساخته اید.

و سپس افزود: این امر طبیعى است که چون هیچ انسانى دوست ندارد از منزل و محلّى که آن را آباد کرده و به ظاهر آراسته و مجهّز است ، از آن دست برداشته و چشم پوشى کند و به محلّى خراب و نامساعد برود، چون خود را در زمره مؤ منین و مقرّبین الهى نمى بیند.(45)

ایثار پیرزن و عکس العمل امام

روزى امام حسن مجتبى و برادرش حسین علیهمالسلام به همراهى شوهر خواهرشان - عبداللّه بن جعفر - به قصد مکّه و انجام مراسم حجّ از شهر مدینه خارج شدند.

در مسیر راه آذوقه خوراکى آن ها پایان یافت و آنان تشنه و گرسنه گشتند؛ و همین طور به راه خویش ادامه دادند تا به سیاه چادرى نزدیک شدند، پیرزنى را در کنار آن مشاهده کردند، به او گفتند: ما تشنه ایم ، آیا نوشیدنى دارى ؟

پیرزن عرضه داشت : بلى ، بعد از آن هر سه نفر از مَرکب هاى خود پیاده شدند؛ و پیرزن بُزى را که جلوى سیاه چادر خود بسته بود، به میهمانان نشان داد و گفت : خودتان شیر آن را بدوشید و استفاده نمائید.

میهمانان گفتند: آیا خوراکى دارى که ما را از گرسنگى نجات دهى ؟

پاسخ داد: من فقط همین حیوان را دارم ، یکى از خودتان آن را ذبح نماید و آماده کند تا برایتان کباب نمایم ؛ و آن را میل کنید.

لذا یکى از آن سه نفر گوسفند را سر برید و پوست آن را کَنْدْ؛ و پس از آماده شدن تحویل پیرزن داد؛ و او هم آن را طبخ نمود و جلوى میهمانان عزیز نهاد؛ و آن ها تناول نمودند.

و هنگامى که خواستند خداحافظى نمایند و بروند گفتند: ما از خانواده قریش هستیم ؛ و اکنون قصد مکّه داریم ، چنانچه از این مسیر بازگشتیم ، حتما جبران لطف تو را خواهیم کرد.

پس از رفتن میهمانان ناخوانده ، شوهر پیرزن آمد؛ و چون از جریان آگاه شد، همسر خود را مورد سرزنش و توبیخ قرار داد که چرا از کسانى که نمى شناختى ، پذیرائى کردى ؟!

و این جریان گذشت ، تا آن که سخت در مضیقه قرار گرفتند؛ و به شهر مدینه رفتند، پیرزن از کوچه بنى هاشم حرکت مى کرد، امام حسن مجتبى علیه السلام جلوى خانه اش روى سکّوئى نشسته بود، پیرزن را شناخت .

حضرت مجتبى علیه السلام فورا غلام خود را به دنبال آن پیرزن فرستاد، وقتى پیرزن نزد حضرت آمد فرمود: آیا مرا مى شناسى ؟

عرضه داشت : خیر.

امام علیه السلام اظهار نمود: من آن میهمان تو هستم که در فلان روز به همراه دو نفر دیگر بر تو وارد شدیم ؛ و تو به ما خدمت کردى و ما را از گرسنگى و تشنگى نجات دادى .

پیرزن عرضه داشت : پدر و مادرم فداى تو باد! من به جهت خوشنودى خدا به شما خدمت کردم ؛ و انتظار چیزى نداشتم .

حضرت دستور داد تا تعدادى گوسفند و یک هزار دینار به پاس ایثار پیرزن تحویلش گردد و سپس او را به برادر خود - حسین علیه السلام - و شوهر خواهرش - عبداللّه - معرّفى نمود؛ و آن ها هم به همان مقدار به پیرزن کمک نمودند. (46)

فائده گذشت و ملاطفت

ابن عبّاس ضمن حدیثى حکایت کند:

روزى جمعى از بنى امیّه در محلّى نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالى شام نیز حضور داشت .

و امام حسن مجتبى علیه السلام به همراه عدّه اى از بنى هاشم از آن محلّ عبور مى کردند، مرد شامى به دوستان خود گفت : این ها چه کسانى هستند، که با چنین هیبت و وقارى حرکت مى کنند؟!

گفتند: او حسن ، پسر علىّ بن ابى طالب علیه السلام است ؛ و همراهان او از بنى هاشم مى باشند.

مرد شامى از جاى برخاست و به سمت امام حسن مجتبى علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت : آیا تو حسن ، پسر علىّ هستى ؟!

حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلى .

مرد شامى گفت : دوست دارى همان راهى را بروى که پدرت رفت ؟

حضرت فرمود: واى بر تو! آیا مى دانى که پدرم چه سوابق درخشانى داشت ؟!

مرد شامى با خشونت و جسارت گفت : خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستى و دین ندارى .

در این لحظه ، یکى از همراهان حضرت سیلى محکمى به صورت مرد شامى زد و او را نقش بر زمین ساخت .

امام حسن علیه السلام فورا عباى خود را روى مرد شامى انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم .

پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامى را گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگى و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.

بعضى از اصحاب به حضرت مجتبى علیه السلام گفتند: یا ابن رسول اللّه ! او دشمن شما بود، نباید چنین محبّتى در حقّ او شود.

حضرت فرمود: من ناموس و آبروى خود و دوستانم را با مال دنیا خریدارى کردم .

همچنین در ادامه روایت آمده است : پس از آن که مرد شامى رفت ، به طور مکرّر از او مى شنیدند که مى گفت : روى زمین کسى بهتر و محبوب تر از حسن بن علىّ علیهما السلام وجود ندارد.(47)

جنّ حامى گمشدگان با خدا

امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرماید:

ت رسول صلى الله علیه و آله مختصر ناراحتى جسمى بر او عارض شد، فاطمه زهراء به همراه امام حسن و حسین علیهم السلام به دیدار آن حضرت آمدند؛ و ایشان را در حالى مشاهده کردند که در بستر آرمیده بود، امام حسن سمت راست رسول اللّه ؛ و حسین سمت چپ آن حضرت نشستند.

و چون مدّتى به طول انجامید و حضرت رسول بیدار نگشت ، فاطمه زهراء علیها السلام به دو فرزندش گفت : عزیزانم ! جدّتان خواب است ، برخیزید تا به منزل برویم ؛ و هرگاه بیدار گردد شما را مى آورم .

آن دو برادر اظهار داشتند: ما همین جا خواهیم ماند.

حضرت زهرا علیها السلام برخاست و از منزل خارج شد؛ و حسین بر بازوى چپ و حسن بر بازوى راست جدّشان خوابیدند؛ و چون ساعتى بگذشت ، بیدار گشتند ولى مادرشان را ندیدند و هنوز رسول خدا در بستر خویش آرمیده بود، برخاستند و حرکت کرده تا به منزل خود بروند.

آن شب بسیار تاریک و ابرى بود و صداى رعد و برق زیادى به گوش مى رسید؛ همین که امام حسن به همراه برادرش حسین علیهما السلام از منزل رسول خدا خارج شدند، نورى از آسمان ظاهر گردید؛ و ایشان با استفاده از روشنائى آن نور به سوى منزل خود روانه گردیدند.

ولى آن دو کودک خردسال در مسیر، راه منزل را گم کرده و به باغى رسیدند؛ و چون خسته شده بودند، در کنار همان باغ در گوشه اى نشستند و پس از لحظه اى دست در گردن یکدیگر انداخته و خوابیدند.

همین که رسول خدا صلى الله علیه و آله از خواب بیدار شد، عایشه تمام جریان را براى آن حضرت تعریف کرد.

ناگاه حضرت از جاى برخاست و اظهار داشت : خدایا! دو نور دیده ام کجایند؟! خدایا! آن ها گرسنه و تشنه کجا رفتند؟! خداوندا! تو حافظ و نگهبان ایشان باش .

و سپس براى یافتن آن دو عزیز حرکت نمود؛ و چون به آن باغ رسید، دید که حسن و حسین دست در گریبان یکدیگر کرده و خوابیده اند؛ و باران شدیدى شروع به باریدن کرده بود؛ ولیکن حتّى قطره اى بر این دو برادر نریخته بود.

ناگهان چشم حضرت بر مار بسیار بزرگى افتاد که داراى دو بال بود، و بالهاى خود را همانند چتر و سایبان بر آن دو برادر گشوده بود.

در این هنگام پیغمبر خدا نزدیک مار آمد؛ و سرفه اى نمود، چون مار متوجّه آن حضرت شد، به سخن آمد و گفت : خدایا! تو شاهد باش که من این دو فرزند رسول خدا را محافظت کردم و آن ها را صحیح و سالم تحویل جدّشان دادم .

حضرت رسول صلوات اللّه علیه اظهار نمود: اى مار! تو که هستى ؟

پاسخ داد: من از طایفه جنّیان هستم ؛ که براى حراست و حفاظت این دو کودک ماءمور شده بودم .

پس از آن حضرت رسول صلى الله علیه و آله ، حسن و حسین علیهما السلام را در برگرفت و یکى را بر شانه راست و دیگرى را بر شانه چپ نهاد؛ و به سمت منزل روانه گشت .

ر راه امیرالمؤ منین علىّ علیهما السلام ، که به همراه یکى دو نفر از اصحاب مى آمدند، به حضرت رسول برخورد نموده و چون مشاهده کردند که حسن بر شانه راست و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار مى باشند، گفتند: یا رسول اللّه ! یکى از آن دو عزیز را به ما بده تا بیاوریم ؟

حضرت رسول صلى الله علیه و آله به حسن فرمود: مایل هستى روى شانه پدرت بروى ؟

گفت : خیر، اگر بر شانه تو سوار باشم بیشتر دوست دارم ؛ و حسین نیز چنین اظهار داشت .

پس آن دو عزیز را با همان حالت به منزل نزد مادرشان آورد، آن گاه مادرشان مقدارى خرما برایشان آورد و میل نمودند، بعد از آن حضرت زهرا علیها السلام از اتاق بیرون رفت ؛ و رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: اکنون بلند شوید و با هم کشتى بگیرید

و چون مشغول کشتى گرفتن شدند مادرشان آمد و دید رسول خدا حسن را ترغیب و تشویق مى نماید که بر حسین پیروز آید.

گفت : پدرجان ! چرا بزرگتر را بر علیه کوچکتر تحریک مى نمائى ؟!

حضرت رسول فرمود: جبرئیل حسین را ترغیب مى نماید و من نیز حسن را ترغیب وتحریک مى نمایم .(48)

جواب شش موضوع مبهم

مرحوم قطب الدّین رواندى در کتاب خرایج خود آورده است :

روزى یک نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : من یک نفر از رعیّت تو و از اهالى این شهر هستم .

حضرت فرمود: خیر، تو از رعیّت من و از اهالى این شهر نیستى ؛ بلکه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤ ال براى معاویه فرستاده است و چون معاویه جواب آن ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .

آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحیح فرمودى ، معاویه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دریافت دارم ؛ و این موضوع را کسى غیر از ما نمى دانست .

پس از آن امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از این دو فرزندم سؤ ال کن که جواب کافى دریافت خواهى داشت .

آن شخص گفت : از آن کسى که موهاى سرش تا روى گوشهایش آمده - یعنى ؛ حسن مجتبى علیه السلام - سؤ ال مى کنم .

و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمد، پیش از آن که سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤ ال کنى : فاصله بین حقّ و باطل چیست ؟

و بین زمین و آسمان چه مقدار فاصله است ؟

و بین مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟

و قوس و قزح - یعنى ؛ رنگین کمان - چیست ؟

و خنثى به چه کسى گفته مى شود؟

و آن ده چیزى که یکى از دیگرى محکم تر و سخت تر مى باشند کدامند؟

مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤ ال هاى من همین ها مى باشد.

امام حسن مجتبى علیه السلام در این موقع به پاسخ سؤ ال ها پرداخت و فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود دیدى حقّ و آنچه شنیدى باطل است .

فاصله بین زمین و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر علیه ظالم است و نیز تا جائى که چشم ببیند.

همچنین فاصله بین مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حرکت خورشید در یک روز خواهد بود.

و امّا قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در اءمان ماندن موجودات زمین از غرق شدن و دیگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شیطان است .

و امّا خنثى به شخصى گفته مى شود که معلوم نباشد مرد است یا زن ، که اگر هیچ نشانه اى نداشته باشد، یا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار کن ، پس اگر ادرارش به سمت جلو یا بالا بود مرد است و در غیر این صورت در حکم زن خواهد بود.

و امّا جواب آن ده چیز - به این شرح است - :

خداوند متعال سنگ را آفرید و به دنبالش آهن را به وجود آورد که همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى کند.

و سپس آتش را آفرید که آهن را گداخته و آب مى نماید.

و سخت تر از آتش آب است که آتش را خاموش مى کند.

و از آب شدیدتر، ابر مى باشد که آن را حمل و منتقل مى کند.

و از ابر نیرومندتر باد خواهد بود که ابر را به این سو، آن سو مى برد.

و از باد قدرتمندتر آن نیروئى است که باد را کنترل مى کند.

و از آن شدیدتر ملک الموت - عزرائیل - است که جان همه چیز را مى گیرد؛ و مى میراند.

و از آن مهمّتر خود مرگ است که جان عزرائیل را نیز مى رباید.

و از مرگ محکم تر، و نیرومندتر مشیّت و اراده الهى است که مرگ را برطرف مى نماید - و در روز واپسین ، مردگان را زنده مى گرداند - .(49)

مجازات زن بدکاره با کنیز

محمّد بن مسلم به نقل از حضرت باقرالعلوم ؛ و از صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهما حکایت نماید:

روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در منزل پدرش امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام نشسته بود که عدّه اى وارد شدند و گفتند: ما امیرالمؤ منین را مى خواهیم .

امام حسن مجتبى علیه السلام به آنان فرمود: چه خواسته اى دارید؟

گفتند: مشکلى براى ما پیش آمده است مى خواهیم آن را حلّ نموده و پاسخ فرماید.

حضرت فرمود: مطلب خود را بگوئید؟

اظهار داشتند: مردى با همسر خود مجامعت نموده است ؛ و پس از آن همان زن با کنیز خود ملاعبه و مساحقه کرد و هم اکنون نطفه مرد توسطّ زن در رحم کنیز قرار گرفته ؛ و به همین جهت کنیز آبستن مى باشد، حال بفرمائید حکم آن ها چیست ؟

امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: مطلب ، بسیار مشکل است و تنها حلاّل آن پدرم علىّ علیه السلام مى باشد، با این حال جواب آن را مى گویم ، اگر صحیح و درست بود؛ پس خداوند متعال مرا کمک کرده و از علومى است که از پدرم فرا گرفته ام .

و چنانچه صحیح نبود خودم اشتباه کرده ام و از خداى سبحان خواستارم که مرا از خطا مصون فرماید، ان شاء اللّه تعالى .

آن گاه در پاسخ سؤ ال چنین فرمود: در مرحله اوّل زن باید مهرالمثل کنیز را که دختر بوده و آبستن شده است بپردازد، چون به هنگام زایمان بکارت او از بین مى رود.

پس از آن زن را باید سنگسار کنند؛ چون شوهر داشته و چنان عمل زشتى - زناى محصنه - را انجام داده است .

و امّا نسبت به کنیز باید صبر نمایند تا زایمان نماید؛ و بعد بچّه را به پدرش که صاحب نطفه باشد تحویل دهند و سپس حدّ مساحقه بر آن کنیز جارى شود.

محمّد بن مسلم گوید: جمعیّت با شنیدن این جواب ، از حضور امام حسن مجتبى علیه السلام خارج شدند و در بین راه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام را ملاقات کردند؛ پس جریان خود را و نیز پاسخ امام مجتبى علیه السلام را برایش بازگو نمودند.

امام علىّ علیه السلام فرمود: به درستى که پیش من جوابى بیش از آنچه فرزندم حسن مجتبى براى شما بیان نموده است ، نخواهد بود؛ و فرزندم جواب صحیح و کاملى رابراى شما بیان نموده است .(50)

نصایحى سعادت بخش در لحظاتى حسّاس

جنادة بن أ بى امیّه که یکى از دوستان حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام است حکایت کند:

هنگامى که حضرت را مسموم کرده بودند، در آخرین لحظات عمر شریفش ، به حضور ایشان شرفیاب شدم ، دیدم جلوى آن حضرت طشتى نهاده بودند، کنار بستر آن حضرت نشستم ؛ پس از لحظه اى دیدم که خون به همراه پاره هاى جگر استفراغ مى نماید،

أ فسوس خوردم و با حالت غم و اندوه گفتم : چرا خودتان را معالجه و درمان نمى کنید؟!

حضرت به سختى لب به سخن گشود و فرمود: اى بنده خدا! مگر مى شود مرگ را معالجه کرد؟!

گفتم : ((انّا للّه وانّا الیه راجعون ))؛ همه ما از سوى خدا آمده و به سوى او باز خواهیم گشت .

رمود: به خدا سوگند! رسول خدا صلى الله علیه و آله با ما عهد بست که دوازده نفر مسئولیّت إ مامت و ولایت امّت را به دوش خواهند گرفت که همگى از فرزندان امام علىّ و فاطمه زهراء علیهما السلام مى باشند؛ و هر یک به وسیله زهر مسموم و یا به وسیله شمشیر کشته خواهند شد.

عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چنانچه ممکن باشد مرا موعظه و نصیحتى بفرما که برایم سودمند باشد؟

امام مجتبى علیهما السلام فرمود: مهیّا باش براى سفرى که در پیش دارى و زاد و توشه مورد نیازت را فراهم ساز.

آگاه باش ! تو دنیا را مى طلبى ولى غافلى از این که مرگ هر لحظه به دنبال تو است .

توجّه داشته باش ! تو بیش از سهمیّه و قوت خود از دنیا بهره اى نمى برى ؛ و هر چه زحمت بکشى براى دیگران ذخیره خواهى کرد.

آگاه باش ! آنچه از دنیا به دست مى آورى ، اگر حلال باشد باید محاسبه شود، واگر حرام باشد عقاب و عذاب دارد، و چنانچه از راه مشکوک و شبهه ناک باشد مؤ اخذه مى گردى .

پس سعى کن دنیا را همچون مردارى بدانى که فقط به مقدار نیاز و ضرورت از آن بهره گیرى ... .

و براى امور دنیویت طورى برنامه ریزى کن که گوئى یک زندگى جاوید و همیشگى دارى ؛ و براى آخرت خویش به گونه اى باش مثل آن که همین فردا خواهى مرد و از دنیا خواهى رفت .

و بدان که عزّت و سعادت هر فردى در گرو پیروى از دستورات خدا و معصیت نکردن است .

پس از آن ؛ نَفَسِ حضرت ، قطع و چهره مبارکش به گونه اى زرد شد که تمام حاضران وحشت زده شدند و گریستند.(51)

دو آپارتمان سبز و قرمز

محدّثین و مورّخین آورده ند:

چون امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه روزهاى آخر عمر خویش را سپرى مى نمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مبارکش به رنگ سبز متمایل گشته بود.

و در این هنگام برادرش حسین سلام اللّه علیه کنار او حضور داشت ؛ که ناگاه امام حسن علیه السلام گریان شد، حسین اظهار داشت : چرا رنگ صورتت دگرگون و سبز شده است ؛ و چرا گریان هستى ؟

فرمود: اى برادر! هم اکنون به یاد سخنى از جدّم رسول خدا افت